با مطالعۀ مطلبی جنگ افروزانه و ضد بشری در سایت الف سناریوهای وحشتناک جنگ یکی دو شب چون بختک، کابوسم شد و خواب را حرامم کردند. اگر خیال دارید خواب و خوراک حرام تان حرام شود، دست کم برای چند شبانه روزی، شما هم این مطلب «دلایل فقهی ضرورت نابودی اسرائیل» را بخوانید. حوصله ندارید؟ همین یک پاراگراف شاید برای دست یابی به کابوس جنگ اتمی و بی خواب و خوراک شدن، دست کم برای چند شبانه روز، کافیست. عنایت بفرمائید:
«مردم اسرائیل باید از بین بروند
اسرائیل تنها کشور عمدتاً یهودی در جهان است بر پایه آخرین سرشماری، سازمان مرکزی آمار اسرائیل، این کشور در حدود هفت میلیون و ۵۰۰ هزار تن جمعیت داشته‌است که در حدود پنج میلیون و ۷۰۰ هزار نفر از ساختار جمعیتی آن را یهودیان تشکیل داده‌اند. و مابقی ساختار جمعیتی از مسلمان‌ها، مسیحیان، دروزها و سامریون تشکیل شده‌است. هم‌چنین بزرگ‌ترین بخش از اقلیت‌های قومی را شهروندان موسوم به عرب اسرائیلی تشکیل می‌دهند.»
طرح نابودی هفت میلیون و پلقی آدم و از آن بدتر بی شرمانه و گستاخ و وقیح دربارۀ کشتن انسان ها سخن گفتن، گویا تنها از زمامداران و کارشناسان حکومت اراذل و اوباش مسلمان بر می آید. سربازان جاکش امام زمان انگار سر آن دارند که ایده ها و آمال آقاشون آدولف خان را به کرسی بنشانند. اصلن این حرفا به من نیومده، بهتره بریم سر اصل مطلب.

در بن بست آخرالزمان
یاکی یاکوبوفسکی   Jackie Jakubowski

منبع: http://www.dn.se/kultur-noje/debatt-essa/jackie-jakubowski-i-apokalypsens-atervandsgrand

Foto: Vahid Salemi Irans president Mahmoud Ahmadinejad håller tal på frihetstorget i Teheran på årsdagen av revolutionen عکس: وحید سالمی

Foto: Vahid Salemi Irans president Mahmoud Ahmadinejad håller tal på frihetstorget i Teheran på årsdagen av revolutionen عکس: وحید سالمی

یوشکا فیشر وزیر پیشین امور خارجۀ آلمان به تازه‌گی نوشت: «حکومت ایران سال‌ها بر برنامۀ انرژی هسته‌ای و موشک‌های دور بُرد فعالیت کرده است. نتیجه روشن است؛ رهبران کشور تصمیم قاطع به تولید سلاح هسته‌ای گرفته‌اند.» (داگنز نوهیتر ۲ دسامبر ۲۰۱۱). همین نتیجه‌ را می‌توان از گزارش مفصل و تازه‌منتشرۀ آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متحد گرفت که با شرح جزئیاتی بیش از پیش بر تلاش ایران برای دست‌یابی به سلاح هسته‌ای تأکید دارد. «آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متحد نگرانی عمیق خود را از این موضوع اعلام می‌کند.» بیشتر ناظران بر این نظر توافق دارند که ایران در یک سال آینده خواهد توانست اولین بمب اتمی خود را تولید کند.
چند کشور در خاورمیانه، بیش از همه عربستان سعودی، و همچنین کشور نفت‌خیز امارات خود را مستقیمن در معرض تهدید سلاح اتمی ایران حس می‌کنند. اما هدف اصلی و بلافاصلۀ حملۀ اتمی ایران اسرائیل خواهد بود. محمود احمدی‌نژاد چندین بار واضح و آشکار اظهار داشته که «هدفِ ملیِ» جمهوری اسلامی خاتمه دادن به حیات اسرائیل است. اکتبر سال ۲۰۰۵ در یک کنفرانس در تهران با عنوان «جهان بدون صهیونیسم» بود که احمدی‌نژاد برای نخستین بار علنن از انهدام اسرائیل سخن گفت (نیویورک تایمز ۲۷ اکتبر ۲۰۰۵). او با استناد به رهبر انقلاب اسلامی، آیت‌الله خمینی گفت: «اسرائیل باید از نقشه محو شود.» می‌شود در یوتیوب رئیس جمهور ایران را دید و شنید که سخن از انهدام دولت یهودیان می‌گوید: «شمارش معکوس برای اسرائیل شروع شده است
رهبران دیگر ایران هم این در مورد نقشه‌های جنایت‌بارِ خود را پنهان نکرده‌ و این نقشه‌ها را به فعالیت‌های اتمی خود مرتبط کرده‌اند . علی اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور اسبق ایران پیش‌تر گفته بود: «جهان اسلام در موعد مناسب سلاح هسته‌ای در اختیار خواهد داشت و در آن زمان استراتژی جهان غرب به بن‌بست خواهد رسید، چون یک بمب اتمی برای انهدام اسرائیل کافی خواهد بود.» بنا بر اظهارات رفسنجانی که «محافظه‌کار» به شمار می‌آید: «حتا اگر اسرائیل با بمب‌های اتمی خود پاسخ بگوید، تنها به جهان اسلام صدمه می‌رساند، اما دولت یهودها یک بار برای همیشه از روی زمین محو می‌گردد. بررسی چنین امکانی نامعقول نیست.»
در سایت الف وابسته به علیرضا فرقانی، مشاور نزدیک خامنه‌ای در امور استراتژیک تأکید می‌شود که اسرائیل یک تومور سرطانی است که باید «جراحی شود». فرقانی می‌نویسد «ایران بايد در زمان كنوني كه غرب و امريكا در وضعيت انفعال قرار دارد اسرائيل را نابود نمايد.» این سند شامل تشریح جزئیات موشک‌های دور برد است که «توانایی رسیدن به محدوده غده سرطانی منطقه یعنی رژیم اشغالگر قدس و نابودی مطلق آن را دارند.» «دقیقن ۹ دقیقه طول می‌کشد تا اسرائیل نابود شود.» در این مطلب با خونسردی بر این نکته تأکید می‌شود که سه موشک بالستیک شهاب برای کشتن همۀ جمعیت تل‌آویو و حیفا که اکثریت یهودیان کشور در این منطقه زندگی می‌کنند کافی است.
در سایت «الف» که مطالبش در بسیاری از سایت‌های وابسته به حکومت نقل می‌شود، بحثی جامع می‌شود در این مورد که محو اسرائیل وظیفۀ مسلمانان و یک «جهاد دفاعی» است.
بنی موریس Benny Morris تاریخ‌شناس اسرائیلی طی مقاله‌ای در نیویورک تایمز سناریوی کابوس‌واری ترسیم می‌کند از آینده‌ای نه چندان دور که ایران صاحب بمب اتمی شده و رئیس جمهور کشور تصمیم به فشار دادن دگمه می‌گیرد. موریس در مقالۀ خود گزارشی در مورد تأثیر آخرالزمانی انفجار اتمی ایران در قلب اسرائیل می‌دهد. او با کمک آنتونی کردسمن Anthony Cordesman نویسندۀ کتاب «ایران، اسرائیل و جنگ هسته‌ای» Iran, Israel and Nuclear War از مرکز استراتژیک و مطالعات بین‌المللی که پایگاه در واشنگتن دارد می‌نویسد: یک حملۀ شدید با سلاح هسته‌ای علیۀ نواحی پرجمعیت خط ساحلی بین تل آویو و حیفا -‌حتا اگر در تیررسی چند بمب اتمی قرار گیرند‌- به معنی مرگ و مجروح شدن حدود یک میلیون نفر در سه هفتۀ اول است؛ در هفته‌های پس از آن، چنین حمله‌ای به مرگ دو میلیون نفر در اثر اشعه خواهد انجامید. همۀ زیرساخت‌های شهرهای بزرگ کشور همراه با زیرساخت مناطق فلسطینی ویران خواهند شد.
امانوئل اتولنگی Emanuele Ottolenghi نیز در کتاب درخور توجۀ خود «زیر ابر یک قارچ» Under a Mushroom Cloud بر این امر انگشت می‌گذارد که «درست در همان لحظه که نخستین بمب اتمی منفجر می‌شود، اسرائیل عملن منهدم خواهد شد.» آخرالزمان اما به ینجا ختم نمی‌گردد: اسرائیل که پس از آن چیزی برای از دست دادن ندارد شهرهای بزرگ ایران را توسط صدها منبع هسته‌ای که در زیردریائی‌ها آماده کرده است نابود خواهد کرد. یک ابر غول‌آسای رادیو اکتیو بیشتر قسمت‌های خلیج فارس، دولت‌های خلیج و عربستان سعودی را می‌پوشاند، با فلج کردن اقتصاد این کشورها تولید نفت متوقف می‌گردد و نتایج فاجعه‌بار جهانی ببار خواهد آورد.
پرسشی که بسیاری مطرح می‌کنند این است: احمدی‌نژاد و آیت‌الله‌های نزدیکش چه کار می‌کنند؟ اگر صحبت از یک تصمیم سیاسی-استراتژیک معقول بود رو در روئی با این بحران قریب‌الوقوع راحت‌تر بود. توازن وحشت بین کشورهای دارندۀ سلاح هسته‌ای یعنی آمریکا و شوروی بود که در واقع از وقوع جنگ در زمان جنگ سرد جلوگیری می‌کرد. متأسفانه واقعی‌ترین توضیح برای اقدامات احمدی‌نژاد جهان‌نگری و اعتقاد او به «امام غایب» مهدی است.
احمدی‌نژاد در سپتامبر ۲۰۰۵ در سخنرانی خود در برابر مجمع عمومی سازمان ملل متحد به این شخصیت مسیحائی مسلمانان شیعه استناد کرد که انتظار می‌رود به زندگی زمینی باز گردد و حاکمیت اسلام را بر جهان برقرار کند. تلاش ایران برای دست‌یابی به سلاح هسته‌ای را می‌توان به عنوان ترجمان این خواست نگاه کرد که با رو در روئی با «دشمنان اسلام» می‌خواهد ظهور مهدی را تسریع بخشد. به این دلیل است که جمهوری اسلامی مجهز به سلاح هسته‌ای بشریت را در مقابل چنین خطری استثنائی قرار می‌دهد. چگونه می‌شود خود را در برابر کسانی محافظت کرد که خواب دورۀ مسیحائی می‌بینند و خواب حکومت اسلام بر همۀ جهان و به امید افتخار شهادت هستند؟ زمانی که یک نامزد آخرالزمانی عملیات انتحاری مترصد فرصتی است تا رؤیاهایش را واقعیت بخشد، هر استدلالی به بن‌بست می‌رسد.

پیش از این ترجمۀ داستانی دیگر از مجموعۀ «دخترهای پولدار» را در همین بلاگ خوانده بودید. داستان از یک نویسنده جوان آلمانی است که هر چند برخی از داستان ها و رمان هایش به چند زبان ترجمه و چاپ شده اند، گمان نکنم برای خوانندۀ فارسی زبان آشنا باشد. اصل این داستان به زبان آلمانی است و تأکید کنم که بنده به هیچ وجه با این زبان آشنائی ندارم. داستان را از روی برگردانِ سوئدی آن به فارسی ترجمه شده است. گمان کنم همۀ این ها را در مقدمۀ کوتاهی که بر ترجمۀ داستان قبلی نوشته بودم هم گفته بودم. امیدوارم مترجمی پیدا شود دست کم مجموعه ای از نوول های این نویسنده را از آلمانی به فارسی برگرداند. دربارۀ نویسنده و مجموعه داستانی که از او به سوئدی و با عنوان Rika filickor که یعنی که «دخترهای پولدار» چاپ شده هم می توانید در مقدمۀ داستان «جنگ یا صلح» بیشتر بخوانید.

در محاصرۀ صاعقه
سیلکه شوئرمان Silke Scheuermann
از مجموعه: دختران پولدار Rika flickor

فارسی: طاهر جام برسنگ

جلد کتاب از سایت ناشر http://www.weylerforlag.se/bilder/Omslag/Rika%20flickor_hog.jpg

بعد از بازنشستگی سخت به پیرامونش علاقه­ مند شده بود، هم به چیزهای نادر در زندگی روزمره و هم به چیزهای غیرعادی که خیلی وقت­ ها ظاهر می­ شوند، و هر وقت که روی صندلی راحتی محبوبش می­ نشست و خش خش صفخه­ های شمارۀ آگوست سه سال پیشِ مجلۀ پدیدۀ طبیعی و خطای باصره در می­ آورد، همانقدر از توصیفات روشن از تئوری گوی آذرخش آبراهام و دینیِ نیوزلندی که همراه با گرافیک و عکس بودند، خوشحال می­ شد، که انگار هر نشانه­ ای کوچک با یادداشت­ های شخصی خودش مطابقت دارد. این طوری بودند: زرد نارنجی یا آبی براق، با شعاعی بین پنج و سی سانتی­متر با طول عمر فقط چند ثانیه. و مثل توپ والیبال می­ چرخیدند تا خاموش می­ شدند. تنها چیزی که نمی­ توانست تأئید کند این بود که آنها بعضی وقت­ ها حتا ساختمان­ ها را هم می­ پوشاندند، اما از این ناتوانی خوشحال بود چون آنها می­ توانستند به سادگی ایجاد خسارت کنند. ایجاد نوعی پسماند از برق معمولی، برق چنگال، در واقع به این معنی بود که آنها از سیلیسیم داغ تشکیل شده بودند.
دو نمونه­ ای که دیده بود صفیرکشان از جلوش گذشته بودند: یک بار که از جلسۀ همکلاسی­ هایش بر می­ گشت و در میدانی باز یک توفان ناگهانی غافلگیرش کرده بود، بار دوم زمانی بود که همان لحظه عینکش را از عینک­سازی گرفته بود و در راه خانه بود و با دوچرخه از چمنزاری می­ گذشت. زیبا بودند. هنوز هم وقتی که انگشت­ اشارۀ خاکستری بزرگِ خود را بر جدول­ های رسم شده بر کاغذ براق می­ سراند، می­ توانست آن­ها را جلوی چشم خود ببیند، دو تا گوی را، گوی آتشی شعله­ ور، به عظمت افکار نوابغ، همان اندازه درک نشدنی که احساسات.
با وجود این که او تقریبن جملات و اعداد را حفظ بود، دوباره آنها را کنترل می­ کرد و صدای تلق تلوق ظرفی که سوفی در آشپزخانه راه انداخته بود اذیتش می­کرد. سوفی دستگاه محبوبش، میکسر را استفاده می­ کرد که صدایش روی عصب او بود، و از آنجائی که قبل از آن هم داشت از دست سوفی عصبانی می­ شد سریع به این فکر کرد که شب گذشته چطور هزار دفعه بی­ خودی سعی کرده بود که از تئوری پیش­تازش با او حرف بزند، در واقع از این تئوری که در هوای توفانی دست­کم یک گوی آذرخش وجود دارد، دقیق­ تر این که کاملن در آغاز هر هوای توفانی، قبل از توفان، از این دقیق­ تر بیشتر چون بخشی از اورتور تا آکوردِ پایانی، و به این خاطر دانشمندان را به اشتباه انداخته که آن را به عنوان پدیده­ای صوتی طبقه­ بندی کرده­ اند و متوجه نشده­ اند چرا بطور خودبخودی محاسبات ختم شده را از سر می­ گیرند. حتا انجمن آمریکائی «دوستداران پدیده ­های توضیح­ ناپذیر» در پاسخ پیشنهاد او یک بروشور کوچک چاپ­ی فرستاده بود که در آن افکار منجمد دانشمندان جوان امروزه شرح داده شده بود. کارل با عصبانیت فکر می­ کرد که؛ درست به همین دلیل خوب بود اگر دست­ کم زنش می­ توانست کمی حمایتش می­ کرد. اما شب قبل، وقتی یک بار سعی کرده بود سر حرف را باز کند، سوفی که بیشتر مایل بود سرش به فیلم پلیسی گرم باشد پیشنهاد بحث را با یک جمله رد کرد: «گوی آذرخشی در کار نیست.»
جواب داده بود که، «خوب هم هست، فقط همه کس نمی­ تونه ببینه»، همه کس را با تحقیر گفته بود، قیافه­ ای مغرور به خود گرفت اما در اصل ناراحت بود، مثل اغلب اوقات دیگری که در این مورد بحث می­شد.
کارل بلند شد تا رگ و پی­اش که به محض نشستن فرصت را برای سر شدن غنیمت دیده بودند را حرکت دهد. مچ­ هایش را پیچ و تابی داد و پای چپش را جلو برد تا حس نامطبوعِ سر شدگی جای خود را اول به سوزن سوزن شدنی نامطبوع­ تر داد و بعد تبدیل شد به چیزی که خود او حس طبیعی می­ خواندش. این طور نبود که خواب برخی از اعضای تنش او را غمگین کرده باشد، بلکه واقعیتی بود که در زمینه جاری بود و او را می­ فریفت، که او دیگر درست اختیارشان را ندارد، که آنها بیش از خود او خسته بودند؛ افکار، هوش، گره­ های عصبی سر، آنها ضعیف و خالی از همدردی این زمینه را داشتند که او را با زخمش تنها بگذارند. اما شاید انتخاب دیگری هم نداشتند، شاید اشتباه خود او بود، چون به وقت تفکر از هر بخش کوچک سرش انرژی فراوانی صرف می­ کرد، که برای بقیۀ اعضای بدن سهم زیادی از انرژی باقی نمی­ گذاشت. و برای رسیدن به افکار دیگر – طولی نمی­ کشید که فکرش از خستگی معطوف به فکر مرگ می­ شد- به طرف پنجره رفت. منظره شادش کرد. با همۀ حرف­ ها زندگی در ساختمانی واقع در سراشیب چه خوب است، مخصوصن که ساختمان زرد رنگ باشد و مسطح شبیه کیک پنیر، به عبارت دیگر نه چندان احترام­ برانگیز، اما در عوض این خوبی را داشت که منظره­ ای معرکه داشته باشد زیر آسمانی پهن، که گاه به رنگ شیری بود، گاه آبی مشعشع یا، به ندرت، اغلب سه­ شنبه­ ها به نحوی چشمگیر، به رنگ سبز بر فراز آن شهر کوچک بود. با وجود این که امروز آن بالا اتفاقی نیفتاده بود، هیچ ابر کوچکی از آن گذر نکرده بود، شعاع آفتابی نتابیده بود، سطح عظیم آبی کبالتی خالی مانده بود، که فقط انتظار او برای هوای طوفانی که برای همان شب پیش­بینی شده بود، را بیشتر می­ کرد.
راحتی پست دیده­ بانی، زاویۀ صندلی و پنجره، دقت دوربین، ارتفاع پایۀ دست­ ساز دوربین، دسترسی آسان به دفترچۀ یادداشت، و کارهائی از این قبیل را کنترل می­ کرد که زنگ در به صدا در آمد. از  این که برایش مزاحمت فراهم شده بود تقریبن خوشحال شد، چون صدای زنگ در، مؤید تیزهوشی­ اش بود که از روز قبل کار آماده­ سازی را شروع کرده بود، و حالا می­ توانست بدون مشکلی به خود اجازه دهد که زنگ تفریحی بگیرد و به طرف در اتاق پذیرائی برود که سعی کند بشنود در راهرو چه می­ گذرد. اول صدا را بخوبی به جا نیاورد.
سوفی پرسید: «می­خواین چه کار کنین؟»
«من فرداشب مهمانی دارم و می­ خواستم شما را دعوت کنم که شب را در هتل سر کنید، همین نزدیکا هتل خوبی هست که حتمن می­ شناسید، «عقاب طلائی».»
کارل با خود فکر کرد، آها، زن خوش­گذرانی بود که بالای سر آن­ها، در طبقۀ بازسازی شدۀ زیرشیروانی زندگی می­ کرد، این خانه هر چند منظره­ ای زیبا داشت اما این عیب را داشت که تنها متعلق به آن­ها نبود. آن بالا از خانۀ همسایۀ جوان دائمن سر و صدای راه رفتن می­ آمد، با گذشت زمان او یاد گرفته بود که صدای پای مهمان­ های مختلف و مدامی که در خانۀ همسایه آمد و شد داشتند را بشناسد، یکی چارنعل می­رفت و یکی باوقار و دیگری پاکشان… پیش­تر کارل بارها تصمیم گرفته بود که به همسایۀ خوش­گذرانش که ظاهرن دانشجو بود پیشنهاد باز کردن یک بار بکند، اما در جائی دیگر.
«احتمالن سر و صدای زیادی خواهد شد، و برای این که بتونید بخوابید… و می­ تونه تفریح خوبی هم براتون باشه…»
سوفی از سر رضایت گفت «هوم»، او گوشش را به چوب سرد در چسباند و مطمئن بود که جواب زنش باب میل او نخواهد بود.
«خب البته وقتش کوتاهه اما می­ تونه حسابی خوش بگذره. از نظر من ایرادی نداره. اما شوهرم. باید اول از او بپرسم.»
با وجود این که برایش غیرمنتظره نبود وقتی زنش با صدای تیزی فریاد کشید «کاهاهارل» تکانی خورد، قبل از این که در را باز کند، برای این که تا حد ممکن با خونسردی پیشنهاد زن جوان را یک بار دیگر بشنود، پیش خود بدون صدا تا یازده شمرد. افکار در سرش چرخیدند، فایده­ ای نداشت، او فقط می­ خواست پیشنهاد را قاطعانه رد کند، توضیح دقیق جذابیت مشاهدۀ رعد و برق ، شگفت­ انگیزی دیدن گوی آذرخش، که چیز خاصی بود، کمی شبیه سکس، تسلی‌بخش و ترسناک، چون حس آگاهی از مرزهای غیرقابل درک و در عین حال موجود می‌دهد، هم بی­معنی می­ نمود، نه، اگر قرار باشد فردا شب گلۀ فیل هم بالای سرش در آپارتمان رژه برود می‌خواهد فقط پتو را روی سرش بکشد و راضی باشد. به هر صورت که بود فکر او نمی‌توانست تا آن هنگام، هنگام طوفانی شدن هوا، جلوتر برود. دست‌هایش را در جیب بالاپوش پیژامه‌اش فرو برد، شکلکی مرموز در آورد و آن قدر منتظر ماند تا قبل از این لب به صحبت باز کند همۀ توجه‌ها به او جلب شود: «بیرون بخوابیم؟ فردا شب؟ آه نه. اما ممنون از دعوتتون. سر و صدا هم بکنید مزاحم ما نیستید. نگران ما نباشید، ما خانه می‌مانیم.»
در همان لحظۀ که او راضی بود مشاهده کرد که زنِ اهل مهمانی همسایه بدون تردید ناراحت شده است، اما جرأت مخالفت نداشت، و زن به پائین نگاه می‌کرد و نوک کفش‌هایش که بزودی، وقتی که می‌خواست از آن جا برود، به سمتی دیگر اشاره خواهند کرد و همان لحظه او فهمید که زنش نگاهی سرد به او دوخته، خیلی سرد.
در واقع هتل خوبی بود. در یک ساختمان چوبی واقع بود و تابلوی مطلای مارپیچی داشت که در خیابان نصب بود. در طبقۀ هم کف پنجره‌های باریک با شیشه‌های ته استکانی داشت و از شانس خوش پنجره‌ها طبقۀ بالا بزرگ بودند، یک در چرخان و فرشی به بزرگی کویرآنجا بود که دورش را گلدان‌های سبز احاطه کرده بودند. هنوز به در نرسیده بودند که کارمند هتل دوید که یک کلید سنگین با جاکلیدی طلائی به آنها بدهد. وقتی کسی به چنین جائی بیاید همان قدر دلتنگ بیرون رفتن می‌شود که دلتنگ رسیدن به این جا بود.
یک پیشخدمت کوتاه قد کیف سوفی را حمل کرد و مرد قد بلندتری چمدان حاوی ابزار رصد را به اتاق سیصد و هشت رساندند، و هنوز توضیحات مرد جوان‌تر که دربارۀ طرز کار لامپ‌ها حرف می‌زد و این که در دارای یک زنجیر ایمنی است، تمام نشده بود که کارل کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد، منظره تنها چیز مورد علاقه‌اش بود. در مذاکراتل که با همسرش کرده بود ذره ذره موضعش را تغییر داده بود، از او خواسته بود که به هتل تلفن کند و خوش منظره‌ترین اتاق را جویا شود، هنوز هم وقتی پای مسائل ارتباطی این چنینی پیش می‌آمد، زنش بهتر از او است، و وقتی امور به دلخواه پیش نمی‌رفت او حق کامل برای شکایت کردن داشت، اما هیچ دلیلی برای این کار وجود نداشت، از این گذشته زن هنگام باز کردن چمدان با خوشحالی سوت می‌زد و او نمی‌خواست حال زنش را بگیرد، چرا که با همۀ احوال شرایط برای گذراندن شبی خوش با هم فراهم بود. چشم‌انداز چندان هم برای رصد مهمی که او در نظر داشت مناسب نبود. هیچ کدام از پنجره‌های دیوارهای بلند به بزرگی پنجره‌های خانه نبود، اما از آن‌ها می‌شد مسافتی طولانی‌تر تا پشت کلیسا و تا درخت‌زار کوچک را دید. اما در این لحظه، ساعت هفت و نیم جمعه شب، توجه او به شلوغی پیاده‌روی زیر پایش بود. آن پائین مردم در هم می‌لولیدند، با هم می‌رفتند، همدیگر را هل می‌دادند و تعداد آنها به حدی بود که به نظر کارل تا آنجا که داشت آنها را می‌دید هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شدند. و همه به نحوی غیرقابل باور ضرباهنگی تند داشتند که او آرزو می‌کرد که بتواند مانند کارگردانی خسته تصاویر را متوقف کند، چند نفر را از میان آن‌ها بیرون بکشد و با آن‌ها صحبت کند. از آن‌ها بپرسد که دنبال چی هستند. اما ناگهان صدای زنش با افکار فلسفی‌اش قاطی شد: «چارلی، این همه وقت کنار پنجره چه کار می‌کنی؟ می‌خوای خودتو پرت کنی بیرون؟
همان لحظه می‌خواست برگردد به طرف زنش که دید آینۀ بی‌حیای کمد چگونه لبخندش را به شکلکی در صورت پیرمردی وارفته تبدیل کرده است. یک شلوار کبریتی خاکستری به پا داشت با یک پلور خاکستری-دودی رنگ. به آینه زل زد. شلوار و پلورش لباس‌هائی بودند که تحسین می‌کرد، و انتظار داشت که آن‌ها هم به نوبۀ خود رفتاری احترام‌آمیز با او داشته باشند، اما به وضوح الان چنین نبود. پلورش با زیبائی مطابق آداب روی سینه و کمر نمی‌افتاد بلکه چین می‌خورد، شاید ایراد از شکل بدنش بود، بعد عصبانی شد، اما نه، او مثل همیشه لاغر بود، زائده‌ای نداشت، نه، همه چیز سر جای خود بود. اما نصب آینۀ قدی در اتاق هتل هم فکر ابلهانه‌ای بود. احتمالن کمد لباس بدون آن حسابی زیباتر بود. با یک آه این نتیجه را گرفت که بهترین زمان زندگیش زمانی بوده که این مبل هنوز در درخت‌زارهای اسکاندیناوی درخت جوانی بوده است.
سوفی که می‌توانست افکارش را بخواند، و او این را از خیلی وقت پیش می‌دانست، گفت: «خب از پیش آینه برو کنار.»
«می‌رم.»
زن درازکش در تخت لبخندی زد، با ژستی مختصر، که اصلن کارل را متعجب نمی‌کرد، چرا که زن همیشه با چیزهائی که او را سرگرم می‌کرد مسابقه می‌گذاشت و اغلب هم موفق می‌شد. حتا حالا هم وسوسه شده بود چرا که زن امروز فوق‌العاده زیبا به نظر می‌آمد. او زیر ربدشامبر صورتی، بلوز سفیدی به تن داشت که از محل بازی دو دگمۀ بالائی می‌شد پوست سفید و زیبایش را دید، و او یک بار دیگر به خاطر آورد که زن بعد از این که پنجاه و پنج ساله شد به نحوی غیرعادی شروع کرده است به تغییر. غرق در افکار داشت زن را در حال باز کردن یقۀ لباسش مشاهده کرد، دکولتۀ سفیدی که به طرزی غیرمعمول و اسرارآمیز ساده بود، مثل وقتی که با دقت پارچۀ کتانی را اتو می‌کشند، این قد دقیق که حتا ملافه‌های امروزهم تا این حد پِرِس شده نبود، حتا ملافه‌های هتلی به شیکی این یکی. اول فکر کرد که سن زن در خوشی بالا رفته است اما بعد دقت کرد که او اصلن پیر نشده است. صورتش صاف بود، پوستش مثل شکر سفید بود و چینی نداشت. تشعشعی پری‌وار و الهه‌گونه داشت، چیزی که به شکلی آزاردهنده غیرقابل لمس بود، و با این حال او هزاران بار زن را لمس کرده بود. کارل دهان او که تکان می‌خورد را ملاحظه کرد، رنگش صورتی بود، دیگر قرمز نبود، همانطور که همۀ تنش رنگی ملایم‌تر، تمیزتر و پریده‌تر پیدا کرده بود. حتا چشم‌هایش هم روشن‌تر شده بودند، با تلألوی بیشتر، و انگار که بخواهد به محتوای جدید فرمی تازه بدهد صورتش که قبلن کمی گرد بود، لاغر شده بود، مثل مجسمه‌ای که آن پائین سرانجام بیضی پرمعنایش را عیان کرده بود. کارل اغلب به این اندیشیده بود که موضوع پیر نشدن سوفی را با دوست قدیمی‌اش پروفسور توک در میان بگذارد، در این صورت پروفسور می‌توانست کرم پوست سوفی را معاینه کند، و صد البته که خود او را هم، برای شروع شاید کافی بود که با توک شام بخورد و سوفی را هم با خود ببرد، سوفی که دوست داشت هر وقت پا می‌داد شام را بیرون بخورد، و به این ترتیب توک فرصتی پیدا می‌کرد تا او را از نزدیک معاینه کند. اما تحلیل توک حتمن چیزی غیر از پایه‌های روان‌تنی نشان نمی‌داد، واقعیتی که کارل از پیش با آن آشنا بود، و خودش هم می‌توانست آن را تصور کند. طبق نظر او آنها کاملن عالی بودند، شرایط آرام و پر از عاطفۀ زندگی که آنها با هم تجربه کرده بودند، و سال‌هائی که او به سوفی خوشبختی هدیه کرده بود، او را به این شکل عالی محفوظ نگه داشته بود. آن‌ها درست وسط جنگ با هم آشنا شده بودند، سوفی در آن زمان چیزی جز چند کلاه ژیگولی کوچک نداشت، و کارل او را به همسر رئیس پلیس تبدیل کرده بود، به مادر تنها پسرشان، و حالا هم مادر بزرگ دو نوۀ معرکه بود که دندان‌های وسطی نازی داشتند. او با موشکافی سوفی را نگاه کرد.
سوفی با تکان دادن تکه‌ای پارچه در برابر چشمانش به او گفت: «به چی نگاه می‌کنی؟» و «این روتختی را دیدی؟ خوشگل نیست؟»
یک بار دیگر حالش به خاطر حرف‌های ملال‌آور زن گرفته شد. او بعد از این که دیده بود حرف‌هائی که زن‌های خانه‌دار راضی می‌زنند چندان هیجانی ندارد، شاید بیشتر برای کسانی که آن‌ها را راضی می‌کردند، دیگر از این حرکات آزرده نمی‌شد. او لبۀ تخت نشست و گردن، سینه و شکم سوفی را نوازش کرد و همزمان به حرف‌هایش گوش می‌داد، طبق معمول هر چیز سطحی برای سوفی ملهمِ افکار پوچ بود، حالا این چیز می‌توانست دربارۀ یک مجله باشد، یک مکالمۀ تلفنی از دوستی، فیلمی که تلویزیون نمایش می‌داد یا مثل همین حالا مبلمان هتل، که آشکارا به او برای دکور آپارتمانشان ایده می‌داد و او ایده‌هایش را با صدای بلند برایش بازگو می‌کرد. درست مثل سنوگراف عصبی‌ای که سالها بود که با پسرشان معاشرت می‌کرد، سوفی هم علاقه داشت که دائمن همه چیز را عوض کند، پرده‌ها را عوض کند، رنگشان کند، جمع‌شان کند، بله، ترتیب همۀ اثاث اتاق را عوض کند، تا حدی که او بعضی وقت‌ها می‌ترسید که در خانۀ خودش اشتباهی برود و همزمان از این خوشحال بود که دست کم توالت و وان را چون نقاطی ثابت برای پیدا کردن راه خود دارد.
صوفی همین طور می‌گفت که: «لازمه اتاق خوابمان شیک‌تر بشود، ملافه‌های جدید خانه خیلی خوشگل هستند اما اتاق خواب دست کم پانزده سال بی‌تغییر مانده است.»، او با چشمانی متعجب به تخت، جائی که سوفی خوابیده بود، نگاه می‌کرد، چه چالۀ محشری تنش روی تودۀ پتوها و روتختی نرم انداخته است، «این جا هیجان‌آور نیست، گردش دلچسبی نبود واقعن، که کاملن هم مجانی تمام می‌شود، بذار جوان‌ها خوش باشند، به نظر من این جا باشکوه است، تلویزیون کیبل داریم و می‌توانیم غذا سفارش بدهیم، همه را به حساب می‌گذارند، اینجا لازم نیست غذا بپزم»، او گذاشت تا کلمات وزوزکنان از بغل گوشش بگذرند، درست مثل توفانی که طغیان می‌کرد و تخریب، به این ترتیب سوفی قبل از هر چیز برایش یک پدیدۀ آکوستیک بود.
«این قد به بیرون نگاه نکن، یه کم طول می‌کشه، نمی‌شه حالا یک کم تلویزیون نگاه کنیم و بعدش غذا سفارش بدیم؟ آهای، یک سئوال ازت کردم!»
او گفت: «ببخشید، آخرین جمله‌ت را نشنیدم.»
«به اون رعد و برق کذائی که فکر نمی‌کنی؟»
«نه، نه.»
او سوفی را در آغوش گرفت و فهمید که بزودی در هم تنیده می‌شوند، گره می‌خورند، او عاشق این ترکیب کارائی و بازیگوشی بود که با هم نشان می‌دادند؛ این همکاری ناشی از ممارست و فراست که طی سی و پنج سال زندگی مشترک بدست آورده بودند، این به جای خود چیز خوبی بود. همیشه وقتی که فکر می‌کرد سوفی از ریل خارج شده، او دوباره متمرکز و هدفمند می‌شد و به محض این که فکر می‌کرد که سوفی تکراری شده است، او می‌توانست با یک مکث، کاری مخصوص، با آهنگ صدا، ثابت کرده که هنوز می‌تواند واقعن شگفت‌زده‌اش کند. این باعث می‌شد تا کارل هم به نوبۀ خود و در لحظۀ بعدی می‌توانست دوباره در حرکات آشنا و عشق، شادی می‌یافت. او خودمشغولی‌اش را با گوی آذرخش فراموش کرد. این درگیری را با مشغول شدن به سوفی عوض می‌کرد.
بعد وقتی که آن‌ها با آپرتیف ‌و بادام‌زمینی ‌تأمین شده از مینی‌بار کنار پنجره نشسته بودند سوفی گفت: «همیشه پیش از رعد و برق، تو عالی هستی، این را من همین الان و برای اولین بار متوجه شدم»، او نشسته بود و با کنترل تلویزیون بازی می‌کرد، مسلمن مجبور بود که در صمیمانه‌ترین دقایق یگانگی به چرخ زدن در میان کانال‌های تلویزیون مشغول شود و دست کم چهار مجری بلوند تلویزیونی، یک کودک مبتلا به سرطان خون، زن یک میلیونر و دسته‌ای از تظاهرات‌کننده‌های بلند مو را به اتاق بیاورد. از شانس خوب نسبتن سریع بر روی سومین برنامه توقف کرد، با اشتیاق گفت: «تاتورت»، با توجه به این که سریالی بود که مرتب از تلویزیون پخش می‌شد، این کارش به نظر کارل عجیب آمد، «این کمیسر برینکمنه». بعد از سه دقیقه کارل مطمئن شد که این قسمت از سریال را دیده‌اند، به نظر او صحنۀ چالۀ محل کار ساختمانی که جسد را از آن بیرون کشیده بودند حسابی آشنا می‌آمد، و او سریعن به بیوۀ مو قرمز مظنون شد بدون این که دلیلی داشته باشد، اما سکوت کرد، فقط کمر سوفی را نوازش کرد و گفت: «اما وقتی شروع می‌شه، خاموشش می‌کنی، مگه نه؟»
فیلم تمام شده بود که اولین وزوزها شنیده شد، آن‌ها منتظر شدند، کارل با تعجب دید سوفی اصرار می‌کند که نه تنها صندلی که تمام کاناپه را ببرند کنار پنجره، و راضی از این که به تحقیقات هواشناسانه‌اش با نزاکت توجه نشان می‌دهد با هن هن و ناله کاری که سوفی می‌خواست را انجام داد. کارل، بعد از چند دقیقه، وقتی که سکوت طولانی انتظارش را بیشتر کرد، گفت: «در زمان‌های قدیم مردم فکر می‌کردند که رعد و برق سلاح خدایان است و نشانۀ خشم آن‌ها، امروز ما می‌فهمیم که یک پدیدۀ طبیعی است»، و سوفی که با آرامش تنش را به بازوی او تکیه داد بود اضافه کرد: «پدیدۀ زیبا.»
هیچ اتفاقی نیفتاد، اما او بدون این که چیزی ببیند می‌دانست که آن بیرون چه خبر خواهد شد، که هوای گرم و مرطوب خیلی سریع به مناطق بلند و سرد فضا رانده می‌شود، و بعد از چند دقیقۀ پررنج دید که کوه عظیم ابر سرانجام کپه شد، ابر توفان‌زا، ابر توفان –اغلب ابر توفان‌زا با ابر هوای خوب جابجا می‌شود- که بی‌شباهت به یک گل کلم عظیم آسمانی نیست.
او پهلوی سوفی را خاراند و با پچ پچ گفت: «نگاه کن»، و سوفی برای یک بار هم که شده بود، ساکت بود، یک کلمه نمی‌گفت، حتا خرناس نمی‌کشید، بلکه همراه با او به رگه‌های شعاع آفتاب نگاه می‌کرد که از لای ابرها مثل پیچک‌هائی لاغر جرقه می‌زد. به عقیدۀ کارل نیروی نور احترام‌برانگیز بود، بار دیگر به یادش می‌آورد که آن بالاها مرجعی بالاتر، خدا، طلب‌کار، قادر، خستگی‌ناپذیر در صدر نشسته است. کارل یک انگیزۀ‌آنی بازیافت برای دست تکان دادن، دست تکان دادن به ابر.
بعد تندر شد. برقی منشعب شده از ابر دید. آسمان ناگهان تکه تکه شد. هر چند که باشکوه بود اما به نظر نمی‌آمد که چیزی بیشتر از برق معمولی چنگال باشد، چیزی غیرمعمولی نبود، و او کمی ناراحت بود. از این گذشته برای اولین بار متوجه شد که صاعقه به پارگی رگ شبیه است.
مضطرب گفت: «حالا».
اما اتفاق بیشتری نیفتاد. صدای آب چون دیواره‌ای اضافی از ناکجا می‌آمد، او صدای روشن شدن اتوموبیل‌ها را شنید، و دورتر یک نور گرد قرمز دید که احتمالن، نه، نسبتن با اطمینان، چراغ ماشین بود. دنیای بیرون در برابر نگاهش شناکنان دور می‌شد. بی‌نهایت ناراحت بود. دلیلش شاید تمرکز باشد، به شکل دیگری نمی‌توانست توضیحش دهد. یا شاید هم نور گرد قرمز نه از نورافکن اتوموبیل بلکه گوی آذرخشی بسیار کوچک بود؟
سوفی محتاطانه گفت: «تمام شد»، و ویرش گرفت که بگوید: «یه چیز تقریبن کوچولو بود»، اما لحنش چندان قابل اعتماد نبود، حتا برای خود کارل هم. و درست به همین خاطر زد وسط خال و پرسید: «دیدیش؟» با لحنی خریدار پرسید و با کمی ناامیدی، میل داشت که سوفی متوجه نشود که گریه‌اش گرفته است.
اما نه، سوفی به نظر نامطمئن بود، تقریبن کمی ترس خورده.
سوفی گفت: «نمی‌دانم، بله، آره، فکر کنم دیدمش»، او اول نفهمید، اما جواب سئوال خودش بود، سوفی چیزی از این کمتر نگفت که این بار یک چیز دیده، احتمالن این دفعه بینائی‌اش بهتر بوده، نگاهی متمرکزتر؟ به سوفی نگاه کرد، او لبخندی بهت آلود بر لب داشت که دوستانه بود و کمترین نشانی از طعنه در خود نداشت، انگار که اتفاقی که افتاده بود غافلگیرش کرده باشد.
مثل این که سرش لگدمال می‌شد… آیا سوفی ناگهان توانائی او را پیدا کرده بود… در این صورت می‌شد از تعویضی سخن گفت، یک انرژی که از بدن او به بدن دیگری منتقل شده بود؟
بله، به نظر آنها چنین چیزی مطلقن امکان‌پذیر بود.
«پس که تو هم چیزی دیدی»، بیش‌تر به قصد تأئید گرفتن پرسید، و سوفی عاشقانه به او نگاه کرد، «یه چیز گرد و نارنجی رنگ، دقیقن، من چنین چیزی دیدم.»
کارل به این فکر کرد که بهتر است چیزی در این مورد بگوید که نورِ یک چراغ ماشین بوده، اما همزمان وجود یک اتوموبیل آن دورها در میان درخت‌زار بسیار غیرمحتمل بود، و اگر این طور هم بوده باشد، بدون تردید سوفی قبول نمی‌کرد. کارل پرسید: «خب؟ خب من می‌گم، نظر تو چیه؟» سوفی را چنان محکم به خود فشرد که زمزمۀ او را بر شانه‌اش که می‌گفت «خیلی زیبا» به سختی می‌شنید.
اما او می‌دانست که چیزی بیشتر بود، خیلی بیشتر از این که فقط زیبا باشد، معجزه بود، چون معنی‌اش این بود که آن‌ها با هم در جهت رسیدن به ناشناخته‌ها بودند، در صدد باز کردن مرزهای تجربه و شاید هم در جستجوی دانش‌های دشواریاب، بله در در همین حد بود، چه هدیه‌ای! و برای محکم‌کاری می‌خواست بداند که: «و فردا صبح نظرت عوض نمی‌شود که بگوئی این حرف‌ها را برای خوشحال کردن تو گفتم، سوفی جواب داد:
«نه، اصلن. من که گفته بودم هوای توفانی را دوست دارم.» و زمانی که سوفی با پرچانگی بیشتر و بیشتر از چیزی که دیده بود تعریف می‌کرد و او هم سوفی را در بغل داشت و نوازش می‌کرد در مغزش یک تئوری جدید نقش بست، تئوری‌ای که بر این بود که توانائی‌ها قابل انتقال هستند، اما به این شرط که در بین دو فرد عشقی به آن عظمت حکم‌روا باشد که برایشان نادیده‌ها را مرئی کند و ناشنیده‌ها را قابل شنیدن، عشقی که حتا این اجازه را می‌داد که سوفی همزمان که شکلکی می‌ساخت به معنی این که برنده اوست، بی‌صبرانه بپرسد: «می‌شود بالاخره چیزی برای خوردن سفارش بدهیم؟» شکلکش را نادیده گرفت چون خوشحال بود.
تمام جهان حباب یک چراغ بود و او نورش.


افغاني

نویسنده: عارف فرمان
چاپ اول: استکهلم ۲۰۱۲
ناشر: کتاب ارزان (استکهلم)

۲۷۲ صفحه همراه با واژه‌نامۀ دری

تخریب خانه های پناهندگان افغان با بولدوزر، شیراز/ عکس از http://www.hazaranetwork.com/profile/Awara

تخریب خانه های پناهندگان افغان با بولدوزر، شیراز- عکس از http://www.hazaranetwork.com/profile/Awara

افغانی لفظی است که احتمالن در گوش هر مهاجر افغان که گذرش به ایران افتاده باشد طنینی موهن و آزاردهنده دارد. علی، نفر اول رمان «افغانی» بارها به خواهش و التماس، با منطق و استدلال از ایرانیانی که او را با این لفظ تحقیر می‌کنند و می‌آزارند می‌خواهد که او را به نام اصلی‌اش صدا کنند. چه آن طور که نویسنده می‌نویسد:
«ملت من نیز همانند ملت‌های دیگر است. در آن، همۀ خوبی‌ها وجود دارد. ملتم را نگوئید. سخت آزاردهنده است که در غربت، آدم نسبت به ملیتش توهین شود. هیچ چیز بدتر از این نیست. حتا دل آدم مرگ را می‌پذیرد، ولی دشنام ملیتی را نمی‌تواند قبول کند.»

ص ۲۲۸

داستان از فرار علی آغاز می‌شود. فرار علی از زندان‌ها، تحقیرها، از کارهای پست ارزان، از عشقی ناکام، از کشوری که می‌توانست پناهگاهش باشد، از میزبان‌های مهمان‌کش که در چهارراه زند، بر سر کارهای شاق ساختمانی، در خانه‌ای در محله‌های ارزان قیمت پائین شهر با حقارت و تمسخر و فحش و کتک از او پذیرائی کرده‌اند. علی از فرودگاه مهرآباد به سوی هندوستان پرواز می‌کند و:
«درست زمانی که بویینگ ۷۴۷ آسمان ایران را پشت سر گذاشت، پاکت باز شدۀ حمیدالله را در آوردم. چشمم به نامه‌یی افتاد که کنار پول برایم گذاشته بود؛ نامه‌یی کوتاه بر کاغذ زرد رنگ، با خط شکسته…»

ص ۹

حمیدالله مهاجر دیگری است که تراژدی غربت تقریبن خاندانش را سوازنده است. علی که از همان زمان ورود به ایران با حمیدالله آشنا می‌شود و او را محرم راز و معتمد خود می‌بیند برای نخستین بار وقتی از او جدا می‌شود با غم بزرگ زندگی او آشنا می‌شود. در همان نامۀ کوتاه که در طیاره می‌خواند آمده که همسر و فرزندان حمیدالله در غربت به قتل رسیده‌اند. در پنج‌شنبه‌ای که مهاجران افغان در ایران پنج‌شنبۀ سیاهش می‌خوانند. پنج‌شنبه‌ای در اوایل دهۀ 1360 در چند شهرهای ایران حملاتی سازماندهی شده به افغان‌ها می‌شود که طی آن بسیاری می‌میرند، بسیاری مورد ضرب و شتم خشن قرار می‌گیرند و شماری متواری.
این تنها حکایت یک تن، کاکا حمیدالله است، شخصی پخته و دردآشنا که روزها به کار گِل مشغول است و شب‌ها برای دوستانش حافظ و سعدی و مولانا شرح و تفسیر می‌کند. راستی از جمع بیش از میلیون نفری افغان‌های مهاجر که به ایران پناه آوردند چند نفر همسرنوشت کاکا حمیدالله هستند؟

فرار از خانه

علی در دورۀ حکومت کمونیست‌ها دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه کابل است که در اثر نشست و برخاست با ادیب، حامد، فروزان و همۀ دختران و پسران دانشکده می‌خواستند یک شبه رژیم کارمل را سرنگون کنند. نتیجه؛ گرفتار آمدن برخی از رفقا و متواری شدن دیگران بود. علی می‌گریزد. پدرش را به جای او می‌گیرند و یک ماه در زندان نگه می‌دارند و شکنجه می‌کنند. پدر پس از آزادی به فرزند می‌گوید: «تو را به پاکستان می‌فرستم، از آن جا برو ایران، برایت زنده‌گی کن!» ص ۱۳.
راه فرار خالی از خطر نیست. تمیم، همسفری که راه آشناتر است علی را از خطرها آگاه می‌کند. در مرزها گروه‌های مختلف سرمه چشمان (کنایه از مجاهدین افغان و طالبان که چشم‌های خود را سرمه می‌کنند) در کمین‌اند تا از متواریان از وطن بیگاری بکشند. آنها مسافران را برای کندن سنگر در کوه‌های اطراف زندانی می‌کنند و خودشان می‌گویند: «این‌ها که به پاکستان می‌روند، باید خدمتی هم برای مجاهدین و جهاد افغانستان بکنند.» غیر از این خطر، هواپیماها و هلی‌کوپترهای روسی و سربازان ببرک کارمل همواره برای فراریان خطری مرگ‌آورند.
هلی‌کوپترها در راه فراریان را غافلگیر می‌کنند و آنها را به گلوله می‌بندند. از جمع ۳۶ نفری آنها ۱۲ نفر کشته می‌شوند:
«واویلایی سراسر دره را فرا گرفته بود. پدری که فرزندش را از دست داده بود سنگی برداشته بود و می‌خواست بر سر خود بزند. حبیب (راه بلد و قاچاق بر) سنگ را از دستش گرفت. نالۀ دلخراش برادری که برادرش را از دست داده بود، از آن سو بلند شد. آن که پدرش را از دست داده بود، به سوی دشت می‌دوید و هلی‌کوپتر را صدا می‌زد که بیاید و او را نیز بکشد. صدای ناله و فریاد دره را پر کرده بود. زنده‌گی در پیش چشم همۀ ما مرده بود. همه آرزو می‌کردیم که باز هم هلی‌کوپتر بیاید و این بار همه را بکشد. ما همه انتظار مرگ خود را داشتیم و از همه بدتر حبیب بود که مسئولیت همه را به عهده داشت و پیش یک یک عذرکنان ضجه می‌زد که: “مرا بکشید! من نمی‌دانستم که چنین حادثۀ شومی اتفاق می‌افتد، بیایید مرا بکشید!” همه گریه‌کنان جواب می‌دادند: “تو چه می‌دانستی؟ تو چه گناهی داری؟”»

ص ۲۸

قهرمان داستان ما خود را به کویتۀ پاکستان می‌رساند و آن جا، وفادارانه به همسفر کشته شده‌اش، اولین کاری که می‌کند این است که خانوادۀ نامزد تمیم را بیابد و خبر مرگ او را همراه با عکسی از دختر که با قطره‌های خون تمیم لک شده بود را به آنها برساند.
علی از پاکستان به مقصد ایران قاچاق می‌شود و پس از تحمل مصائب فراوان به کشوری می‌رسد که تحقیر و توهین و ضرب و شتم، زندان و شکنجه، بیکاری و بیگاری انتظارش را می‌کشد. زاهدان اولین مقصد مسافر ما در ایران است. گرسنگی، بی‌پولی و بیکاری او را وا می‌دارد تا قوت خود را از میان زباله‌ها پیدا کند و مدتی به این ترتیب خود را سیر و سر پا نگه دارد. در این شهر در جستجوی کار به تک تک دکان‌ها و رستوران‌ها سر می‌زند و همۀ جواب‌هایی که می‌شنود منفی است. نخستین توهین را در همین جستجوها می‌بیند:
به دوکانی وارد شدم و سلام کردم. هنوز جواب سلامم را نگرفته بودم که شنیدم: «افغانیِ معتاد بیرون…»
در درونم غوغایی از گرسنه‌گی داشتم، باز مجبور شدم به رستورانتی بروم.
گفتم: «سلام.»
صاحبش حرف‌های دوکان‌دار را تکرار کرد. ناچار از آن جا هم بیرون شدم.

صص ۳۹-۴۰

علی بر اثر بی‌سرپناهی به زندان می‌افتد. شانسی که می‌آورد در زندان کسی باعث نجاتش می‌شود. اولین ایرانی‌ای که منزلت انسانی علی را باز می‌شناسد و او را یاری می‌کند تا به مقصدش، شیراز برسد. خطری که مسافر را از زاهدان تا شیراز همراهی می‌کند ایست‌های بازرسی است. سربازهائی که پی شکار مهاجران افغان هستند:
از موتَروان (راننده) پرسیدم: «این جا چه خبر بود؟ منظور از این بازرسی‌ها چیست؟»
با تمسخر گفت: «دنبال افغانی‌ها می‌گردن.»
گفتم: «ممکن است بیش‌تر توضیح بدهید؟»
گفت: «افغانی‌ها غیرقانونی میان و قاچاق هم می‌کنن. برای همین دنبال اون‌ها می‌گردن تا بندازنشون زندون یا ردِ مرز کنن.»
پرسیدم: هیچ کس نمی‌تواند از زاهدان به شهر دیگری برود؟»
گفت: «چرا، می‌تونه. ولی باید برگۀ تردد بگیره، وگرنه، نه…»
پرسیدم: «چگونه می‌توان برگۀ تردد گرفت؟»
گفت: «باید از هفت‌خوانِ رستم بگذری.»
خانۀ آخر غربت علی اردوگاه سفید سنگ است که در رمان «افغانی» توصیفی دهشتناک دارد. سنگ شیر آخرین منزل قرنطینۀ پناهندگانی است که ردِ مرز می‌شوند. گذشته از بدرفتاری‌های غیرانسانی در این اردوگاه است که تتمۀ نیروی پناهندگان را پیش از اخراج از ایران کشیده می‌شود. در این اردوگاه است که از پناهندگان در جاده‌سازی به بیگاری گرفته می‌شوند و کسانی که در اثر بیماری، رنج، شکنجه، بیگاری و مظالمی از این دست می‌میرند به پشت دیوارهای بلند کمپ پرتاب می‌شوند تا خوراک حیوانات گردند.

رمان یا سفرنامه

دکتر محمد اکرم عثمان، دانشمند فاضل افغان در دیباچه‌ای کوتاه بر این کتاب از جایگاه والای سفرنامه‌ها یاد می‌کند. از این که سفرنامه‌ها عرض و طول افق‌های دید ما را گسترش می‌دهند و به ما می‌آموزند که از از محفظه‌های کوچک و تخدیرکنندۀ خود در بیائیم. داستان از زاویۀ دید اول شخص مفردِ عقل کل روایت می‌شود. هر چند جست و خیزهای دراماتیک در این کتاب به وفور به چشم می‌خورد و نویسنده از پسِ پرداخت هر کدام از این صحنه‌ها بخوبی بر آمده، اما این اثر بیشتر به روایت یک سفر می‌ماند، روایت مستندی از سفری بی‌انتها و بی‌مقصد. روایت کسی که تجربه‌های درونی شدۀ سفر دشوار و روح‌گداز را با حساسیت برایمان باز می‌گوید. دربارۀ مستند بودن یا نبودنش اطلاع دقیق ندارم، اما روایت چنان باورپذیر است که داستان را مستند می‌نماید. روایت علی را که از سفرش می‌خوانیم به این نتیجه می‌رسیم که مهاجر افغان در ایران که باشی، بطور کلی، تأکید می‌کنم بصورت عمومی، صرفن به خاطر ملیتت محکومی. داستان‌های دردناکی که در سفرنامه تعریف می‌شوند مؤید چنین حکمی است که جمعِ جمیعی از مردم یک کشور با پیشداوری به همسایۀ همزبان و هم‌فرهنگ خود برخورد می‌کند. پیشداوری‌ای که می‌تواند مهمان را خانه‌خراب کند. این خانه‌خرابی از سطح تحقیر و زخم زبان‌ و خشونت‌های کلامی بسیار فراتر می‌رود. فراتر تا حد آدم‌ربائی و به قتل رساندن پناه آورندگان. ریشۀ چنین برخوردهای پیشداورانه، خشن و تحقیرآمیز چیزی جز جهل نیست. مامای مریم (دائی مریم) که در صدد قتل علی بر می‌آید، از بزه‌کاران با نام و نشان است که بعدها به اتهام قتل، محکوم به مرگ و اعدام می‌شود. جهلی که باعث برخوردی چنین غیرانسانی به انسان‌ها می‌شود در جمهوری اسلامی درگیر جنگ با عراق از سوی حاکمان دامن زده می‌شود. دستگاه‌های متعدد تبلیغاتی گناه بسیاری از نارسائی‌های جامعه و نیز بی‌تدبیری‌های خود را به گردن مهاجران افغان می‌اندازد تا اذهان ساده، عقب‌مانده و بی‌سواد جامعه را علیۀ آن‌ها بشوراند.
در این سفر تلخ، همانطور که قانون زندگی است، لحظه‌های پرطنز و گاه مضحک کم پیش نمی‌آیند. از این مهمتر پیش آمدن عشق است. مریم دختر جوان صاحب‌خانۀ علی است که به او دل می‌بندد. عشقی که رؤیاهایش مسکنی است برای فرار از درد غربت و زخم زبانهای میزبانِ مهمان‌کش. از طرفی این عشق بلای جان پسر جوانی می‌شود که غریبه است، بی‌پول و بیکار و در نگاه میزبان شهروند درجۀ دو.

 و دیگر این که…

این که زبان رمان «افغانی» زبان دری است. زبانی که به مذاق من و بسیاری از دوستان هم علاقه و هم سلیقه‌ام زبانی است خوشایند. حرف زدن به این زبان هر چند در ایران، بر اساس داستان، باعث گرفتاری‌هایی برای تکلم کننده‌اش بوده است اما برخوردهای بانمک فرهنگی را هم سبب می‌شود. نمونه:
از چند نفر پرسیدم: «آقا! چه طوری باید به چهار راهِ زند بروم؟»
می‌گفتند: «از اون‌جا می‌خوره…»
فکر کردم: خدایا! من حرف از «رفتن» می‌زنم، این‌ها حرف از «خوردن» می‌زنند! چه طور آدم‌هایی هستند؟
از دیگری هم پرسیدم: «می‌خواهم تا چهار راهِ زند بروم. از کدام راه بروم؟»
گفت: «شما برو اون طرفِ خیابون، از سرِ چهارراه می‌خوره.»
یک دل را صد دل کردم و گفتم: «آقا! من حرف از خوردن نمی‌زنم؛ از رفتن حرف می‌زنم.»
خندید و گفت: «آره، می‌دونم… شما برو سرِ چهارراه، به تاکسی‌ها بگو: چهارراهِ زند! می‌برندت اون‌جا.»
در «افغانی» رمان «عارف فرمان» یا سفرنامۀ «علی» از قر و اطوارهای تکنیکی خبری نیست. آن چه هست کلام ناب است، بازتاب‌گر زبانِ رنج، زبانِ مادری همۀ انسان‌ها. منِ ایرانی که مدتهاست جلای وطن کرده‌ام با خواندن رمانِ«افغانی» دلم به درد آمد و بیشتر از هم‌وطنی با مردمی شرمم گرفت که با پیشداوری و جهل  و نگاهِ تحقیرآمیز و خودبزرگ‌بین، منزلت انسانی خود را در درجۀ نخست زیر سئوال می‌برند. دریغا که در همین غربت همگانی هم هموطنانی دیده‌ام که کار‌شان پخش پیشداوری در مورد این و آن فرد و ملیت است. سایت به ظاهر خبری استکهم که توسط ایرانیانی گمنام یا بی‌هویت اداره می‌شود را بخاطر دارم که مدتی پیش با موذی‌گری کارزاری علیه مهاجران افغان در سوئد به راه انداخته بود. از طرفی گاه می‌توان در گوشه و کنار دید هموطنانی که هنوز هم برایشان عرب سوسمارخور است، ترک خر است و سومالیائی بی‌فرهنگ است و مسلمان فلان است و مسیحی بهمان است و… ظاهرن از دید چنین هموطنانی نژاد برتر و قابل احترام تنها خودشان هستند. امید که چنین دوستانی هم کتاب را بخوانند و اگر اندکی انصاف داشته باشند، از رفتارهای تحقیرآور و تفرقه‌آمیزشان شرم کنند. چه همین احساس انسانی شرم است که بخشی از مردم آلمان از زمان زمامداری فاشیست‌ها هنوز با خود همراه دارند و همین احساس عاملی شده است برای برابر دیدن انسان‌ها از هر ملت، مذهب، نژاد و کشوری که باشند.

چندی پیش نمایشنامه ای از مجموعۀ «انترناسیونال بچه پرروها»، مجموعۀ هفده مقاله و لطیفۀ سیاسی از «ایرج پزشکزاد» در همین وبلاگ خواندید. مجموعه ای از نویسندۀ آثاری ماندگار چون «دائی جان ناپلئون»، «ادب مرد به ز دولت اوست…»، «خانوادۀ نیک اختر»، «ماشاالله خان در دربار هارون الرشید» و… «انترناسیونال بچه پرروها» مجموعۀ طنزهای ژورنالیستی پزشکزاد است که در بهار سال 1363 منتشر شده و بیشتر نظر به مسائل سیاسی آن روز دارد. پختگی دید، تجربۀ زندگی، بلاغت گفتار می تواند تاریخ مصرف یک کار روزنامه نگارانه را بسیار بلندمدت کند. در دنبالۀ مطلبی که می خوانید هر چند پزشکزاد به ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهوری اسلامی ایرانی، که در آن زمان تازه عزل شده بود و تبعید، گیر داده اما به تصور بنده تعاریفی که از بچه پرروها شده نه تنها در عرصۀ سیاسی، که بچه پرروهای همۀ عرصه ها را فرا می گیرد. گمان کنم تا زمانی که بچه پرروها در همۀ سطوح زندگی حی و حاضر باشند، چنین طنز پخته ای کماکان کاربرد دارد و موضوعیت. مختصاتی که پزشکزاد در این نوشته برای بچه پرروها قائل است احتمالن در طول تاریخ خصوصیات بچه پرروها بوده و در آینده نیز بچه پرروها از همان خصایص بهره ور باشند که مشخص ترین شان دروغ گوئی، گزاف گوئی و پشتک وارو زدن هایی است که نرخش را عوامل دیگری جز واقعیت ها تعیین می کنند.

راقم این سطور با اصطلاح «بچهْ پُررو» حدود سی سال پیش، وقتی قاضی دادسرای تهران بودم، برای اولین بار آشنا شدم. توجه داشته باشید که منظور «بچهْ پُررو» است، نه «بچهْ پُررو» با کسرۀ اضافه.
برای توضیح مطلب لازم است ابتدا مناسبت این «آشنایی» را عرض کنم.
یک کافه رستوران واقع در نزدیکی دروازه قزوین را جمعی الواط چاقوکش به سیادت اکبر آقای باجگیر، بهم ریخته، چند نفر را مجروح کرده و دار و ندار کافه را از بین برده بودند. به طوری که صاحب بخت‌برگشتۀ کافه توضیح می‌داد، ظاهراً مدتی از پرداخت «حق و حساب» اکبر آقای باجگیر -‌به علت کمی درآمد- استنکاف کرده بود. آن چه توجه مرا جلب کرد این بود که در توضیحاتش مکرر به «بچهْ پُررو»، باعث و بانی بدبختی خود، نفرین می‌فرستاد و وقتی دانست که من اصطلاح «بچهْ پُررو» را دقیقاً نگرفته‌ام، به شرح و بسط پرداخت:
-‌ می‌دانید، آقای بازپرس، این باجگیرها تا وقتی «حق و حساب»شان مرتب برسد با شما کاری ندارند. فقط گاهی می‌آیند کله پاچه و عرقی مجانی می‌خورند و می‌روند. ولی وای به وقتی که «باج» دیر برسد. یک شب نوچه‌ها و «بچهْ پُررو» را می‌فرستند کافه را زیر و رو می‌کنند. آخر، هر کدام از این باجگیرها چند «نوچه» بزن بهادر و یک «بچهْ پُررو» در خدمت دارند.
نحوه عمل این است که چند نوچه می‌آیند دو تا دو تا یا سه تا سه تا، مثل مشتری معمولی سر میزها می‌نشینند و غذا و مشروب سفارش می‌دهند. «بچهْ پُررو» هم همان موقع می‌آید، ولی با آن‌ها اظهار آشنائی نمی‌کند و سر یک میز می‌نشیند. حضور «بچهْ پُررو» تنها سر یک میز، باعث جلب توجه و علاقه سایر مشتری‌ها، که آن‌ها هم کم و بیش از همین قماش هستند، می‌شود. وسط شب، «بچهْ پُررو» ناگهان شروع به جیغ و داد و فحاشی نسبت به دسته مخالف می‌کند و هوار می‌کشد که مگر شما ناموس ندارید، مگر شماها…
خلاصه از این نوع اعتراض‌ها، که معمولاً باعث می‌شود از یک نفر سیلی می‌خورد. بعد یک باره نوچه‌های باجگیر به میان می‌پرند و دعوا و کتک‌کاری و شکستن ظرف‌ها و شیشه‌ها شروع می‌شود.
در این موقع باجگیر «تصادفاً» از راه می‌رسد و میانجی می‌شود و خلاصه بعد از چک و چانه و گفتگوی زیاد، همان شب یا شب بعد «حق و حسابش» را وصول می‌کند.
در این میان نقش «بچهْ پُررو» بسیار مهم است. زیرا اولاً دعوا را باعث می‌شود و در مرحله بعد به عنوان یک مشتری بی‌طرف به نفع باجگیر و به ضرر صاحب کافه شهادت می‌دهد. خاصیت اساسیش این است که از هیچ کاری و هیچ دروغی روگردان نیست و شرم و حیا سرش نمی‌شود. در واقع نانِ وقاحتش را می‌خورد.
در ماجرای مورد نظر، بنده شروع به تحقیق در جماعت کثیر سر و دست شکسته کردم. ولی بسیار کنجکاو شده بودم که «بچهْ پُررو» را ببینم. موقع تحقیق از او، دانستم که صاحب کافه چقدر حق داشت بیش از همه از دست او بنالد و در اهمیت وجود او در چرخ و دندۀ سیستم «باجگیری» داد سخن بدهد.
زیاد بچه هم نبود. بیست و دو سه سالی از عمرش گذشته بود. قیافۀ آرام و مظلومی داشت. مکالمۀ ما تقریباً به این صورت انجام شد:
-‌آقا، به موجب صورت مجلس تنظیم شده در کلانتری، ۱۴ نفر از مشتری‌ها گواهی داده‌اند که شما باعث این زد و خورد شده‌اید. یعنی در واقع دعوا را شما به راه انداخته‌اید.
-‌آقای رئیس، به قمر بنی هاشم، به این سوی چراغ، ما اصلاً موقع دعوا توی کافه نبودیم. ما منزل آبجی‌مان بودیم. ما را فرستاد بریم یک ماهیچه برایش بخریم. وقتی رسیدیم دم کافه دیدیم دعواست اصلاً تو نرفتیم.
-‌ولی پاسبان شما را توی کافه دستگیر کرده است.
- آقا، به صاحب الزمان، به حضرت عباس، دروغ است.
- پاسبان چه نظری داشته که خلاف واقع گزارش بدهد.
- حتماً از طرف‌های ما پول گرفته. -‌ همه همسایه‌ها شهادت داده‌اند که شما جزء دستۀ این اکبر آقا هستید.
-‌ اکبر آقا هم محله‌ای ماست اما به ناموس زهرا ما تا حالا دو تا کلام هم باش حرف نزده‌ایم.
-‌ طبق گزارش کلانتری شما مشروب زیادی خورده بودید، شاید…
-‌ آقا، ما و عرق؟ به این قبلۀ محمدی اگر ما به عمرمان لب به عرق زده باشیم.
-‌ ولی الان هم که ده دوازده ساعت از رویش گذشته هنوز دهنتان بوی عرق می‌دهد.
-‌ استغفرالله… این بوی سیاه‌دانه است. می‌دانید از این سیاه‌دانه‌های توی شربت…
-‌ در جیب شما دویست تومان پول بوده که صاحب کافه می‌گوید از دخل او برداشته‌اید.
‌-‌ آقا دروغ می‌گوید، به قرآن مجید دروغ می‌گوید. این پول را همان شب آبجی‌مان به ما داده بود.
-‌ ولی آبجی شما در کلانتری گفته که یک ماه است شما را ندیده، چطور می‌گوئید دیشب منزلش بودید؟
-‌ آقای بازپرس، این حسین کبابی، رفیق آبجی‌مان، زیر پایش نشسته که دروغ بگوید ما را گیر بیندازد.
-‌ در بازجوئی کلانتری گفته‌اید که با اکبر آقا رفیق هستید. پای صورت مجلس را هم امضاء کرده‌اید.
-‌ امضای ما نیست. جای ما امضا کرده‌اند.
دهن من از حیرت باز مانده بود. اما هنوز برای حیرت جا مانده بود؛ صحنۀ جالب مواجهه او با اکبر آقا بود.
اکبر آقا، یک غول بی‌شاخ و دم با سر تراشیده، ظاهراً از نحوۀ عمل این جوان که موجب شده بود کارش به کلانتری و دادسرا بکشد سخت ناراضی بود. بخصوص این که حال یکی از مجروحین نزاع وخیم بود.
«بچهْ پُررو» ابتدا دوستی و حتی آشنائی با اکبر آقا را در حضور او انکار کرد و وقتی احساس کرد که دیگر نه می‌تواند انکار کند و نه می‌تواند امیدی به آیندۀ روابطش با اکبر آقا داشته باشد، موضع خود را بکلی عوض کرد. شرح کشافی در سیاهکاری‌های اکبر آقا بیان کرد:
-‌ آقای بازپرس، خدا شاهد است هزا دفعه بهش گفته‌ام که باجگیری آخر عاقبتی ندارد. آخر بی‌شرفی و بی‌ناموسی و مردم‌آزاری حدی دارد…
در این موقع اکبر آقا ناگهان خود را به طرف جوانک پرتاب کرد و آن چنان سیلی به گوش او زد که دو سه دور دور خودش چرخید و زمین خورد و در مقابل پرخاش بنده، تمام طغیان و عصیان و دل سوزه‌اش را در یک عبارت کوتاه بیان کرد:
-‌ آخر آقای بازپرس، بچه پررو هم به این پرروئی؟!

به نظر این حقیر به بخشی از واقعیت هائی که دور و بر ما در این غربت بی مر جاریست را تنها می شود با عینک رئالیسم کثیف نگاه کرد و با همان زبان، بیانش. داستانکی که می خوانید جزء یک مجموعه است که با همین تم و کمابیش با شخصیت های تکراری نوشته شده است.
از فرازهای این واقعیت های نه چندان شیرین این است که در اینجائی که من هستم هر از گاهی شخص یا شخصیتی که تهش ناپیداست سر از گوری در می آورد و می شود قهرمان داستان یا داستان هائی. این افراد همگی کسانی هستند که به لحاظ تظاهرات فعلی، سابقۀ اجتماعی و فردی و نیز فکر و اندیشه و بروزات دیگر به گونه ای نمونه اند.
شاید خواندن چند داستان از این سری ما را با بازیگران و شخصیت هایش بیشتر آشنا کند. این مجموعه که برای نشر اینترنتی نوشته شده به مرور در این وبلاگ نشر خواهند یافت.

برای آزیتا روانبد

همۀ شخصیت های این داستان، آدمهای واقعی اند، هر گونه شباهت بین آنها و آدمهای خیالی، می تواند مورد تأسف شدیدِ آدمهای خیالی باشد!

با سرگیجۀ و خستگی وسط جمعیت نشسته بودم و داشتم به شاعری گوش می­دادم که از راهی دور آمده بود. وسط یک چاردیواری بودم که از بس تکراری بودن ملال‌آور شده بود. دلیل آنجا بودنم را نمی‌دانستم. مسلمن بی‌کاری نبود. شعر هم نبود. شاعر که اصلن. احتمالن برای فرار از کار یا پیدا کردن پای آبجوخوری بود که آنجا بودم. دل تو دلم نبود که شاعر کارشو تمام کنه و تا جمعیت شروع نکرده به سئوال­های ابلهانه بپرم توی بار سر کوچه برای دو تا آبجوی خنک و یک سیگار بین­شون. این طوری شعر و جمعیت که کله­مو به گا داده بودند پاک شسته می­شدند. شاعر بود که می خواند؛ بادام بلند بامدادی… و از جلوی من صورتکی مضحک تلو تلو می­خورد. دو تا لیوان آبجو، یک سیگار وسطشون به جای دماغ. شکمِ انگشت اشاره­مو چسباندم به کپل شستم و کپل شستم رو گذاشتم روی نوک دماغم که یعنی بدجوری رفتم تو حال. در ان حال بود که احساس کردم نوک دماغم درست تا روی نافم رسیده. توی خودِ حال بودم که شاعر بُرید و درخواست چند دقیقه استراحت کرد. درخواستی که با استقبال پذیرفته شد. برای اجرای عملی چشم و دماغ صورتک به مقصد کافۀ سر کوچه خیز برداشته بودم که زنی صدام کرد. قدی نسبتن بلند و قیافه­ای مردانه داشت که کافی بود یک جفت سبیل قیطانی می­گذاشت تا می­شد لنگۀ دائی سیسیلیا تو داستان «اعترافات».
«تیناکسی»
«جاعااانم؟»
«شاعر براتون یه کتاب گذاشته.»
نگاهی به قد و بالای دائی بی‌سبیل سیسیلیا انداختم و از ذهنم گذشت بیچاره کسی که باید اینو بگاد. پای میز فروش کتاب ایستاده بود و کنارش می‌می بود، معشوقۀ یک بار مصرفِ آن دوره ها که همان روزگار مزۀ عرق‌مان بود ولی دیگه برای خودش کلی اهن و تلپ به هم زده بود. چیلش را پشت گوشت انداخته بود و با گشادترین دهان جهنمی که می‌شود سراغ گرفت داشت لبخند می‌زد.
«شاعر؟ کتاب؟ برا من؟»
«بله. کتابو براتون گذاشته رو میز فروش کتاب. گفته ده دلار هم پولش می‌شه.»
فهمیدم حقۀ دائیِ بی‌سبیلِ سیسلیاست برای رونق دادن به کسب و کار خانوادگی. برای لحظه‌ای دو چشم آدمک از جنس دو گیلاس پر و خوش‌رنگ آبجو بین من و دائی سیسیلیا و می‌می حائل شد. لبخند ملیحی که همین طور پا در هوا مانده بود به دعوت گشادتر شد.
«ممنونم. کتابو بهشون برگردونید!»
«چرا؟»
مانده بودم جواب چه بدهم. مثل همیشه در جواب «چرا»های ابلهانه به لکنت افتاده بودم. نگاهی به دائیِ سیسیلیا انداختم و نگاهی به دهان گشادی که دیگر آنقدر باز شده بود که می‌توانستی تصور کنی که زبان کوچکش با مایعی لزج شبیۀ آب منی هم از آن تو داشت خودنمائی می کرد.
«خب… از ویترین‌تون خوشم نمیاد!»
حالت نگاه دهان گشاد عوض شد. هر چند لبخندش پرید اما چیلش بیشتر به پشت گوشش کشیده شد. با صدائی که انگار با سرعت ۱۹ متر در ثانیه ضبط کرده باشند و با سرعت ۳۸ متر پخشش می‌کنند در آمد که:
«چقد پر رو.»
توقف بیش از این جایز نبود. دیگر دماغ آدمک داشت فشار می‌آورد. از لای جمعیت داشتم می‌رفتم که باز زنی که شبیه دائی سیسیلیا بود جلوم در آمد.
«آقای تیناکسی شوخی‌تون درست نبود!»
«شوخی؟ من شوخی کردم با کسی؟ حالا کجاش درست نبود؟»
«آخرش؟»
با هیجانی ساختگی گفتم:
«اولش؟ اولش چی؟»
«اولش خوب بود…»
«خب شما با همون اولش حال کنید.»
این را گفتم و پاکشان دور شدم. نمی‌دانم خانم کتابفروشی که با دائی سیسیلیای اعترافات تنها یک جفت سبیل قیطونی توفیر داشت فهمید که شوخی را خودش کرده بود یا نه. برایم مهم هم نبود. مهم این بود که زودتر به کافه برسم. اولین جرعۀ آبجو مسلمن تصویر دائی سیسیلیا و دهانِ گشادی که پیدا بود زمانی نه چندان دور یک پا مبال عمومی بوده برای رفع قضای حاجت جنسی، مثل تصویر جمعیت از ذهن و حافظه پاک می‌شد تا دیدار بعدی.
اولین جرعه که مزمزه کردم از ذهنم گذشت که دائیِ بی‌سبیلِ سیسیلیای «اعترافات» پس از شعرخوانی، همراه با دهانِ گشادِ جهنمی در گوشه‌ای از مهمانی نشسته‌اند. در جوار میز دو پیرمرد هرزه. دهانِ گشاد با صدائی که انگار با دور ۱۹ متر در ثانیه ضبط شده و با دور ۳۸ متر در ثانیه پخش می‌شود چهار گوش دو پیرمرد هرزه را هدف قرار داد. پیرمردها فقط بخشی از پیامش را شنیدند:
«… بکارتِ اخلاقیِ زنای…»
و او را دیدند که با چیلی پشت گوشت انداخته به طرفشان خیز برداشته است.

از مجموعۀ داستان‌هائی از هیچ کجا

فارسی: طاهر جام برسنگ

 

۱

هتلی بود واقع در نزدیکی‌های نوکِ یک تپه با یک شیب ملایم که می‌شد از آن به طرف عرق‌فروشی دوید و با یک سربالائی که به زحمتش می‌ارزید با بطری از آن برگردی. زمانی رنگ این هتل سبز طاووسی بوده، خیلی تند، اما حالا بعد از باران‌ها، باران‌های مخصوص لس‌آنجلس که همه چیز را می‌شوید و بی‌رنگ می‌کند، دیگر از آن سبز تند به زحمت اثری باقی مانده بود، همین طور از ساکنانش.
این که چطور از این جا سر در آوردم یا محل قبلی‌ام را چگونه ترک کرده بودم را یادم نیست. احتمالن دلیلش مشروب‌خوری‌‌ام بود و این که زیاد کار نمی‌کردم، و همین طور مشاجره‌های صبحگاهی‌ام با خانم‌های خیابان. و منظور از مشاجره‌های صبحگاهی ساعت ۱۰ و نیم صبح نیست بلکه منظورم ۳ و نیم صبح است. اگر پلیس را خبر نمی‌کردند غالبن ماجرا با یک یادداشت کوتاه زیر در اتاقم ختم می‌شد، یادداشتی که همیشه با مداد بر یک کاغذپارۀ خط‌دار نوشته می‌شد: «آقای عزیز، ناچاریم از شما بخواهیم که در اسرع وقت این جا را ترک کنید.» یک بار ماجرا بعد از ظهر اتفاق افتاد. مشاجره تمام شده بود. همۀ خرده شیشه‌ها را روفته بودیم، بطری‌ها را در کیسه‌های کاغذی گذاشته بودیم، زیرسیگاری‌ها را خالی کرده بودیم، خوابیده بودیم، بیدار شده بودیم و روی کار بودم که صدای کلیدی در قفل در شنیدم. آن قدر شگفت‌زده شدم که به کارم ادامه دادم. صاحب‌خانۀ ریز نقش آنجا بود، با حدود ۴۵ کیلو، سراپا بی‌مو، به استثناء لالۀ گوش‌ها و احتمالن خایه‌هایش، و نگاهش به کونِ زن زیرم بود، آمد جلو و اشاره کرد؛ «شما! شما باید از اینجا برید!» دست از گائیدن کشیدم و تخت خوابیدم و یک وری او را نگاه کردم. بعد به من اشاره کرد. «و تو هم باید از اینجا بری!» برگشت، به طرف در رفت، به آرامی آن را بست و در راهرو راه افتاد. موتور را دوباره راه انداختم و برای خداحافظی یک دور حسابی رفتیم.
به هر تقدیر آنجا بودم، در آن هتل سبز، هتل سبزِ رنگ‌پریده و با چمدان پر از لباس کهنه‌ام، در آن وقت عزب‌اوغلو، اما پول اجاره را داشتم، مست نبودم، و اتاقی در سمت جلو داشتم مشرف به خیابان، طبقۀ سوم، با تلفنی که کنار در اتاق در راهرو بود، اجاق کنار پنجره، سینک بزرگ، یخچال کوچک دیواری، دو تا صندلی، یک میز، تخت و حمامی تۀ راهرو. و هر چند ساختمان خیلی قدیمی بود، اما آسانسور هم داشت. زمانی برای خودش جای خوبی بوده. حالا آنجا بودم. اولین کاری که کردم یه بطری پیدا کردم و بعد از چند جرعه دو تا سوسک کشتم و احساس کردم در خانۀ خودم هستم. بعد رفتم به طرف تلفن و سعی کردم به خانمی تلفن بزنم که احساس می‌کردم می‌تواند کمکم کند اما او ظاهرن بیرون بود و به کسی دیگر کمک می‌کرد.

۲

ساعت حدودِ سۀ صبح بود که کسی در زد. ربدوشامبر پاره پورۀ حمام را پوشیدم و در را باز کردم. زنی در ربدشامبر حمامش پشت در بود. «بله؟» گفتم «بله؟»
«من همسایه‌تم. اسمم میتزیه. ته راهرو اتاق دارم. امروز کنار تلفن دیدمت.»
گفتم: «آره؟»
بعد دستش را از پشتش در آورد و به من نشان داد. یک چتول ویسکی ناب.
گفتم: «بیا تو.»
دو تا گیلاس تمیز کردم، بطری را باز کردم. «خالص یا قاطی؟»
«حدودن دو سوم آب.»
آینۀ کوچکی بالای سینک بود و او ایستاده بود و موهایش را فر می‌کرد. گیلاس مشروب را به او دادم و روی تخت نشستم.
«تو توی کریدور بودی. همین که دیدمت فهمیدم آدم خوبی هستی. آدمای خوبو می‌شناسم. بعضی از آدمای اینجا چندان خوب نیستند.»
«اونا به من می‌گن حرومزاده.»
«باور نمی‌کنم.»
«منم همین‌طور.»
مشروبم را تمام کردم. او مشروبش را فقط مزمزه می‌کرد، به همین خاطر یک مشروب دیگر برای خودم درست کردم. کمی حرف زدیم. سومین مشروبم را درست کردم. بعد بلند شدم و پشت سرش ایستادم.
«اوووه! پسرۀ احمق»
آرام با مشت به پهلویش زدم.
«اووووه! حرومزاده‌ای ها!»
در یکی از دست‌هایش یک بیگودی داشت. بلندش کردم و دهان کوچکش را بوسیدم. نرم بود و باز. آماده بود. مشروبش را در دستش گذاشتم، او را به تخت بردم، نشاندمش. گفت؛ «مشروبتو بخور.» رفتم و یک مشروب دیگر ریختم. زیر ربدشامبرم چیزی نپوشیده بودم. ربدشامبرم از هم باز شد و آقام پرید بیرون. خدا، فکر کردم پلید هستم. بازیگر نقش دوم بودم. توی فیلم بودم. آیندۀ فیلم‌های خانوادگی. سال ۲۴۹۰. به سختی جلوی خنده‌م را گرفتم، چسبیده به آن دیرکِ ابلهانه دور سر خود می‌چرخیدم. در واقع دنبال ویسکی بودم. قصری در کوه می‌خواستم. حمام بخار. هر چیزی جز این. با مشروب‌هایمان نشستیم. دوباره بوسیدمش. زبان متعفن از سیگارم را در دهانش فرو کردم. برای نفس کشیدن سرم را بالا کردم. ربدوشامبرش را باز کردم و سینه‌هایش را لخت. طفلک‌ها چندان بزرگ نبودند. با دهانم پائین رفتم و یکی از سینه‌هایش را گرفتم. کش آمد و مثل بادکنکی نیمه‌پر از هوای مانده وا رفت. همین طور کلنجار می‌رفتم و همزمان که او دیرک را در دست داشت و به عقب خم شده بود، نوک پستان‌هایش را می‌مکیدم. روی تشک ارزان‌قیمت افتادیم و ربدشامبر به تن ترتیبش را همانجا دادم.

۳

اسمش لو بود، سابقن زندانی و کارگر معدن بوده. طبقۀ پائین هتل زندگی می‌کرد. آخرین شغلش سائیدن دیگ در یک شیرینی‌پزی بوده است. به خاطر مشروب‌خواری این کارش را، مثل بقیۀ کارهایش، از دست داده بود. موعد بیمۀ بیکاری که تمام می‌شد همۀ ما مثل موش می‌شدیم، موش‌هائی که جائی برای پنهان شدن نداشتند، موش‌هائی که مجبور به پرداخت اجاره خانه بودند، موش‌هائی که شکم داشتند و گرسنه می‌شدند، کیری داشتند که شق می‌شد، روحی که خسته می‌شد، بدون تحصیلات و کسب و کار. مشقت، همانطور که می‌گویند، اینجا آمریکاست. ما چیز زیادی نمی‌خواستیم و همان را هم نمی‌توانستیم بدست ‌آوریم. مشقت.
در حال مشروبخوری بودم که لو را دیدم، آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. اتاق من سالن پارتی بود. همه می‌آمدند. سرخ‌پوستی بود، دیک، که بطری‌های نیمی را کش می‌رفت و در کمدش انبار می‌کرد. می‌گفت احساس امنیت می‌ده. وقتی که هیچ جا مشروب پیدا نمی‌کردیم، آخرین پناه‌مان سرخ‌پوست بود.
من در بلند کردن چندان خوب نبودم اما یک کلک از آلاباما یاد گرفته بودم، یک دزد لاغر سبیلو بود که خدمتکار بیمارستان بود. گوشت و چیزهای قیمتی را در یک کیسۀ بزرگ می‌انداختی و رویش را با سیب‌زمینی پر می‌کردی. خواربارفروش کیسه را وزن می‌کرد و بهای سیب‌زمینی را می‌گرفت. اما در قرض گرفتن از دیک زرنگ بودم. در همسایگی پر از دیک بود، عرق‌فروش هم دیک نام داشت. نشسته بودیم و ته مشروب‌ها را در آورده بودیم. اولین حرکتم این بود که کسی را بفرستم پی مشروب. به یارو ‌گفتم «اسم من هنکه، به دیک بگو که هنک تو را فرستاده که نیم بطر کاف Cuff نسیه بگیری، و اگه سئوالی داشت بگو به من تلفن کنه.» «خیله خب، خیله خب.» و یارو ‌رفت. منتظر بودیم و از همان وقت مزۀ مشروب زیر زبانمان بود، سیگار می‌کشیدیم، دیوانه می‌شدیم و دور سر خود می‌چرخیدیم. یارو برگشت. «دیک گفت “نه!” گفت که دیگه برای نسیه جا نداری!»
فریاد زدم: «لعنتی!»
بلند شدم، با عصبانیت و چشم‌های قرمز و ریش نزده. «این لعنتیِ گه پخمه.»
واقعن عصبانی بودم، خشم صادقانه‌ای بود که نمی‌دانم از کجا ریشه گرفته بود. در را به هم کوبیدم، سوار آسانسور شدم رفتم پائین و از تپه سرازیر شدم… مادر بخطا، این مادر بخطا! و داخل عرق‌فروشی شدم.
«خیلی خوب دیک.»
«سلام هنک.»
«دو تا نیمی می‌خوام!» (و اسم مارکِ خوبی اضافه کردم.) « دو بسته سیگار، دو تا از اون سیگار برگا، و… یه قوطی از اون بادوم زمینیا، آره.»
دیک جنس‌ها را جلویم چید و پشت‌شان ایستاد.
«خب، کی می‌خوای پولشو بدی؟»
«دیک، می‌خوام اینا را بزاری به حسابم.»
«تا حال بدهیت بیست و سه و نیم دلاره. تو عادت داشتی پولتو بدی، عادت داشتی هر هفته یه کم از بدهیاتو بپردازی، یادمه هر جمعه شب پول می‌دادی. تو این سه هفته یک پنی هم ندادی. تو مثل بقیۀ اون لاتا نیستی. تو موندت بالاس. من بهت اطمینان دارم. نمی‌تونی هر از گاهی یه دلار بدی؟»
«ببین دیک، من حوصلۀ یکی بدو ندارم. میخوای این جنسا را بریزی تو پاکت یا این که می‌خوای برشون گردونی؟»
بعد بطری‌ها و جنس‌ها را به طرفش هل دادم و منتظر شدم، طوری به سیگار پک می‌زدم که انگار مالک کائنات هستم. موندم دیگر از یک ملخ بیشتر نبود. جز ترس از این که کاری معقول بکند و بطری‌ها را به قفسه برگرداند و از من بخواهد گورم را گم کنم، احساسی نداشتم. اما همیشه صورتش را بهم می‌کشید و جنس‌ها را همیشه در پاکت می‌ریخت، و من صبر می‌کردم که آن‌ها را در صورت‌حساب وارد کند. صورت‌حساب را به من داد؛ سری تکان دادم و رفتم بیرون. در این شرایط مزۀ مشروب‌ها خیلی بهتر بود. و وقتی با جنس‌ها پیش پسرها و دخترها برگشتم، احساس پادشاهی می‌کردم.
یک شب با لو در اتاقش نشسته بودم. کرایه‌خانه‌اش یک هفته عقب افتاده بود اما کرایه من پرداخت شده بود. شراب پورتو می‌خوردیم. سیگار می‌پیچیدیم. لو برای سیگار پیچیدن دستگاهی داشت که سیگارها را خوب می‌پیچید. مهم این بود که یک چاردیواری دورمان باشد. وقتی چاردیواری داشته باشی شانس داری. وقتی که خیابان‌گرد باشی شانسی هم نداری، ترا در اختیار دارند، آنها واقعن ترا در اختیار دارند. وقتی نمی‌توانی بپزی چرا باید بدزدی؟ چطور می‌خواهی کسی را بکنی وقتی که خودت تو کوچه زندگی می‌کنی؟ چطور می‌خوابی وقتی همه در نوانخانۀ رسکیو یونیون خرناس می‌کشند؟ و کفش‌هایت را می‌دزدند؟ و بوی گند می‌دهند؟ و دیوانه‌اند؟ حتا جلق هم نمی‌شود زد. دیوارها لازمند. مدت زمانی کافی به کسی یک چهاردیواری بده تا تصاحب جهان برایش ممکن شود. به این ترتیب کمی نگران بودیم. هر صدای پائی شبیه صدای پای زن صاحب‌خانه بود. و صاحب‌خانه زن مرموزی بود. زن جوان بلوندی که به هیچ کس نمی‌داد. من به او کم محلی می‌کردم و فکر کردم این طوری به طرفم خواهد آمد. البته که می‌آمد و در می‌زد، اما فقط برای اجاره خانه. او شوهری داشت که ما هیچ وقت ندیده بودیم. آن‌ها در همان هتل اقامت داشتند و نداشتند. ما جلوی پیشخوان بودیم. فکر می‌کردیم اگر بتوانیم زن صاحب‌خانه را بگائیم مشکلاتمان حل خواهد شد. یکی از آن ساختمان‌ها بود که هر زنی را که می‌خواستی می‌گائیدی، تقریبن مثل یک وظیفه. اما این یک نفر را نمی‌شد و این به من احساس ناامنی می‌داد. آن جا نشسته بودیم و سیگار دست‌پیچمان را  دود می‌کردیم، شراب پورتو می‌نوشیدیم و چهاردیواری آب می‌شد، از بین می‌رفت. این جور وقت‌ها صحبت کردن بهترین چیز است. می‌شود با حرارت حرف زد و شراب نوشید. ما ترسو بودیم چون می‌خواستیم زندگی کنیم. نمی‌خواستیم خیلی بد زندگی کنیم اما با این حال می‌خواستیم زندگی کنیم.
لو گفت، «خب، فکر می‌کنم راهشو پیدا کردم.»
«آره؟»
«آره.»
یک شراب دیگر ریختم.
«با هم کار می‌کنیم.»
«البته.»
«تو خوب حرف می‌زنی، کلی داستانای جالب می‌تونی تعریف کنی، مهم نیست که راست هستند یا دروغ…»
«اونا راست هستن.»
«منظورم اینه که فرقی نداره. دهن گرمی داری. حالا کاری که باید بکنیم. یک بار کلاس بالا پائین خیابون هست، می‌دونی کجاس، مولینوس. می‌ری اون تو. تنها چیزی که لازم داری پول اولین مشروبته. اونو جور می‌کنیم. می‌شینی و آروم مشروبتو مزمزه می‌کنی و دور و برتو نگاه می‌کنی تا یه بابائی را پیدا کنی که پولاشو تو هوا می‌تکونه. بعضی آدمای دم کلفت میان اونجا. طرف رو پیدا می‌کنی و میری پیشش. کنارش می‌شینی و ور می‌زنی، کس‌شعر می‌گی. خوشش میاد. حتا گنجینۀ کلماتت هم خوبه. خب، او تمام شب برات مشروب می‌خره، و تا آخر شب مشروب می‌خوره. بذار بخوره. وقتی در بار را بستند از خیابون آلورادو بیارش. به سمت غرب بغل کوچه‌ها. بهش بگو که می‌خوای یه کس خوشگلِ جوون براش بیاری، هر چی می‌خوای بهش بگو فقط بیارش به طرف غرب. و من با این تو کوچه منتظر هستم.»
لو دستش را برد پشت در و یک چوب بیس‌بال در آورد، چوب بیس‌بال بزرگی بود، فکر کنم بیشتر از یک کیلو وزن داشت.
«یا مسیح مقدس، لو، اونو می‌کشی که.»
«نه، نه، آدم مستو نمی‌شه کشت، می‌دونی که. شاید اگه هشیار باشه بکشدش. اما اگه مست باشه فقط میفته. کیف پولشو ور می‌داریم و دو قسمت می‌کنیم.»
«ببین لو، من آدم خوبیم، از این کار خوشم نمیاد.»
«تو آدم خوبی نیستی؛ تو حرومزاده‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. به همین خاطر هم دوستت دارم.»

۴

یکی را پیدا کردم. یک آدم چاق و هیکلمند. همۀ عمرم آدم‌های چاق ابلهی مثل او، من را اخراج کرده بودند. از کارهای بی‌ارزش، کم درآمد، پست و پرزحمت. بامزه است. شروع به صحبت کردم. نمی‌دانستم دربارۀ چی حرف می‌زنم. گوش می‌داد و می‌خندید و سر تکان می‌داد و مشروب می‌خرید. یک ساعت مچی داشت، یک مشت حلقه، یک کیف پول پر و احمقانه. کار سختی بود. برایش داستان زندان‌ها را تعریف کردم، از دزدهای راه آهن و از جنده‌خانه‌ها. داستان‌های جنده‌خانه را دوست داشت.
برایش داستان بابائی را تعریف کردم که هر دو هفته یک بار می‌آمد و پول خوبی می‌داد. تمام خواسته‌اش این بود که یک جنده با خود به اتاق ببرد. هر دو لخت می‌شدند و ورق بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. فقط می‌نشستند. بعد از دو ساعت بلند می‌شد، لباس می‌پوشید، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت. هیچ وقت به جنده دست نمی‌زد.
او گفت: «لعنتی»
«بله.»
به این نتیجه رسیدم که اگر چوب بیس‌بال لو به کلۀ چاق و چله‌اش بخورد برایم اهمیتی نداشته باشد. چه آدم نتراشیده‌ای. بی‌خاصیت عین سطل گه.
از او پرسیدم: «از دختر جوون خوشت میاد؟»
«اوه بله، بله، بله.»
«حدود چهارده و نیم ساله.»
«آه خدای من، بله.»
«یکی هست که با قطار ساعت ۱ و نیم صبح از شیکاگو می‌رسه. حدود ۲ و ده دقیقه می‌رسه خونۀ من. تمیزه، حشری و باهوش. بذار بگیم ده چوب. خیلیه؟»
«نه، خیلی خوبه.»
«اوکی. اینجا را که بستن با من بیا.»
بالاخره ساعت دو شد و او را از آنجا بردم به سمت کوچه. شاید لو آنجا نباشد. شاید مست شده یا پشیمون. یک ضربه می‌توانست یک مرد را از پا در بیاورد. یا تا آخر عمر دیوانه کند. در نور مهتاب تلوتلو می‌خوردیم. غیر از ما هیچ کس، هیچ کسی در خیابان نبود. این کار را ساده
می‌کرد.
داخل کوچه شدیم. لو آنجا بود. اما فاستو او را دید. لو که ضربه زد او دستش را حائل کرد و جاخالی داد. چوب بیس‌بال به پشت گوش راست من خورد.

۵

لو سر کار قدیمی‌اش برگشت، همان کاری که به خاطر مشروب‌خوری از دست داده بود، و قسم خورده بود که از این به بعد فقط آخر هفته‌ها مشروب بخورد.
به او گفتم: «خیلی خب دوست من، از من دوری کن، من مستم و تمام وقت در حال نوشیدن.»
«می‌دونم هنک، و از تو بیشتر از همۀ اونائی که تا حالا دیدم‌شون خوشم میاد، فقط اگه بتونم روزای آخر هفته مشروب بخورم، فقط جمعه‌ها و شنبه شبا و یکشنبه‌ها تعطیل. قبلنا همیشه صبحای دوشنبه نمی‌تونستم برم سر کار و این برام به قیمت از دست دادن کارم تموم شد. می‌خوام از مشروب دوری کنم اما می‌خوام بدونی که معنیش دوری کردن از تو نیست.»
«ربطش به من فقط اینه که من یه الکلیم.»
«آره خب، فقط همین.»
«خیله خب لو، پس نیا پشت در اتاقم غیر از جمعه‌ها و شنبه‌شبا. ممکنه صدای آواز خوندن بشنوی و خندۀ دخترای هفده ساله اما نباید بیائی در بزنی.»
«پسر تو جز لگوریا کسی را نمی‌گای.»
«از دیدِ انگور اونا هفده ساله به نظر میان.»
می‌خواست کارش را توضیح بدهد، چیزی شبیه تمیز کردن داخل دستگاه شیرینی‌پزی. کار چرک و سختی بود. رئیس فقط زندانی‌های سابق را استخدام می‌کرد و آنجا رس‌شان را می‌کشید. تمام طول روز را با خشونت به آن‌ها فحش می‌داد و آن‌ها هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. از دستمزدشان کم می‌کرد و آن‌ها هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. اگر حرفی می‌زدند، اخراج می‌شدند. خیلی از آن‌ها با ضمانت آزاد بودند. شاه رگ آن‌ها در دست رئیس بود.
به لو گفتم: «انگار سرِ این بابا به تنش زیادی کرده.»
«از من خوشش میاد، می‌گه من بهترین کارگری هستم که تا حالا داشته، اما باید مشروبو ترک کنم، او کسی را میخواد که بتونه بهش اعتماد کنه. او حتا یه بار منو به خونش برد تا خونه‌شو براش رنگ بزنم، حمومشو رنگ زدم، خوبم رنگ زدم. خونه‌ش تو تپه‌زاره، یه خونۀ بزرگ، و زنشو باید ببینی. هیچ وقت فکر نمی‌کردم زنای این شکلی هم باشند، خوشگل – چشاش، ساقش، هیکلش، راه رفتنش، حرف زدنش، خدای من.»

۶

خب، لو سر حرف خود ایستاد. مدتی ندیدمش، حتا آخر هفته‌ها هم، و در آن زمان من درگیر جهنم شخصی خودم بودم. حسابی عصبی بودم، اعصابی نمانده بود برایم -‌یک ذره سر و صدا کافی بود که از جا بپرم. از خوابیدن می‌ترسیدم: کابوس بود پشت کابوس، هر کدام وحشتناک‌تر از قبلی. اگر کاملن مست می‌خوابیدم خوب بود، عالی، اما بدبختی زمانی بود که نیمه‌مست، یا از آن بدتر، هوشیار می‌خوابیدم، آن وقت بود که خواب‌ها هجوم می‌آوردند، هیچ وقت هم مطمئن نبودم که خواب می‌بینم یا عملیاتی که شاهدش هستم در اتاق روی می‌دهند، چون وقتی می‌خوابیدم همۀ اتاق را خواب می‌دیدم، ظرف‌های کثیف، موش‌ها، دیوارهایی که کوتاه می‌شدند، شورت‌های گهی که جنده‌ای کف اتاق جا گذاشته بود، شیر آب چکان، ماه که آن بیرون مثل گلولۀ هفت‌تیر بود، ماشین‌هائی پر از آدم‌های هوشیار و خوب خورده که به پنجره‌ات نور بالا می‌تاباندند، همه چیز، همه چیز، در یک گوشۀ تاریک بودم، تاریکِ تاریک، بی هیچ کمکی، بدون دلیل، نه هیچ دلیلی در کار نبود، گوشۀ عرق کردۀ تاریک، تاریکی و کثافت، تعفن واقعیت، تعفن همه چیز: عنکبوت‌ها، چشم‌ها، صاحب خانه‌ها، پیاده‌روها، بارها، خانه‌ها، چمن‌ها، بی‌چمنی، نور، بی‌نوری، هیچ چیز به من تعلق نداشت. فیل صورتی هیچ وقت ظاهر نمی‌شد اما تودۀ کاملی از مردهای کوتوله با حقه‌های مخوف یا مردی هیکل‌مند که ظاهر می‌شد برای خفه کردن یا فرو بردن دندان‌ در گلویت، و من به پشت خوابیده‌ بودم بدون این که بتوانم تکان بخورم، این چیز سیاه مودارِ بویناک روی من خوابیده است.
زمانی که این طور نبود هم تمام طول روز، ساعت‌ها، با ترسی توصیف‌ناپذیر می‌نشستم، ترسی که چون گلی عظیم در کانون وجودت می‌شکوفد، نمی‌شود تحلیلش کنی، درک کنی که چرا آنجاست، و این کار را خراب‌تر می‌کند. ساعت‌ها نشسته بر صندلی در وسط یک اتاق، ویران شده و فلج. ریدن و شاشیدن کار شاقی بود، مزخرف، و شانه کردن یا مسواک کردن، اعمال مضحک و جنون‌آمیز. گذشتن از دریای آتش. یا ریختن آب در گیلاس مشروب – انگار که حق نداری در گیلاس مشروب آب بریزی. به این نتیجه رسیدم که دیوانه‌ام، ناباب، و این حسی از کثافت به من می‌داد. به کتاب‌خانه رفتم و سعی کردم کتابی دربارۀ این که چه چیزی احساساتی نظیر احساسات من به مردم می‌دهد پیدا کنم، اما آنجا چنین کتاب‌هائی نبود، یا اگر هم بود من نتوانستم بفهمم‌شان. رفتن به کتابخانه چندان آسان نبود – به نظر می‌آمد همه راحت هستند، کتابدارها، کتاب‌خوان‌ها، همه جز من. برای من حتا استفاده از توالت کتابخانه هم مشکل بود -‌از ولگردهایش، کونی‌هائی که وقتی می‌شاشیدم به من نگاه می‌کردند می‌ترسیدم، همۀ آن‌ها از من قوی‌تر، راحت‌تر و بخودشان مطمئن‌تر بودند. من بیرون می‌رفتم و در خیابان قدم می‌زدم، از پله‌های مارپیچی یک ساختمان سیمانی که در آن هزاران جعبۀ پرتقال انبار شده بود بالا می‌رفتم. روی تابلوی بام یک ساختمان دیگر نوشته شده بود مسیح رستگاری می‌بخشد، اما وقتی از پله‌های مارپیچی ساختمان سیمانی بالا می‌رفتم نه مسیح برایم کوچکترین اهمیتی داشت و نه پرتقال. همیشه فکر می‌کردم که اینجا خانۀ من است، داخل این گور سیمانی.
فکر خودکشی همیشه با من بود، پرقدرت، مثل مورچه‌هائی که زیر پوست ساعدم می‌خزیدند. خودکشی تنها فکر مثبتم بود. هر چیز دیگر منفی بود. و لو از این که که داخل دستگاه شیرینی‌پزی را تمیز می‌کرد احساس خوشبختی می‌کرد. او از من عاقل‌تر بود.

۷

در آن زمان در یک بار با خانمی آشنا شدم، کمی از من مسن‌تر بود و بسیار باعاطفه. ساق‌هایش هنوز خوب بودند و ذوقی منحصر بفرد برای شوخی و برای لباس‌های گران‌قیمت داشت. از دست مردی پولدار سُر خورده بود. رفتیم به اتاق من و با هم زندگی کردیم. تکۀ بسیار خوبی بود اما مجبور بود همیشه مشروب بخورد. اسمش ویکی بود. می‌کردیم و شراب می‌خوردیم، شراب می‌خوردیم و می‌کردیم. کارت کتابخانه داشتم و هر روز به کتابخانه می‌رفتم. دربارۀ افکار خودکشی با او حرف نزده بودم. همیشه برگشتنم از کتابخانه به خانه مضحک بود. من در را باز می‌کردم و او به من نگاه می‌کرد.
«چی، کتاب نداری؟»
«ویکی تو کتابخونه کتاب پیدا نمی‌شه.»
داخل می‌شدم و بطری یا بطری‌های شراب را از پاکت در می‌آوردم و شروع می‌کردیم.
یک روز پس از هفته‌ای نوشیدن تصمیم گرفتم خودم را بکشم. به او نگفتم. فکر کرده بودم وقتی که به دنبال یک “چیز کار درست” به بار می‌رود این کار را بکنم. دوست نداشتم آن دلقک‌های تپل ترتیب او را بدهند اما با این کارش برایم پول، ویسکی و سیگار می‌آورد. انگار که تنها کسی بودم که او دوست می‌داشت، قسمتی از آن‌ها را به من می‌داد. من را به دلیلی که درک نمی‌کردم “آقای وان بیلدراس” صدا می‌کرد. مست می‌کرد و مرتب می‌گفت «فکر می‌کنی کسی هستی، فکر می‌کنی آقای وان بیلدراس هستی!» من همیشه به خودکشی فکر می‌کردم. یک روز مطمئن بودم که این کار را خواهم کرد. بعد از یک هفته نوشیدن شراب پورتو، غرابه‌های بزرگی خریده بودیم و روی زمین قطار کرده بودیم و پشت آن غرابه‌های بزرگ بطری‌های معمولی شراب را ردیف کرده بودیم، ۸ یا ۹ تا، و پشت بطری‌های معمولی ۴ یا ۵ بطری کوچک. شب و روز بود که می‌گذشتند. فقط گائیدن بود و حرف زدن بود و نوشیدن، حرف زدن و نوشیدن و گائیدن. مشاجره‌های پرخشونت که به عشق‌بازی منجر می‌شد. برای گائیده شدن خوکِ خوشگلی بود، تنگ و نرم تن. یک زن دویست تائی. مثل خیلی از کسان دیگر نوعی بازی است، شوخی. در هر صورت، به دلیل همۀ این‌ها، مشروب‌خوری و همۀ آن خوک‌های چاق و ملال‌آوری که ویکی را می‌گائیدند، مریض و افسرده شده بودم، تازه چه کار می‌تونستم بکنم؟ بنشینم و کُس موش چال کنم؟
شراب که تمام می‌شد، نوبت افسردگی بود، ترس، و بی‌معنی بودن ادامۀ زندگی، و می‌دانستم که این کار را خواهم کرد. به محض این که خانه را ترک می‌کرد، از نظر من کار تمام شده بود. چطور، هنوز کاملن مطمئن نبودم اما صدها راه وجود داشت. یک گاز کوچک آشپزخانه داشتیم. گازی که دلبری می‌کرد. گاز شبیۀ بوسه است. بدن را دست نخورده باقی می‌گذارد. شراب ته کشیده بود. نمی‌توانستم راه بروم. لشکری از ترس و عرق از تنم بالا و پائین می‌شد. تقریبن آسان بود. بیشترین خوبی‌اش این بود که دیگر هیچ نیاز نبود که در پیاده‌روها از کنار نوع بشر رد بشوی، آنها را در حال قدم زدن ببینی، چشم‌های کوچک موش‌مانندشان را ببینی، صورت‌های دو پولی بی‌انصاف‌شان را و شکوفائی حیوانی‌شان.
«من می‌رم بیرون که تو روزنامه ببینم امروز چند شنبه‌س، باشه؟»
گفت: «البته، البته.»
از در بیرون زدم. کسی در راهرو نبود. ساعت حدود ده صبح بود. سوار آسانسوری شدم که بوی شاش می‌داد. بلعیده شدن بوسیلۀ آن آسانسور کلی نیرو گرفت. از تپه پائین رفتم. وقتی برمی‌گشتم او حتمن رفته بود. به محض تمام شدن مشروب رفته بود. پس می‌شد آن کار را بکنم. اما اول می‌خواستم بدانم چه روزی است. از تپه پائین رفتم، قفسۀ روزنامه‌ها کنار داروخانه بود. تاریخ روی روزنامه را نگاه کردم. روز جمعه بود. بسیار عالی، جمعه. روزی به خوبی روزهای دیگر. معنای خاصی داشت. بعد تیتر روزنامه را خواندم.
پسر خالۀ میلتون بریل در اثر ریزش سنگ، از ناحیه سر مصدوم شد.
درست متوجه نشدم. دو لا شدم و آن را دوباره خواندم. همان بود:
پسر خالۀ میلتون بریل در اثر ریزش سنگ، از ناحیه سر مصدوم شد.
به رنگ سیاه نوشته شده بود، با حروف درشت، تیتر اصلی. از همۀ رویدادهای مهم دنیا، تیترشان همین بود.
پسر خالۀ میلتون بریل در اثر ریزش سنگ، از ناحیه سر مصدوم شد.
به طرف دیگر خیابان رفتم، حالم خیلی بهتر شده بود، و رفتم داخل عرق‌فروشی. دو بطری پورتو و یک بسته سیگار نسیه گرفتم. وقتی به خانه برگشتم ویکی هنوز آنجا بود.
پرسید: «امروز چن شنبه‌س؟»
«جمعه.»
گفت: «بسیار خوب.»
دو گیلاس پر از شراب کردم. در یخچال کوچک دیواری کمی یخ بود. یخ‌ها به نرمی شناور بودند.
ویکی گفت: «من نمی‌خوام ناراحتت کنم.»
«می‌دونم نمی‌خوای.»
«اول یه جرعه بزن.»
«حتمن.»
«وقتی نبودی یه یادداشت انداختند زیر در.»
«بله.»
یک جرعه زدم، عقم گرفت، سیگاری روشن کردم، یک جرعۀ دیگر زدم، بعد او یادداشت را به من داد. شب گرم لس‌آنجلسی بود. جمعه. یادداشت را خواندم:
آقای چیناسکی عزیز: تا چهارشنبۀ آینده فرصت دارید اجاره خانه را بپردازید. در غیر این صورت، باید اینجا را ترک کنید. من می‌دانم که زن‌هائی به اتاق شما رفت و آمد دارند. و سر و صدای زیادی می‌کنید. و شیشۀ پنجره را می‌شکنید. خسارتش را می‌پردازید. یا باید بپردازید. من خیلی مراعات شما را کردم. حال تا چهارشنبۀ آینده برای پرداخت فرصت دارید یا اینجا را ترک می‌کنید. همۀ مستأجرها از سر و صدا و فحاشی و آواز خواندنِ شبانه‌روزی شما خسته‌اند، من هم همین‌طور. بدون پرداخت اجاره خانه نمی‌توانید اینجا بمانید. نگوئید که اخطار نکردم.
بقیۀ شراب را سر کشیدم و نزدیک بود بالا بیاورم. یک شب گرم لس‌آنجلسی بود.
او گفت: «از دادنِ به همۀ این احمق‌ها خسته شدم.»
به او گفت: «پول تهیه می‌کنم.»
«چطوری؟ تو هیچ کاری بلد نیستی.»
«می‌دونم.»
«پس چطور می‌خوای تهیه کنی؟»
«یه جور می‌شه.»
«اون آخری سه بار منو کرد. کُسمو زخم کرد.»
«نگران نباش عزیزم، من نابغه‌م. تنها مشکلم اینه که کسی اینو نمی‌دونه.»
«نابغۀ چی؟»
«نمی‌دونم.»
«آقای وان بیلدراس!»
«درسته. راستی می‌دونی که پسر خالۀ میلتون بریل در اثر ریزش سنگ، از ناحیه سر مصدوم شده؟»
«چه موقع؟»
«امروز یا دیروز.»
«چه جور سنگی؟»
«نمی‌دونم. فکر کنم از اون سنگای درشتِ زردِ چرب و چیلی.»
«خب، کسی به تخمش هم نیست.»
«من که اصلن. مطمئنن به تخم من نیست. غیر از…»
«غیر از چی؟»
«غیر از این که فکر می‌کنم همون سنگ باعث زندگی من شده.»
«مثل آدمای بی‌شعور حرف می‌زنی.»
«من بی‌شعورم.»
پوزخندی زدم و برای هر دومان شراب ریختم.

واضح و مبرهن است صد البته که «توماس ترانسترومر» که نوبل بگیرد نورافکن های ادبی هم، چنان که مابقی نورافکن ها، بیفتد روی خودش و اگر شانسی داشته باشیم روی شعرهایش. خود من شناخت نصفه نیمه و اندکی که از ترانسترومر دارم و لذت نسبتن وافری که از برخی از شعرهایش می برم را مدیون ترجمه فارسی ترانسترومر هستم که دوست نازنینم مرتضا ثقفیان کرده. «مجمع الجزایر رؤیا» ترجمۀ فارسی کلچینی از دفترهای مختلف ترانسترومر در سال 2005 در ایران چاپ شد. نشر دیگر، که گویا دیگر از بین بردنش، همراه با بنیاد گلشیری که پردوام باد، منتشر کرده بودند. گویا ناشر دیگری در ایران در صدد تجدید چاپ این مجموعه است با چندین شعر اضافه و از جمله این دو شعری که متعاقبن می خوانید یعنی «زنبور طلائی« و «ایستگاه». گویا کتاب برای گرفتن مجوز انتشار دوباره به اداره جات مربوطه فرستاده شده که امیدوارم بزودی شاهد انتشارش باشیم و  خواننده ش.
باری و به هر جهت در جریان نورافکن پراکنی های ادبی پس از اعلام نام ترانسترومر به عنوان برندۀ نوبل ادبی به مطلبی برخوردم که خواندنش رمز دست کم دو تا از شعرهای ترانسترومر را برای خودم باز کرد و مثل همیشه فکر کردم حالی که خودم با خواندن مطلب کردم را با دوستانم قسمت کنم. این مطلب نه تنها بر دو شعر «زنبور طلائی» و «ایستگاهِ» ترانسترومر نور می اندازد که برشی از جهان شعری او را هم آشکار می کند. و به تصور من که خوانندۀ فارسی شعر ترانسترومر باشم چنین روشنگری ها و روشن نمائی هائی به خاطر دیر تن دادن شعرهای ترانسترومر به آشنائی خالی از فایده نیست. خوشحالم که برگردان فارسی این مطلب باعث شد تا مرتضا ثقفیان کار ترجمۀ دو شعر فوق الذکر را جلو بیندازد. مطلب که «ترانسترومر در روزمره‌گی عظمت را نشان می­دهد» نام دارد کار منتقد ادبی سوئدی میشل اکمن است. مطلبی که همراه با دو شعر ایستگاه و زنبور طلائی در شمارۀ 91، شمارۀ پائیز 1390 مجلۀ «نگاه نو» چاپ شده. مطلبی که ثقفیان در مورد آشنائی خودش با شعر و شخص ترانسترومر نوشته هم در همین شمارۀ نگاه نو بسیار خواندنی است.

جلد شماره 91 مجلۀ نگاه نو چاپ تهران

زنبور طلانی
توماس ترانسترومر

فارسی: مرتضا ثقفیان

مارِ مسین این مارمولک بی­ پا سُر می­ خورد در امتدادِ پله­ های هشتی
آرام و شاهوار چون یک بوآ، تفاوت فقط در اندازه است.
آسمان را ابر پوشانده، خورشید اما رد می­ شود از آن. این­ گونه است روز.

صبح بیرون راند محبوبِ من ارواحِ خبیثه را.
مانند وقتی درِ انباری تاریک در جنوب باز می­ شود و نور بدرون می­ ریزد
و سوسک­ ها درمی­ روند تیز و تُند به کُنج­ ها و بالای دیوارها
و غیب می­ شوند- هم می­ شد دیدشان و هم نمی­ شد دید-
این­گونه عریانی­ اش ارواح خبیثه را تاراند.

انگار هرگز نبوده­ اند.
اما دوباره برمی­ گردند.
با هزار دست­ که با آن­­­ها  اشتباهی وصل می­ کنند سیم­ های ماشینِ مخابراتِ عهدِ بوقیِ عصب­ ها را.
پنجم جولای است. تَرمس­ ها قد کشیده اند انگار می­ خواهند دریا را ببینند.
ما در کلیسای سکوت هستیم، در پرهیزکاری بی حروفِ الفبا.
گویی وجود نداشت چهره­های آشتی­ناپذیر پدرسالاران
و هِجٌیِ غلط نام خدا در سنگ.

من واعظِ تلویزیونی جزم­ اندیشی را دیدم که پول زیادی جمع کرده بود.
حالا ضعیف بود اما و تکیه داده بود به یک بادی­گارد
که مرد جوانی بود خوش­ لباس و با لبخندی زورکی چون یک پوزه­ بند.
لبخندی که یک جیغ را خفه می­ کرد.
جیغ کودکی که بر تختِ بیمارستان مانده است و والدین­ اش دارند می­ روند.

 بارقه­ ی ایزدی در کسی می­ گیرد و شعله­­ ای می­ افروزد که بعد خاموش می­ شود.
چرا؟
شعله سایه­ ها را به خود می­ کشد، آن­ها با تَرٌق و تُروق بدرون شعله پَرمی­ کشند و یکی می­ شوند با آن
که اوج می­ گیرد و سیاه می­ شود. و دود، سیاه و خفقان­ آور پخش می­ شود در هر سو.
سرآخر فقط آن دودِ سیاه، سرآخر فقط آن جلادِ پرهیزکار.

جلادِ پرهیزکار خم می­شود به جلو
بر میدان و جمعیتی که شکل می­ دهد آیین ه­ای ضخیم را
که او  می­ تواند در آن خود را تماشا کند.

بزرگترینِ متعصب­، بزرگترین شکاک است. نمی­ داند این را او.
او اتحادِ دو چیز است
یکی ­که دیده شود صد در صد و دیگر آن که نادیده بماند.
چه بیزارم من از عبارتِ «صد در صد»!

آن­ها که نمی­ توانند باشند جز بصورتِ تمام قد
آن­ها که هیچ وقت پَرتی حواس ندارند
آن­ها که هیچ وقت دری اشتباه را باز نمی­کنند تا ببینند جلوه­ ای ­از آن ناشناخته را-
از آن­ها بُگذر!

پنجم جولای است. آسمان پوشیده از ابر است خورشید اما رد می­ شود.
مارِ مسین سُر می­ خورد در امتدادِ پله­ های هشتی، آرام و شاهوار چون یک بوآ.
مارِ مسین سُر می­خورد چنان­که گویی اداره­ ی کُلٌی وجود ندارد.
زنبورطلا چنان­که گویی َصَنم پرستی وجود ندارد.
تَرمس­ ها چنان­که گویی «صددر صدی» وجود ندارد.

من آن عمق را می­ شناسم که انسان هم زندانی است آن­جا هم فرمانروا است، چون پرسفون.
غالباّ دراز می­ کشیدم آن پائین میان علف های خشک
و می­دیدم زمین چنبره می­ زد بر من.
قوسِ زمین.
غالبا، نصف زندگی این بود.
امروز اما نگاهِ من ترکَم کرده است.
کوری­ ام رفته است.
خفاش تیره، چهره  را ترک کرده است و قیچی می­ زند در این حول وحوش در فضای روشن تابستان.

نمایش عظمت در روزمره گی
میشل اکمن

فارسی: طاهر جام برسنگ

اگر در جستجوی شعری نمونه از ترانسترومر باشیم شاید بتوان بر شعر «زنبور طلائی» در مجموعۀ «برای زنده‌ها و مرده‌ها» (۱۹۸۹) توقف کرد. این شعر بسیاری از گرایش‌های شعری او را توضیح می‌دهد و نوعی خاص از شعرهای ترانسترومر را نمایندگی می‌کند؛ نوع واکنش‌انگیز، با نشانه‌های نسبتن مفصل که تردید نمی‌کند با احکام اخلاقی و تربیتی مستقیمن با مخاطب درگیر شود. از این گذشته این شعر شفافیتی دارد که در واقع آن را از شرح و بسط بی‌نیاز می‌کند- مسئله­ ای که باعث تأمل منتقدین می‌شود.

«زنبور طلائی» در یک روز تابستانی حادث می‌شود و با تصویری طبیعی آغاز:

مارِ مسین این مارمولک بی­ پا سُر می­ خورد در امتدادِ پله­ های هشتی
آرام و شاهوار چون یک بوآ، تفاوت فقط در اندازه است.
آسمان را ابر پوشانده، خورشید اما رد می­ شود از آن. این­گونه است روز.

در چنین زمینۀ سمبولیک پررنگی است که «زنبور طلائی» طرحی فردی می‌ریزد همراه با یک طرح عمومی. شعر، رهائی سرشت آدمی از یک افسردگی عمیق را در برابر رستگاری موعود دستگاه مذهبی؛ در برابر مسالمت‌جوئی اجدادی، قرار می‌دهد. عوامل رهائی‌بخش، طبیعت است و حضور معشوقی که هر زمان می‌تواند شیطان‌صفت شود: «با هزار دست­ که با آن­­­ها  اشتباهی وصل می­کنند سیم­ های ماشینِ مخابراتِ عهدِ بوقیِ عصب­ ها را.» برگردد و منیت را به اعماق پرتاب کند.

از طرف دیگر در این شعر مذهب اجدادی با «واعظِ تلویزیونی جزم­ اندیشی را دیدم که پول زیادی جمع کرده بود.» حضور دارد. پرسشی طرح می‌شود، چرا شعلۀ مقدس زمانی که انسان را لمس می‌کند، ضایع می‌گردد و منجر به این که « سرآخر فقط آن دودِ سیاه، سرآخر فقط آن جلادِ پرهیزکار.»
ترانسترومر یک آرمان را به نحوی فوق‌العاده واضح فرمول‌بندی می‌کند:

بزرگترینِ متعصب­، بزرگترین شکاک است. نمی­ داند این را او.
او اتحادِ دو چیز است
یکی ­که دیده شود صد در صد و دیگر آن که نادیده بماند.
چه بیزارم من از عبارتِ «صد در صد»!

آن­ها که نمی­ توانند باشند جز بصورتِ تمام قد
آن­ها که هیچ وقت پَرتی حواس ندارند
آن­ها که هیچ وقت دری اشتباه را باز نمی­ کنند تا ببینند جلوه­ای ­از آن ناشناخته را-
از آن­ها بُگذر!

بر عامل غیرمطمئن در رهائیِ سرشت آدمی تأکید می‌شود. با این حال شعر در فضائی از قدرشناسی و حضوری قوی در جهانی گذرا تمام می­شود که آسمانش از ابر پوشیده شده اما خورشید از خلال آن می­ گذرد…

برای خواندن ادامۀ مطلب، متن کامل را در فرمت PDF با کلیک کردن بر لینک زیر دریافت کنید:
نمایش عظمت در روزمره گی| میشل اکمن| فارسی: طاهر جام برسنگ

ایستگاه
توماس ترانسترومر

فارسی: مرتضا ثفقیان

قطاری وارد شده است. این­جا واگن از پس واگن ایستاده است.
اما هیچ دری باز نمی­ شود، هیچ­ کس سوار یا پیاده نمی­ شود.
اصلا دری وجود دارد­؟ آن تُو ولوله­ ی آدم­ هایی است محبوس که پس و پیش می­ روند.
آن­ها خیره به بیرون نگاه می­ کنند از میان پنجره­ های باز ناشدنی.
و بیرون مردی با پتکی در امتداد قطار می­ رود.
او به چرخ­ ها می­ کوبد، صدای زنگِ خفیفی می­ دهد. به­ جز این­جا!
این­جا صدا بصورتی باورنکردنی ورم می­ کند: یک آذرخش،
طنینِ ناقوس کلیسای جامع، یک صدای جهانگستر
که قطار را یکسر از جا می­ کَنَد و سنگ­ های خیس دور و بر را.
همه چیز آواز می­ خواند. این بیادِ شما خواهد ماند. سفر را ادامه دهید!

سال ۲۰۱۲ را با از دست دادن یک یار موافق آغاز می کنم. نوشتن از مرگ، از مرگ عزیزان دیگر آن قدر مبتذل شده که عمومن رغبتی به نوشتن برای تو نمی‌گذارد. یعنی این که دیگر با نوشتن که آخرین سنگر قدرت‌ستیزی است هم بار رنج سبک نمی‌شود؛ با قدرتی مطلق که مرگ نام دارد با هیچ وسیله‌ای هیچ کاری نمی‌شود کرد و تجلیل از عزیز یا عزیزان از دست رفته دیگر نه جلالی بیش به از دست رفته‌مان می‌بخشد و نه مرهمی می‌گردد بر زخمی تازه که بر دل نشسته است. از این گذشته مدت‌هاست دیگر نمی‌دانم برای کسی که از بین ما می‌رود شاد باشم یا غمگین. با این حال وقتی کسی می رود که در این جهان پر دروغ و دبنگ در عمل و در نظر با دروغ و دبنگ ستیزه می کرد، احساس می کنی تنهائی، با دروغ و دبنگ که دیگر به مرضی ملی تبدیل دارد می شود.
با مسعود از همان سالهای نخست تبعید آشنا شدم. در جریان کار با یک انجمن فرهنگی. انجمنی که نام «دموکراتیک» یدک می کشید اما در عمل زائدۀ یکی دو جریان سیاسی بود که ید طولائی در ایجاد زائده های مثلن دموکراتیک داشتند. پس از یکی دو جلسه حضور در این انجمن که انجمن فرهنگی ایرانیان در اپسالا نام داشت به اتفاق چند تن از اعضا، که انجمن های دموکراتیک را واقعن دموکراتیک می خواستند به این نتیجه رسیده بودیم که تنظیم اساسنامه ای  حافظ حقوق اعضا، می تواند گام نخست باشد برای دموکراتیزه کردن انجمن و در بین ما مسعود بود که راه آشنا بود. مسعود از دل جنبش دانشجوئی آمده بود و با سالها فعالیت، دانش و تجربه ای به هم زده بود که می توانست در مواقع بحرانی به کار آید. دوستی با مسعود و استفاده از تجارب او بود که از من برای مدتی عضوی کاری آفرید و با پشت گرمی به تیزبینی او بود که کار انجمن و کار  من و کار دیگران در انجمن پیش می رفت. مسعود اهل کار بود. فارغ از خودنمائی های رایج. مسعود شفاف بود و روان. ظرفیتی فوق العاده برای تحمل دیگران داشت که من ندارم. عمده ترین چیزی که از مسعود آموختم فروتنی اش بود و این که همواره هر انسان برایم یک انسان باشد. فارغ از شکل و قیافه و اندیشه و خواستگاه طبقاتی و موقعیت اجتماعی و… استقلال فردی هم مورد دیگری بود که در دوستی با مسعود به تمرین می گذاشتم و همو بود که بی آن که کلامی بر زبان بیاورد مشوقم بود و راهنما.
طی سالیان دوستی با مسعود یک نکته را به کرات از او شنیده بودم و تقریبن حتم دارم دوستان دیگر مسعود، که شمارشان کم نیست، هم چنین ملاحظه ای دارند. نکته ای که دیگر ملکۀ ذهن او شده بود و شاید همین تصویر ذهنی محرک، مشوق و راهبرش در مسائل اجتماعی بود. مسعود میگفت: «من شرم پدری را دیده ام که از فقر و نداری نمی توانست به چشم های بچه اش نگاه کند.»
مسعود پس از سالها کلنجار رفتن با انجمن های اجتماعی اپسالا سرانجام برای کمک به کودکان کم بضاعت و بی سر پناه«انجمن یاری» را بنیاد گذارد. انجمنی که در مدتی کوتاه پس از تأسیس بسیاری از جانهای شیفته را جذب خود کرد. انجمنی که بنیادگر یک جشنوارۀ فیلم ایرانی در اپسالا هم بود. احساس می کنم هر چه می نویسم باز مرثیه خوانی هست و تقدیس مرگ. برای من مسعود نمرده است. تا وقتی چهرۀ رفیقانه  و لبخند هوشیارش را می توانم به روشنی جلوی چشمم مجسم کنم او نمرده. در آرامشی فرو رفته که خستگیهای سالیان سنگی را از تن به در کند. خستگی هایی که جهان قحبه پرور و قحبه های جهان بر دوش آدمی می گذارند.
وقتی با رنجی از این دست مواجه می شوم کتابی دارم که در تحمل رنج ها به دادم می رسد. Slutord که شاید بشود «کلام آخر» ترجمه کرد کتابی است ریزنقش که سون دلبلانک Sven Delblanc نویسندۀ سوئدی نوشته. یادداشت های روزهای آخر عمرش است و دست و پنجه نرم کردن با بیماری در بیمارستان آکادمیسکای اپسالا. ترجمۀ بخشی کوتاه از آن را در ادامه می خوانید. اما ابتدا به صدای مسعود گوش کنیم. صدای آرام و آرامش بخشی که در میان دروغ و دبنگ روزگار صدای کمیابی است. صدا مربوط به گزارشی است که زمانی برای بخش فارسی رادیو سوئد تهیه کرده بودم. گزارشی از یکی از جشنواره های فیلم یاری به مدیریت مسعود ابراهیمی واریانی که دیگر در میان نیست:

مسعود ابراهیمی واریانی، مدیر ششمین جشنوارۀ فیلم یاری، تاریخ پخش از رادیو سوئد دوشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۶

در صورتی که مایل باشید کل این گزارش را بشنوید بر لینک زیر کلیک کنید:

گزارش کامل برنامۀ «دریچه ای بر جهان فرهنگ» بخش فارسی رادیو سوئد از ششمین جشنوارۀ فیلم یاری در اپسالا، گفتگوهائی با مسعود ابراهیمی واریانی، رخشان بنی اعتماد و فاطمه معتمدآریا

 فصلی کوتاه از کتاب آخرین کلامِ سون دلبلانک:

وقتی خبر را دریافت کردم، کمی سر به سرِ پرستار می‌گذارم. او سرزنده و زیباست اما موهایش کمی آشفته و نامرتب است. از شیمی‌درمانی برایش می‌گویم و پیامدش که کلاه‌گیس پوشیدن من باشد.
پرستار می‌گوید: چندان بد هم نیست. من یک سال کلاه‌گیس می‌پوشیدم.
- آهان، چرا؟
- دوست پسرم ترکم کرد. موهای خود را کندم.
چندان غیرعادی نیست. این که نمی‌خواهند دیگر زن باشند. دخترهای مبتلا به آناروکسیا، تلاش شدید برای کشتن زنانگی، خشک کردن چشمۀ حیات.
نمی‌خواهم پرسش دیگری بکنم اما از طرف خود و جنسیتم عذاب وجدان می‌کشم. غیرمعقول است. مردهای خوب و سرشار از عشق در جوانی می‌میرند. جنده‌بازهای کلبی مسلک در کمال سلامتی صد سال عمر می‌کنند.
بیماری و مرگ هیچ ربطی به اخلاق ندارند.

  ایرج پزشکزاد نویسنده و طنزپرداز و خالق «دائی جان ناپلئون» از معرفی چون منی بی نیاز است. منتها اگر بیوگرافی و کتابشناسیش را لازم دارید می توانید در ویکی پدیا بخوانید. انترناسیونال بچه پرروها مجموعه ای است قدیمی، به قدمت انقلاب اسلامی، شامل طنزهای مطبوعاتی ایرج پزشکزاد، طنزنویس برجسته ایرانی که عمرش دراز باد. در شناسنامۀ کتاب که تاریخ نوروز 1362 را بر پای خود دارد می خوانیم که «کتاب حاضر مجموعۀ 17 مقاله و لطیفۀ سیاسی است که از مرداد 1360 تا اسفند 1362 در نشریۀ «قیام ایران» چاپ و منتشر شده است. یادش بخیر در سالهای نخستین اقامت من در سوئد که هنوز دسترسی به کتاب و نشریه و مجله بسیار سخت بود، قسمت نسبتن زیادی از مواد مطالعاتی ما از طریق ارگان های سیاسی تأمین می شد. در همان سال در مرکزی که زبان سوئدی به ما یاد می دادند، محلی بود برای تهیۀ چنین نشریات و گاه ورق پاره هائی. «قیام ایران» که ارگان نهضت مقاومت ملی ایران بود و همراه با «طاغوت» هادی خرسندی از نخستین نشریات اپوزیسیون بودند که بلافاصله پس از آوار انقلاب اسلامی در خارج از کشور منتشر شدند از نشریاتی بودند که در مدرسه ما به هم می رسید. اما یکی از رفقای توده ای بود که تخصصش جمع کردن «قیام ایران» بود و دور ریختن آن ها. یک روز که برای «قیام ایران» به مدرسه رفته بودم دیدم که رفیق کذا دسته ای نشریه را زیر بغل خود می چپاند. لگوی «قیام ایران» را که دیدم اولش فکر کردم دارد نشریه را پخش می کند اما بعد از یک مکالمۀ کوتاه متوجه شدم ایشان کارش جمع کردن و دور ریختن است. می گفت نشریۀ ضدانقلابی است. به هر حال ازش خواهش کردم نسخه ای از نشریۀ ضدانقلاب را باز گرداند سر جائی که بوده تا من بتوانم بردارم. اولش که چانه می زد و نسخه ای از یک نشریۀ کپی شدۀ «نامۀ مردم» در آورد که به جاش اینو بگیر. زیرش را دیدم که درشت و شعاروار نوشته: «نامۀ مردم را بخوانید و به دیگران بدهید!» دیدم در یک جمله دو امر به منکر دارد این نشریه. برای رفیق توضیح دادم که اولن نامۀ مردم مال مردمه و خوب نیست کسی بخونه. از اون بدتر «به دیگران بدهید!» بود که ازش خواستم اگر خودش خواست در حق دیگران چنین لطفی بکند، بکند ولی به من کار نداشته باشد . آخرش توافق کردیم که خودش نامۀ مردم را بخواند و همین طور خودش به دیگران بدهد و به جایش اگر مجبور است نشریات مردم را نابود کند یک نسخۀ مرا هر هفته سر جایش بگذارد که لازمش دارم. البته مثل بقیۀ رفقا اهل بده و بستان بود و با بزرگواری یک نسخه از نشریۀ «قیام» را به من بخشید و…
این صغرا کبراها را چیدم که بگویم که مجموعۀ مطالب کتاب «انترناسیونال بچه پرروها» مال دوره ای است که آن طوری شلوغ بود، تعداد نشریه پخش و جمع کننده به مراتب بیشتر از خود نشریه یا کتاب بود و مطالب برای خواندن به فت و فراوانی امروز نبود. اواسط 1985 میلادی بود.
نمایشنامه ای که از این مجموعه برای خواندن و تجدید خاطره انتخاب شده هر چند سی سال پیش اگر می خواندی به نظرت به نحوی گروتسک اغراق آمیز می نمود اما امروز با تجربۀ سی ساله ای که از عملکرد جمهوری اسلامی به جا مانده متوجه می شویم که واقعیت جمهوری اسلامی از طنز هم اغراق آمیزتر است. اگر کرمعلی گوسفندی در نمایش به اتهام این که آخوندی را که به گوسفندش تجاوز کرده کتک زده و به اعدام محکوم می شود، امروز می بینیم که انقلابیون اسلامی به حدی از دروغ و ددبنگ و تقلب رسیده اند که خون آدمی را که در خیابان می ریزند به گردن دیگران می اندازند. اظهارات مشمئزکنندۀ حسین شریعتمداری، سردبیر کیهان را حکمن به خاطر دارید که خون دانشجوئی که در جریان اعتراض به جمهوری شان به قتل رسانده بودند را به گردن دانشجویان و معترضین انداختند و با رگهای گردنی به حجت قوی دانشجوی مقتول را بچۀ بسیجی خودی ای اعلام کردند که برایشان خبرکشی می کرده. یعنی این که بهترین راه برای فرار از بی آبروئی این است که بی آبروئی را با رقیب قسمت کنی و دشمنت را از نوع خودت جا بزنی. این صفت نفرت انگیز متأسفانه به بخشی از ملت هم سرایت کرده و حتا برخی از دشمنان جمهوری اسلامی هم در این رویه با بازجوها و امثال شریعتمداری ها سهیم شده اند. بگذریم. طنز شیرین پزشکزاد را بخوانیم:

شنیدم گوسفندی را…
ایرج پزشکزاد
از مجموعۀ: انترناسیونال بچه پرروها

حادثه در یک پرده و یک اپیلوگ

(بر اساس مسئله ۲۶۳۲ توضیح المسائل خمینی):
مسئلۀ ۲۶۳۲- اگر با گاو و گوسفند و شتر نزدیکی کنند، بول و سرگین آن‌ها نجس می‌شود و آشامیدن شیر آن‌ها هم حرام است و باید بدون آن که تأخیر بیفتد آن حیوان را بکشند و بسوزانند و کسی که با آن وطی کرده، پول آن را به صاحبش بدهد بلکه اگر به بهیمۀ دیگری هم نزدیکی کند شیر آن حرام می‌شود.

محل: دادگاه انقلاب اسلامی

اشخاص:
متهم: مش کرمعلی گوسفندی، چهل و چند ساله.
شاکی: حجت‌الاسلام سید محمد حسین اُزگُلی، سی و چند ساله.
قاضی شرع: حجت‌الاسلام و المسلمین اوشانی.
دادستان: برادر علیخانی تبریزی.
منشی دادگاه.
پاسداران.

دادگاه با تلاوت آیاتی از کلام‌الله مجید شروع می‌شود:

قاضی شرع: متهم، مش کرمعلی، بلند بشوید و خودت را معرفی بکنید! اسم و شهرت و اسم پدر؟

متهم: کوچیک شما، مش کرمعلی پسر چراغعلی شهرت جوزاری.

قاضی: شما قبول داری که نسبت به حضرت آقای حجت‌الاسلام ازگلی ایراد ضرب و جرح منجر به نقص عضو کرده‌ای؟

متهم: آقای رئیس، به این قبلۀ محمدی، به این سوی چراغ… ما نوکر آقای ازگلی هستیم. نوکر شمائیم. ما…

قاضی: گفتم قبول داری یا نه. جوابش یک کلمه بیشتر نیست یا بله یا نه. مدافعاتت را به موقع خواهی کرد.

متهم: آقای رئیس به قمر بنی‌هاشم ما بی‌تقصیریم، اصلن این آقا نبود که با گوسفند ما بی‌ناموسی می‌کرد… اصلن گوسفندهای ما خودشان بی‌ناموسند.

قاضی: پس قبول نداری. بنشین! اگر برادر علیخانی، دادستان دادگاه نظری نداشته باشند، منشی دادگاه ادعانامه را بخواند!

منشی: (می‌خواند) بسمه قاصم الجبارین، به عرض ریاست محترم دادگاه انقلاب اسلامی می‌رساند: متهم مش کرمعلی فرزند چراغعلی شهرت جوزاری، معروف به کرمعلی گوسفندی شغل گوسفنددار، متهم است که ساعت یک بعد از نیمه شب پنج‌شنبه سیزدهم ماه رمضان المبارک گذشته، هنگامی که حضرت آقای حجت‌الاسلام سید محمد حسین ازگلی عموزادۀ حضرت آیت‌الله ازگلی اعلی الله مقامه، وی را امر به معروف و نهی از منکر فرموده‌اند، با همدستی برادرِ فعلن متواریش، ایشان را مضروب و مجروح کرده و شدت ضرب و جرح به حدی بوده است که بنا به گواهی دو نفر از برادران پاسدار، به علت پاره شدن پردۀ گوش، مجنی علیه شنوائی گوش چپ خود را به میزان ۱۰۰ درصد، و شنوائی گوش راست را به میزان ۷۵ درصد از دست داده است. متهم موصوف ضمن بازجوئی به این عمل ضدانسانی و ضدانقلابی خود اقرار ضمنی کرده است ولی علاوه بر این که هیچ گونه اظهار پشیمانی ننموده با وارد آوردن اتهامات گوناگون به شاکی و اهانت به مقدسات امت مسلمان، ماهیت ضد انقلابی خود را کاملن بروز داده است. توضیحن معروض می‌دارد که حضرت حجت‌الاسلام ازگلی، که فداکاری‌های ایشان در صف روحانیت مبارز تهران، بخصوص در بهمن ماه ۱۳۵۷ در کنار مبارزان کبیر، حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین آقای رفسنجانی و حضرت حجت‌الاسلام خلخالی و حضرات مرحومین آیات عظام مطهری و قدوسی نورالله مضجعهما، اظهر من الشمس است و جانفشانی‌های ایشان در اعتصاب روحانیون در مسجد دانشگاه تهران، حاجتی به شرح و بیان ندارد، در مقابل امر به معروف و نهی از منکر، از طرف متهم مورد فحاشی و ضربات سیلی قرار گرفته‌اند. مضافن به این که متهم حین بازجوئی با کمال بی‌شرمی، به جناب ایشان اتهامات موهن و زننده‌ای وارد آورده است. برای روشن شدن ذهن قاضی محترم شرع دادگاه انقلاب اسلامی، قسمت‌هائی از صورت‌جلسۀ بازجوئی متهم را که دلالت دارد بر:

۱- اقرار نامبرده به ایراد ضرب و جرح بوسیلۀ برادرش.

۲- اقرار به خصومت دیرین با حضرت حجت‌الاسلام ازگلی.

۳- اهانت به استضعاف خانوادۀ ایشان، به استحضار دادگاه محترم می‌رساند…

قاضی: برادر علیخانی، دادستان محترم، فکر نمی‌کنید خواندن مهملات این ملعون در دادگاه باعث تکدر خاطر حضرت حجت‌الاسلام ازگلی بشود؟ می‌توانیم رأی را صادر کنیم.

دادستان: خیر، از این مهملات گردی به دامن منزه حضرت آقای ازگلی نمی‌نشیند. وانگهی ایشان فعلن در دادگاه حضور ندارند. به طوری که از دفتر ایشان اطلاع دادند امروزد در مسجد موسی مبرقع سخنرانی دارند.

قاضی: در این صورت برادر منشی ادامه بدهد!

منشی: (به خواندن ادامه می‌دهد) متهم در اولین بازجوئی، مضبوط در صفحۀ ۱۱ پرونده، عینن می‌گوید: «ما خوابیده بودیم، غلامعلی دادشمان از خواب پرید به ما گفت بدو که گرگ آمده تو آغل… آخه ما چهل و پنجاه تا گوسفند و میش داریم… ما پشت سرش رسیدیم تو آغل. دیدیم داداشمان از این ور و اون ور خواباند تو گوش یکی… ما فقط سر تراشیده و ریش سیاهش را دیدیم. پیراهن زیرشلواری سفید تنش بود. گفتم چی شده، غلامعلی گفت این بی‌پدر داشت با یکی از گوسفندها بی‌ناموسی می‌کرد. ما خودمان هم دست بلند کردیم بزنیم تو پوزش، اما به این قبلۀ محمدی نزدیم واسه این که دیدیم آقای ازگلی خودمان هستند، آخه عمامه سرشان نبود ما اول به جا نیاورده بودیم.»

بازجوی دادستانی انقلاب به او یادآوری می‌کند که به فرض صحت، وطی با گوسفند گناهی نیست و مجازاتی ندارد و کتک زدن ندارد و شرعن باید گوسفند را بسوزانند و کسی که با حیوان وطی کرده فقط باید قیمتش را بپردازد. متهم با کمال بی‌شرمی پاسخ می‌دهد:

«آخه آقا، این غلامعلی ما خیلی ناموسیه اگر جلویش را نگرفته بودیم خون بپا می‌کرد، تازه حق داشت خلقش تنگ بشه، واسه این که این آقای ازگلی دفعۀ اولش نبود که سراغ گوسفندهای ما می‌آمد…»

قاضی: ببینم، مقصودش این بوده که حجت‌الاسلام ازگلی خدای نکرده با گوسفند..؟ استغفرالله! تکبیر!

حاضران: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر.

متهم: آقای رئیس، ما غلط کردیم این حرف‌ها را زدیم. ما نوکر آقای ازگلی هستیم. آقای ازگلی امام ماست. ما پشت سرشان نماز می‌خوانیم…

دادستان: همه جنایت‌کاران وقتی می‌بینند دست عدل اسلامی گلویشان را گرفته و راه فراری ندارند، پشیمان می‌شوند. ولی حالا دیگر پشیمانی فایده‌ای ندارد. این مهملات را شما گفته‌ای یا نه؟

متهم: آقا، به قمر بنی‌هاشم تقصیر ما نبود. این آقای آیت‌الله بازجو ما را قسم داد که هر چی می‌دانیم راستش را تعریف کنیم. ما هم به ضریح مطهری که گرفته بودیم قسم خوردیم. آخه ما چه گناهی داریم؟

قاضی: (به دادستان، آهسته) بازجو کی بوده؟

دادستان: (آهسته) حجت‌الاسلام ورداوردی.

قاضی: (با لبخند، آهسته) آهان، صحیح، جزء همان باند آقای منتظری!.. (به منشی) ادامه بدهید!

منشی: … دفعۀ اول پیش از انقلاب بود که آمد تو آغل ما، آن وقت هنوز آقا نشده بود، عمامه‌ای نبود، وقتی مچش را گرفتیم گفت صداش را در نیاریم پولش را می‌ده. ما یک گوسفند پرورار سی منی را سر بریدیم و آتش زدیم. بعد پولش را که طلبکاری کردیم، گفت حالا ندارم، بعد هم هی سرمان دواند. ما گفتیم اگر ندهی به همۀ اهل ده بروز می‌دهیم. برگشت تو چشم ما گفت اگر دستم را رو کنی من هم به همه می‌گویم راستش نمی‌دانم کدام گوسفند بوده، آن وقت باید همۀ گوسفندهایت را آتش بزنی، بعد هم دیگر هیچ وقت هیچ کس گوسفند از تو نمی‌بره. ما هم دهنمان را چفت کردیم…

متهم: آقای رئیس، ما غلط کردیم، ما به گور پدرمان خندیدیم این غلط‌های زیادی را کردیم. ما این خانۀ خشت و گلی را که آقا بهش نظر دارند، بخشیدیم به آقا. ما را به راه خدا آزاد کنید بریم خاک خودمان را بسرمان کنیم!

قاضی: برادران پاسدار، متهم را سر جایش بنشانند.

متهم: آخ!

قاضی: برادر منشی ادامه بدهد!

منشی: … در صورت‌جلسه مضبوط در صفحۀ ۱۳ پرونده از زبان متهم می‌خوانیم: «ما همان چند وقته شش تا گوسفندمان را همین طوری سر بریدیم آتش زدیم. تا جائی که غلامعلی یک روز به ما گفت: داداش چطور دیوار آغل را بالا ببری. بعد هم خشت و گل ریخت و دست به کار شد، کلی خرج گذاشت گردن ما. ما بهش گفتیم آغل میش‌ها را ول کن واسه این که این آقا میش‌باز نیست، قوچ بازه…» و در همین صفحه بازجوئی می‌خوانیم که متهم می‌گوید: «ما به این علی چوپان سفارش کرده بودیم که وقتی گوسفندها را می‌بره چرا، از جلوی خانۀ آقا رد نشه، واسه این که دیده بودیم یک نگاه‌هائی به این پر و پاچۀ گوسفندهای ما می‌کرد که ما جای آن‌ها از خجالت تا بناگوشمان سرخ می‌شد… می‌گفتیم اگر آقا باز چشمش به گوسفندها بیفته باز هم خاطرخواهیش گل می‌کنه شب میاد سراغشان…

قاضی: استغفرالله! تکبیر!

حاضران: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر.

قاضی: برادر منشی ادامه بدهد!

منشی: … و در مورد اهانت به استضعاف خانوادگی حضرت حجت‌الاسلام ازگلی اظهارت متهم مضبوط در صفحۀ ۱۵ پرونده قابل ملاحظه است. بازجو به متهم اظهار می‌دارد که به موجب گواهی دو نفر از برادران پاسدار سیلی‌های برادر متهم موجب پارگی پردۀ گوش چپ و نقصان شنوائی به میزان ۷۵ درصد در گوش راست ایشان شده است، متهم جواب می‌دهد: «آقا، ما سواد نداریم این صد به صد و گوش به گوش و این حرف‌ها حالیمان نیست. اما به این قبلۀ محمدی به این سوی چراغ، این از اصل کر بود. از همان وقت که تو حرم حضرت شابدولعظیم کفش‌دار بود، بهش می‌گفتند حسین کره… به نشانی این که یک دفعه هم یک جفت گیوۀ نو ما را بلند کرد. «که کاملن روشن است اهانت به اقشار مستضعف منظور و مقصود متهم بوده است…

متهم: آقای رئیس، به قمر بنی‌هاشم…

قاضی: پاسداران، متهم را سر جایش بنشانند!

متهم: آآخ! آآخ!

منشی: … همچنین در دنبالۀ همین موضوع، مضبوط در ذیل همان صفحۀ پرونده می‌گوید: «این آقا یک گوشش از اول کر بود، حالا هم نمی‌دانیم بیشتر کر شده باشد یا نه، اما امتحان کنید صدای بع بعِ گوسفند را از نیم فرسخی می‌شنود…»

قاضی: استغفرالله! تکبیر!

حاضران: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر.

منشی: دادستانی دادگاه انقلاب اسلامی وقوع جرائم مذکور را نسبت به شخص حضرت حجت‌الاسلام ازگلی محرز می‌داند و…

(صدای صلوات از خارج دادگاه بلند می‌شود، یک پاسدار از خارج در را باز می‌کند و اعلام می‌کند: حضرت آیت‌الله ازگلی)

قاضی شرع: بفرمائید، حضرت حجت‌الاسلام! سلام علیکم.

حجت‌الاسلام تنومند بین دو پاسدار ژ-سه به دست وارد می‌شود.

حجت‌الاسلام: سلام علیکم.

(همه به احترام او بلند می‌شوند.)

قاضی: بفرمائید، بفرمائید بنشینید. چطور است حال حضرت عالی؟

حجت‌الاسلام: بله؟ چی فرمودید؟

قاضی: (خیلی بلند) حال حضرت‌عالی انشاءالله خوبست؟

حجت‌الاسلام: بله، الان تمام شد. مجلس خوبی بود.

قاضی: (خیلی بلند) انشاءالله فرصت دارید که تا آخر محاکمه تشریف داشته باشید؟

حجت‌الاسلام: بله، راجع به ولایت فقیه در مسجد موسی مبرقع سخنرانی داشتم. (می‌نشیند).

قاضی: برادر منشی ادامه بدهد!

منشی: … و در نتیجه دادستانی دادگاه انقلاب اسلامی از دادگاه محترم انقلاب اسلامی از نظر حق‌الناس صدور حکم قصاص دربارۀ متهم را تقاضا دارد. از نظر حق‌الله نیز با توجه به این که شخص مورد اهانت و ضرب و جرح یکی از فرزندان جان بر کف انقلاب اسلامی است که از طرف حضرت آیت‌الله العظمی امام خمینی مدظله‌العالی مکرر…

حاضران: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر.

منشی: …مکرر به عنوان یکی از شایسته‌ترین نگهبانان انقلاب و جنود اسلام از ایشان یاد شده است، عمل متهم از هر نظر یک عمل ضدانقلابی در خدمت صهیونیسم جهانی و امپریالیسم امریکای جهانخوار محسوب می‌گردد، بنائن علیهذا دادستانی، فساد در زمین و محاربه با خدا و رسول خدا و امام امت را از طرف متهم موصوف محرز می‌داند و در این مورد نیز تقاضای صدور حکم شرعی دارد. والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته –دادستان دادگاه انقلاب اسلامی، سید نصرالله علیخانی تبریزی.

متهم: یعنی ما ضد انقلابیم؟… ای آقای رئیس، ای آقای رئیس، به این قبلۀ محمدی، به این سوی چراغ… آخه ما که سه ماه آزگار کسب و کارمان را ول کردیم، توی خیابان‌ها داد کشیدیم مرگ بر امریکا…

قاضی: برادران پاسدار!

متهم: آخ! آخ!… آقای رئیس ما خودمان صد تا ضدانقلاب را… آخ!

قاضی: حضرت حجت‌الاسلام ازگلی، به عنوان شاکی خصوصی اگر فرمایش دارند بفرمایند… مثل این که نشنیدند. برادر منشی، این عرض مرا روی یک کاغذ یادداشت کنید ملاحظه کنند!

(منشی یادداشت می‌کند و به آقای ازگلی می‌دهد).

حجت‌الاسلام ازگلی: بسم‌الله الرحمن الرحیم. و فی‌القصاص حیاة یا اولوالباب. بنده تقاضایم را قبلن به محضر دادستانی محترم انقلاب اسلامی اعلام کرده‌ام. از نظر حق‌الناس بنده اهانت‌ها و تهمت‌های متهم را به حسب امر الهی می‌بخشم، لاکن برای ضرب و جرح تقاضای قصاص دارم  و به لحاظ این که شخصن در اثر ضربات وارده قوت و قدرت ندارم که به گوش متهم سیلی‌ها را به نحوی بزنم که منجر به پاره شدن پردۀ گوشش بشود، علیهذا به برادر مصطفی کل مهدی، معروف به مصطفی گاریچی، که الان بیرون دادگاه منتظر است، وکالت می‌دهم که به جای بنده دو سیلی قصاص را به متهم بزند…

متهم: یا قمر بنی‌هاشم، خودتان به دادمان برسید! آقای رئیس، این مصطفی گاریچی…

قاضی: برادران پاسدار!

متهم: آخ!… آقای رئیس، این پارسال یکی زد تو گیجگاه گاومیشِ رحیم شیری، گاو جابجا سقط شد… آخ!… آقای رئیس، ما به چک دوم نمی‌رسیم، آخه رحم کنید… آخ!

حجت‌الاسلام ازگلی:… لاکن از نظر حق‌الله، البته به نظر قاضی محترم شرع واگذار می‌کنم.

قاضی: متهم، ادعانامۀ دادستان را شنیدی، اظهارات حضرت حجت‌الاسلام ازگلی را هم که با کمال سعۀ صدر قسمتی از گناهان ترا عفو فرمودند، شنیدی…

متهم: خدا انشاءالله سایۀ آقای حجت‌الاسلام را از سر ما کم نکنه، اما اگر مصطفی گاریچی به ما چک بزنه دیگه گذشتِ آقا به درد دنیای ما نمی‌خوره.

قاضی: حالا اگر در دفاع از خودت حرفی داری بزن!

متهم: والله آقای رئیس، چه عرضی داریم. ما غلط کردیم که داداشمون آقا را زد. الهی این دست‌های دست‌بند زدۀ ما چلاق بشه که داداشمون زد تو گوش آقا. خدا بسر شاهده ما از این غلط‌ها بلد نبودیم بکنیم. آن آقای بازجو ما را هی شیر کرد که حرف بزنیم. قسم‌مان داد که هر چی می‌دانیم بگیم… اصلن ما آقای ازگلی را قربانشان بریم ندیدیم. یعنی دیدیم، اما تو آغل ندیدیم. اصلن آقا از گوسفند بدشان میاد…

قاضی: تو که باز داری جرائم خودت را سنگین‌تر می‌کنی. خوشبختانه آقای ازگلی نمی‌شنوند. از خودت دفاع کن!

متهم: والله آقا ما سواد نداریم. ما چی عرض کنیم که خدا را خوش بیاد…

قاضی: در این صورت ختم محاکمه اعلام می‌شود.

از بیرون دادگاه صدای شعارهای جمعیتی شنیده می‌شود:

کرمعلی گوسفندی، اعدام باید گردد.

یک دقیقه بعد:

قاضی: برادر منشی دادگاه، رأی دادگاه را قرائت کند!

منشی: بسمه قاصم الجبارین. دادگاه انقلاب اسلامی بعد از رسیدگی کامل به موارد اتهام مش کرمعلی فرزند چراغعلی معروف به کرمعلی گوسفندی و استماع ادعانامۀ دادستان و شهود و اظهارات شاکی و متهم و شورِ کافی، رأی خود را بشرحِ زیر اعلام می‌دارد: به عنوان حق‌الناس متهم کرمعلی فرزند چراغعلی را از نظر ایراد ضرب و جرح مشمول قانون قصاص و مستحق مجازات می‌داند و به استناد مادۀ ۷۵ قانون مذکور مقرر می‌دارد که مجنی علیه حضرت حجت‌الاسلام سید محمد حسین ازگلی قصاص را به وسیلۀ وکیل خود مصطفی کل مهدی معروف به مصطفی گاریچی، دربارۀ متهم اجرا نمایند. به لحاظ حق‌الله با توجه به این که شخص مضروب یکی از ارکان مهمه جمهوری اسلامی و از خدمتگزاران صدیق اما امت مدظله‌العالی می‌باشد، و متهم به این امر علم و اطلاع کافی داشته است و به نظر می‌رسد که به تحریک ایادی خارجی یک نقشۀ خائنانۀ صهیونیسم و امپریالیسم امریکای جهانخوار را اجرا کرده، مضافن به این که ضمن بازجوئی به مقدسات امت شهیدپرور و همیشه در صحنه اهانت غیرقابل بخششی کرده است، عمل او یک اقدام ضدانقلابی شناخته می‌شود. بنائن علیهذا وی را به عنوان مفسد فی‌الارض و محارب با خدا و رسول خدا و امام امت به اعدام محکوم…

متهم: ای آقای رئیس ما عرض داریم. باقیش را نفرمائید تا یک کلمه عرض ما را بشنفید. آخ!

قاضی: برادران پاسدار بگذارید متهم حرفش را بزند.

متهم: به این قبلۀ محمدی ما بی‌گناهیم… ما نوکر آقای آیت‌الله ازگلی هستیم. اصلن تمام گوسفندهای ما فدای یک تار موی آقای ازگلی، اصلن گوسفندهای ما خودشان بی‌ناموسند، اصلن ناموس ندارند، اصلن خودشان رفته‌اند سراغ آقای ازگلی، اصلن ناموس گوسفندهای ما فدای سر امام خمینی…

حاضران: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر.

متهم: ای آقای رئیس، جان بچه‌هاتان، جان امام، اجازه بدید ما یک دقیقه با آقای آیت‌الله ازگلی تنهائی حرف بزنیم.

قاضی: اگر حضرت حجت‌الاسلام موافقت بفرمایند ما حرفی نداریم.

حجت‌الاسلام: بنده مخالفتی ندارم.

قاضی: در این صورت چند دقیقه تنفس اعلام می‌کنم. ما برای اقامۀ نماز می‌رویم. برادران پاسدار حضرت حجت‌الاسلام را با متهم تنها بگذارند.

اپیلوگ

متهم: گوش راستت را بیار جلو!… آ ممد حسین آقا حالا که تنها شدیم…

حجت‌الاسلام: زهر مارو آممد حسین آقا، ادبت کجا رفته، ملعونِ ضد انقلاب؟

متهم: ببخشید، غلط کردیم. ما سواد نداریم… آقای آیت‌الله، ما نوکر شمائیم، نگذارید ناحق و ناروا ما را تیرباران کنند، ما زن و بچه داریم. ما را دم گلوله ندید.

(حجت‌الاسلام چهار زانو روی نیمکت می‌نشیند. تسبیح می‌اندازد و زیر لب دعا می‌خواند)

متهم: بیائید صد تا چک به ما بزنید جای داداشمان. ما را به راه خدا آزاد کنید. ما دست‌تان را می‌بوسیم. (دست او را می‌گیرد، مکرر می‌بوسد)

حجت‌الاسلام: …

متهم: آخه یک چیزی بفرمائید، ما تا آخر عمر نوکریتان را می‌کنیم. بیائید و آقائی کنید.

حجت‌الاسلام: …

متهم: این خانۀ بی‌قابلیت ما هم مال شما، به همان قیمتی که خودتان خواسته بودید…

حجت‌الاسلام: …

متهم: بیست تومنش هم هیچی…

حجت‌الاسلام: من ممکن است از حق‌الناس گذشت کنم ولی حق‌الله را کاری نمی‌شود کرد.

متهم: ده تومن دیگه هم ندید، حق‌الله را هم صاف و صوف کنید.

حجت‌الاسلام: حق‌الله را به این آسانی نمی‌شود صاف و صوف کرد، بیچارۀ مرتد!

متهم: اگر این آقائی را بفرمائید آن گوسفند شالیه… می‌دانید کدام را عرض می‌کنم؟ آن دست و پا سفیده، دنبه گندهه… آن را می‌فرستم منزل کوچکیتان را بکند.

حجت‌الاسلام: استغفرالله از دست تو مش کرمعلی… تو هم خیلی زبان‌باز هستی ها! حالا من یک صحبتی با قاضی شرع می‌کنم ببینم چه می‌شود!

صدای سرود امت حزب‌الله شنیده می‌شود:

الله اکبر- الله اکبر- خمینی رهبر.

این بانگ آزادیست                    کز خاوران خیزد

فریاد انسان‌هاست                      کز بیکران خیزد

این خروش خشم انسان‌های در بند است

حبل المتین توده‌های آرزومند است

الله اکبر- الله اکبر- خمینی رهبر

۱۳ فروردین ۱۳۶۱

آذر محلوجیان نویسنده دیدار در لارناکا (Möter dig i Larnaca) نویسنده تبعیدی ایرانی است که به سوئدی می‌نویسد و از معدود نویسنده‌های نسل اول مهاجرین ایرانی در سوئد است که با جدیت و پشتکار تقریبن از بدو ورود به این کشور شروع به نوشتن به زبان سوئدی کرد. بخش‌هائی از اولین کارش که تصاویر پاره پاره (De sönderrivna bilderna) نام دارد را پیش از انتشار به شکل کتاب بصورت پاورقی در یکی از مجله‌های سوئدی خوانده بودم. این کتاب که ظاهرن شرح فرار خود نویسنده از ایران است در سال ۱۹۹۵ توسط انتشارات بونیر منتشر شد. از ۱۹۵۵ تا امروز و تا آخرین کتابش دیدار در لارنکا، سه کتاب دیگر منتشر کرده است. دومین اثر محلوجیان در سال ۲۰۰۲ در بخش داستان‌های دنباله‌دار از رادیو سوئد پخش شد. به این اعتبار آذر در میان سوئدی‌ها دیگر نویسنده‌ای شناخته شده. اعتراف می‌کنم که جز بخش‌هائی از نخستین کتاب محلوجیان (تصاویر پاره پاره) تا به حال تنها کتابی که از این نویسنده خوانده‌ام «ما چون طلا می‌درخشیم» است که در زمان انتشارش برنامه‌ای درباره آن برای رادیو سوئد تهیه کرده بودم. این کار را بسیار دوست داشتم تا آن حد که پس از خواندنش مصمم شدم کارهای محلوجیان را جدی‌تر بخوانم. آن گونه که تجربه حالیم کرده، در زیست محیط من معرفی کتاب به معنی تعریف و تمجید کردن از آن است. برخورد انتقادی در این جامعه به معنی کفر است، این را هم تجربه‌هایم می‌گوید. با این حال دوست‌تر دارم با خودم، با خواننده و با نویسنده صادق باشم. می‌دانم این را هم که سنت نامیمونِ تعریف و تمجید بی‌مورد می‌تواند چه نقشی در کوتوله کردن هر چه بیشتر جامعه بازی کند.

وقتی که ترا کشتند، کشته نشدی!

ادواردو گالیانو

«دیدار در لارناکا» با صحنه‌ای در قبرستان آغاز می‌شود. شاید برای این که یادآوری‌مان کند که ما؛ خیل تبعیدیان، دیگر در تبعیدمان دارای قبرستانیم. مرده‌ای مدفون که خاک تبعید را بر تبعیدی محرم‌تر می‌کند و یادمان می‌آورد که وطن خاکی است که مرده‌هامان را در پناه خود حفظ می‌کند. داستان از سال ۲۰۰۹آغاز می‌شود. با «رزا» به قبرستانی در استکهلم می‌رویم که از مقتول‌مان سراغی بگیریم. زنی که تن‌پوش پلاستیکی زرد رنگی به تن دارد در راهرو دفتر قبرستان با رزا رو به رو می‌شود:
«دنبال کسی می‌گردم.»
«از پرسنل ما؟ کارتون خصوصیه؟»
رزا سری می‌جنباند و و چند قدم نزدیک‌تر می‌رود.
«قبر پدرم را پیدا نمی‌کنم.»
«ناهار باشه بعدن. بیا، می‌ریم اتاق من و دنبالش می‌گردیم.»
زن پشت میزش می‌نشیند و کامپیوتر را روشن می‌کند.
«میخوام کمکت کنم. اسمش چیه؟»
دختر جوان سکوتی می‌کند و نفسی تازه:
«پرویز رستگار.»

… و گور که پیدا می‌شود، خواننده به هویت خفته در خاک پی می‌برد، از روی سنگ آن:

{اینجا آرامگاه یک کارگر و عضو حزب کمونیست ایران پرویز رستگار (حمید محسنی) متولد ۲۶ مارس ۱۹۵۵، جان باخته در تاریخ ۲۸ آگوست ۱۹۸۹ در قبرس است. کارگران جهان متحد شوید}

دستمایۀ اصلی رمان ترور یک مبارز سیاسی ایرانی در قبرس است. محلوجیان در این رمان با استفاده از مبالغی اسناد بدست آمده از ترور «غلام کشاورز» همراه با تخیلات نویسندگی رمانی آفریده که هر چند برخی از منتقدین سوئدی آن را در ژانر تریلر thriller یا رمان مهیج جا داده‌اند، برای من دسته‌بندی‌اش دشوار است. به نظر من شاید اطلاق آن چه زمانی نه چندان دور ادبیات متعهد نام داشت، دقیق‌تر باشد. رمان را نمی‌توان از نقطه نظر کیفیت ادبی بررسی کرد. «دیدار در لارناکا» رمانی است تخیلی بر اساس قتلی واقعی. قتلی سیاسی که در سال ۱۹۸۹ رخ داد. قدرتمندان تازه به دوران رسیده پس از جنگ ایران و عراق بطور جدی به فکر حذف نیروهای مبارز دگراندیش افتادند. کشتار بی‌رحمانۀ زندانیان سیاسی بدستور مستقیم خمینی، رهبر تازه به دوران رسیده انجام شده بود و مانده بود اپوزیسیونی که از دستش رمیده بود. این کار از نقطه نظر حاکمان تروریست صدای آزادیخواهانی که موفق به گریز از مرزهای مرگ شده بودند را خفه می‌کرد و در میان تبعیدیان فضای رعب و وحشت حاکم می‌کرد تا آقایان بتوانند بدون دردسر به صدور انقلاب بپردازدند؛ صدور انقلابی که دکترین رهبر خشک‌اندیش و تمامیت‌خواهش بود.
انتشار کتابی از نوع «دیدار در لارناکا» فایده‌اش این است که حافظۀ تاریخی مردمی که در بزن‌گاه‌های تاریخی نشان داده‌اند تا چه حد بی‌حافظه‌اند را قلقلک می­دهد. به این اعتبار انتشار چنین کتابی می‌تواند همچون آثار دیگری که دراین زمینه منتشر شده‌اند در زنده کردنِ بحث تروریسم دولتی و فشار بر تبعیدیان مؤثر باشد. هر چند نویسنده با کار نه چندان آسانِ جمع‌آوری برخی از اسناد، بیشتر در شکلِ بریده‌های روزنامه، گامی کوتاه در مستند کردن ترور برداشته اما ظاهرن مستند کردن این قتل سیاسی مد نظرش نبوده است.
شاید استفاده از خبر و گزارش‌های رسانه‌ها برای آفرینش داستان یکی از ابتدائی‌ترین درس‌های کلاس‌های داستان‌نویسی باشد. نویسندۀ «دیدار در لارناکا» از این درس به خوبی استفاده کرده است. محلوجیان در کتاب قبلی خود که گزارشی کاوشگرانه در مورد پارسیانِ هند است مهارت خود در فراهم کردن ماتریال و استفاده از آن‌ها را به نمایش گذاشته بود. توانائی دیگر نویسنده مهارتش در زبان سوئدی است. نثر سادۀ کتاب «دیدار در لارنکا» به نظر این منِ بنده از نقاط قوت این رمان است آن هم زمانی که بسیاری با مغلق‌گوئی، شگرد قدیمی «تعارف جاهل» را بکار می‌برند. اما به اعتقاد بنده استفادۀ نویسنده از ماتریال و مواد خامی که از طریق رسانه‌های نوشتاری و صوتی و تصویری فراهم آمده، کمی با شتاب‌زدگی همراه است. یا دست کم آن گونه که همینگوی از نویسنده می‌خواهد، مواد خام مورد استفادۀ نویسندۀ «دیدار در لارناکا» آن چنان صیقل پیدا نکرده‌اند[1].
نکتۀ بامزۀ کتاب استفادۀ محلوجیان از ضرب‌المثل‌های فارسی است. مثل‌هائی که بدون واسطه به سوئدی برگشته‌اند و داستان را اینجا و آنجا رنگامیزی می‌کنند. Ett ställe där hunden inte känner igen sin husse. جائی که سگ صاحبش را نمی‌شناسد (ص 16) یا دیگران کاشتند و ما خوردیم… Andra har sått och vi äter. Vi sår och andra äter (ص 59)
هیجانات مختصر رمان با ترور حمید(پرویز رستگار) توسط یک تروریست عرب‌زبان خاتمه پیدا می‌کند. عرب بودن تروریست را ما در همان صحنۀ حادثه می‌شنویم؛ قاتل مقتول را «برویز» می‌نامد تا برگردد و گلوله‌ها را درست وسط ابروهایش بکارد. اردشیر (پسر خالۀ مقتول) و خورشید خانوم (مادرش) هنگام قتل با او همراهند.
در واقع حمید با آینده‌نگری تمام و با رعایت اصول مخفی‌کاری برای دیدن مادرش به شهر ترویستی لارناکا می‌رود. در همان اوایل کتاب به بهانۀ خروج اردشیر و خورشید خانم نویسنده ما را به شلوغی فرودگاه مهرآباد می‌برد و این آشفته‌بازار را به تصویر می‌کشد. تصویری که ما پیش از این شفاف‌تر، ساده‌تر و عیان‌ترش را در «پرسپولیسِ» مرجان ساتراپی دیده بودیم.
در هواپیمائی که قرار است مادر و اردشیر را به حمید در لارناکا برساند، «سیروس» تاجر فرش را می‌بینیم که کنار آنهاست. سیروس تفنگی است که چخوف می‌گوید. این را از همان ابتدا می‌شود حدس زد. حدس ما به یقین بدل می شود وقتی در دو سه روز اول اقامت مادر متوجه می‌شویم که سیروس اردشیر و مادر را چون سایه تعقیب می‌کند. این تفنگ در صحنه‌ای دیگر، با ورود فرد قاتل که لبنانی است و دیدارش با سیروس در فرودگاۀ لارنکا، شلیک می‌شود. سیروس پس از این که اطلاعات و عکس حمید را به قاتل می‌دهد به ناکوزیا می‌رود و از آنجا با تاکسی به سفارت ایران.
جدی‌ترین مشکلی که من با «دیدار در لارناکا» دارم افراد داستان هستند. نه حمید که به قتل می‌رسد، نه مادر، نه اردشیر، نه لنا، نه رزا، هیچکدام شخصیت نیستند، همگی تیپ‌اند. ساده­تر که مثلن مادر نه شخصیتی با ویژگی­های منحصر به فرد که مادری است همانند همۀ مادرهای هم سن و سال گچسارانی یا حتا ایرانی. به عبارتی در داستان شخصیتی خلق نمی‌شود تا پا به پای داستان رشد کند.
تهران، لارناکا و استکهلم مکان‌های وقوع داستانند. حادثۀ اصلی، ترور حمید، در لارناکا صورت می‌گیرد. نویسنده در توصیف خیابان‌ها، ساختمان‌ها و بازار و ساحل لارناکا بسیار دست و دلبازی به خرج می‌دهد و به شرح جزئیاتی از شهر می‌پردازد که گاه اعجاب‌آورند. رنگ‌ها، بوها و مزه‌های شهر با مهارت ضبط و بازسازی می‌شوند. به نظر می‌آید نویسنده این شهر را با وسواس برای نوشتن مورد مطالعه قرار داده است. من خواننده می‌توانم بگویم بدون این که هرگز به لارناکا رفته باشم، تصویری نسبتن روشن مثلن از موزۀ پیریدس Pierides دارم. بخش‌هائی از رمان به راحتی می‌تواند راهنمای جهانگردان باشد. علاقمندان به هنر آشپزی هم قادر خواهند بود از لابلای رمان چندین دستور غذائی مفید پیدا کنند.
لغزش­هائی از قبیل این که رزا و احمد –دوست پدر ترور شده­ اش- در تریای «خانۀ فرهنگ استکهلم» پس از مقادیری تعارفات کاپوچینو سفارش می­دهند و چند صفحه بعد در همان صحنه احمد با فنجان چای بازی می­کند را می­توان به حساب بی­ دقتی ویراستار گذاشت. چنین لغزش­هائی اگر مکرر نباشد به چشم هم نمی­آیند و اهمیتی هم ندارند. به واقع سوپر استارهای ما هم گاه مرتکب چنین لغزش­هائی می­شوند. (نمونه: گوگوش در موزیک ویدئوی معرکۀ کیو کیو بنگ بنگ، آنجا که از قداره بستن می­گوید خنجر کشیدن را بازی می­کند.)
رزا، بازماندۀ شهید پس از این که از آب و گل در می‌آید می‌خواهد به راز مرگ پدر پی ببرد. در یک سفر که ظاهرن برای گذران مرخصی به اتفاق دوست پسرش به لارناکا می‌رود با کاوش و دقت یک کارآگاه تمام وقت، تمام مراجع و منابع ممکن را برای کشف راز مرگ پدر می‌کاود. آرشیو روزنامه‌های آن زمان را زیر و رو می‌کند و از همۀ خبرهای مربوط به ترور پدر کپی می‌گیرد. به اعتقاد من نویسنده بهترین موقعیت‌های داستانی‌اش را در جدال رزا برای پی بردن به راز می‌آفریند.
آخرین فصل کتاب مختص سفر رزا به ایران است. باز به اعتقاد من این بخش را می‌توان غِلِفتی حذف کرد بدون این که به داستان لطمه‌ای بخورد. نویسنده از این فصل استفاده می‌کند تا وقایع ایران را ثبت کند. اهمیت این فصل در طبقه‌‌بندی اطلاعات منتشر شده در رسانه‌ها پس از تقلبات در انتخابات ریاست جمهوری و برآمدن اعتراضاتِ موسوم به جنبش سبز است. به عبارت دقیق‌تر نویسنده رزا را به بهانۀ کشف راز مرگ پدر به تهران می‌کشاند تا ما را به دیدنِ مراکز مهم شهر، ترافیک، کودکان خیابانی، بسیج، آلودگی هوا، سپاه پاسداران، مترو، دانشگاه تهران، نسرین ستوده، مادران داغدار پارک لاله و… ببرد. رزا در این فصل بیش از ۶۰ صفحه‌ای تنها دو بار و در دو صحنۀ نسبتن کوتاه مرگ پدر را تعقیب می‌کند. یک بار که مادر بزرگ (خورشید خانوم) برایش از شیطنت‌های کودکی و از ممتاز بودن پدر در تحصیل می‌گوید و از این که حمید همیشه غم فرودستان را می‌خورده. در صحنه‌ای دیگر هم اردشیر برایش از شبی می‌گوید که پدر به قتل رسید. داستان که از آرامگاهی آرام و مرتب در استکهلم شروع شده بود در فرودگاه آشفته و بی‌در و پیکر امام خمینی پایان می‌یابد. با یک بازجوئی از رزا. بازجو و مترجمی که انگلیسی را به لهجۀ آکسفوردی حرف می‌زند -­­ شاید کنایه به این که «شیطان»ستیزان خود در آموزشگاه­های «شیطان» تعلیم می­ بینند- پس از دادن نسبت‌های نامربوط و صفت‌های زشت به رزا تفهیم می‌کنند که او را شناخته‌اند و حتا می‌دانند در تظاهراتی که در متروی تهران در اعتراض به بستن دانشکدۀ علوم پزشکی بر پا شده، همراه با تظاهرکننده‌ها شعار مرگ بر دیکتاتور سر داده است. بعد با عذرخواهی بابت زحمتی که فراهم کرده‌اند، برایش آرزوی سفری خوش می‌کنند و از او می‌خواهند که از این سرزمین، که ایرانِ ملاخور شده باشد، خوشش بیاید. و رمان به همین بی­رنگی تمام می­ شود.
نکتۀ آخر این که نقد و نظرهای زیادی را در رسانه­ های سوئد، اعم از فارسی زبان یا سوئدی زبان، دیده­ ام که اکثرن معرفی خشک و بدون تعمیق در کار بود. رسانه­ های ایرانی تا آنجا که متوجه شدم انگار کتاب را نخوانده بودند، یکی دو مورد از روی معرفی­ های سوئدی ترجمه و تلخیص کرده بودند و بی مایه ترین هایشان هم که طبق معمول کسی را پیدا کرده بودند که کتاب را خوانده بود و از زبان و با مسئولیت شخص ثالث آن را معرفی کرده بودند؛ همان منشِ سنتیِ حجله رفتن با وسایل عاریتی (ببخشید باز ترمز خالی کردم). نیلس شوارتز Nils Schwartz در روزنامۀ اکسپرسن Expressen با دیدی نسبتن انتقادی به کتاب نگریسته بود و حرفش تقریبن این بود که ژانر تریلر، زمین بازی محلوجیان نیست. مونیکا تون­بک هانسون Monica Tunbäck-Hanson در یوتبوری پستن GP هر چند در نقد کتاب محلوجیان بسیار حاشیه رفته بود، اما به یک نکتۀ اساسی در روال نویسندگی آذر اشاره کرده بود؛ اگزیل، تبعید، مهاجرت، دیاسپورا (با حفظ هر گونه تغییر از این پس!) تم اصلی همۀ کارهای نویسنده است؛ از نخستین اثرش که در سال ۱۹۹۵منتشر شد تا در دیدار در لارناکا. موفق­ترین لحظۀ محلوجیان در این خط  دراز ۱۶ ساله به اعتقاد من «ما چون طلا می­درخشیم» است. اگر حرف نیلس شوارتز را بپذیریم که رمان مهیج زمین بازی محلوجیان نیست باید گفت که در ژورنالیسم کاوندۀ «ما چون طلا می­درخشیم» محلوجیان بهترین بازی خود را ارائه داده است. آرزوی من این بود که دیدار در لارناکا که کار جستجو و تحقیقِ گسترده­ای در پس­زمینه دارد در همان ژانر نوشته می­شد.


[1] بیشتر نویسنده‌ها دشوارترین و مهم‌ترین لحظۀ کار را نادیده می‌گیرند – پرداختن به مواد خام، صیقل دادن و صیقل دادنش تا تیزیِ خنجر یک گاوباز از آن ساخته شود، خنجری کشنده!
ارنست همینگوی