دو سه ماهی است که ترجمۀ سوئدی«دختران پولدار» کار نویسنده و شاعر جوان و بااستعداد آلمانی منتشر شده است. کتابی که همۀ داستان هایش دوست داشتنی اند. دو تا از داستان های این مجموعه را برای آشنائی خوانندگان جدی وبلاگم ترجمه کرده ام که دومیش را در نوبت انتشار گذاشته ام. داستان بی نظیر «جنگ یا صلح» را برای انتشار در یک نشریۀ الکترونیک فارسی که در ایران منتشر می شود در نظر گرفته بودم. به سفارش یکی از همکاران این نشریه البته. همین جا اضافه کنم یکی از خوشی های من در تبعید ارتباط با جوانان خوانندۀ وبلاگم است که از ایران سانسور و ملازده نوشته ها و مخصوصن ترجمه هایم از ادبیات ملت های مختلف را با علاقمندی دنبال می کنند. گاه همین جوانان که گرداننده یا همکار نشریه ای هستند درخواست همکاری دارند و از من کار می خواهند و من عمومن با میل و منت درخواست دوستانه شان را می پذیرم. به هر حال این داستان معرکه قرار بود در چنین نشریه ای در ایران منتشر شود و بعد از حاضر شدن کار مراوادات لازم بین ویراستار و منِ بنده صورت گرفت. مراوداتی که حول محور سانسور دور می زد. لازم به گفتن نیست که هر کاری که من می کنم و هر داستانی که برای ترجمه بر می گزینم را دوست دارم به عنوان سلاحی برای عقب راندنِ مرزهای تخماتیک سانسور استفاده کنم. مهم ترین مشکل من سانسور است و با هر توانی که دارم سعی در عقب راندن دیوارهایش و باز کردن فضائی بیشتر برای بیان آزاد دارم. هدف دیگرم ضربه زدن به مرزهای اخلاقی ریائی است که می دانم بسیاری از قدرتمندان، از نوع حاکم و محکومش، از چنین اخلاقی برای خود دکۀ کسب و کار باز کرده اند.
به هر جهت اولین مشکلی که برای انتشار این داستان در ایران داشتم، وجود یک کلمۀ «کیر» در آن بود. ویراستار نازنین یادداشتی نوشته بود که باید این کیر را به گونه ای تعدیل کنیم. من مانده بودم این کلمه چگونه تعدیل می شود. یعنی به واقع علاقمند شده بودم که کیری تعدیل شده در داستانم ببینم. در مورد حذف کلمه من و ویراستار نازنین هم نظر بودیم که کلمه ای از داستان را حذف نمی شود کرد. نظر من این بود که اگر این عضو شریف داستان، مربوط به خودم بود با کمال میل می توانستم حتا ختنه اش کنم، اما بدبختی این بود که صحبت از کیر یکی از شخصیت های داستان است که آدم کمی هم نیست. سیمون پروفسور است و خدای دریدا. پس از یکی دو نامه نگاری قرار بر این شد که دوستان داستان را با کیر تعدیل شده بگذارند و من اصل داستان را در وبلاگم منتشر کنم. پس از این تصمیم بود که به اطلاعم رسید آقای سردبیر بالکل با انتشار آن مخالف است. من مشکل آقای سردبیر را درک می کنم و قلبن احترام می گذارم. چه بسا چنین سردبیری در فضائی سالم و خالی از سانسور منشی کاملن متفاوت نشان می داد. اما بدبختی این است که در مملکت گل و بلبل کسی که چنین داستان انسانی ای بنویسد، حروف چینی کند، ویرایش کند، ترجمه کند، چاپ و منتشر کند و حتا برخی اوقات تنها اگر بخواند هم ممکن است با آزادی و جان و مال خود بازی کند.
دست آخر این که از دوستانم دلشاد امامی، آرزو عقاب و مجتبا صولت پور بابت خواندن داستان و طرح نظرات ویرایشی بدرد خور بسیار سپاسگزارم و ترجمۀ داستان را به همین سه دوستم تقدیم می کنمکوتاه دربارۀ نویسنده
سیلکه شوئرمان شاعر و داستاننویس جوان آلمانی، متولد ۱۵ ژوئن ۱۹۷۳ در کارلسروهه و ساکن فرانکفورت است. در فرانکفورت و لپزیگ و پاریس تحصیل تئاتر و ادبیات کرده است. اولین کتابش مجموعه شعری است به نام «روزی که مرغهای دریائی خارج میخواندند» منتشره در ۲۰۰۴. مجموعه داستان دخترهای پولدار Reiche Mädchen سومین کتاب سیلکه و نخستین کتاب او به نثر است. این کتاب شامل ۷ نوول است که «صلح یا جنگ» یکی از آنهاست. هر هفت نوول این مجموعه به نوعی مرتبط با عشق است؛ فقدان عشق، رسوائی در عشق، عشق خطرناک، عشق نادرست، بیعشقی. آخرین کتاب منتشر شده از شوئرمان رمانی است که عنوانش حدودن میشود «در لحظۀ بین سگ و گرگ». دو کتاب از مجموعۀ کتاب های سیلکه شوئرمان به سوئدی ترجمه شده که همین مجموعه نوول دخترهای پولدار یکی از آنهاست و دومین آنها رمان «در لحظۀ بین سگ و گرگ». داستان جنگ یا صلح از روی برگردانِ سوئدی این داستان به فارسی ترجمه شده است.
جنگ یا صلح Krig eller fred
سیلکه شوئرمان Silke Scheuermann
از مجموعۀ: دختران پولدار Rika flickor
انتشارات ویلر Weyler Förlag
فارسی: طاهر جام برسنگ
سخنران ایستاده و با دستهای سفید پیرمردانه، طوری هوا را میشکافد که انگار سعی دارد تزهایش را همانجا میخکوب کند. همه در سالن گوش میدهند. فقط من هستم که یک کلمه هم نمیشنوم. برایم فرقی هم ندارد. سمینار میتوانست دربارهی سفر فضایی یا پرورش لاله باشد. با اضطراب کمر آدمهایی که جلویم هستند را میپایم. با هم سایهای آشفته درست میکنند. سری مثل پاندول در نوسان منظمی است. او نیست. گوشهایش اینقدر برجسته نیستند. آن یکی هم نیست. اما رنگ موهایش همان است. چرا باید سالن سخنرانی اینقدر بزرگ باشد؟ اما آنجا، آن جلوی جلو، ردیف سوم سمت چپ. حالا پیدایش کردم. نیمرخش را میبینم و لبخند میزنم. فوری آرام میشوم. پس حق با خودم بود. نقشهی خوبی بود. تظاهر به اینکه اتفاقی اینجا هستم. از روی علاقۀ صرف. بدون اینکه به برخورد با سیمون فکر کرده باشم. اینجا در سمیناری دربارۀ دریدا و نگاه او به مفهوم عدالت، یعنی موضوع مخصوص خودش.
در شعاع پرغبارِ نوری که از خلال یکی از پنجرههای نیمه تمیز میتابد، زنبوری وزوزکنان میچرخد. برای یک لحظه به حرکاتش غبطه میخورم. چه ناعادلانه است که من باید این پشت بنشینم و نتوانم به طرف او پرواز کنم. اما خوب من دقایق آخر رسیدم، چون دوستپسرم با این خیال که شب پرآرامشی در خانه دارم به خودش وعدۀ یک مکالمهی طولانی حسابی داده بود، مکالمهای که نمیتوانستم قطع کنم تا این که گفتم: «ببین، الان نمیتوانم صحبت کنم. باید عجله کنم، چون حالا دیگر من هم یکی از آن زنهایی هستم که میشنگند. فردا با هم صحبت میکنیم.»
زنبور از جلوی یک مانع نامریی عقب مینشیند و کف زمین فرود میآید. سعی میکنم با پا هلش بدهم و فکر میکنم که با این حال زندگی چقدر میتواند عجیب باشد. برای اینکه درست همینجا، در همین سالن بود که با تیمو آشنا شدم. هفتۀ اولِ دانشجوییام، داشتم دنبال یک جلسۀ معارفه میگشتم که پیدا نکردم و در عوض سر از یک سمینار اقتصادی در آوردم. فقط برای این که بلند شدن و بیرون رفتن کارِ سختی بود یک ساعت و نیم نشستم بدون اینکه پلک بر هم بزنم یا تکان بخورم تا به هر قیمتی که هست باعث نشوم نامم را صدا بزنند. بعد تیمو با نگرانی پرسید: «حالت خوبه؟» و من از خجالت سرخ و سفید شدم. زیر همین سایبان بود که تیمو عاشق شد. چه کسی باور میکرد که بعدها من و تیمو با هم در همین دانشگاه کار میکنیم و زوجی خوشبخت تشکیل میدهیم و من، با این حال، در همین سالن مینشینم و با دلتنگی برای کمر کسی دیگر، یک همکار جدید متأهل، وقت تلف میکنم؟ شاید این مکان با گذشت سالها، زندگیِ خود را بنیاد کرده و با کمک اشعههای نامریی مراقب است تا بعضی از افراد دستچین شده، آنها که بیش از حد اینجا میآیند، گاهگاه احساسات و افکارشان را تغییر دهند. مثل وقتی که کسی تعمدن قطبنما را غلط تنظیم میکند، یا کیلومترشمارِ اتومبیل را تغییر میدهد. یک شوخی ابلهانه، اما در عین حال تنها امکان برای ایجاد اندکی تغییرات در این چهاردیواریها.
چنان غرق تئوری مکان میشوم که از شلوغ شدن ناگهانی ِدور و برم با وحشت تکان میخورم. سخنرانی به همان بیخاصیتی که شروع شده بود تمام میشود. همه دست میزنند، حتا من، انگار که یک بیماری مسری باشد. مردم با عجله بیرون میروند. قراراست وقتِ پذیرش هم امروز باشد.
ناگهان صدایی میگوید: «آهای فرانزیسکا!» تنم میلرزد. اما نه، اشتباه است. پشت سرم فقط دانشیار هانس جورج گروشر است که اتاقش در انستیتو کنار اتاق من قرار دارد. کمی سرش را میجنباند و میگوید: «نمیدانم، تو چه فکر میکنی؟ من که همیشه از خودم پرسیدهام آیا بهطورکلی این مفهوم عدالت در گفتار ساختارشکنی میتواند جایی داشته باشد؟ خوب که فکرش را میکنی میبینی که این هنوز گفتاری است که سعی دارد به همهی افرازهای ثابت نظم بدهد.» و متوقع به من نگاه میکند. خیلی هم از طرح سوال خودش راضی است. میگویم: «البته، همان استدلال قدیمی. وقتی نمیخواهی سعی کنی بفهمی چرا اصلن میآیی سمینار؟» بیش از هر چیز مایل بودم به او بگویم حالا که صحبت از عدالت است، به نظر من چقدر غیرعادلانه است که کسی دیگر صدایت کند وقتی کسی که باید این کار را میکرد در واقع فقط چند قدم آنطرفتر است. اما هانس جورج گروشر نه تنها با جواب غیردوستانۀ من از تک و تا نمیافتد بلکه تشویق هم میشود بدون توجه به جنبش مؤدبانۀ سرم که حکایت از گوش ندادن به حرفش دارد، توضیحات بیشتری بدهد. و متأسفانه همانطور ایستاده است و حرف میزند که سیمون ناگهان از جلومان رد میشود. پیش از اینکه او را ببینم حضورش را حس میکنم. به این خاطر که گروهی آدم او را دوره کردهاند. اینای نچسب هم بین آنهاست. یکی از تحسینگرانش. «سلام… قبلن جایی دیدمت؟» این را میگوید و از لای سر دو تن از همکاران بخش ۱۴ سرک میکشد. کاملن آشکار است که از دیدنم خوشحال است. جواب میدهم: «سلام سیمون.» صدایم کمی ضعیف است. «ما آنجا هستیم.» این را میگوید و اشارهای مبهم به جایی در داخل سالن میکند . آن قدر مؤدب است که صحبت من و گروشر را قطع نمیکند و به راهش ادامه میدهد. گروه کوچکی که دورش بود با او میرود.
با شعف از ذهنم میگذرد که آنها در آن گوشه هستند و برای آنکه هر چه سریعتر از شر گروشر خلاص شوم دیگر اصلن حرف نمیزنم. فقط سر میتکانم. دهن درهام را که میبیند میرود بر سر امور خصوصی. معنیدار میپرسد: «میبینم دیر میخوابی.» تردیدی به خود راه نمیدهم که فورن با واقعیت بزنم توی ذوقش. جواب میدهم: «تلویزیون میدیدم.»
میخواهد بداند چه میدیدم. میگویم بینِ کانالها میچرخیدم.
دروغ محض. در واقع این طور بود که از شب قبل خیلی به این فکر کرده بودم که بیایم اینجا یا نه و فارغ از این که به چه نتیجهای رسیدم شب را بیخواب شدم. به همین خاطر دست آخر تلویزیون را روشن کردم -فقط برای این که چند دقیقهای به چیز دیگری فکر کنم، یا خسته شوم. اما تلویزیون داشت جنگ و صلح را نشان میداد و دیدم که چطور آودری هپبرن، منظورم ناتاشاست، در حال مرتکب شدنِ اشتباه بزرگ زندگیاش بود. عاشق آناتولِ شهوتران شد، که در واقع متاهل بود، و نقشه ریخت که همان شب با مانتوی سیاه زیبایش با او فرار کند. اما خویشاوندان شستشان خبردار شده بود و او را در اتاقش زندانی کرده بودند و الان پشتِ در همان اتاق بود و به در میکوبید. «باز کنید! خواهش میکنم! بذارید بیام بیرون!» سر و صدای وحشتناکی راه انداخته بود با وجودی که چنان ظریف بود که از خودت میپرسیدی اصلن انگشتهایش استخوان دارد؟ از شانس خوب خویشاوندان نگهبانی نمیدادند. چرا که همه میدانستند که او خود را بهنام شهریار بزرگ آندری کرده بود که چند ماهی به سفر رفته بود و قرار بود برگردد با او ازدواج کند. در هر صورت من بقیهی شب را جلوی تلویزیون میخکوب بودم. فقط برای این که یک بار دیگر ببینم که آناتول چطور مجبور میشود که بدون ناتاشا راهِ خود را بگیرد و برود. آبروی ناتاشا حفظ شد. دست کم تا حدودی. و او داشت پشیمان میشد. و من با فکر کردن، پنج سانتیمتر و هفت کیلو از تنِ برنزهام که بسیار سالم به نظر میآید را آب کردم و در تلاش بودم با ناتاشای فیلم همذاتپنداری کنم، کاری که با احساسات او راحتتر بود، تا با فیزیکش. تیمو شهریارِ بزرگ من بود. همان مردی که بنا بود فقط چند ماه دیگر به خانهاش وارد شوم و بعد در غم و شادی شریکش باشم و سیمون آن آناتول خبیث بود که این نقشه را خراب میکرد. در هر صورت برای من. و از این گذشته آن قدر بیشرم بود که درست و حسابی مرا اغوا نمیکرد یا من را با خود به جایی نمیبرد. تعطیلات هم این کار را نمیکرد. بلکه از این رابطهی هر از گاهی کاملن راضی بود. از دیدارهای حدودن اتفاقی یا دیدارهایی که بهطور اتفاقی به خواست من صورت میگرفت.
از آن طرفِ تخت نگاهم روی کیسهی خالی چیپس و بطری نیمهی شراب میلغزید که یک هفته آنجا بود. آنقدر به دیدن این منظره عادت کرده بودم که دیگر آنها را به شکل اشیاء غریب و آشغال نمیدیدم، بلکه در نظرم تزئیناتی دوستداشتنی بودند. به سمت در بیرونی که راحت میشد بازش کرد، نگاه کردم. واقعن چرا کسی من را زندانی نکرده است؟ چرا کسی مرا از شر خودم حفظ نمیکند؟ در دستمالم فین کردم. تیموی بزرگ مرا خیلی دوست داشت. این شوق شرمآورِ رفتن به سمینار از کجا آمد؟ تنها علتش خب همین بود که سیمون را ببینم. و بعد باید فورن با هم میخوابیدیم، که باعث میشد چند روزی حالم بد شود. چون من در درجۀ اول خیانت کرده بودم و دیر یا زود مجبور میشدم که برای تیمو توضیح بدهم که احساسات سوداییام را بر او بستهام. تقریبن چیزی شبیه بستن شیر آب.
بار دیگر متوجه حضور گروشر میشوم و لبخندی از سر بیتوجهی تحویلش میدهم. وجدانم کور شده است. انگار او که سالها دوستپسرم بوده، مثل پارهای از وجودم، پارهای چون دست و پا، برایم عزیز نیست؛ بلکه فقط یک اسم است، مثل هر اسم دیگری. برای اینکه آنتروپی خردم نکند درهای مرکز احساساتم، به روی احساسات نامطلوب مانند عدالت و عذاب وجدان بسته است. حداقل در هفتههای اخیر چنین احساساتی نداشتم، چون ذهنم درگیر فکر کردن به این بود که یا فاجعهای باعث شده تا سیمون از تلفن کردن پرهیز کند، یا درگیر پروژه ای بسیار مهم با ابعادی غیرقابل تصور بوده. و بعد به گروشر میگویم میروم نوشیدنی بیاورم. حالا که خود را از دست عدالت و عذاب وجدان رها کردهام چرا از این موقعیت برای خلاصی از شر نزاکت، بهخوبی استفاده نکنم.
در اتاقی که بوفه آنجا قرار دارد جمعیت بیشتری جمع هستند. از میان بلوزها، دامنشلواریها و کت و شلوارهای بیرنگ، بخارهای ادکلن، دهانهای باز، رژهای دور و بر لب ماسیده و دامنهای فاستونی به سختی رد میشوم و پشت میز نوشیدنیها به یکی از دخترهای شرکت غذایی سفارش کوکاکولا میدهم؛ دخترهایی که انگار ملکههای زیباییاند که وظیفهای خطیر بر عهده دارند. برای این که به نظر نیاید که در تعقیب سیمون هستم ته دیگر اتاق مینشینم. آنقدر دور هستم که انگار دارم از پنجره بیرون میافتم و حالا که بههر حال اینجا هستم کمی بیرون را تماشا میکنم. دیوار خاکستری باغ را با دقت در پی نشانه، گرافیتی و یا هر چیزی مینگرم که پایان شب را برایم پیشگویی کند. هیچچیز از نظر کنجکاوم مخفی نمیماند، اما چیزی پیدا نمیکنم. گیلاس را چنان در دست می فشارم که نزدیک است متلاشی شود. فقط گاهی زیرچشمی سیمون را میپایم. احساس میکنم که رابطهی پنهانمان چون خطی پررنگ، قرمز و سوزاننده از میان تودهی جمعیت میگذرد. تیغهای بینظیر که ضعفش این است که میتواند در یک انتهای اتاق، انسانی را بسوزاند. در انتهایی که من ایستادهام.
کمی آن طرفتر پروفسورم را میبینم. با کمرویی سلام میکنم. موهایم را بیاراده مرتب میکنم و متوجه میشوم که آرایش موهایم از همۀ افکاری که در هفتههای اخیر درگیرش بوده ام پیچیدهتر است و این خوب نیست، چون به پروفسورم قول دادهام که مقالهام را آخر هفتۀ آینده تحویل بدهم و واقعن برایم افتخاری است که در آخرین کتابش مطلب داشته باشم. خیلی دوستانه و با اندکی تفرعن به من پیغام داده بود که میخواهد تلاش هوشمندانۀ فمنیستی من را کانون توجه قرار دهد. با خود فکر میکنم، اگر فقط میدانست که به چه کاری مشغولم، این فمنیست هوشمند به محض شروع کار دکترا، به محض وصول پولهای بورسیه، در هوای اعضای شورای استادها به مجالس میرود. اما دیگر این بینش غمانگیز نگرانم نمیکند؛ چون حالا متوجه میشوم که خط سوزان در آن طرف دیگر کمی تغییر کرده است؛ او دست تکان میدهد. قلبم طپشی شورانگیز میگیرد؛ که انگار میخواهد به طرف او بدود. شتاب میکنم. صاف به سمت تکان دست میروم و بعد جلویش میایستم.
با دلخوری میگوید: «دیگه داشتم فکر میکردم که ولت نمیکنه.» درست مثل اینکه دلتنگم باشد و چشمان من برق میزند و بیرحمانه از گروشر میگویم: «بله، اون واقعن میدونه چطور بره رو اعصاب.»
چند قدمی به سمت هیئت او میرویم که اینا از پیش آنجا طوری ایستاده است که پنداری دارد تمرین بادیگاردی میکند تا اگر دانشگاه به دردش نخورد، شغلی داشته باشد. دوباره به اینا سلام میکنم و دستم را هم به طرف پروفسور شرودردراز میکنم. طوری تعظیم میکند که کت فرسودهاش بالبال میزند. او و گروشر دو تن از ضایعترین افراد انستیتو هستند، اما برعکس گروشر، هر وقت شرودر را نگاه میکنم کمی دلم برایش میسوزد. او جزء اشباح ساختمان است که پس از بازنشستگی، خانه را کاملن خالی حس میکند و به همین خاطر دائمن به محل کارش برمیگردد. این اشباح سندهای محکمی هستند که زندگی همیشه هم با انتخاب راه و سرمایهگذاری تمام و کمال در این راه، معنا پیدا نمیکند. شرودر طوری گیلاس را یله در دست گرفته که به این حدس وا میداردت که اولین گیلاسش نیست، به این حدس که همیشه در مدتی کوتاه به این حد از مستی میرسد. به هر صورت او الان با من و سیمون که دزدکی به هم لبخند میزنیم، همراه شده است.
سیمون با تاکید میگوید: «تو که کولا میخوری.» و شتک قطرههای باقیمانده را در گیلاسم برانداز میکند، «من همین چند وقت پیش مطلبی دربارهی کولا خواندم.» سکوتی ساختگی میکند تا اینا بتواند هیستریک بپرسد: «چی؟» و سیمون توضیح میدهد که: «خب، کوکاکولا همه جای دنیا هست. و همه حرفی دربارهاش شنیدهاند.» و من سر میجنبانم.
«یعنی…» حرفش را ادامه میدهد و به من نگاه میکند: «یعنی حتا توی چین. اما متأسفانه آنجا کوکاکولا را کیو-کا-کیو-لا تلفظ میکنند که به چینی مادیانِ شمعآجین معنی میدهد. به عبارت دیگر مجبور شدند نامش را برای مصرفکنندگان چینی عوض کنند. و حالا نامش به که-کو-که-له تغییر یافته که ترجمهاش میشود چیزی مثل خوشمزه و خوشبخت.» پروفسور با حواسپرتی سری میتکاند و نگاهی خریدار به گیلاسش میاندازد، او با همهی این حرفها خوشحال است که گیلاسش حاوی شرابی است خوشمزه از همان منطقه.
سیمون خود را برای پایان پیروزی آماده میکند. در چهرهاش آثار افادهای بازیگوشانه پخش میشود و میگوید: «بله، و این تغییر نام باعث شده تا چینیهای نیویورک به شکل عادی نتوانند کوکاکولا سفارش بدهند و معمولن سه سو-سه له سفارش میدهند که کسی نمیفهمد مقصودشان چیست.» حالا همه میخندند. من خجالت زده مادیانِ شمعآجینم را مزه میکنم. حالا دیگر احساس میکنم تبدیل به قطعهای منتخب از کتاب مقدس شدهام.
سیمون سکوت شیدایی من را به مخالفت تعبیر میکند و مثل اینکه دربارۀ موضوع مهمی بحث میکند با استدلال میگوید: «نه، حقیقت داره.» کمی به من نزدیکتر میشود طوری که بتواند آرنجش را به دستم بمالد. در این وضعیت سریع بزرگ میشوم، در سرم کلید نمایش فیلمی ویژۀ بزرگسالان زده میشود. فکر میکنم چرا باید همینجا بمانیم؟ حالا باید حقیقت را بدانم. آیا امروز میخواهد با من بیاید یا نه؟ حتا اگر پاسخ منفی باشد و دفعهی قبل واقعاً آخرین بار بوده باشد، حق دارم دستکم بدانم. در این صورت میتوانم به انتظارم خاتمه دهم و شروع کنم به سوگواری، و او میتواند در ذهن من زیباتر از پیش بشود، همانطور که یک جواهر گم شده در خاطره جلوۀ خیلی بیشتری پیدا میکند.
میگویم: «دیگه باید برم، احتمال میدم شما میمونین.» تعمد دارم که حضورم اتفاقی به حساب بیاید. در آن سکوت ملالآور سیمون با رضایت جواب میدهد: «نه، منم میرم.» و میبینم که اینا چهطور لبهایش را به لبخند فرم میدهد و لبهایش شبیه داس میشوند، و سرد مثلِ ماه و با تکبر دستهای سفیدش را دو طرف پیراهن زشتش میگذارد. فقط پروفسور شرودر است که چیزی نمیبیند. او صاف رو به رویش را نگاه میکند. به هیچچیز. مثل کسی که از خیلی وقت پیش به چیز کاملن متفاوتی فکر میکرده، چیزی که نه به عدالت ربط دارد، نه به چین و نه به امشب.
سیمون میگوید: «من وسایلمو میارم.» وقتی که نزدیک خروجی کنار او راه میروم احساس میکنم ورزشکاری موفق هستم که خیلی سخت تمرین کرده است و برای مدال طلا هر کار ممکن را انجام داده، و کما بیش هم همینطور است، او نشان پیروزیام است، که کنارم راه میرود، و تمرین من هم تحمل بود. واقعن مدت زیادی منتظر این جلسه بودم. هیچوقت مطمئن نبودم که به این سمینار میآید، شاید ماموریتهای دیگری برایش پیش بیاید، در واقع یک هماهنگی غیرمنتظره میتوانست مانع از آمدنش شود. من از کجا باید حرف کلیدی زندگیش را میدانستم؟
بیرون موجی از هوای یخ به ما میخورَد و میخواهد به شکلی بُرنده و دروغین شاهد شروع تازهای باشد که وجود ندارد، چون میدانم که سیمون خیلی وقتها با من آمده است خانه فقط به این خاطر که آن شب کار دیگری نداشته. چرا اصلن من حافظه دارم؟ آنهم اینقدر باوجدان؟ حافظهای که بارِ دیگر یادآوری میکند که از کارهای چند روز اخیر او، نه این چند هفتهی آخر، هیچ خبر ندارم.
قبل از اینکه شروع کند به تعریف حکایتهای مشروبخوری میپرسم: «این چند روزۀ آخر، منظورم این چند هفته، چه کار میکردی؟» در واقع حالا میخواهم بدانم که چه کار مهمی مانع شده که تلفن کند. اما او میگوید: «اوه، کار مخصوصی نکردهام، یا آره، آخر هفتهی گذشته پراگ بودم، خیلی زیباست.»
با سماجت میگویم: «پراگ؟ برای کار رفتی؟»
کنفرانس، این میتواند برای خودش دلیلی باشد، برای کنفرانس آدم باید خودش را آماده کند. اما با جوابش این امید را فورن از من میگیرد: «نه، در واقع شخصی بود.»
با کنجکاوی میپرسم: «دوستات اونجان؟» و از جلوی نگاه درونی من یک لشکر فتو-مدلهای اروپای شرقی رژه میروند، اما اینجا هم با گفتن: «بله، دوستان از بعضی جنبهها» از دستم سر میخورد.پ
با دقت گوش میدهم، اما انگار همۀ حرفش همین بود. چیز بیشتری نمیخواهد بگوید. و این، من را به خاطر سوالی که کرده بودم اذیت میکند. واقعن هم به من چه ربطی دارد؟ اصلن هیچ ربطی ندارد. اما با این حال، لزومی ندارد اینقدر روشن نشان دهد. هیچ اطلاعاتی به دست نیاوردهام -جز نام شهری که باعث میشود تخیلاتم وحشیتر بشوند – و انگار که جوابش کافی نبود. همان سوال را به خودم برمیگرداند. البته که باید حساب این کار را میکردم. خب، چه کردهام؟ بعد از پراگ البته که میتوانم با فلورنس یا وین یا تیمبوکو پاتک بزنم. ولی چه فایده، او که اهمیتی نمیدهد.
غمزده میگویم: «کار خاصی نمیکردم.» از کلمات او چون خودنویسی عاریه استفاده میکنم. اما این خودنویس در دست من به آن خوبی نمینویسد به همین سبب نوشته هم قشنگ در نمیآید، تأثیرش هم به آن خوبی نمیشود. دست کم هر خطشناسی میتواند این را بفهمد و نامطمئن و با ناراحتی متوجه میشوم که حق با اوست. باید به خاطر روزهایی که فقط با انتظار تلف کرده بودم خجالت بکشم. طوری که انگار زندگیام ارزشی هم دارد. احساس گناه دارم و رگهای از عذاب وجدان چون هوای سردی در من منتشر میشود. انگار گذشتهام یخچالی است که درش را باز کرده باشم.
اما آیا واقعن کارهایی که کرده بودم، هیچ نبودند؟ در واقع همۀ وقتم پر بود. چون سیمون در مدتی کوتاه دو بار ، وقتی که اتفاقی در همان نزدیکیها بود، بهطور غیرمنتظره به دیدن من آمده بود، یک بار پیش از ظهر و یک بار هم نزدیکیهای غروب. ما با هم قهوه و یک آبجو خورده بودیم. بعد از آن در عمل همیشه روی دیدارهای غیرمنتظره حساب کرده بودم، به این معنی که نه تنها همیشه آپارتمان را تمیز و مرتب میکردم، بلکه فکرم هم درگیر لذت اندکی بود که دیدارها نصیبم میکردند. شیرینی دانمارکی و چند جور آجیل، از انواعی که به زعم خودم هم صبح میشود سروشان کرد هم عصر و هم شب خریده بودم؛ بخش دلیکاتز فروشگاهها را از انواع پنیرهای سفید و زرد و کپکی، انگور، نان کوچولوهای کنجدی و شرابهای معطر وانیلی خالی کرده بودم؛ شیرینی پخته بودم و در جعبههای دربسته گذاشته بودم که تازه بمانند. آپارتمانم را به پناهگاهی تبدیل کرده بودم پر از مواد لازم برای این که دو نفر بتوانند چند هفته در آن خود را حبس کنند بدون این که چیزی کم بیاورند. و همۀ این کارها برای شخصی که گاهگاه سری میزد و چند ساعتی می ماند. در اساس رفتار راهبهای تراژیک داشتم در کلیسایی متروک؛ دائمن در حال تزئین همه جا بودم به این امید که مرجعی بالاتر کارهایم را تحسین کند و پاداشم دهد، و از خلال همین اندیشهها به این نتیجه میرسم که هیچِ من، چندان هیچ هم نیست، که همۀ این کارها ضد گناه بودهاند، که همهی این کارها نوعی عبادت به درگاه خدا هستند.
متأسفانه سر زدنهای غافلگیر کننده، دیگر به این دلیل غافلگیر کننده بودند که انجام نمیگرفتند. گلها داشتند پژمرده میشدند بدون آنکه او بیاید یا دست کم تلفن کند، آنها را میدیدم که میپژمرند در حالی که من ته ویسکیام را مینوشیدم. وقتی که میرفتم و میخوابیدم به خودم میگفتم که باید دست بردارم، اما صبح روز بعد باز میدویدم و میرفتم مغازه و نوشیدنی و بیسکویت بیشتری تهیه میکردم، و وقتی دعوتنامهی آن سمینار را دیدم مطمئناً آنقدر گل خریده بودم که برای یک مراسم تشییع جنازهی دولتی کفایت میکرد.
سیمون با آرامش میپرسد: «تو فکر چی هستی؟» و چون بهانهی سریعی به ذهنم نمیرسد با ناراحتی میگویم: «اوه، چیز خاصی نیست.» او در جای درست، در تقاطع دیستروی پلاتز میپیچد. طوری که انگار راه را میشناسد. مثل اینکه قبلاً هزاران بار این مسیر را با هم رفتهایم. مثل زوجی که به زودی خبرهای آخر شب را خواهند دید. کمی از روز پیشِ-رو حرف میزنند که بعد با آرامش بخوابند. با خوشحالی از روی یکی از سنگهای وسط پیادهرو میپرم. همهی موانع و شرایط این دنیا، آیا بیش از این سنگهای کوچک هستند؟ وقتی سیمون جست و خیز کودکانهام را میبیند میپرسد: «چیه؟» و انگار که هدفون در گوشم باشد و با صدای موزیکی که فقط خودم میتوانم بشنوم در حال رقصیدن برای خودم باشم با تعجب نگاهم میکند. با قیافهای جدی و گفتن این که داشتم به سه-کو سه-له فکر میکردم؛ زود آرامَش میکنم. لوس کردن خودم به این صورت به نظر سبک میآید اما چیز دیگری هم به ذهنم نمیرسد، و اگر این لوسبازی عمل کند، سبک بودنش مانعی ندارد. مگر همیشه این طور فکر نکردهام؟ البته که این طور فکر کردهام.
وقتی میرسیم در آپارتمان را باز میکنم و او چون زنِ خانهداری که از حراجی بین کریسمس و سال نو برگشته باشد، به زور خود را در آپارتمان جا میکند. میگویم: «بشین، بارانیتو بده» و او اطاعت میکند. حسابی به آرایش محیط میخورد، با آن موهای روشن که با رنگ چارچوب در هماهنگ است. میپرسم: «یک ویسکی میخوری؟» و او جواب میدهد: «بله، اگه باشه با کمال میل.» او از گلها چیزی نمیگوید. اما من طوری شادم که انگار همۀ این بازیها برای آخرین جملهای بوده که دربارۀ ویسکی رد و بدل شد. در حال حاضر راضی کردن من به همین سادگی است. حتا اگر این خوشحالی من فقط پردهای نازک باشد که زمینهای تیره را استتار میکند. خواست من و واقعیت آنقدر از هم دور هستند که پنداری دیگر نمیتوانم آنها را هماهنگ کنم. هیچ وقت. این دوری چنان قطعی است که سُر خوردن دو قاره از کنار هم در عصر یخبندان.
میپرسم: «چیزی میخوری؟ یه کم سوپ؟ ساندویچ کالباس؟» او فقط به من نگاه میکند و با رضایت میگوید: «نه مرسی، برای خوردن نیامدهام.» و کلمۀ خوردن را میکشد. روشن است که چنین کشیدنی اشارهای دارد، اشارهای روشن، اما برای من حس ضربهای روی انگشتها را دارد. البته که او نیامده است برای خوردن، و احتمالن برای حرف زدن هم، چون ناگهان از جا بلند میشود و به طرف صندلی من میآید، در واقع جلویم زانو میزند، سرش را روی زانویم میگذارد و حرفی میزند که امیدهای من را دوباره بیدار میکند: «دلم برات تنگ شده بود.»
با خوشحالی میپرسم: «راست میگی؟» اما بیش از این موفق نمیشوم چیزی از زبان او بشنوم، چون حالا دیگر از دستهایش برای نفوذ به زیر پلیورم استفاده میکند. در هر صورت به من میل دارد. نمیشود گفت که این میل بیمعنی است. مرد خوشتیپی چون سیمون هر کسی را که بخواهد میتواند بدست آورد، بله میتواند، اما او مرا میخواهد. روشن است که من را جذاب میداند. عشق هنوز هم میتواند زاده شود، او را غافلگیر کند و مثل صاعقه به او بزند. احتمالن همیشه عشق در او حبس شده و در حال استراحت است، فقط او هنوز متوجهاش نشده. آن وقت او متعجب میشود و میگوید: «فرانزیسکا، گمان کنم عاشقت شده باشم.» در فرصت مناسب اتفاقات زیادی در زندگی میافتد که کاملن حیرتزدهات میکند، تصور کن مثل وقتی که میخواستند وودو را در هائیتی مذهب رسمی کنند.
داخل اتاق خواب فوری شروع به باز کردن دکمههای پیراهن میکند. من برای در آوردن بلوزم خیلی معطل میکنم. دگمههایش را باز میکنم، اما میگذارم روی سینهبندم بماند و بیهدف در اتاق بالا و پائین میروم. انگار که میخواهم سیبی فوقالعاده عالی بخورم، اما متأسفانه از همان اولین گاز متوجه میشوم که سیرم نمیکند، هر چند که پر از مارسیپان است. همان وقت سیمون شورتش را بر انبوه لباسهای روی زمین میاندازد. فکر میکنم که شتابِ همه چیز کمی زیاد است و برای آخرین آمادهسازیها عجله میکنم. زاویۀ لامپ گوشۀ اتاق را عوض میکنم که چشمهامان را نزند، لحظهای کوتاه در جلد نورپرداز یک فیلم پرنوگرافیک ملایم میروم، با وجودی که خودم یکی از بازیگران آنم. حتا اگر برای نگه داشتن خاطره باشد که من مخفیانه ضبط میکنم، میخواهم خاطر جمع باشم که همه چیز به بهترین وجه مهیاست. حتا یک بار دیگر با شورت و سینهبند به آشپزخانه میروم، با وجودی که نگاه متعجبش را بر پشتم حس میکنم و با رضایت میشنوم که صدا میزند: «اگه میل داری با من بخوابی من اینجام.»
بلند جواب میدهم، «فقط باید…»، اما در واقع مضطرب شدهام، باید فوری و پنهانی یک جرعه ویسکی بنوشم، چون قبلن در میان تحسینهای سیمون این کار را فراموش کرده بودم. از این گذشته امید دارم که الکل گرمم کند، چون میترسم در لحظهی موعود حسابی سردم شود. دست کم در قدمِ بعدی، و در نهایت منجر شود به چیزی شبیه قدمزدنی زیبا و سرد در هوای زمستانی. آمیزش با عشق یک طرفه، میتواند طراواتزا باشد، اما در همان حال حسابی نیرو میگیرد.
وقتی برمیگردم، لخت روی تخت نشسته است، چارزانو مثل یک سرخپوست، و فقط حالت پیروزمندانه و پراعتماد به نفس چهرهاش است که عریانیاش را میپوشاند. حسی که حتا بلند شدن آلتش به طرف من، خدشهدارش نمی کند. بقیۀ مردها در این وضعیت میتوانند اندکی مسخره به نظر برسند، اما مسلمن او نه. من، برعکس، با وجودی که نیمه برهنه هستم تمام شب را احساس برهنگی میکنم، به این خاطر حالا دیگر فرق زیادی نمیکند اگر همهی طول شب را کاملن بدون لباس بگذرانم.
لبۀ تخت نشستهایم و همدیگر را میبوسیم، روی تخت پهن میشویم، بعد دیگر او روی من خوابیده است، با حالت چهرهای کاملن متفاوت، حساس و پرعاطفه. چند نفر چنین شانسی دارند که صورتی تا این حد پخته ببینند؟ و با وجود این که میدانم نقشهای معصوم عاشقانه با اوج گرفتن هیجان رنگ میبازند، اما همین لحظه است که به دنیا میارزد.
آلت سفتِ خود را به رانِ چپم می فشارد و بعد با آن ساقم را شلاق می زند. یک بار، دو بار. از دستهایش کمک می گیرد و بالا تنه را بلند میکند، حالا کیر چون آونگی که خیال دارد زایندگی زمین را بسنجد، جلو و عقب میشود و سرانجام، آه میکشم. دیگر محل مناسب را پیدا کرده است. حسی از قدرت در من جاری میشود و چون عنکبوتی خوشبخت، اول پاها و بعد دستهایم را هم دورش حلقه میکنم.
او با ریتم عجیب و پیچیدهای میجنبد، و حس ناتوانیای که ناگهان به من میدهد همان قدر مطبوع است که حس قدرتی که چند ثانیه قبل داشتم. احتمالن قدرت و ناتوانی همیشه یک چیز بودهاند. ما در هم پیچیده، دراز کشیدهایم. حالا در لذتی جنونآسا تنها ما دو نفر، همۀ ساکنان زمین هستیم. همۀ هستی در همین لحظه خلاصه میشود که ما را در این دایرۀ کامل حبس کرده است. کرهای امن که میتواند چون حبابی صابون چند ثانیه بیوزن بچرخد، ثانیههایی که طولانیاند، طولانیاند تا زمانی که به سر نرسیدهاند. خیلی سریع، دوباره هر دو جدا بر تخت خوابیدهایم. به طرف او میچرخم و به چشمهای بستهاش نگاه میکنم. پلکهایش همیشه کلفت هستند، انگار که چسبانده شده باشند و اغلب، پلک بر هم میزند. مثل این که همیشه چیز شگفتآوری میبیند. میگوید: «نبضت تند میزند.» و قیافۀ دکتری میگیرد که یک عمل پیچیده را با موفقیت پشت سر گذاشته است. بعد ساعدم را ول می کند و مثل کسی که بخواهد دختری که از تاریکی وحشت کرده را آرام کند، گونهام را نوازش میکند. با نوازش در تنم میخزد، تا پایین کمرم. چرا این کار را میکند؟ گویی همه چیز معطوف به عشق است.
اما نمیتوانم این طور فکر کنم. هزار دفعه به خود گفتهام که دیدارهای ما برای تاریخشدن گسترده میشوند، اما اینطور نیست. تمام چیزی که نصیبم شده یک سلسله تحقیر بوده که با گذشت زمان زنجیری ساختهاند، با مرورایدهای بدلِ سیاه که بدون دیده شدن، دور گردنم است.
حتا نمیتوانم تصور کنم که همینطور کنار هم بخوابیم، چون مسلماً باید پیش همسرش به خانه برگردد.
اما حالا خود را تکان میدهد. گردنم را میبوسد و بینی و گوشم را. پرعاطفه، غیرشهوانی، و با این که با بغل شدن و بوسیده شدن مخالفتی ندارم، نمیتوانم از شر این فکر که چنین نوازشی حکایت از یک پایان دارد، خلاص شوم. و وقتی چنین فکری به سراغم میآید، مثل سیریش به من میچسبد. به تنم. انگار که لباس یک دزد را تن کرده باشم که قلبی پست را در آن پنهان کنم. و همۀ دارایی دزد از مردی که دوست دارد، کوچکترین ژست او، چیزی است که از کسی دیگر کش رفته. مگر نه این که پیش از اینها به فکر دزدیدنِ بچهای از او بودم؟ آه میکشم. با محبت میپرسد: «چیه؟» و من با سرعت جواب میدهم: «هیچ چی.» چون میل ندارم از تصاویری حرف بزنم که در سرم رژه میروند. تصاویر آلبوم قطوری که به آیندهام تعلق دارد. تصاویری که به شکل غمانگیزی به عکسهای تبلیغاتی پسانداز مسکن بیشباهتند. کوچکترین شباهتی ندارند. نه، نمی توانم تصور کنم موقعیتی را که ما دو نفر جلوی نوزادی بیمو ایستاده باشیم، یا زیر یک درخت باشیم دور سفرهای با چارخانههای قرمز و آبی در حال پیکنیک. من همیشه خود را میبینم، تنها، با کالسکۀ بچه و روسری، در باران، در پارک. و نگاهم کاملن خالی است، مثل نگاه یک پناهنده. نه، حتا وجود یک بچه هم نمیتواند تحقیر را به پیروزی تغییر دهد، آن را تنها به اخاذی تغییر میدهد.
ناگهان کش و قوس میآید، پاهایش را از روی تخت به زمین میرساند و از اتاق خارج میشود. صدای به هم خوردنِ در و بعد صدای پاشیده شدنی متمرکز، صدای پاشیده شدن ادرارش. هر وقت میشاشد در را باز میگذارد، انگار میخواهد نشان دهد که هیچ رازی در کارش نیست. بیرون رفتنش به این معنی است که دو سه دقیقه وقت برای خودم دارم. زود دستها و پاهایم را بو میکنم تا بوی او را بشنوم. کمی تند است و یادآور عطر، اما از هر عطری که میشناسم بویش سریعتر زایل میشود. بعد از چند ثانیه دیگر آن بو نمیآید. درست مثل عادت کردن چشم به تاریکی، بینی هم خیلی زود خو میکند. در آخرین دیدارهایمان مجبور بودم به خود تأکید کنم که حضورش کوتاه مدت خواهد بود، که بویش برای شب بلندی که باقی بود کفایت نمیکند. این بار از همیشه بدتر است. این دفعه اصلن بویی نمیشنوم، دست کم روی ملافه بویش نیست، چون این بار دقیق و خوشگل آبش را فقط در من پاشید. فکر میکنم که با این حساب بوی او جایی جز درون من نیست. فکری که اول خوشحالم میکند و دست بر پوستم میکشم و آن را لای پایم میبرم، آن را میبویم، اما حتا با این کار هم خاطرجمع نمیشوم، چون بوهایمان با هم قاطی شدهاند. بعد متوجه میشوم که این یکی هم مشابه است با همهی چیزهای دیگری که مربوط به او میشود. به شکلی در درون من موجود است، اما بیرون از من وجود ندارد و اصلن معلوم نیست که آیا در واقع این من نباشم که همه چیز را از اساس اشتباه فهمیده است. برای اینکه عکس این را به خود ثابت کنم روی آن تخت شلوغ شروع میکنم چهار دست و پا رفتن. صورتم را به بالش میچسبانم، اما هیچ بویی نمیدهد. حتا بوی پودر رختشویی. و وقتی که چاردست و پا نشستهام ناگهان او را میبینم، از بین دست و پاهایم، در آستانۀ در ایستاده و ابلهانه به من نگاه میکند. میخواهد بداند که: «ورزش میکنی؟» و من جواب میدهم: «نه، دنبال گوشوارهم میگردم، همین حالا تو گوشم بود.» متأسفانه باید دروغ بگویم چون من برعکس او به دستهای تعلق دارم که رازی با خود دارند. اما مهمل بدی انتخاب شده است، چون درست مثل همۀ مردهای دیگر او هم عاشق حل کردن مشکلات کوچک عملی است. در آن واحد مثل مار کنارم میخزد و زیر لب از زیر لحاف وراجی میکند: «چه رنگی؟ کوچک یا بزرگ؟ از آنهایی که فرو میکنند توی گوش یا میچسبانند؟» متوجه می شوم که متخصص جواهرات است. گوش های زنش هم باید سوراخ باشند. میگویم: «یک گوشوارۀ مروارید کوچک.» و پشت سفیدش که به طرفم میآید را برانداز میکنم. میگویم: «چیز مهمی نیست.» برای اینکه میخواهم وقت با هم بودن که دیگر چیز زیادی هم از آن باقی نمانده را هدر ندهم. اما او درست همین لحظه در حال خزیدن به زیر تخت است و به نظر نمیرسد که تا مأموریتش را انجام نداده باشد، برگردد. هیچ کار دیگری از من ساخته نیست جز این که پنهانی شیئی که به توصیفم از گواشواره بخورد را از صندوق جواهرات روی پاتختی در بیاورم. آن را بالا میگیرم و فریاد میزنم: «پیداش کردم.»
با ناراحتی میگوید: «آه.» چون خودش گوشواره را پیدا نکرده است. اما به هر صورت آرام میشود و سرش را روی شکمم میگذارد. میپرسد میشود سیگار بکشد، با تکان سر میگویم بله. در واقع من سیگار نمیکشم اما در چنین مواقعی با کمال میل چند پک به سیگارش میزنم. این موضوع همانقدر به سنتمان ربط دارد که سوال من دربارۀ جدا شدنش.
این جدا شدن به شش ماه پیش برمیگردد، و من هنوز هم مثل روز اول تصورش برایم دشوار است، چون هنوز هم با هم زندگی میکنند و او همیشه شبها با عجله به خانه میرود تا به قول خودش بیشتر از این او را آزار ندهد. آنطور که او توصیف می کند، این جدایی بیشتر یک نوع جدایی درونی است که از بیرون دیده نمیشود. هر جور که باشد حالا دیگر میتواند راحتتر دربارهاش حرف بزند، و میگوید که حالش هم بهتر و بهتر میشود. در آیندهای نه چندان دور دیگر دربارهاش صحبت نخواهد کرد. فقط از من صحبت میکند، یعنی از ما. من هم به نوبهی خودم برایش گفتهام که یک تیمو در زندگیام هست که به شکلی منتظر است برای همیشه رابطهمان را ختم کنیم، چون به هر صورت دیگر رابطۀ متقاعد کنندهای نیست، اما سیمون به شنیدن این حرفم علاقهی چندانی نشان نداده است.
میپرسم: «با زنت چطوری؟» چون هیچوقت نامش، گیسلا، رسماً بین ما برده نشده. از کاتالوگ تلفن فهمیدهام.
«آه!» آهی میکشد و من همۀ عضلات تنم را به این امید که این بار وقتش است، منقبض میکنم.
میگوید: «زندگی بدون او برایم قابل تصور نیست.»
متأسفانه این را به شکل دیگری جز یک عقبگرد نمیتوان ثبت کرد. سه هفتۀ پیش گزارش از پیشرفت جدایی میداد. دنبال آپارتمان میگشت، که بهترین کار بود. حتا اگر زنش هنوز خیلی دوستش داشت، و از نظر من، با وجود این که در آن صورت امکانش برای دیدار با من بیشتر میشد، به نظر نمیآمد که برایش انگیزهای باشد. و حالا این حرف. زندگی بدون او برایم قابل تصور نیست. چه جملهای.
انگار همین الان کسی یک کاسه آب یخ روی من میریزد. اما بعد میبینم که او چگونه فلاکتبار به دیوار زل زده است، و سودای من به سرعت برق به عشقی ناخواسته بدل میشود. دلداریاش میدهم که درست میشود. با نگرانی میگوید: «نه، درست نخواهد شد.» و من با خود فکر میکنم، امیدوار که میتوانیم باشیم. اما چیز دیگری میگویم؛ بعد میبینی که اینطوری خوب است، که زنهای دیگری هم هستند. خوابیده به پشت، یکی از دستهایم را در هوا بلند میکنم، حرکتی بیمعنی، اما در این حالت میتوانم به دستم چون شیئی غریب بنگرم. نه، البته که نباید انتظار داشته باشم که او، با توجه به این که زوج باثباتی هستند، به من فکر کند، فقط به این دلیل که بعضی وقتها، بهطوری گذری، کنار، زیر یا رویش میخوابم. به دستم نگاه میکنم. قهوهای سوخته است و کوچک و کوچکترین نشانی از جذام ندارد. هیچچیزی نیست که بتواند برایم توضیح دهد که چرا او حتا من را در نظر نمیآورد. با این حال، طوری خود را مورد تبعیض حس میکنم که انگار به نژادی غیرعادی تعلق دارم.
به نحوی قابل فهم توضیح میدهم که: «شاید بُعد دیگری در رابطهتان پیدا کردهاید، چیزی که دوامی بیشتر از هر چیزِ موسوم به عشق دارد.» اما او دوباره سر میجنباند و با فلاکتِ یک کلاس پنجمی که همین الان توبیخ شده باشد، اعتراف میکند: «نه، او دیگر من را چندان هم دوست ندارد.» و من فکر میکنم که گفتوگوی ما، یا بهتر بگویم مشاورههای من مطلقن به ته رسیده، و انگار برای غرق شدن هر چه عمیقترم مایلم بگویم: «اما من دوستت دارم، حتا خیلی دوستت دارم، دوست دارم کمکت کنم.» کلمهها جملهبندی شدهاند، اما در آخرین ثانیه زبانم را گاز میگیرم. به نظر میآید که تعمدن دارم عشق به زنی که از او گرفته شده است را پرارزشتر نشان میدهم، همزمان که بهای خود را پایین میآورم. کاری که در واقع لازم نیست، اما ضرری هم ندارد.
میگوید: «نه، در واقع عاشق کس دیگری شدهام.»
با شنیدن این حرف قلبم یک بار از جا کنده میشود. شاید حتا چند بار، نمیدانم. همراهش سرم تق تق میکند. باور نکردنی است. دلم میخواهد به او آویزان شوم، او را ببوسم، دوباره با او بخوابم، دلم میخواهد امشب را بماند. با صدایی بغضآلود میگویم: «من هم همین طور» و آن وقت با تعجب به من نگاه میکند و میگوید: «که این طور» و انگار که حضور نداشته باشد ادامه میدهد: «اما تو ستارهها نوشته شده که با آنجلیکا به جایی میرسم.»
افلیجوار میپرسم: «آنجلیکا؟ نمیشه، امکان نداره.»
آهی میکشد: «بله، ما فقط دو هفته است که با هم آشنا شدهایم.»
میگویم: «خوبه» و بلند میشوم. فرصت زیادی نیست. حالا دیگر بیش از این تحمل ندارم. بیشتر نمیتوانم، حالا دیگر میخواهم ماسکم را طور دیگری بزنم و قبل از هر چیز، میخواهم که برود و درست انگار که فکرم را خوانده باشد با آهی میگوید: «دیگه باید برم.»
چون نمیخواهم وقتی که لباس میپوشد او را ببینم با عجله به حمام میروم و خودم را در آینه میبینم، به چشمهای شیشهاییم نگاه میکنم و فکر میکنم: «خیلی خب، این هم از این. تمام. خلاص. گذشت.» او در حال بستن بند کفشش است که تلفن زنگ میزند. دوستانه میگوید: «تلفن، نمیخوای جواب…» ، اما صدایش را نمیشنوم. لخت به طرف تلفن میدوم. گوشی را بر میدارم و همزمان با دست به در اشاره میکنم. با کمی تردید میگوید: «پس من برم دیگه» و با عجله دهانم را میبوسد. «مواظب خودت باش» و پیش از این که صدای بههم خوردن در را بشنوم در گوشی فریاد میکشم: «تیمو، تویی؟» و سکوت بلندی میشنوم که صدای نفس همراهیاش میکند. مگر نه اینکه ناتاشا، دخترۀ مسخرۀ ابله، بیرحمانه به سزای حماقتش رسید و شهریار آندری، که بختش یار بود و در جنگ به شدت صدمه دید، در بستر بیماری بالاخره ناتاشا را با صدایی ضعیف بخشید، فقط برای اینکه هرگز نتواند سلامت خود را باز یابد؟ و ناتاشا گریه کرد و گریه کرد؟ و در حالی که از ارواح خبیثه پر هستم، با فروتنی میپرسم: «تیمو، صدام را میشنوی؟ حالت خوبه تیمو؟» و سبکتر میشوم وقتی میشنوم که در آن طرف سیم میخندد و میگوید: «گفته بودم که دوباره تلفن میکنم.» این دفعه از آن دفعاتی است که قول داده تلفن کند و سر حرف خود ایستاده است. قابل اعتماد، چون خبرهای تلویزیون. برای لحظهای ناراحت میشوم. بعد میپرسم: «میتوانم امشب بیایم پیشت؟ می شه شب را پیشت بخوابم؟» با صدایی گرم و تسکینبخش، دوستانه میگوید: «چی شده؟ فکر میکردم میخواهی چند شب برای خودت تنها باشی. مسلم است که شب را میتوانی اینجا بخوابی.» میگویم: «دیگر وقتش است که با هم زندگی کنیم. یک تاکسی بگیر و بیا اینجا.»


[...] جنگ یا صلح/ سیلکه شوئرمان Silke Scheurmann فهرست موضوعی [...]
زنده باد طاهر جان ، خسته نباشی عالی بود
مجانی نیست دلشادم. برخی دوستان مکشوش و مغکوش کتبن و شفاهن با توسل به وبلاگمان به خواهر مادر ارجمندمون سلام می رسونند و بدین وسیله وجه نخواندن را پرداخت می کنند. از شوخی گذشته یافتن آدمهای نابی چون خود تو از طریق این نوشته ها کمترین دستمزد من است
دمت گرم طاهر. گاهی فکر می کنم چه نا عادلانه است که وبلاگ تورو می شه مجانی در دسترس داشت.