آشنائیم با نام سارا استریدسبری برمیگردد به اواخر سال ۲۰۰۹، زمانی که خبرهای فرهنگی-ادبی سوئد را فعالانه دنبال میکردم. خبر کوتاهی بود که بخش فرهنگ یکی ار روزنامههای معتبر جنوب سوئد، «دانشکدۀ رؤیا»، رمان او را به عنوان بهترین رمان سوئدی دهه معرفی کرده بود؛ انتخابی که توسط نویسندهها، منتقدین ادبی و کارشناسانی از این دست صورت گرفته بود. خلاف شیوۀ معمولم برای خواندن این کتاب پیگیری چندانی به خرج ندادم. تا این که مدتی پیش نام این نویسنده را بر پیشانی کتاب جدیدی دیدم که تزئین جعبهآینۀ یک کتابفروشی بود. کتاب «سرزمین مدِآ و نمایشنامههای دیگر» Medealand och andra pjäser بود. همانطور که از نامش پیداست مجموعهای است از سه نمایشنامه. این کتاب مرا با عادت دیرینۀ مطالعۀ ادبیات نمایشی آشتی داد. واقعیت این است که زمانی به خواندن نمایشنامههای ایرانی آثار نویسندههائی چون بیضائی، رادی و گوهر مراد عادت کرده بودم و از این کار بسیار لذت میبردم تا چندین سال پیش، گمان کنم ده دوازده سال پیش بود که فیلمنامهای از محسن مخملباف خواندم بنام «نوبت عاشقی» که متنی بود که با لگد رفت توی ذوق مطالعات دراماتیکِ ما. و این قهر به قوت خود باقی ماند تا کتاب سرزمین مدِآ و… یکی از نمایشهای این مجموعه را به فارسی برگرداندهام که گمان کنم انتشار بخشی از این کار، شناختی بیشتر از سبک و سیاق نویسنده بدست دهد. سه بخش آغازین، صحنۀ دوازدهم و سه صحنۀ پایانی نمایشنامه به این منظور برای انتشار انتخاب شده اند. دوستان اهل تئاتر که متن کامل این نمایش را خواستار باشند میتوانند با من مکاتبه کنند به آدرس ایمیلی که در این بلاگ مییابید. لازم به توضیح است که با مطالعۀ «سرزمین مدِآ و…» علاقمند به مطالعۀ سایر آثار نویسنده شدم و پس از آن بود که رمان «دانشکدۀ رؤیا» را خواندم. موضوع این رمان زندگیِ والری سولاناز است، یعنی همان موضوع نمایشنامهای که صحنههائی از آن را میخوانید. تصورم بر این است که با موفقیت رمان «دانشکدۀ رؤیا» معتبرترین تالار تئاتر سوئد «دراماتِن» سفارش نمایشی از این رمان به نویسنده داده است.
دربارۀ نویسنده

Stridsberg-Sara
سارا بریتا استریدسبری نویسندۀ جوان سوئدی متولد سال ۱۹۷۲ در استکهلم است. نخستین رمانِ این نویسنده با نام Happy Sally در سال ۲۰۰۴ منتشر شد که پس از موفقیت فیلمی هم از آن ساخته شد. یک خط آشکار فمنیستی در آثار این نویسنده دیده میشود. به نظر میآید زندگی و آثار والری جین سولاناز، نویسنده و فمنیست آمریکائی نقشی عمیق بر نویسندگی او دارد. همان گونه که گفته شد زندگی سولاناز منبع رمان «دانشکدۀ رؤیا» و نمایشنامۀ «والری سولاناز رئیس جمهوری آمریکا خواهد شد» سارا استریدسبری است. استریدسبری علاوه بر والری سولاناز تحت تأثیر نویسندگانی چون مارگارت دوراس، الفریده یلینک و سارا کاین دراماتیسن جوانمرگ بریتانیائی است. سارا استریدسبری به عنوان مترجم، مانیفست معروف والری سولاناز که «مانیفست انجمن مثله کردن مردها» SCUM manifest نام دارد را به سوئدی برگردانده است. برگردان «بمبارانِ» سارا کاین به سوئدی هم کار همین مترجم-نویسنده است. سارا استریدسبری تا به حال چندین جایزه و بورس مهم فرهنگی-ادبی سوئد را از آن خود کرده که به اعتقاد من مهمترینشان، تا بحال، جایزۀ ادبی شورای کشورهای شمالی بوده. استریدسبری این جایزه را به خاطر رمان «دانشکدۀ رؤیا» Drömfakulteten دریافت کرده است. جایزۀ ادبی مجلۀ وی Vi و بورس ادبی گوستاو فرودینگ از دیگر جوایزی است که به این نویسنده داده شده است. نمایش «والری سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد» که صحنههائی از آن را در دنبالۀ این ماجرا خواهید خواند یکی از دو نمایشنامۀ اوست که تا به حال در دراماتن، مهمترین انستیتوی دراماتیک سوئد اجرا شده است (سال ۲۰۰۶). نمایش دیگر این نویسنده که در دراماتن بر صحنه رفته «سرزمین مدِآ» نام دارد. «دانشکدۀ رؤیا» رمانی است با سبک و سیاق ادبیات نمایشی دربارۀ زندگی «والری سولاناز» و «والری سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد» تلخیصی است از این رمان در فرم نمایشنامه. به نظر میآید گنده فمنیستی بنام والری سولاناز بت ذهنی و مرشد «سارا استریدسبری» باشد. «دانشکدۀ رؤیا» زندگی این فمنیست را در بر میگیرد که رمانی است چند لایه در فرمی هیجانانگیز. متن نمایشنامۀ «والری سولاناز…» که از روی این اثر خلاصه و برای صحنه تنظیم شده نیز همان لذت خواندن متن را به خواننده هدیه میکند. یکی از منتقدان ادبی «دانشکدۀ رؤیا» را به یک نامۀ عاشقانۀ سوزناک تشبیه کرده، که به رغم همۀ هیجانات موجود، در محتوا و در هستۀ خود نگاهی سرد و کاونده دارد. نویسنده در فصل به فصل این کتاب با بیقراری خاصی لحظات و صحنههای زندگی «والری سولاناز» را ثبت میکند. هر چند نویسنده این توضیح را در مقدمه ضروری دانسته که: «دانشکدۀ رؤیا بیوگرافی نیست، بلکه تخیلات ادبی است بر اساس زندگی و آثار والری سولاناز نویسندۀ درگذشتۀ آمریکائی. از زندگی والری سولاناز اسناد کمی در دست است و این رمان هم دربرگیرندۀ چنین اسنادی نیست. به همین سبب افرادی که در رمان میآیند باید شخصیتهای غیرواقعی به حساب آیند، حتا خود والری سولاناز.»
راوی: این چه جور مواد خامی است؟
والری: برف و یأس سیاه.
راوی: کجا؟
والری: هتل گٌه. آخرین موقعیت جندههای در حال مرگ و معتادها. آخرین حقارت غولآسا.
راوی: چه کسی مأیوس است؟
والری: من، والری. من همیشه ماتیک صورتی میزدم.
راوی: صورتی؟
والری: پلنگ صورتی، رزا لوکزامبورگ. رزهای محبوبش صورتی رنگ بودند. یکی با دوچرخه میرود و یک باغ گل رز آتش میزند.
راوی: و بعد؟
والری: در کویر مردهها ریختهاند و نمیدانم چه کسی قرار است آنها را دفن کند.
راوی: شاید رئیس جمهور؟
والری: جائی که رئیس جمهور باشد به ندرت مرگ یافت میشود. در کاخ سفید همۀ فعالیتها متوقف شدهاند.
راوی: حالا میخواهی کجا بروی؟ والری: هیچ جا، فکر کنم فقط میخواهم بخوابم. راوی: به چه فکر میکنی؟
والری: به دختر زیرزمینی. دروتی. کوسموگیرل. پسر ابریشمی.
راوی: و دیگه؟
والری: مواد خام هرزهگی. مواد خام کلاهبرداری. دیگه این که در برابر این همه جاودانگی سرگیجه گرفتم.
دیالوگ آغاز رمان «دانشکدۀ رؤیا» بود. حدود ۴۰ سال از انتشار مانیفست معروف والری سولاناز SCUM Manifest میگذرد. متأسفانه ترجمهای فارسی از این متن در دست نیست یا من نیافتم. مانیفست انجمن مثله کردن مردها، متنی است عصبی و پرخاشگر که در آن مردها ضعیف و غیرضروری به شمار میآیند و نویسندۀ متن در رؤیای جهانی خالی از مردهاست.

والری جین سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد
سارا استریدسبری
فارسی: طاهر جام برسنگ

آدمها:
والری سولاناز
کوسموگیرل
دروتی سولاناز
سیستر وایت
ددیز گیرل
اندی وارهل
دکتر روث کوپر
موریس گرودیاس
پروفسور رابرت بروش
بیلی نیم
پل موریسی
دادگاه جنائی ماناهاتان
متصدی بار
روانشناسان قضائی
ماوراء بنفش (صدا)
صحنۀ ۱
والری سولاناز در بستر مرگ در هتل بریستول؛ هتلی برای افراد بیسرپناه و بیماران ایدزی در تندرلوئینِ سانفرانسیسکو خوابیده است. آوریل ۱۹۸۸ است و والری در حال مرگ از ذاتالریه است. نمایش محدودۀ زمانی ۹ آوریل، روز تولد، و ۲۵ آوریل روز مرگ او را در بر میگیرد. والری در تب احتضار کسانی را که از دست داده صدا میزند، آنها در اتاق مثل سایههائی در رؤیا به طرفش میآیند.
روی سن یک تخت سادۀ فلزی است با یک آینه و دور و اطراف پر است از یادداشت و کتاب، پیراهن و پالتو در طیفهای مختلف رنگهای صورتی و بژ. از دریای آرام صدای موج و جیغِ پرندههای دریائی به داخل اتاق میپاشد. بالای سن قرنیزی است که بر آن قاضی، ژورنالیستها، روانشناسها و پروفسورها ظاهر میشوند. دو پنجره هم در سن قرار دارد که آخر نمایش باز میشوند تا نور روز چون نورافکنِ تخت کالبدشکافی از آنها به داخل اتاق و بر تخت بتابد. به جز اینها: در زمینه صدای یک نواختِ موزیک فیلم پورنو، تابلوهای نئونی و دختران تنفروش.
سیستر وایت با بغلی گل زنبق سفید وارد اتاق میشود. کمی آن طرفتر ددیز گیرل با صورتجلسهای ایستاده و به آن نگاه میکند.
سیستر وایت: تولدت مبارک، والری.
والری: (با صدائی گرفته میخواند): هپی بیرثدی تو یو. هپی برثدی تو یو. هپی برثدی میسیز… میسیز کی؟ تولدِ کیه؟
سیستر وایت: تولد خودته والری. ۹ آوریله. یک روز آفتابی.
والری: آها. (سکوت.) چند ساله میشم؟
سیستر وایت: کی متولد شدی؟
والری: ۱۹۳۶ در ونتور. (سکوت.) هوا آفتاب-بارونی بود که متولد شدم.
سیستر وایت سن والری را حساب میکند.
سیستر وایت: امروز ۵۲ ساله میشی.
سیستر وایت خارج میشود.
والری: وای ۵۲. کی امروز ۵۲ ساله میشه؟ (سرفۀ شدید.) چه سالیه امسال؟ رئیس جمهور آمریکا کیه؟
ددیز گیرل: (با صدای بلند شروع به خواندنِ پروتکل پزشک قانونی میکند): والری سولاناز، درگذشت احتمالن در حدود ۲۵ آوریل ۱۹۸۸، در هتل بریستول در تندرلوئین، سان فرانسیسکو، احتمالن به علت ذاتالریه، ورم ریه.
والری: متشکرم، کافیه. من هنوز نمردهام.
سیستر وایت با گلهای سفید بیشتری وارد میشود.
والری: گلهای تشییع جنازه هستند؟
سیستر وایت (گلها را میبوید): درست نمیدونم. چقد خوش بو هستن. آرامبخشن. اگه دوست داری فکر میکنم برای تشییع جنازه هم خوب باشن.
سیستر وایت دوباره خارج میشود.
والری: من مراسم مذهبی نمیخوام. میخوام همین طور که هستم دفن بشم. نمیخوام بدنمو بسوزونن. نمیخوام وقتی مردم هیچ مردی به تنم دس بزنه. میخوام با این پالتوی نقرهایم خاک بشم. نمیخوام بعد از مرگ کسی یادداشتامو بخونه.
سکوت.
والری: دروتی؟ دروتی، اینجائی؟ (مکث کوتاه.) کسی اینجاس؟
تلفن زنگ میزند. زنگهای سیاه و پرطنین.
ددیز گیرل: کالبدشکافی انجام شد، پروسۀ گندیدگی پیش رفته، کرمها هجوم آوردند. آخرین متعلقاتش برای مادرش دروتی سولاناز در ونتورِ نیوجرسی فرستاده شده. تشییع جنازۀ با هزینۀ کمِ استانداردِ آمریکائی.
تلفن همچنان زنگ میزند. سیستر وایت دوباره وارد میشود و شروع به مرتب کردن گلها و کاغذها و ملافههای کثیف میکند. والری در تخت گوشی سیاه تلفن را میگیرد.
والری: الو!
ماوراء بنفش (صدا): والری سولاناز؟
والری: بله؟
ماوراء بنفش (صدا): در چه حالی؟
والری: ممنونم. با کی صحبت میکنم؟
ماوراء بنفش (صدا): صدای ماوراء بنفش.
والری: آها.
ماوراء بنفش (صدا): همه چی خوب پیش میره؟
والری: اوضاع من همیشه آفتابیه. همیشه تو پالتو و پیراهنام تار خوشبختی دارم.
ددیز گیرل (با شتاب وارد میشود): تشییع جنازه در تندرلوئین با هزینۀ دولت. حاضرین در مراسم خاکسپاری به غیر از کشیش دو نفر پلیسی بودند که تتمۀ او را پیدا کرده بودند.
سیستر وایت (هیس کنان): هیس س. بهتره بری اینا را یه جای دیگه بخونی. اینجا شاید محل مناسبی برای این کار نباشه. (به والری.) درست میشه. وضع ریههات چطوره امروز؟
والری: نمیدونم. ولی با این پای کج و کوله مشکل دارم. نمیخوام با این پای کج و کوله بمیرم. و فکر کنم دوباره تو خودم شاشیدم.
سیستر وایت: پس شانس آوردی که اینجام.
سیستر وایت پردهها را از هم باز میکند که نور روز به اتاق بتابد.
والری: پردهها را بکش سیستر وایت.
سیستر وایت: یه کم نور برات خوبه. صدای دریا را میشنوی؟
والری: صدای دریا را میشنوم و نمیخوام بشنوم.
ماوراء بنفش (صدا): اندی وارهُل مرده.
والری: آها.
ماوراء بنفش (صدا): نظرت راجع به اندی وارهل چیه؟
والری: نظری ندارم. هنرمند پاپ. کونی. نمیخوام دربارۀ او حرف بزنم. هیچ نظری ندارم.
ماوراء بنفش (صدا): او زیر عمل در بیمارستان نیویورک مرد. خانوادۀ وارهل خیال دارن از بیمارستان شکایت کنن.
والری: اینا را چرا به من میگین؟ من نمیخوام دربارۀ او حرف بزنم، نمیخوام از اون وقتا حرف بزنم.
ماوراء بنفش (صدا): دربارۀ خودت چی؟
والری (با خنده): اینجا آفتابی است. موجسواری. دریا…
ماوراء بنفش (صدا): نظرت دربارۀ جنبش زنهای آمریکا چیه؟ زنای آمریکائی امروز کجا ایستادن؟
والری: گمان کنم تو گه.
ماوراء بنفش (صدا): خود تو کجا ایستادی؟
والری: گمان کنم تو گه.
سکوت.
صدای جیغ از خیابان. صدای ترافیک. صدا یکنواختِ موزیک فیلم پورنو.
ماوراء بنفش (صدا): دیگه چه خبر؟
والری: خبر زیادی نیست. کار. پول. آفتاب. یه نفر میاد دیدنم. باید گوشی را بزارم.
ماوراء بنفش (صدا، نفس نفس زنان): جندهای؟ هنوز گدائی میکنی؟ هنوز مینویسی؟ هنوز از مردا متنفری؟ هیچ وقت به اندی فکر میکنی؟
والری: هنوز هم یه گوز رئیس جمهوره؟ هنوز رئیس جمهور تو گۀ خودش غلت میزنه؟
ماوراء بنفش (صدا): از چیزی پشیمونی؟
والری: از این که متولد شدم پشیمونم. متولد شدن یعنی ربوده شدن و بعد به بردهگی فروخته شدن. نقل قول مستقیم از اندی وارهل. تنها حرف معقولی که زده.
والری دوباره در تخت دراز میکشد.
ماوراء بنفش (صدا): از این که به اندی وارهل شلیک کردی پشیمون نیستی؟
والری: از این که تیرم به هدف نخورد پشیمونم.
سیستر وایت نشسته و آرام هپی برثدی میخواند.
والری: بازم تولدمه؟
سیستر وایت: نه والری، امروز تولد تو نیس. پریروز تولدت بود.
والری: آها. من و دروتی هر سال روز تولدم بدون لوئیز میرفتیم دریا.
ناگهان دروتی در نور ظاهر میشود. ساحلی شنی در آتلانتیک است و دروتی یک کلاه شنا به سر دارد. والری را از درون نور صدا میکند. والری به طرفش میرود و کلاهی مشابه بر سر میگذارد.
دروتی: دختری نه ساله که زیباترین دختر آمریکاست.
والری: تو خوشگلی دروتی.
دروتی: به نظر لوئیز من خوشگلم. خیال دارم تا وقت مرگ خوشگل بمونم. نمیخوام تن به خراب شدن بدم، نمیخوام صورتم شبیۀ میدون جنگ باشه. تا وقتی برق میزنم لوئیز میمونه. برق زدن را فراموش نکن والری، هیچ وقت فراموش نکن.
والری: تو برق میزنی.
دروتی لباسهایش را در یک چمدان سفری میچیند. بیشتر پیراهن هستند.
دروتی: میدونم. برای خوشگلیم زحمت کشیدم. زیبائی مجانی بدست نمیاد، چشای خوشگل مجانی نیست. هدیۀ تولد چی میخوای؟
والری: ترا.
دروتی (آغوشش را باز میکند): هپی برثدی.
والری در چیدن لباس دروتی را کمک میکند. یک پیراهن سفید را به سمت نور میگیرد.
والری: پیراهن ساحل.
دروتی: اینو فراموش کرده بودم. عجیبه که میشه یه لباس محبوبو فراموش کرد. همیشه تو این لباس خودمو باشکوه میدیدم. مثل این که دور و برم همه چی سفید میشد. آسمان، نفسم، دندونام.
والری: و ای کاش هیچ وقت پیش لوئیز بر نمیگشتیم.
دروتی (مأیوس): لوئیز پدرته والری.
والری: میدونم. اما ازش خوشم نمیاد.
دروتی: من بدون اون هیچم.
والری: باشه.
دروتی: آمریکا بدون تو هیچه.
صحنۀ ۲
یک قاضی دادگاه جنائی مانهتان روی قرنیزِ بالای سن ایستاده است. صدا، زمزمه، فلاش دوربین. والری پائین، زیر پای قاضی است. او کاپشنی چرم و چکمه پوشیده است. دیواری رو در روی والری قرار دارد، نفوذناپذیر.
دادگاه جنائی مانهتان: دادگاه جنائی مانهتان والری جین سولاناز را برای رسیدگی مقدماتی احضار میکند. ایالت نیویورک علیۀ والری سولاناز.
والری زیر پای قاضی به حالت آماده باش قرار میگیرد.
والری: والری سولاناز. شلیک کردن به طرف دیگران کار هر روز نیست.
دادگاه جنائی مانهتان: شما متهم به اقدام به قتلِ اندی وارهل هستید. قتل احتمالی. شرح اتهام به این صورت است: متهم تحت پیگرد والری سولاناز شب بین ۲ و ۳ ژوئن ۱۹۶۸ بیرون محل کار شاکی خود اندی وارهل که کارگاه خوانده میشود و در میدان اتحاد شماره ۳۳ واقع است منتظر او ایستاده بوده است. به گفتۀ شاهد دیده شده است که والری چندین بار با کلمات «بسیار خوب، منتظر میمونم.» با آسانسور از ساختمان پائین آمده و به خیابان رفته است. این کار دهها مرتبه تکرار شده است. او در خیابان اقدام به آتش زدن سطلهای آشغال متعدد و تلفن کردن به «کارگاه» کرده است. وقتی که شاکی ساعت حدود ۲ شب به محل کار خود برگشته، متهم هم به کارگاه آمده و سه گلوله به طرف شاکی شلیک کرده که گلولهها به سینه، شکم، کبد، طحال و سرخنای او اصابت نمودهاند. (والری کلمات را تکرار میکند: سرخنای، ریه، طحال. بعد قاضی ادامه میدهد.) گفته میشود که شاکی به زانو نشسته و التماس کرده «نه، نه والری. این کار را نکن. خواهش میکنم والری.» متهم حتا به طرف همکار اندی وارهل، پل موریسی هم شلیک کرده است. پس از آن متهم به توصیۀ بیلی نیمِ شاهد محل را ترک کرده است. متهم بدون کلمهای حرف آسانسور سوار شده و از آنجا رفته است. (سکوت.) چند ساعت بعد او خود را به ویلیام شمالیکس، یک افسر پلیس راهنمائی در خیابان پنجم معرفی کرده است. شاکی در حال حاضر در بیمارستان کلمبوس ماذر کابرینی زیر ماسک اکسیژن بستری است. روشن نیست که شاکی چه موقع و در چه شرایطی به هوش خواهد آمد. عنوان جرم هم هنوز روشن نیست که اقدام به قتل باشد یا قتل عمد.
والری: بدون دلیل این کار را نکردهام. کلی دلیل داشتم.
دادگاه جنائی مانهتان: میدونید امروز چه روزیه؟
والری: باید بیشتر تمرین میکردم.
دادگاه جنائی مانهتان: میدونید کجا هستید؟
والری: رئیس جمهور را بکشید!
دادگاه جنائی مانهتان: وکیل دارید؟
والری: ناشرو ببوس.
دادگاه جنائی مانهتان: به وکیل نیاز دارید؟
والری: ببوسید. ببوسید. ببوسید.
دادگاه جنائی مانهتان: به وکیل نیاز دارید؟
والری: بکشید. بکشید. بکشید.
دادگاه جنائی مانهتان: خاطرتون هست چرا تیراندازی کردید؟
والری: برای این که زندگیمو زیادی کنترل میکرد.
دادگاه جنائی مانهتان: چرا تیراندازی کردید؟
والری: مانیفستمو بخونین، اونجا توضیح داده شده که من کی هستم.
دادگاه جنائی مانهتان: برای آخرین بار دربارۀ وکیل از شما پرسش میشود. شما به یک وکیل مدافع نیاز پیدا خواهید کرد. دولت هزینۀ آن را نمیپردازد. برای گرفتن وکیل استطاعت دارید؟
والری: نه. من میخوام خودم از خودم دفاع کنم. این کار به کف باکفایت خودم انجام میشه.
دادگاه جنائی مانهتان (دو لا میشود به طرف والری): میخواهم به شما تفهیم کنم که اندی وارهل بیهوش در بیمارستان کلمبوس ماذر کابرینی بستری است. عنوان جرم میتواند بزودی از اقدام به قتل تبدیل به قتل عمد شود و در این صورت دوشیزه سولاناز اوضاع شما خراب خواهد شد. در این صورت دست کم حکمی که به شما تعلق میگیرد حبس ابد است.
والری از اتاق خارج میشود.
قاضی در تاریکی فرو میرود.
والری بیهدف فریاد میزند: «دروتی، دروتی.»
صحنۀ ۳
والری به تخت فلزی بر میگردد. سیستر وایت کنار اوست و ملافهها را مرتب میکند و وسایل روی پاتختی را. ددیزگیرل با فاصله ایستاده و آنها را تماشا میکند.
سیستر وایت: باید بخوابی فرزندم.
والری: من بچه نیستم. ۵۲ سالمه و زندگیمو تباه کردم. آمریکا زندگیمو تباه کرده. اما از اون بدتر، خودم. تمام گناها گردن خودمه.
سیستر وایت: اینجا دادگاه نیست. باید استراحت کنی.
والری: بعدش؟
سیستر وایت: وقتی بخوابی من همین جام.
والری: تلفن زدند. نمیدونم کی بود. دربارۀ اندی میگفت. دربارۀ مرگش. انگار دیروز بود.
سیستر وایت: اندی ماه فوریۀ پارسال مرد.
والری: آهان. پایان خوبی در کار نیست. مرگ، پایان همۀ قصههاس.
سیستر وایت: حالا دیگه چرخ حرافی رو تعطیل میکنیم والری. حالا دیگه باید بگیم که شبه و شب مثل آغوش یک مادر یا مثل کسوف تاریکه.
والری: چرا من همیشه اینقد خستهم؟
سیستر وایت: تو مریضی والری.
والری: چه مرضی دارم؟
سیستر وایت: ریههات عیب کردن. فکر کنم ذاتالریه باشه.
والری: توی صورتجلسه بنویس که ریههامه. توی صورتجلسه بنویس که من نویسندهم.
سیستر وایت: مینویسم والری.
والری: بنویس که در حال نوشتنِ یک کتابم.
سیستر وایت: مینویسم. میخوای به کسی تلفن کنم؟
والری: نه.
سیستر وایت: میخوای به دروتی تلفن کنم؟
والری: نه.
سیستر وایت: مطمئنی؟
والری: مطمئن باش که مطمئنم.
سیستر وایت خارج میشود و در را میبندد. نور ناپدید میشود. والری در تخت تنهاست. ددیز گیرل به طرف تخت میآید. او در حال خواندن پروتکل پزشک قانونی است.
ددیز گیرل: خویشاوندان: مادر، دروتی سولاناز ساکن ونتور، نیوجرسی، ویرجینیا. لباسها و متعلقات دیگر، کتابها، دفترچههای یادداشت، کاغذ، عکس و غیره، برای او فرستاده میشود. ایالت کالیفرنیا صورتحساب هتل را متقبل میشود. ادامۀ تحقیقات در مورد پرونده متوقف میشود.
والری: ممنون، کافیه. من هنوز نمردهم.
سکوت.
ددیز گیرل (یک دستش را به طرف والری دراز میکند که والری آن را نمیگیرد.): من، عذر میخوام، خودمو معرفی نکردم. من در حال نوشتن تز هستم. موضوع تز من هست (کاغذی از جیب در میآورد) رخنههای مضحک در دولتهای پسامدرنی اسکاندیناوی.
والری: مانیفست منو بخون. توضیح میده که من کی هستم.
ددیز گیرل: من اونو زیر و رو کردم. عاشقشم. میخواستم با استفاده از فرصت اظهار عشق کنم. میخوام اینو بدونی. این که به نظر من متنی معرکهس. به نظرم باید در تاریخ زنان جائی داشته باشه. باید تو کتابخونۀ همۀ زنا باشه. طنز سرسامآور…
والری: میگم برات چرا به رخنههای مضحکت میرینم. شش دانگ حواسم جمعِ رخنههای دیگهس. رخنۀ شاش. رخنۀ اشک. رخنۀ ناحیۀ کوچک پشتی. رخنۀ اینجا (اشاره به دهانش میکند.) اما بدتر از همۀ اینا رخنۀ مغزه. پیش از این که بتونم مشغولِ افکارم بشم، افکار فرار کردن.
ددیز گیرل: من در نظر دارم دربارۀ همۀ این چیزا بنویسم. یک مجلۀ علمی است که مقالهای درباره تو سفارش داده.
والری: من شدم مثل یه غربال فلکزده. اگه به سوراخ علاقمندی بیا جلو و از نزدیک پائین تنهمو ببین.
سکوت.
والری: میخوای؟
سکوت.
والری: میخوای؟
سکوت.
والری: قتل عام کوچولو و بانمکی از خون و بیماری و اسپرم و اشک.
ددیز گیرل برمیگردد.
ددیز گیرل: این کار پژوهشی را یک سال پیش گرفتم. جودیت، جودیت یوهانسون، پژوهشگرِ…
والری: سلام جودیت.
ددیز گیرل: برای موفقیت دست به هر کاری زدم. تنها چیزی که میخواستم جائی در دانشگاه بود. وقتی کار را به من دادند از خوشحالی گریه کردم. میگن تو هم تو دانشگاه پژوهش میکنی. درسته؟ راسته که تو هم پژوهشگری؟
والری: من حالا خستهم. میخوام بخوابم.
ددیز گیرل: کارتو از دست دادی؟
والری: از دس دادم؟… بیشتر این طور بود که دستنوشتهمو نمیفهمیدم. همیشه حرفامو فراموش میکردم.
ددیز گیرل: من در فکر اعادۀ حیثیت از زندگی و کارات هستم.
والری میخندد.
والری: البته. بجنب تا دیر نشده.
اندی وارهل در حال مرگ با تخت بیمارستان به داخل اتاق هدایت میشود.
ددیز گیرل (به تماشاچیان): ۲۰ فوریه ۱۹۸۷ اندی وارهل با نام مستعار باب روبرتز خود را در بیمارستان نیویورک بستری کرد. میخواهد مثل باربارا بستری شود اما نمیتواند. بوی بیمارستان باز او را به فکر والری میانداز. خیال میکند که والری او را در پارک مرکزی، در میان برفها دنبال میکند. در خیال خاکسپاری خود را میبیند، میبیند که در یک آرامگاه لوکس در پیترزبورگ در کنار ماما وارهلا دفن شده است. خیال میکند که مهمانها مجلههای مد در قبرش میریزند و شیشههای عطر، بیشتر شیشههای استی لادر.

صحنۀ ۱۲
اندی وارهل و والری هر کدام بر روی سهپایه رو به روی همدیگر نشستهاند. یک دوربین بزرگ فیلمبرداری در پشت سر اندی مکالمات آنها را ضبط میکند. اندی بعضی وقتها برای تنظیم کردن دوربین بلند میشود.
والری: هر چی بخوام میتونم تو فیلم بگم؟
اندی: هر چی میخوای بگو.
والری: هیچ دیالوگی که باید استفاده کنیم نیست؟
اندی: بداههکاری میکنیم. تو به اندازۀ کافی استعداد داری که به دیالوگ نیاز نداشته باشی.
والری: تا حالا هیچ وقت تو فیلم نبودم.
اندی: من علاقهای به بازیگری ندارم، علاقۀ من به مردمه.
والری: من از اونا خوشم نمیاد.
اندی: کیا؟
والری: مردم.
اندی: چرا؟
والری: چون اونا به محض این که فرصت پیدا کنن دهنمو میگان. (اندی میخندد.) موضوع فیلم چی هست؟
اندی: درسته که تو دانشگاه رفتی؟
والری: دانشگاه گه بود.
اندی: چی خوندی؟
والری: یادم نیست. درسا متغییر بودند.
اندی: کجا بزرگ شدی؟
والری: من همه جا بزرگ شدم.
اندی: مثلن کجا؟
والری: بلو-کولار آمریکا.
اندی دوربین را تنظیم میکند.
سکوت.
والری: از اینجا خوشم میاد.
اندی: خوشحالم که اینجائی.
والری: فکر نمیکردم از زنا خوشت بیاد.
اندی: من از تو خوشم میاد.
والری: با مردا میخوابی.
اندی: فکر کنم.
والری: من نمیدونم دستامو چکار کنم. باید توی دوربین نگاه کنم؟
اندی: خوبه که وقتی حرف میزنی توی دوربین نگاه کنی. نگاهی تیز داری، نگاهت به محیط مثل نگاه یه هنرمنده.
والری: همینم هست. با مردا میخوابی؟
اندی: اگه بخوام با کسی بخوابم با یه مرد میخوابم. از پدرت بگو.
والری: من پدر ندارم.
سکوت.
والری: هنوز اسم اون رومه، قابل درک نیست.
سکوت.
والری: هنوزم یک ابله هستم. قابل درک نیست.
سکوت.
والری: لوئیز سولاناز.
سکوت.
والری: دروتی عاشق او بود. وقتی او مرد دروتی یه دریا اشک ریخت. دروتی همیشه سلیقهش داغون بود.
سکوت.
والری: سکس پناهگاه آدمای بیروحه.
اندی میخندد.
والری: دلپذیرترین زنهای جامعه دیوانههای گیج و گول سکس هستند.
اندی: بیشتر تعریف کن والری. دوست دارم از بچگیات بگی. تو مثل یه هنرمند تعریف میکنی.
والری: گونهای تاریکی بود، وقتی هفت سالم میشد آمد. نام تاریکی لوئیز سولاناز بود. همیشه کنار رودخانه پیکنیک بود. دروتی همیشه اونجا بود، لوئیز هم همینطور. و نور شدید بود و نمیدانستم چه کار کنم. خوابیدم و خواب دیدم. وقتی بیدار شدم لوئیز کنارم خوابیده بود. دروتی را ندیدم. من به پشت خوابیده بودم و لوئیز آنجا بود و نام من هنوز سولاناز بود. این تنها چیز غیرقابل درک بود. پیراهنم مثل برف سفید بود. قبلش هیچ وقت پیراهن سفید نداشتم. دست او توی پیراهن سفیدم بود. دستش بوی سوسیس میداد. بوی آب. و بیش از چیزی که بهش اجازه میدادم پیش نمیرفت. و به او اجازه دادم. و بعد. یک تیرهگی. مثل همۀ تیرهگیها. وقتی که هفت ساله میشدم آمد. و همین طور نوری که از درختِ دستهایش ساطع بود…
اندی: ادامه بده.
والری مجذوب داستان خود است، اما سردر گم نیست، مثل هر داستان دیگری آن را تعریف میکند.
والری: توی ماشین داشتیم از جشن تولد برمیگشتیم خونه. دروتی هپی برث دی میخواند، بیوقفه میخواند. آواز صافی داشت مثل آبشار و از آینۀ عقب به من چشم دوخته بود. توی جاده همه جا لاشۀ حیوونای مرده بود. لوئیز با دستهایش روی ایوان منتظر بود. تو صندلی عقب ماشین حسابی گرم بود، صندلی داغ بود و آفتاب داشت میترکاندش. دروتی میخواند و آسمان بیرون تکه پاره بود. نگاه بلوندش در آینۀ عقب…
اندی: از لوئیز بیشتر بگو.
والری: وقتی بیرون اون قد سیاه باشه آدم میتونه به سادهگی بمیره.
سکوت.
والری: چرا من باید این چیزا را برای تو تعریف کنم؟
اندی: من دوست دارم بشنوم. خودم هیچ خاطرهای ندارم. خاطرات مردمو دوست دارم. این خاطرات منو با بقیۀ مردم یکی میکنه. من را واقعی میکنی. فقط بگو، من گوش میدم. فقط ما اینجائیم.
والری: چیز خاصی نبود. لوئیز معمولن وقتی دروتی میرفت شهر منو تو ننو میکرد. لوئیز نیاز داشت که بیشتر تمرین کنه، بازوهایش میلرزیدند. پارچۀ ننو گلدار بود و من زمانی که کس کوچولومو مجانی بهش اجاره میدادم، رزها و ستارهها را میشمردم. بعد غالبن او گریه میکرد و سعی میکرد تکههای آدامس را از موهایم پاک کند. نمیدانم چرا، اما هر بار آدامس به موهام میچسبید، فکر کنم از دهن اون میافتاد رو سرم. معمولن کلافهای چسبناکو میچیدیم و او غالبن بعدش سیگار پشت سیگار میکشید…
اندی: وقتی تعریف میکنی فقط دلم میخواد گریه کنم.
والری: در واقع چیزی نیست که به گریه کردن بیارزد. همۀ پدرها میخوان دخترای خودشونو بگان. بیشتر اونا این کارو میکنن. تعداد کمی به دلایل ناروشن از این کار اجتناب میکنند. آمریکا من را گائیده. هیچ عیبی هم نداره و کاملن به درک. جهان تنها چیزی است که دلتنگکننده باقی میماند.
اندی: میدونم والری.
والری: بدون کلاگیس چه شکلی هستی؟
اندی: من هیچ وقت اونو از سرم ور نمیدارم.
والری: چرا رنگش طوسی-نقرهایه؟
اندی: برای این که پیری و مرگ را میخوام با هم جفت کنم.
والری: فکر میکنی چقد موفق شدی؟
اندی میخندد.
اندی: کم وبیش. (سکوت.) در این که سکس چندشآوره باهات موافقم. من همۀ نکات مانیفست که به سکس مربوط میشه را دوست دارم.
والری: همۀ مانیفست دربارۀ سکسه.
والری به طرف دوربین دست دراز میکند و اندی آن را رها میکند. والری از او فیلمبرداری میکند.
اندی: و داستان کیرشکن و کسشکن.
والری: میدونم. سکس تعلیقه. فرصت این نیست که زمانو با سکس بیمعنی هدر بدیم. ما باید هنر بیافرینم.
اندی: «اس سی یو ام همۀ نمایشو دیده، همۀ قسمتاشو، صحنۀ گائیدن، صحنۀ مکیدن، صحنۀ ساده -اس سی یو ام همه جا بوده، زیر هر اسکله و موجشکن، کیرشکن، کسشکن. برای رسیدن به آنتیسکس باید کلی انواع سکسو مرور کنی.»
والری: میبینم که تو اس سی یو امِ خودتو خوندی.
اندی (دستی به سرش میزند): دیگه جرئت نمیکنم بدون اون آفتابی بشم.
والری: درش بیار.
اندی: قیافهم وحشتناکه.
والری: عیب نداره. همۀ مردا وحشتناکن.
اندی میخندد.
اندی: بدون اون صورتم شبیه زخمه. شبیه یه عروسک بدجنس میشم.
اندی کلاه گیس از سر بر میدارد.
والری: چرا گریه میکنی؟
اندی: نمیدونم.
والری: عیب نداره که آدم ندونه. داری به چی فکر میکنی؟
اندی: به این که من هیچ خاطرهای ندارم. هیچ ندارم. سفیدِ سفید. کلاهگیس بر گمنامی شخصیتم تأکید میکنه.
والری: به نظر من بدون کلاه گیس بامزهای.
سکوت.
والری دوربین را پس میدهد.
والری: من فیلمای دیگهتو دیدم.
اندی: از اونا خوشت میاد؟
والری: نه.
اندی و والری زیر نور نورافکن میخندند.
اندی: چرا ازشون خوشت نمیاد؟
والری: چون میمکن. چون از نظر هنری بده. چون فقط هنر گائیدنه و هنر فراره و هنر هیچ. اما هنر بد هم عیب نداره. جایزۀ شکار که بهش نمیبندن.
اندی و والری میخندند و مثل کرم روی صندلی خود میلولند.

صحنۀ ۲۵
آرامش در نوری تند. اندی و والری در صحنه روبروی هم ایستادهاند. دور لبهای والری از ماتیک قرمز کثیف شده و او یک هفتتیر در دست راست خود دارد. روی تن اندی سوراخ گلوله مشخص شده است. در زمینۀ نیمه تاریک صحنه دروتی ای، کوسمو گیرل، سیستر وایت و ددیز گیرل ایستادهاند.
کوسمو گیرل: نه والری. این کارو نکن. والری. این طور نه والری. ما که اینو نمیخواستیم. اینطوری نه.
دروتی: اما اسب کوچولو. تو اینجا چه میکنی؟ میخوای چکار کنی حالا؟ (میخندد.) تو کاملن اشتباه اومدی، اینو حتا منم میفهمم.
سیستر وایت: فقط از اونجا برو. به سرعت بدو و پشت سرتو هم نگاه نکن. آسانسور دست راسته، درست پشت سرت، سوار شو برو تو خیابون و سریع از اونجا دور شو.
کوسمو گیرل: لعنتی والری. این یه پروژۀ دیوانهواره. میدونی که ایالت نیویورک برای قتل مجازات اعدام داره. یادت باشه که رئیس جمهور و فرماندارا با دیدن جان دادن زنا در صندلی الکتریکی شق میکنند. اسلحه را بنداز و از اینجا برو. زود.
والری قلب اندی را با اسحله نشانه میرود.
اندی کلاه گیس از سر بر میدارد و در دست نگه میدارد.
زانو میزند.
اندی: نه، نه، نه، والری. شلیک نکن. خواهش میکنم والری، این کارو نکن. هر کاری که بخوای میکنم. پول میخوای والری؟ قیافهت محشره والری. رژ به لبات مالیدی والری؟ اگه از بابت اون پیس عصبانی هستی برات پیداش میکنم. اون محشره. معلومه که میخوایم اجراش کنیم. فقط این اواخر وقتم خیلی گرفته بود. فردا برگرد دربارهش تصمیم میگیریم. یا هم اگه بخوای میتونیم همین حالا تصمیم بگیریم. قرارداد میخوای؟ پول لازم داری؟ میتونم درست کنم، میتونم همین الان پول تهیه کنم. من تو پول لعنتی غوطه میخورم. درجا میارم برات. چقد لازم داری؟ (والری اسلحه را حرکتی میدهد.) شلیک نکن والری. کاری نکن که بعد پشیمون بشی. (اندی گریه میکند.) نه، نه، نه، والر ی، نکن این کارو. خانومِ وارهلا. مادرم. به مادرم فکر کن.
والری با اسلحه به اندی حمله میکند. او جاخالی میدهد و دستش را روی سرش میگذارد.
دروتی: اسب عزیز کوچولوم. تو میخواستی رئیس جمهور آمریکا بشی، این اسلحۀ وحشتناکو طرف این کونی کوچولوی بیچاره نگیر. حالا هنرمند یا هر چی که خودش میگه.
سیستر وایت: یادت باشه. تو یک دنیا برای برنده شدن داری فقط اگه این اسلحه را بندازی و از اینجا بری. تا چند سال دیگه جنبش زنان جاشو تو دانشگاه باز میکنه و کافههای زنان همه جا سبز میشن. نیم میلیون زن سفید پوش در خیابانهای شیکاگو رژه خواهند رفت.
کوسمو گیرل: یادته والری؟ یک زن از روی غریزه میدونه که تنها کار اشتباه صدمه زدن به دیگرانه. یادته والری؟ و زندگی یعنی عشق.
والری یک گلوله به اندی شلیک میکند و او میافتد.
والری با دهان باز گریه میکند و باز شلیک میکند. بعد هم یک گلولۀ دیگر. بعد اسلحه را روی زمین میاندازد.
صحنۀ ۲۶
پل موریسی و بیلی نیم اندی وارهل را بلند میکنند و در تخت بیمارستان قرار میدهند. سیستر وایت با یک سطل و تی وارد صحنه میشود. خون را به آرامی پاک میکند.
دادگاه جنائی مانهتان: نام متهم؟
والری (شمرده، طوری که انگار چیزی به خاطر ندارد): والری… سولاناز… جین… سولاناز…
دادگاه جنائی مانهتان: شغل فعلی متهم؟
والری: جنده.
دادگاه جنائی مانهتان: شغل قبلی متهم؟
والری: جنده.
دادگاه جنائی مانهتان: تحصیلات؟
والری: هیچ.
دادگاه جنائی مانهتان: سن؟
والری: سی و دو. سی و دو سال در تبعید.
دادگاه جنائی مانهتان: مسکن؟
والری: ندارم.
دادگاه جنائی مانهتان: کشور متبوع؟
والری: آمریکا.
دادگاه جنائی مانهتان: اتهامش چیه؟
والری: که متولد شده. که هنوز نمرده. که بو میده.
ددیز گیرل بر صندلی نشسته و گوش میدهد.
دادگاه جنائی مانهتان: و چه دفاعی دارد از خود بکند؟
والری: هیچی. (در حال افتادن.) ببخشید مرا.
دادگاه جنائی مانهتان: میخواهد چی بگوید؟
والری: میخواهد تاکید کند که مسئولیت همۀ کارهایش را به عهده میگیرد. او بزرگساله و از هر گونه مدل توضیحی روانشناسانه که از تأثیر گذشته حرکت میکند فاصله میگیرد. موضع او در این مورد از این قرار است: کسی نیست که بشه تقصیرات را به گردنش انداخت. خدا وجود نداره. ترجیح میده که گناه همۀ کارهایش را به عهده بگیره و با اشتیاق میخواد که گفتههاش در صورتجلسه بیان.
ددیز گیرل: آقای رئیس من را ببخشید. میخواستم یه نکته اضافه کنم. اندی وارهل پیس والری سولانازو دزدیده بود. او بیماری دزدی داشت. او انگل دیگران بود و از راه حافظه و تجارب اونا امورش میگذشت. والری چندین بار از او خواسته بود تا پیس را پس بدهد. باید سرقت هنری را در برابر اقدام به قتل قرار بگیرد.
والری (بینهایت خسته): پیس گهی بود، یه پیشنویس گه. همیشه واضح بود. روشنه که اندی علاقهای به اون نداشت. من از تولید هنر بد عذر میخوام. به خاطر چیز دیگهای عذرخواهی نمیکنم.
دادگاه جنائی مانهتان: و متهم در دفاع از خود چه میگوید؟
والری: میگوید که برای خوابیدن دلش لک زده.
دادگاه جنائی مانهتان: و در آینده؟
والری: مقدره که او دختری باشه بدون آینده.
ددیز گیرل (به تماشاچیان): در ماه آگوست ۱۹۶۹ والری سولاناز به اتهام اقدام به قتل اندی وارهل به سه سال حبس محکوم شد. مجازاتی که بسیار سبک ارزیابی شد و این مجازات سبک احتمالن به خاطر خودداری اندی وارهل از شهادت دادن در دادگاه بود. والری پیش از اجرای حکم یک سال را در بیمارستان روانی بسر برده بود. در پائیز ۱۹۷۱ والری سولاناز از زندان زنان ایالت نیویورک آزاد شد.
صحنۀ ۲۷
والری به طرف تخت میرود و دراز میکشد، تنش را به حالت جنینی جمع میکند. کاملن به پایان، به مرگ، نزدیک شده است، سرفه میکند و طوری با پنجههایش سینهاش را میخراشد که انگار میخواهد دستی کسی را به زور از روی سینهاش بر دارد. کمی آن طرفتر سیستر وایت نشسته و بافندگی میکند. یک کلاف بزرگ و سفید کاموا کنارش روی زمین است.
والری (ضعیف): سازمانی به نام اس سی یو ام وجود ندارد. فقط خود من بودم. حتا خود من هم نبودم.
سیستر وایت: آدمِ رو به موت اغلب در ساعتهای آخر بیهوش و حواس است. (مکث.) نه به این معنی که نمیتواند بشنود یا حرف بزند یا حضور شما را در اتاق احساس کند. آخرین چیزی که از او گرفته میشود شنوائی و احساس است. (مکث.) یک خویشاوند نزدیک یا دوست بهتر است در ساعتهای آخر کسی که رو به موت است با او همراه باشد. اگر چنین چیزی میسر نباشد بهتر است یک پرستار مراقب فرد رو به موت باشد. (مکث.) کسی که رو به موت است را بهتر است تنها نگذاریم. دست فرد رو به موت را در دستتان بگیرید، با او صحبت کنید، او را نوازش کنید. او به زودی میرود. لبهایش را با دستمالی مرطوب، خیس کنید، توانائی بلعیدن زود از دست میرود، واکنش مکشی تا آخرین لحظه باقی میماند. پیشانی او را هم مرطوب کنید، نوازشش کنید، با دست پوست او را نوازش کنید، بازوها و قفسۀ سینهاش را ماساژ بدهید، این کار هول و ولای مرگ را کم میکند. روی سینۀ کسی که رو به موت است لکههای قرمز و کبود دیده میشود. امری که کاملن طبیعی است، حرکت خون است که در بدن کند میشود، گردش خون به مرور ضعیف و ضعیفتر میشود. ضعیف شدن گردش خون باعث میشود تا پاها سرد شوند، فرد رو به احتضار را ماساژ بدهید، با او حرف بزنید، او هر چه که میگوئید را میشنود…
والری: من نویسندهم. اینو ثبت کن. بنویس که در حال نوشتن کتابی هستم.
سیستر وایت: اگر مسکن در دسترس نباشد -البته مسکن در جامعۀ مدرن به وفور یافت میشود- فرد رو به موت اغلب دردهای شدید میگیرد و انقباض عضلات. در آخرین لحظهها حرارت بدن زیاد میشود، کسی که رو به احتضار است تب شدید میکند. قلبش دیگر نامنظم میزند، نبض در ساعدش ضعیف میشود. فاصلۀ بین نفسکشیدنها دیگرآن قدر طولانی میشود که نفس کشیدن فرد رو به احتضار غیرمعقول به نظر میرسد. وقتی که فرد رو به موت صرفه میکند و برای نفس کشیدن تمام تلاش خود را بکار میگیرد، نگران نشوید. این امر کاملن طبیعی است. علت نهائی مرگ همیشه خفگی است. اگر فرد محتضر به خود شاشید نگران نشوید.
والری زیر لب میغرد.
والری: من میترسم… نمیخوام بمیرم… نمیخوام تنهائی بمیرم…
سیستر وایت: فرد رو به احتضار در لحظات آخر عمر اغلب نگران است، سینۀ خود را چنگ میزند، فریاد میکشد، گریه میکند، برای نفس کشیدن تلاش میکند، با دستهایش در ملافه پال پال میکند. در چنین مواقعی میتوانید خود را تسلی دهید که ادارک حسی و هوشیاری او شدیدن مخدوش است. در شخص رو به موت تنها ذرههای نور جریان دارد و خردههای نور… ذرهها و خردههای نور. او هنوز میتواند صدای شما را بشنود، هنوز میتواند دستتان را حس کند. شاید درست لحظهای پیش از مرگ بیدار شود. نگاهش میتواند کاملن روشن باشد و هوشیار. شاید چیزی بگوید، شاید دستتان را فشار بدهد. مهم است که در آن لحظه تنها نباشد. دستهایش را بگیرید، با او حرف بزنید، با کسی که عاشقش هستید حرف بزنید، او بزودی میرود… شخص رو به موت را نوازش کنید، او بزودی میرود… آخرین نفسهای خود را بعد از مکثهای متعدد و طولانی میکشد. این نفسها هم میتواند بدون مسکن پردرد باشد. (مکث.) بعد، بعد از مرگ، مردمکهایش بزرگ میشوند و بیحرکت.
والری: کوسمو… صبر کن…
سیستر وایت: چشمهایش هنوز هم نیمهباز است، زنده، هنوز نرفته است. هنوز فرصت دارید که با او حرف بزنید، که پوستش را نوازش کنید. یادتان باشد که شخص رو به موت میداند که شما آنجائید هر چند که نمیتواند این را نشان دهد.
والری: کوسمو… نرو…
سیستر وایت: پیش میآید که درست یک لحظه پیش از مرگ، بیدار شود. شاید چیزی بگوید، شاید ترا نگاه کند. نگاهش اغلب کاملن روشن است، شاید دستت را فشار بدهد…
والری: ماما… نرو، ماما… نرو. خواهش میکنم. ماما. ماما. ماما.
سیستر وایت: این طوری فرزندم. (به تماشاچیان.) حتمن با خودتان چیزی بر دارید که در زمان انتظار سرگرمتان کند. چون معمولن وقت میگیرد. کتاب یا بافتنی با خودتان بر دارید.
سیستر وایت کمی دورتر مینشیند و مشغول بافتن میشود.
پنجرهها باز میشوند.
نور شدید آفتاب به صحنه میپاشد.
موجها به هم میخورند. صدای کرکنندۀ اقیانوس آرام بر همۀ صداها مسلط میشود.