تا به حال خاطراتی که از زندان های جمهوری اسلامی بوسیلۀ افرادی که در بندِ این نظام بوده اند منتشر شده، بر بسیاری از ابهامات زندان های سیاسی پرتو افکنده و پرسش های فراوانی را که در این باره مطرح بوده پاسخ داده اند. برخی از زندانیان سابق، به دلایلی متفاوت ترجیح داده اند خاطرات خود را به زبان های دیگر (جز زبان فارسی) بنویسند. یکی از این افراد میترا لاگر است که در نوجوانی در شهرستان جهرم دستگیر و در سال 2008، خاطرات خود را از زندانهای جمهوری اسلامی، به زبان سوئدی در کتابی با عنوان «خدا می خواهد بمیری» یا Gud vill att du ska dö به چاپ سپرده است. میترا زمان به زندان افتادن دانش آموز بود. تجربۀ خشونتها، شکنجه ها و توهین و تحقیرهائی که در سیاه چالهای مخوف اسلامی برای یک نوجوان می تواند حکم قتل او را داشته باشد. و این درست همان هدف زندانبان است. کشتن  شخصیت زندانی عقیدتی و دگر اندیش در دستگاهی که مرگ را رحمت می داند. در دستگاه دیکتاتوری مذهبی زندانی سیاسی باید به قتل برسد. به قتلی واقعی و فیزیکی. اگر نشد باید به قتل برسد و زندگی کند، یعنی این که در تملک زندانبان در آید. اما میترا به مرگ نه گفت و ایستاد و امروز، درست همین امروز تولدش است. امروز میترا چهل و هشت ساله می شود. زندگی کسانی که از چنگال خفاشان مرگ گریخته اند برای من نوید زندگی است و نوید مرگ خفاشان مرگ اندیش.
باری  این برنامۀ رادیوئی را زمانی تهیه کردم که کتاب میترا لاگر تازه چاپ شده بود. انتشار مجدد مصاحبه ام با میترا در چنین روزی که تولد میتراست برای من به منزلۀ نکوداشت همۀ زندانیان سیاسی ایران و جهان است.

«خدا می‌خواهد بمیری»
نویسنده: میترا لاگر
ناشر: انتشارات
Efron & Dotter
سال انتشار: ۲۰۰۸
۲۸۸ صفحه
بها: ۱۸۹ کرون

«اولین ضربه‌ای که به کف پایم خورد، چنان پایم را به درد آورد که از جایم بلند شدم تا بگریزم. دو مرد من را گرفتند و بستند تا نتوانم حرکت کنم. (پس از آن) ضربات شلاق بود که به کف پا، ساق و ران‌هایم فرود می‌آمد.»

سطری از خاطرات میترا لاگر است که در سنین نوجوانی در شهرستان جهرم دستگیر شد و به زندان افتاد. میترا در آن سال‌ها هوادار سازمان مجاهدین خلق بود و به هنگام دستگیری تظاهراتی که این سازمان برای مقابله با حزب‌الله راه انداخته بود را سازماندهی می‌کرد. سال‌های زندان میترا لاگر، سال‌هائی است که شکنجه و اعدام زندانیان امری روزمره و عادی است. میترا لاگر در کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای خود ضمن دادن شرح مفصلی از تجربیاتش از زندان، از جلسات بازجوئی و کتک و حتک حرمت انسان در طی این جلسات نوشته و از دیگرانی که با وی هم‌سرگذشت بودند و هم‌بند. میترا لاگر تا به حال خاطراتی که از زندان‌های جمهوری اسلامی بوسیلۀ افرادی که در بند این نظام بوده‌اند منتشر شده؛ بر بسیاری از نقاط مبهم زندان‌های سیاسی پرتوفشانی کرده و پرسش‌های فراوانی که در این باره مطرح بوده را پاسخ داده. برخی از زندانیان سابق به دلایلی متفاوت ترجیح داده‌اند خاطرات‌شان را به زبان کشورهای میزبان خود بنویسند. یکی از این خاطره‌نویسان میترا لاگر است که در سنین نوجوانی دستگیر شد و در سال جاری خاطرات خود را از زندان‌های جمهوری اسلامی به زبان سوئدی در کتابی بنام «خدا می‌خواهد بمیری» یا Gud vill att du ska dö به چاپ سپرده است. این که چرا لاگر این کتاب را به سوئدی منتشر کرده، موضوع گفتگویم با نویسنده است: میترا لاگر در مقدمۀ کوتاهی بر کتاب خود، آن را به فرزندانش تقدیم کرده است که در طول سالیان از گذشتۀ مادر می‌پرسیده‌اند. میترا لاگر در گفتگو با بخش فارسی رادیو سوئد نیز بر این امر تاکید دارد که انتشار کتاب به زبان سوئدی کوششی نیز بوده برای پاسخ گفتن به پرسش‌های نسل جوان‌تری ایرانیانی که در سوئد بالیده است. او اشاره می‌کند که این نسل هم به خواندن خاطرات وی از زندان‌های جمهوری اسلامی علاقه نشان داده‌اند و در مواردی پس از خواندن کتاب با تماس با نویسنده، از طریق طرح نظرات خود، به مطالب کتاب واکنش نشان داده‌اند. در مورد واکنش‌های منفی‌ای که انتشار کتاب «خدا می‌خواهد بمیری» داشته، میترا لاگر در گفتگو با بخش فارسی رادیو سوئد می‌گوید شاید این نظر وجود داشت که در فضای «اسلام‌ترسی»‌ای که الان در کشورهای اروپائی جریان دارد، شاید انتشار چنین کتابی از سوی برخی کمک به غلیظ کردن چنین فضائی باشد. اما برای او انتشار کتاب که همزمان کمکی هم به خود او بوده برای پشت سر گذاشتن رنج‌های حاصل از زندانی شدنش؛ باید صورت می‌گرفت.

گفتگوی کوتاه طاهر جام برسنگ با میترا لاگر نویسندۀ «خدا می خواهد بمیری»، تاریخ پخش از رادیو سوئد 14 اکتبر 2008

اگر نمی خواهید فایل صوتی گفتگو را بشنوید متن آن به قرار زیر است:

س: دلیل نوشتن و انتشار کتاب به زبان سوئدی؟

میترا لاگر: من این کتاب را مستقیمن به سوئدی نوشتم، در واقع از اول تصمیمم این بود که به سوئدی بنویسم. می خواستم به مردم این کشوری که در آن زندگی می کنم، تصویری از گذشتۀ خودمان، ایرانیان، بدهم که آمدیم اینجا و آن شرایط آنجا. و بطور خاص بچه هامان، نسل دوم مهاجرین که زبان فارسی را شاید خوب نتوانند که بتوانند کتاب بخوانند. حتا واکنش های خوبی هم از آنها دیده ام.

س: تصور می کنید از نظر افکار عمومی تأثیر کدام یک بیشتر باشد؟ نوشتن به فارسی یا به زبانهای دیگر؟

میترا لاگر: مسلمن فکر می کنم تمام کسانی که خاطرات زندان به طور خاص نوشته اند، در درجۀ اول علاقمند هستند به فارسی بنویسند. چون اولن نوشتن احساسات و تمام جزئیات چیزهائی را که دیده اند و تجربه کرده اند خیلی راحت تر است در زبان مادری. ولی مسلمن مسئلۀ اصلی این است که به فارسی چطور وارد بازار بشود؟ چون در ایران که به هر حال سانسور هست و این جور کتابها اجازۀ بیرون آمدن ندارند. بنابراین به آن قشری که آدم دلش می خواهد برسد و بخوانند نمی رسد. البته هستند ایرانیانی خارج از کشور که کتابها را می خوانند ولی باز به آن صورت که دلت بخواهد عمومن بخوانند، خوانده نمی شود. بنابراین شخصن فکر کردم که برای مردم ایران، ایرانیانی که در خارج از کشور هستند، اگر علاقمند بودند که بدانند در زندانها چه می گذرد، لااقل به یک برخورد می کنند. چون که کتابهای زیادی به فارسی نوشته شده که فکر می کنم هنوز هم کم هستند. باید بیشتر نوشته شود. من می خواستم به اصطلاح تصویری بدهم به سوئدی ها که نتوانسته اند هیچ وقت آن کتابها را بخوانند. آنها را ببرم در آن شرایط تا ببینم می توانم درست حالیشان کنم که به چه صورت بوده.

س: این کتاب را مدتیه که چاپ کردید. قبل از هر چیز می خواستم بپرسم که آیا خودتان راضی هستید از آن. چیزی که انتظار داشتید در آمد؟

میترا لاگر: می توانم بگویم راضی هستم خودم. و فکر می کنم که به هر حال یک مقدار زیادی از چیزهایی که می خواستم بگویم گفته شده است در این کتاب. من کلن راضی هستم. انعکاسش در مردم سوئد خیلی خوب بوده و خیلی ها می آیند و می گویند که این کتاب چند پیامه هست. خیلی پیامهای مختلف دارد. اتفاقن این چیزهائی اند که در ذهن خودم بوده. مثلن یک سوئدی در این باره می گفت که از این کتاب یاد گرفتم که  محدود کردن افکار و عقاید انسانها، محدود کردن انسانها و تعقیب و کنترل جامعه چقدر خطرناک است و به چه جاهائی می تواند بکشد. این چیزی است که ما در سوئد، با توجه به قانون اف ار آ (قانون شنود و کنترل تلفن و ارتباطات اینترنتی) که دارد شکل می گیرد… منظورش این بود که جالب نیست مردم را کنترل کرد…

س: از واکنش های مثبتی که به کتاب نشان داده شده گفتید. واکنش منفی هم داشته؟

میترا لاگر: واکنش منفی… من تا به حال چنین واکنشی را تجربه نکرده ام. مسلمن افراد یا گروه هائی هستند که فکر می کنند در شرایطی که الان هستیم، با توجه به شرایط جهانی و اسلام ستیزی و اسلاموفوبی شاید نوشتن چنین کتابهائی جالب نباشد. من فکر می کنم که این هم به جای خود عقیده ای است. ولی من به نوبۀ خود حس کردم که اگر الان هم دیگر این کتاب را ننویسم دیگر (هیچ وقت) کتاب نمی شود. یعنی در واقع یا الان یا هیچ وقت.

س: چرا اینقدر برایتان اهمیت داشت؟

میترا لاگر: من فکر کنم، اگر اشتباه نکرده باشم وقتی در آن سالهای جوانی چنین وقایع وحشتناکی برای کسی اتفاق می افتد، پدیده ای هست که من در خیلی از هم بندی ها دیده ام که معمولن یک پریود طول می کشد تا به زبان بیائیم و حرف بزنیم.

س: دلیلش چیه؟

میترا لاگر: من فکر می کنم دلیلش اینه که اول از همه وقتی که جان سالم از چنین شرایطی بدر بردی شدیدن ترس داری. می توانم بگویم ترس هست. یک جوری فقط خوشحالی که زنده ماندی و اصلن نمی خواهی دربارۀ قضیه صحبت کنی. و بعدش اینه که می خواهی بروی یک زندگی تشکیل بدهی. اول جوانی هستی و نمی خواهی این را بکنی کاراکتر زندگیت که همه جا یک تابلو جلوی خودت گرفته باشی که من زندانی هستم، به من نگاه کنید. می خواهی یک زندگی عادی بکنی. زندگی خانوادگی یا به هر حال کلن در آن سالها آدم خانواده تشکیل می دهد، دنبال درس و تحصیل است. به هر حال هدف های دیگری می آید جلو. ولی خیلی ها را که من مطالعه کرده ام بعد از یک دوران مثلن بیست ساله آمده اند شروع کرده اند به کتاب نوشتن. من فکر می کنم آدم در زندگی به جائی می رسد که حس می کند که دیگر نمی تواند سکوت کند. باید مطرح کند. باید برای مردم بیان کرد.

س: می شه اینطوری خلاصه کرد که نوشتن و انتشار (چنین خاطراتی) سوای همۀ اهداف دیگری که آدم می تواند داشته باشد، نوعی وداع با گذشته ای دردناک است؟

میترا لاگر: یک سعی برای وداع هست. به هر حال یک جورائی هم آن گذشتۀ دردناک خیلی زنده تر می شود چون  که به صورت یک کتاب که در می آوری بالاخره مثلن در مورد من، آدم چند سالی رویش کار می کند که باید در آن گذشته باشی. بعد هم که کتاب می شود و بیرون می آید، مردم (مثل شما) شروع می کنند به سئوال کردن و در مصاحبه های مختلف و در واکنش افرادی که می بینید دوباره به آن جریان بر می گردید. ولی به صورتی دیگر است، می توانم بگویم که قبل از این که کتاب را بنویسم نمی توانستم در مورد زندان صحبت کنم. خیلی راحت می خواهم بگویم حالم بد می شد، بغضم می گرفت و ترجیح می دادم موضوع بحث را عوض کنیم. مخصوصن اگر جائی بودم که منظورم این نبود که به زندان فکر کنم، فرض کنید گردش یا مهمانی ای، و می دانستم که اگر اسم زندان را بیاورند حالم بد می شود. سعی می کردم موضوع بحث را عوض کنم.

یک­شنبه­ای که گذشت خبرگزاری فرانسه با انتشار تلگرامی کوتاه خبر از درگذشت آنتونیو کابوکی، نویسنده و آکادمیسین ایتالیائی داد. تابوکی در سال 1943 در پیزای ایتالیا زاده شد. نخستین کتابش رمانی بود با عنوان اصلی Piazza d´Italia منتشر شده در سال 1975. پس از آن بیش از سی عنوان رمان، مجموعه داستان و قطعات نمایشی منتشر کرد و طی این سال­ها یکی از نویسنده­گان مهم مدرن ایتالیا بشمار می­آمد. از تابوکی به عنوان آکادمیسینی برجسته هم یاد می­شود. او پروفسور زبان پرتغالی بود و کارشناس برجسته ای در آثار فرناندو پسوا نویسندۀ بزرگ این کشور. برخی از کارهای این نویسنده به فارسی ترجمه شده و در میان مترجمان این نویسنده به نام مترجم توانا «سروش حبیبی» برخوردم که ظاهرن رمان «شبانه هندی» از این نویسنده را به فارسی برگردانده. فارسی این کتاب را دیروز سفارش دادم تا کی بدستم برسد. ناگفته نگذارم که پس از خواندن «خداحافظ گاری کوپر» از رومن گاری که سروش حبیبی آن را به فارسی برگردانده بود هر ترجمه­ای از این مترجم بدستم برسد با اشتیاق می­خوانم.
نام آنتونیو تابوکی همیشه هنگام گمانه­زنی­ها و بحث از جایزۀ نوبل ادبیات در میان بود. «زمان زود سالخورده می­شود» Tiden åldras fort نام این مجموعه است که سه ماهی پیش از مرگ نویسنده در ژانویه سال جاری، 2012، توسط انتشارات والستروم و ویدستراند Wahlström & Widstrand منتشر شد. هنگام مرگ نویسنده مشغول ترجمۀ داستانی از این مجموعه بودم بنام «بخارست درست همانست که بود». و یکی دو هفته پیش از آن ترجمۀ فارسی داستان «فستیوال» را از این مجموعه به پایان رسانده بودم و آن را برای انتشار در اختیار مجلۀ اینترنتی «عقربه» قرار داده بودم.
«زمان زود سالخورده می­شود» مجموعه نوول لاغر 130 صفحه­ای است مشتمل بر 9 داستان که اصل آن به زبان ایتالیائی در سال 2009 منتشر شده است. ظاهرن عنوان از افلاطون گرفته شده است که جائی نوشته است: «در شکار سایه، زمان زود سالخورده می­شود.» و سایه­ها موضوع مرکزی نوول­های مجموعه­اند؛ سایه­هائی در شکل خاطره. خاطره­هائی که توسط راویانی بازگو می­گردند که مانند عروسک­های چوبی روسی در هم تداخل دارند یا بهتر بگویم خود را در درون همدیگر پنهان کرده­اند. نثر فشردۀ تابوکی در این مجموعه اصولن شوخی­بردار نیست و به کار خوانش سریع نمی­آید. کلماتش چون قطرات باران بر صفحه می­ریزند. اما داستان­های مجموعه نه پیچیده­اند و نه مشکل. تنها توجه و تمرکز کافی می­طلبند تا لایه­های پنهان نثر و میان­سطرهای نانوشتۀ نوشته، از نظر پنهان نمانند.
مکان حادث شدن داستان­های مجموعۀ «زمان زود سالخورده می­شود» تمام اروپاست با توجه و تمرکزی بیشتر بر کشورهای سوسیالیستی سابق این قاره یا اروپای شرقی. افراد داستان­ها عمدتن مردهای سن و سال­دار هستند که در برزخی از دشواری­های زمان حال و محالی گذشته گرفتارند.

 فستیوال
آنتونیو تابوکی

فارسی: طاهر جام برسنگ

از من نظرم را پرسید. پیدا کردنِ کلمات آسان نبود، دیر وقت شب بود، خستگی سنگینی می‌کرد، خیال داشتم بروم و بخوابم، از پنجره به نور خلیج نگاه کردم، باد مرطوبی وزیدن گرفته بود، بیرون در رستوران روباز هتل همان سه چهار شب‌زنده‌دار همیشگی نشسته بودند، فهمیدنش دشوار بود، مخصوصن به زبانی که برای هر دو بیگانه بود. بعضی وقت‌ها صحبتش را قطع می‌کرد و دنبال کلمات می‌گشت و در خلاء ایجاد شده سررشته را بیشتر گم می‌کردم، کشوری تحتِ کنترل، امیدوار بود که بفهمم، البته که می‌فهمیدم، کاملن می‌فهمیدم، هر چند که تماس نزدیک برای فهم دقیق‌تر بود، اما خیلی خوب می‌دانستم که کشور او در آن وقت کنترل می‌شد، یا بهتر بگویم یک دولت پلیسی بود. گفت دقیقن، دولت پلیسی، و خود من هم کارمند بدبختی در دولت بودم، چون همه چیز به دولت تعلق داشت، اگر متوجۀ منظورم باشید. توضیح بدهم که چرا در معرفی شخصی‌ام برای هیئت داورانِ فستیوال شغلم را وکیل نوشتم؟ این عجیب نبود، این شغل را داشتم، وکیل تسخیری بودم، با هزینۀ دولت از کسانی که دولت می‌خواست محاکمه کند دفاع می‌کردم، نمی‌دانم آیا متوجۀ دور باطل قضیه هستید، در دور باطل قرار داشتم، کار من پذیرش این دور باطل بود، سگی بودم که دم خود را گاز می‌گرفت، یا بهتر بگویم، دمی بودم که سگ گازم می‌گرفت. بعد پیشنهاد کرد: چیزی ننوشیم؟ تصدیق کردم که فکر خوبی است، چای بابونه برای من بد نیست، همۀ آن تصاویر خشنِ آخرین فیلمی که همان شب به ما قالب شده بود هنوز به شکل تکنی‌کالر روی شبکیۀ خسته‌ام نقش بسته بود. ادامه داد که خشونت در فرم تکنی‌کالر، برعکس پیش ما خشونت خاکستری است، حتا سیاه و سفید هم نه، خاکستری، و من می‌بایست خودم را با خاکستری متناسب کنم، چون یک کارمند خاکستری بودم در دولتی که پذیرفته بود افراد تحت پیگرد حق دارند وکیل بگیرند؛ تا برای خارجی‌ها در بوق بدمد که دموکراسی به مردم تعلق دارد، درست مثل دموکراسی واقعی، مسئله فقط این بود که تحت پیگردهائی که من برایشان وقت می‌گذاشتم مرتکب دزدی، کلاهبرداری، قتل یا جرائم پیش­بینی شده در قوانین کیفری، نشده بودند، بلکه جرمشان این بود که مثل دولت فکر نمی‌کردند و افکارشان را در ملاء عام یا بطور خصوصی بیان می‌کردند، مثلن از آن با پسر خاله یا برادر زن خود حرف می‌زدند که بعد همۀ این حرف‌ها به گوش پلیس دولت می‌رسید. مکثی کرد و همزمان گارسون با سفارش‌هایمان آمد، تا آن موقع فرصت کرده بودم نظرم را عوض کنم، قهوه می‌خواستم، یک اسپرسو، وقت‌هائی هستند که باید خود را کاملن بیدار نگه داشت، مخصوصن در موقعیت‌های نادر، از او پرسیدم که آن ضرب‌المثل ایتالیائی را می‌شناسد، شاید نظیرش را در زبان خودشان هم داشت، به هر روی ضرب‌المثل را می‌شناخت: اگر خودتان را در طول شب بیدار نگه دارید، یک ماهی غیرمعمول صید می‌کنید، این را گفت و لبخند زد، سگی که دمش را گاز گرفته بودند، بهتر بود به شوخی برگزارش می‌کردیم، این طوری از شر نمایش دادن خلاص می‌شدم، می‌خواهم برایتان از سگی بگویم که دمش گاز گرفته شد.
باد ناگهان فرو نشست و شبی شفاف به جا ماند، آن پائین در ساحل گروه کوچکی در حال خواندن سیلیتو لیندوCielito lindo (با کلیک بر روی نام اجرای این آهنگ را بشنوید!) رد می­شدند، همان صبح در بخش مسابقات یک فیلم مکزیکی دیده بودیم، این فیلم برنده نمی‌شد، این را کارگردان و هنرپیشه‌ها می‌دانستند، فیلم ساده و بسیار واقعی‌ای بود، از همان فیلم‌هائی که در یک فستیوال بزرگ برنده نمی‌شدند، در بهترین حالت یک منتقد مشکل‌پسند از آنها نامی می‌برد. گفتم آنها چارنعل می‌تازند و با سوز و ساز آشنا هستند. او گفت در این صورت من هم باید قیافۀ راضی بگیرم، آدم این کار را وقتی می‌کند که امیدوار باشد روزی برگ برنده بدست خواهد داشت، و درست همین فریب دور باطل است، مثل آشیل و لاکپشت، لاکپشت روی کاغذ برنده می‌شود، منطق این داستان متقاعد کننده است، اما حقیقت این است که آشیل، آشیل است در حالی که تو لاک‌پشتی، خواهش می‌کنم تفاوت‌های جانورشناسانه را مد نظر داشته باشید، من از سگ به لا‌پشت رسیده‌ام، این طور بود که البته فقط در شروع دادگاه ما برابر بودیم و لاک‌پشت در تئوری می‌توانست زودتر از آشیل به خط پایان برسد، و خط پایان عبارت از آزادی متهم بود، اما این پایانی بود که لاک‌پشت هرگز به آن نمی‌رسید، مسابقه برای من عبارت بود از این که پس از حریف تیزپا به مذبوحانه‌ترین شکل سعی کنم تا او چندین متر زودتر از من به هدف نرسد، در هر صورت برد با او بود، می‌توان گفت که من به فاصله‌ای چند سانتی‌متری قانع بودم، نمی‌دانم آیا منظورم را ملتفت می‌شوید، می‌توانم با مثالی توضیح بدهم: یک سانتی‌متر، یک سال کمتر در اردوگاه کار، دو سانتی‌متر، دو سال کمتر و الا آخر، گاه مجبور بودی با میلی‌مترها خوش باشی، سعی می‌کردم چند میلی‌متری فاصله را کاهش بدهم، دو یا سه ماه حبس کمتر در زندگی یک انسان مدت بلندی است، برای نمونه: موکل من به هیچ شکل قصد لطمه زدن به امنیت دولت نداشت، البته این درست که کتاب‌های پیدا شده در خانه‌اش چاپ فرانسه بودند اما می‌خواهم به دادگاه محافظه­کار نشان دهم که قضیه مربوط به کتاب‌هائی است دربارۀ انقلاب فرانسه، که بر استبداد بی‌حد و حصر نقطۀ پایان گذاشته بود، و حرف‌هائی از این قبیل، و دادستا‌ن‌ها هرگز مخالفتی نداشتند، بحث نمی‌کردند، سئوال نمی‌کردند، پیشاپیش مسابقه را برده بودند، حکم نوشته شده بود، قضات تنها به چند دقیقۀ مشورت ساختگی نیاز داشتند تا بعد حکم را از کاغذی که از پیش در جیب داشتند، بلند بخوانند، و با این حال، با قیافه‌ای حق به جانب دفاعیات؛ استدلال‌هایم برای طلب عفو یا فراخواندنِ دادگاه به اندیشه، همۀ این کارها برای کاستن چند میلی‌متر از جرم را ناشنیده می­گرفتند.
قیافه‌ای گرفت برای این که بگوید تمامش کنیم، سیگار و فندکش را از روی میز جمع کرد، یک اسکناس در پیش‌دستی صورت‌حساب گذاشت. به آرامی گفت بیش از این نمی‌خواهم باعث ملال شوم، شما خسته هستید، و در حال حاضر داستان من کهنه است. بعد، برای این که مانع رفتتش شوم، دستش را گرفتم، که با توجه به تازگی دوستی‌مان، این حرکت صمیمانه نامناسب بود. گفتم، خواهش می‌کنم، نمی‌شود اجازه دهیم که شب داستان را ببلعد. گفت، باید من را ببخشید، داشتم با شرح جزئیات از مرحله پرت می‌شدم، سعی خواهم کرد کوتاه بگویم، این داستان قدیمی در اساس غیرپیچیده است، به هر حال فکر می‌کنم که در زمان و مکان حاضر غیرپیچیده به نظر برسد و جزئیاتش می‌تواند آن را حرام کند، به هر تقدیر، یک روز خوب، روزی سرنوشت‌ساز، میلی‌متری جای تخفیف نبود، هیچ و پوچ، می­توانستم در همان نقطۀ شروع بمانم، می‌توانستم ادعا کنم که خواست و عقل موکلم از او سلب شده است، اما غیرمعقول بود، نمی‌شد چنین شرایط ملایمی را برای یک روزنامه‌نگار بااستعداد به کار گرفت که معروف بود که هیچ وقت دولت را مورد انتقاد قرار نداده است، چطور ممکن بود ناگهان نشود او را برای رفتارش محاکمه کنند؟ مورد مضحکه قرار می‌گرفتم. زمینه چنین بود: موکل من اسنادی در مورد ستم دولت برای یک مجلۀ هفتگی غربی فرستاده بود، او منبعی در وزارت کشور داشت و به دقت همۀ کار را سازمان داده بود، برای رفتن به فرانسه و تهیۀ گزارشی دربارۀ سقوط آلمان غربی درخواست پاسپورت کرده بود، در واقع دو بار بطور غیرقانونی از خطوط مرزی گذر کرده بود، دهم و دوازدهم ژانویه، مجلۀ هفتگی، یک روز شنبه، کپی اسناد را همراه با مقاله‌ای با اسم مستعار، که مقالۀ موکلم بود، چاپ کرده بود. نمی‌دانم چطور شده بود، مجلۀ هفتگی مدتی در چاپ فتوکپی‌ها دست نگه داشته بود و شاید از این ترسیده بودند که نتوانند کپی‌ها را چاپ کنند، مطبوعات شما مدام از این ترس دارند که خبرها کهنه شوند، به قول یک نفر چیزهای اجتناب ناپذیر هیچ وقت روی نمی‌دهند، برعکس چیزهای غیرقابل پیش‌بینی مدام اتفاق می‌افتند، و چیز غیرقابل پیش‌بینی این بود، یک گرایش بسیار عادی قبلی، وضعیت شروع حرکت لاک‌پشت، دیگر صحبت از کم کردن چند میلی‌متر نبود، احتمالن می‌توانستم (برای موکلم) درخواست کلینک روان‌پزشکی کنم، که اندکی بهتر از اردوگاه کار بود چون روشنفکرانی که به این کلینک می‌رفتند از انجام کار شاق معاف و از احترام بیشتری برخوردار بودند، هر چند که از نقطه نظر اخلاقی بدتر بود، وقتی که برای دفاعیه‌ام از جا بلند شدم احساس می‌کردم نه سگ هستم نه لاک‌پشت، بلکه خود را حسابی بیچاره‌تر از آن یافتم که گامی از نردبان بیولوژیک پائین بیایم، اما همانطور که گفته شد، چیزهای اجنتاب‌ناپذیر هیچ گاه رخ نمی‌دهند و برعکس چیزهای غیرقابل پیش‌بینی مدام. و چیز غیرقابل پیش‌بینی این بود که در دادگاه باز شد، یک نگهبان وارد شد و پشت سر او یک آقای شیک، مردی قد بلند و مو جوگندمی، فکر کردم کارمند دادگاه است، کاغذی در دست داشت که به قضات نشان داد، و آن‌ها به نوبت آن را خواندند تا به دیگری بدهند، رئیس دادگاه به نگهبان اشاره‌ای کرد و او به طرف در برگشت و یک پسر جوان که دوربین فیلم‌برداری و میکروفن داشت وارد شد، پسر میکروفن را وسط سالن نصب کرد، بعد پایۀ دوربینی از هم باز کرد و دوربین را روی آن پیچ کرد، طوری که قضات را از روبرو و من و موکلم را از پشت سر فیلم‌برداری کند، رئیس دادگاه به من اشاره کرد که از جا بلند  شوم، نوبت من بود، لباس رسمی بر تنم به شدت سنگینی می‌کرد و ناگهان سالن سرد دادگاه، بطرز غیرقابل تحملی گرم شد، من پروندۀ واقعن دشواری داشتم اما به رغم این که می‌دانستم بی‌فایده است، با اطمینان خاطر دفاعیات خود را شروع کردم، مذاکرات، همانطور که گفته شد، اغلب پس از چند دقیقۀ کوتاه تمام می‌شد، قضات در این دموکراسی عجله داشتند که زودتر به خانه بروند، مخصوصن زمستان‌ها که خیابان‌های ورشو پر از برفاب بود و همه می‌خواستند پیش از تاریکی به خانه برسند.
اما برگشتن آن‌ها یه طول انجامید و دقایق تلف می‌شدند. سکوتی که بر سالن حکم می‌راند غیرقابل تصور بود، البته سکوت گورستان کلیشه است اما لغت دیگری برایش پیدا نمی‌کنم، آهان، برای ستایش از نویسنده‌ای که در کشورش هستم می‌خواهم بگویم که ساکت بود چون آن سوی قبر. بلاخره باز اعضای دادگاه جمع شدند اما رئیس دادگاه پیش از خواندن حکم می‌خواست بطور ویژه خاطرنشان کند که بشر جایزالخطاست، و شیطان سمج و این که دادگاه مطمئن است که متهم سماجت نخواهد کرد، او در برابر دولت و مردم محتاط‌تر از آن است که بر اشتباه خود اصرار بورزد، و این که این دادگاه، از متهم انتظار دارد که برای جبران مافات به خطای خود بطور رسمی اعتراف کند، شاید در روزنامۀ حزب که کاملن در اختیار اوست. هر چند راه حل‌شان حیله‌گرانه نبود، چون درست مثل زمان استالین می‌خواستند که متهم خود به گناه خود اعتراف کند، با این حال محکوم نشد، جرأت محکوم کردن او را نداشتند، و این در آن زمان در سرزمین من بسیار غیرعادی بود. به موکلم که کاملن متعجب بود تبریک گفتم، عجله داشتم از آنجا بروم که بدانم آقای شیک‌پوش کیست، آدم متوهمی که جانوران وحشی را جادو و در برابر جشم‌های تماشاگران شمارۀ سیرک را عوض کرده بود. او اصلن تعجب نکرده بود، هنرمندان البته گاه این طور هستند، من تا به حال این فیلم‌ساز را ندیده، فقط نامش را شنیده بودم، دلیل ورود طوفانی‌اش به سالن چیزی بود که می‌خواستم بدانم، هر سئوالی هم که داشت، این طور طوفانی وارد نمی‌شد، او کارگردان فیلم‌های مستند بود در استودیوهای دولتی، در یک مؤسسۀ دولتی، و به این فکر رسیده بود که از دادگاه شهروندانی که علیۀ دولت فعالیت‌های خصمانه داشتند، مستندی بسازد، به همین سبب از دولت مجوز رسمی گرفته بود و البته که دولت چنین مجوزی را صادر کرده بود چون یک مؤسسۀ دولتی نمی‌تواند درخواست مجوز کارگردان‌های خود برای ساختن فیلم از دادگاه‌های دولتی را رد کند. البته که همۀ فیلم‌ها قبل از مونتاژ توسط مقامات بالای دولتی بررسی و البته هیچ وقت هم تأئید نمی‌شدند اما این موضوع در درجۀ اولِ اهمیت قرار نداشت، چون مهم فیلم‌برداری از واقعیت بود و مقامات مجبور بودند که این واقعیت را در بایگانی دسته‌بندی کنند، آنها را از رده نمی‌توانستند خارج کنند، و من بخوبی او می‌دانستم که مقامات دولتی، و در این مورد قضات، دوست نداشتند که کارشان از سوی مقامات دیگر دولتی مورد بررسی قرار گیرد، مخصوصن که پایۀ دولت ما بر سوءظن دو جانبه بنا بود، تنها عاملی که آن را سر پا نگه می‌داشت، همان هدف کار بود، فیلم‌برداری به منظور بایگانی کردن زمان معاصر، آیا پاسخم را گرفتم؟ با تشکر از او درخواست آدرس کردم، عاقلانه‌تر بود که از خیر تلفن بگذرم، مایل بودم بیشتر با او صحبت کنم، از دوستداران فیلم بودم. اما بلافاصله دنبالش نرفتم، در واقع اصلن هم علاقه‌ای به فیلم نداشتم، وقتش که شد به سراغش رفتم، خلاصه کنم، چون در غیر این صورت مثل یک فیلم‌نامه تمام می‌شود، آخر زمستان بود، در آپارتمانش با من قرار گذاشت، مسکنی معقول در ساختمانی بزرگ که فقط کتاب‌ها و آفیش‌هایش آنجا بودند، همۀ ما در آن زمان فقیر بودیم. گفتم پیشنهاد جدیدی دارم برای فیلم مستند، دادگاهی که از دادگاه قبلی پرمشقت‌تر است، چیزی که ارزش نگهداری در آرشیو دارد چون متهم این بار نه شخص که اجرای یک نمایش است، این که درام بود یا کمدی را نمی‌شد به درستی تعیین کرد، هر اسمی که دلش می‌خواست می‌توانست بر آن بگذارد، تئاتر بود، یک نمایش بدون کلام، تقریبن هیچ کلمه‌‌ای در آن بکار نمی‌رفت، با حرکاتِ بدن صحبت می‌شد، در واقع در نمایش کارگردان وجود داشت اما بازیگران بودند که او، رهبر ارکستر، نورپرداز و صحنه‌آرا را نمایش می­دادند، نمی‌شد که همۀ این آدم‌ها را به دادگاه کشاند، در آن حتا یک کلمه هم نبود که دولت را مورد پرسش قرار دهد، بلکه می­شود گفت که متهم، شیوۀ اجرای نمایش بود، که براندازانه تلقی شده بود، اما حتا موارد اتهام هم مبهم بودند، چطور می­شد شیوه­ای را به محاکمه کشید؟ به او گفتم بیا و از دادگاهی علیه تخیلات فیلم­برداری کن، دادگاهی علیه تخیلات ناب. آمد و قرائت موارد اتهام بوسیلۀ دادستان را فیلم­برداری کرد، مواردی چنان مهمل که حتا خود دادستان هم فهمید و پس از لحظه­ای به تردید افتاد، لازم نبود دادگاه برای مشورت تشکیل جلسه بدهد، رئیس دادگاه اعلام کرد که شکایت فاقد وجاهت قانونی است و اجرای نمایش آزاد است. چندین ماه، شاید هم یک سال، نیاز به جستجوی او نداشتم. تا این که روزی دوباره مجبور شدم به خانه­اش تلفن کنم. اما این بار موضوع اجرای تئاتر نبود بلکه موضوع واقعیت بود، زندگی یک انسان، این طور گفتم، چون مجازات مورد تصور مثل زنده به گور کردن او بود. من موضوع را برایش شرح دادم و او با علاقه گوش کرد. گفت، حیف، مشتاق بودم بیایم، اما متأسفانه کار فیلم مستندش را موقتن متوقف کرده بود، فیلم خامِ انستیتوی فیلم تمام شده بود، او از یک ماه پیش به مراجع ذیصلاح مراجعه و درخواست فیلم کرده بود اما مراجع تا به حال ابتیاع نکرده بودند، احتمالن من بیش از او خبر داشتم که در کشورمان چرخ­های دیوان­سالاری چگونه می­گشت، فیلم­های خام احتمالن تابستان می­رسیدند. یک انگیزۀ آنی بود، به نظرم نرسید به حرفم فکر کنم، گفتم: استاد، بدون فیلم بیائید.
مکثی کرد. سیگارتی روشن کرد، مثل کسی که از بی­اعتمادی بترسد به تردید افتاد. و در همین حال ادامه داد، دادگاه­های بعدی­ام را هم فیلم­برداری کرد، با دوربین خالی، و هر بار دادگاه با حسن نیت و مجازاتی سبک ختم می­شد. همۀ آن مستند کوتاه، که حتا نیم ساعت هم نمی­شد، که واقعن هم فیلم­برداری کرده بود، همان که حالا در آرشیو یک دولت متوفا داشت خاک می­خورد، همان بود بعلاوۀ حداقل دو ساعت فیلم، منظورم صحنه­هائی­ که با دوربین بدون فیلم گرفته شده بود، که از همه گیراترند و فقط توی بایگانی حافظۀ خودم جا دارند اما ناگهان مثل این بود که دیدم آنها روی پردۀ این شب روشن مه ماه، پرتوافشانی می­کنند. ساکت شد و گذاشت بفهمم که حرف دیگری ندارد، گیلاسش را به سلامتی چیزی که فقط خودش می­دانست بالا برد و بعد گفت: حالا می­فهمید چرا در شرح حالم ننوشتم سناریونویس، اما هیچ اهمیتی ندارد، قسمت بامزۀ داستان فورمولی است که من استفاده کردم برای این که او را متقاعد کنم بیاید و با دوربین خالی فیلمبرداری کند: استاد اینجا صحبت واقعیت است، نه فیلم. فکر کن چه قدر احمقانه­ است که بگوئی: اینجا صحبت واقعیت است نه فیلم. حالا که او دیگر در بین ما نیست و این فستیوال نگاهی همه جانبه به کارنامه­اش انداخته، که البته فاقد مهم­ترین فیلم است، همان که روی فیلم ثبت نشد، دستخوش دلتنگی­ای می­شوم که نمی­دانم نوستالژی است یا عذاب وجدان: دلم می­خواست می­شد همین شب ظاهرش کنم، فقط برای یک لحظه، که بتوانیم با هم به آن جمله بخندیم.
بلند شده بود. دست­هایش را در حالتی که به نظر بی­معنی می­آمد به هم وصل کرد، مثل این که شب را بغل کرده بود. به آن جمله، ادامه داد، ولی نه فقط به آن، خیلی چیزهای دیگر هستند که فقط من و تو می­توانستیم به آن­ها بخندیم، حالا که دیگر امکانش نیست، اما می­ترسم از صبر و خستگی شما سوءاستفاده کرده باشم، فردا در نمایش اول همدیگر را می­بینیم، فیلمی است از روی یک بست سلر، شب بخیر.

این داستان پیش از این در مجلۀ الکترونیکی «عقربه» منتشر شده است!

جایزۀ ادبی آلما یا همان جایزۀ یادبود افسانه­پرداز افسانه­ای سوئد آسترید لیندگرن پس از درگذشت این نویسنده در سال 2003 بنیاد گذاشته شد. جایزۀ یادبود آسترید لیندگرن پس از نوبل ادبی بزرگ­ترین جایزۀ ادبی سوئد است و گاه «نوبل ادبیات کودکان و نوجوانان» خوانده می­شود. ارزش پولی این جایزه پنج میلیون کرون سوئد، حدودن نیمِ ارزش پولی جایزۀ نوبل است.
جایزۀ آلما علاوه بر نویسندگان و تصویرگران کتاب کودکان می­تواند به مؤسسات و سازمان­هائی که در راه ادبیات کودکان و نوجوانان فعالیت می­کنند نیز تعلق می­گیرد. برندگان پیشین جایزۀ ده سالۀ ادبی آلما، جایزۀ یادبود آسترید لیندگرن به قرار زیرند:

2003 موریس سنداک (آمریکا) و کریستین نوستیلینگر (اتریش) 2004 لیگیا بویونگا (برزیل)

2005 فیلیپ پولمن (بریتانیا) و ریوجی آراج (ژاپن)

2006 کاترین پاترسون (آمریکا)

2007 بانکو دل لیبرو (ونزوئلا) (بانک آزادی؟)

2008 سونیا هارلنت (استرالیا)

2009 مؤسسه تامر (فلسطین)

2010 کیتی کرودر (بلژیک)

2011 شان تان (استرالیا)

این جایزه در سال جاری (2012) به نویسندۀ 69 سالۀ هلندی گوس کویِر تعلق گرفت.
دلیل هیئت ژوری جایزۀ یادبود آسترید لیندگرن موسوم به جایزۀ آلما برای اعطاء جایزۀ امسال آسترید به نویسندۀ هلندی گوس کویِر به شکل زیر فورموله شده است:

گوس کویر Guus Kuijer با نگرشی خالی از داوری و با تیزبینی روشنفکرانه معضلات جامعۀ مدرن و پرسش­های اساسی زندگی را شکل می­دهد. در کتاب­هایش احترام به کودکان همان قدر بدیهی است که فاصله­گیری از تعصب و ستم. کویر رئالیسم تیز و عمیق را با صمیمیت و شوخی­های رندانه و تخیلات رؤیاگونه در هم می­آمیزد. در شیوۀ ساده، روشن و دقیق او از فلسفۀ ژرف­نگر تا شعر پَروزن جای می­گیرد.

گوس کویِر:

نویسندۀ هلندی گوس کویِر اولین کتاب خود را در سال 1975 منتشر کرد. شمار کتاب­هائی که او برای کودکان و نوجوانان و نیز بزرگسالان نوشته تا به حال به چهل جلد می­رسد. مخاطب بیشتر  کتاب­های او گروه سنی بین کودکی و نوجوانی (تین­ایجری) هستند. آثار اساسی این نویسنده آن چنان که در اطلاعیۀ مطبوعاتی ژوری جایزۀ یادبود آسترید آمده به قرار زیرند:

«کتابی دربارۀ همه» چیز با عنوان اصلی Het boek van alle dingen، سال انتشار 2004، عنوان سوئدی این کتاب Boken om allting است. پنج جلد کتاب که قهرمان داستان آنها دختری بنام پولکه Polleke است که اولین آنها «برای همیشه ما دو نفر، آمین» با عنوان اصلی Voor altijd samen, amen و با عنوان سوئدی För alltid vi två- så det så  منتشره در سال 1999. چند فیلم و نمایش از کارهای گوس کویِر تهیه شده است که  Scratches in the table (1998) و Polleke (2003) از آن جمله­اند. مجمموعن 9 کتاب این نویسنده به سوئدی منتشر شده است. نویسنده بهترین کار خود را «کتابی دربارۀ همه چیز» می­داند که ماجرای پسری است با پدری مذهبی و سختگیر.

گوس کویِر پیش از جایزۀ ادبی آلما چند جایزۀ دیگر هم دریافت کرده است که دو بار جایزۀ ادبیات نوجوانان داچ Deutsche jugendliteraturpreis، چهار بار بزرگ­ترین جایزۀ ادبیات کودکان هلند Gouden Griffel و جایزۀ دولت هلند برای ادبیات کودکان از آن میانند.

آثاری که گوس کویِر برای کودکان و نوجوانان نوشته است به بیش از ده زبان از جمله سوئدی، ژاپنی، آلمانی، ایتالیائی و انگلیسی ترجمه شده­اند. این جایزه در تاریخ 28 ماه مه طی مراسمی در خانۀ کنسرت شهر استکهلم به برنده اهدا خواهد شد.

از شنیدن این خبر شدیدن متأثر شدم ولی حالا وقت دندان­پزشکی دارم!

پاسخی است که برندۀ امسال جایزۀ یادبود آسترید لیندگرن به لاری لمپرت Larry Lempert سخنگوی ژوری جایزه پس از تماس تلفنی داد.  ظاهرن این نویسندۀ 69 ساله روی مخالف «جنده­های مطبوعاتی» است، یعنی که از مصاحبه و از رسانه­ها گریزان است و ترجیح می­دهد در سکوت و بدور از هیاهو به کار بپردازد.

آشنائیم با نام سارا استریدسبری برمی‌گردد به اواخر سال ۲۰۰۹، زمانی که خبرهای فرهنگی-ادبی سوئد را فعالانه دنبال می‌کردم. خبر کوتاهی بود که بخش فرهنگ یکی ار روزنامه‌های معتبر جنوب سوئد، «دانشکدۀ رؤیا»، رمان او را به عنوان بهترین رمان سوئدی دهه معرفی کرده بود؛ انتخابی که توسط نویسنده‌ها، منتقدین ادبی و کارشناسانی از این دست صورت گرفته بود. خلاف شیوۀ معمولم برای خواندن این کتاب پیگیری چندانی به خرج ندادم. تا این که مدتی پیش نام این نویسنده را بر پیشانی کتاب جدیدی دیدم که تزئین جعبه‌آینۀ یک کتابفروشی بود. کتاب «سرزمین مدِآ و نمایشنامه‌های دیگر» Medealand och andra pjäser بود. همانطور که از نامش پیداست مجموعه‌ای است از سه نمایشنامه. این کتاب مرا با عادت دیرینۀ مطالعۀ ادبیات نمایشی آشتی داد. واقعیت این است که زمانی به خواندن نمایشنامه‌های ایرانی آثار نویسنده‌هائی چون بیضائی، رادی و گوهر مراد عادت کرده بودم و از این کار بسیار لذت می‌بردم تا چندین سال پیش، گمان کنم ده دوازده سال پیش بود که فیلم‌نامه‌ای از محسن مخمل‌باف خواندم بنام «نوبت عاشقی» که متنی بود که با لگد رفت توی ذوق مطالعات دراماتیکِ ما. و این قهر به قوت خود باقی ماند تا کتاب سرزمین مدِآ و… یکی از نمایش‌های این مجموعه را به فارسی برگردانده‌ام که گمان کنم انتشار بخشی از این کار، شناختی بیشتر از سبک و سیاق نویسنده بدست دهد. سه بخش آغازین، صحنۀ دوازدهم و سه صحنۀ پایانی نمایشنامه به این منظور برای انتشار انتخاب شده اند. دوستان اهل تئاتر که متن کامل این نمایش را خواستار باشند می‌توانند با من مکاتبه کنند به آدرس ایمیلی که در این بلاگ می‌یابید. لازم به توضیح است که با مطالعۀ «سرزمین مدِآ و…» علاقمند به مطالعۀ سایر آثار نویسنده شدم و پس از آن بود که رمان «دانشکدۀ رؤیا» را خواندم. موضوع این رمان زندگیِ والری سولاناز است، یعنی همان موضوع نمایشنامه‌ای که صحنه‌هائی از آن را می‌خوانید. تصورم بر این است که با موفقیت رمان «دانشکدۀ رؤیا» معتبرترین تالار تئاتر سوئد «دراماتِن» سفارش نمایشی از این رمان به نویسنده داده است.

دربارۀ نویسنده

Stridsberg-Sara

سارا بریتا استریدسبری نویسندۀ جوان سوئدی متولد سال ۱۹۷۲ در استکهلم است. نخستین رمانِ این نویسنده با نام Happy Sally در سال ۲۰۰۴ منتشر شد که پس از موفقیت فیلمی هم از آن ساخته شد. یک خط آشکار فمنیستی در آثار این نویسنده دیده می‌شود. به نظر می‌آید زندگی و آثار والری جین سولاناز، نویسنده و فمنیست آمریکائی نقشی عمیق بر نویسندگی او دارد. همان گونه که گفته شد زندگی سولاناز منبع رمان «دانشکدۀ رؤیا» و نمایشنامۀ «والری سولاناز رئیس جمهوری آمریکا خواهد شد» سارا استریدسبری است. استریدسبری علاوه بر والری سولاناز تحت تأثیر نویسندگانی چون مارگارت دوراس، الفریده یلینک و سارا کاین دراماتیسن جوان‌مرگ بریتانیائی است. سارا استریدسبری به عنوان مترجم، مانیفست معروف والری سولاناز که «مانیفست انجمن مثله کردن مردها» SCUM manifest نام دارد را به سوئدی برگردانده است. برگردان «بمبارانِ» سارا کاین به سوئدی هم کار همین مترجم-نویسنده است. سارا استریدسبری تا به حال چندین جایزه و بورس مهم فرهنگی-ادبی سوئد را از آن خود کرده که به اعتقاد من مهم‌ترین‌شان، تا بحال، جایزۀ ادبی شورای کشورهای شمالی بوده. استریدسبری این جایزه را به خاطر رمان «دانشکدۀ رؤیا» Drömfakulteten دریافت کرده است. جایزۀ ادبی مجلۀ وی Vi و بورس ادبی گوستاو فرودینگ از دیگر جوایزی است که به این نویسنده داده شده است. نمایش «والری سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد» که صحنه‌هائی از آن را در دنبالۀ این ماجرا خواهید خواند یکی از دو نمایشنامۀ اوست که تا به حال در دراماتن، مهم‌ترین انستیتوی دراماتیک سوئد اجرا شده است (سال ۲۰۰۶). نمایش دیگر این نویسنده که در دراماتن بر صحنه رفته «سرزمین مدِآ» نام دارد. «دانشکدۀ رؤیا» رمانی است با سبک و سیاق ادبیات نمایشی دربارۀ زندگی «والری سولاناز» و «والری سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد» تلخیصی است از این رمان در فرم نمایشنامه. به نظر می‌آید گنده فمنیستی بنام والری سولاناز بت ذهنی و مرشد «سارا استریدسبری» باشد. «دانشکدۀ رؤیا» زندگی این فمنیست را در بر می‌گیرد که رمانی است چند لایه در فرمی هیجان‌انگیز. متن نمایشنامۀ «والری سولاناز…» که از روی این اثر خلاصه و برای صحنه تنظیم شده نیز همان لذت خواندن متن را به خواننده هدیه می‌کند. یکی از منتقدان ادبی «دانشکدۀ رؤیا» را به یک نامۀ عاشقانۀ سوزناک تشبیه کرده، که به رغم همۀ هیجانات موجود، در محتوا و در هستۀ خود نگاهی سرد و کاونده دارد. نویسنده در فصل به فصل این کتاب با بی‌قراری خاصی لحظات و صحنه‌های زندگی «والری سولاناز» را ثبت می‌کند. هر چند نویسنده این توضیح را در مقدمه ضروری دانسته که: «دانشکدۀ رؤیا بیوگرافی نیست، بلکه تخیلات ادبی است بر اساس زندگی و آثار والری سولاناز نویسندۀ درگذشتۀ آمریکائی. از زندگی والری سولاناز اسناد کمی در دست است و این رمان هم دربرگیرندۀ چنین اسنادی نیست. به همین سبب افرادی که در رمان می‌آیند باید شخصیت‌های غیرواقعی به حساب آیند، حتا خود والری سولاناز.»

راوی: این چه جور مواد خامی است؟
والری: برف و یأس سیاه.
راوی: کجا؟
والری: هتل گٌه. آخرین موقعیت جنده‌های در حال مرگ و معتادها. آخرین حقارت‌ غول‌آسا.
راوی: چه کسی مأیوس است؟
والری: من، والری. من همیشه ماتیک صورتی می‌زدم.
راوی: صورتی؟
والری: پلنگ صورتی، رزا لوکزامبورگ. رزهای محبوبش صورتی رنگ بودند. یکی با دوچرخه می‌رود و یک باغ گل رز آتش می‌زند.
راوی: و بعد؟
والری: در کویر مرده‌ها ریخته‌اند و نمی‌دانم چه کسی قرار است آنها را دفن کند.
راوی: شاید رئیس جمهور؟
والری: جائی که رئیس جمهور باشد به ندرت مرگ یافت می‌شود. در کاخ سفید همۀ فعالیت‌ها متوقف شده‌اند.
راوی: حالا می‌خواهی کجا بروی؟ والری: هیچ جا، فکر کنم فقط می‌خواهم بخوابم. راوی: به چه فکر می‌کنی؟
والری: به دختر زیرزمینی. دروتی. کوسموگیرل. پسر ابریشمی.
راوی: و دیگه؟
والری: مواد خام هرزه‌گی. مواد خام کلاهبرداری. دیگه این که در برابر این همه جاودانگی سرگیجه گرفتم.

دیالوگ آغاز رمان «دانشکدۀ رؤیا» بود. حدود ۴۰ سال از انتشار مانیفست معروف والری سولاناز SCUM Manifest می‌گذرد. متأسفانه ترجمه‌ای فارسی از این متن در دست نیست یا من نیافتم. مانیفست انجمن مثله کردن مردها، متنی است عصبی و پرخاشگر که در آن مردها ضعیف و غیرضروری به شمار می‌آیند و نویسندۀ متن در رؤیای جهانی خالی از مردهاست.

والری جین سولاناز رئیس جمهور آمریکا خواهد شد
سارا استریدسبری

فارسی: طاهر جام برسنگ

آدم‌ها:

والری سولاناز

کوسموگیرل

دروتی سولاناز

سیستر وایت

ددیز گیرل

اندی وارهل

دکتر روث کوپر

موریس گرودیاس

پروفسور رابرت بروش

بیلی نیم

پل موریسی

دادگاه جنائی ماناهاتان

متصدی بار

روانشناسان قضائی

ماوراء بنفش (صدا) 

صحنۀ ۱

والری سولاناز در بستر مرگ در هتل بریستول؛ هتلی برای افراد بی‌سرپناه و بیماران ایدزی در تندرلوئینِ سان‌فرانسیسکو خوابیده است. آوریل ۱۹۸۸ است و والری در حال مرگ از ذات‌الریه است. نمایش محدودۀ زمانی ۹ آوریل، روز تولد، و ۲۵ آوریل روز مرگ او را در بر می‌گیرد. والری در تب احتضار کسانی را که از دست داده صدا می‌زند، آن‌ها در اتاق مثل سایه‌هائی در رؤیا به طرفش می‌آیند.
روی سن یک تخت سادۀ فلزی است با یک آینه و دور و اطراف پر است از یادداشت‌ و کتاب، پیراهن و پالتو در طیف‌های مختلف رنگهای صورتی و بژ. از دریای آرام صدای موج و جیغِ پرنده‌های دریائی به داخل اتاق می‌پاشد. بالای سن قرنیزی است که بر آن قاضی، ژورنالیست‌ها، روانشناس‌ها و پروفسورها ظاهر می‌شوند. دو پنجره هم در سن قرار دارد که آخر نمایش باز می‌شوند تا نور روز چون نورافکنِ تخت کالبدشکافی از آن‌ها به داخل اتاق و بر تخت بتابد. به جز این‌ها: در زمینه صدای یک نواختِ موزیک فیلم پورنو، تابلوهای نئونی و دختران تن‌فروش.

سیستر وایت با بغلی گل زنبق سفید وارد اتاق می‌شود. کمی آن طرف‌تر ددیز گیرل با صورتجلسه‌ای ایستاده و به آن نگاه می‌کند.

سیستر وایت: تولدت مبارک، والری.

والری: (با صدائی گرفته می‌خواند): هپی بیرث‌دی تو یو. هپی برث‌دی تو یو. هپی برث‌دی می‌سیز… می‌سیز کی؟ تولدِ کیه؟

سیستر وایت: تولد خودته والری. ۹ آوریله. یک روز آفتابی.

والری: آها. (سکوت.) چند ساله می‌شم؟

سیستر وایت: کی متولد شدی؟

والری: ۱۹۳۶ در ونتور. (سکوت.) هوا آفتاب‌-‌بارونی بود که متولد شدم.

سیستر وایت سن والری را حساب می‌کند.

سیستر وایت: امروز ۵۲ ساله می‌شی.

سیستر وایت خارج می‌شود.

والری: وای ۵۲. کی امروز ۵۲ ساله می‌شه؟ (سرفۀ شدید.) چه سالیه امسال؟ رئیس جمهور آمریکا کیه؟

ددیز گیرل: (با صدای بلند شروع به خواندنِ پروتکل پزشک قانونی می‌کند): والری سولاناز، درگذشت احتمالن در حدود ۲۵ آوریل ۱۹۸۸، در هتل بریستول در تندرلوئین، سان فرانسیسکو، احتمالن به علت ذات‌الریه، ورم ریه.

والری: متشکرم، کافیه. من هنوز نمرده‌ام.

سیستر وایت با گل‌های سفید بیشتری وارد می‌شود.

والری: گل‌های تشییع جنازه هستند؟

سیستر وایت (گل‌ها را می‌بوید): درست نمی‌دونم. چقد خوش بو هستن. آرام‌‌بخشن. اگه دوست داری فکر می‌کنم برای تشییع جنازه هم خوب باشن.

سیستر وایت دوباره خارج می‌شود.

والری: من مراسم مذهبی نمی‌خوام. می‌خوام همین طور که هستم دفن بشم. نمی‌خوام بدنمو بسوزونن. نمی‌خوام وقتی مردم هیچ مردی به تنم دس بزنه. می‌خوام با این پالتوی نقره‌ایم خاک بشم. نمی‌خوام بعد از مرگ کسی یادداشتامو بخونه.

سکوت.

والری: دروتی؟ دروتی، این‌جائی؟ (مکث کوتاه.) کسی اینجاس؟

تلفن زنگ می‌زند. زنگ‌های سیاه و پرطنین.

ددیز گیرل: کالبدشکافی انجام شد، پروسۀ گندیدگی پیش رفته، کرم‌ها هجوم آوردند. آخرین متعلقاتش برای مادرش دروتی سولاناز در ونتورِ نیوجرسی فرستاده شده. تشییع جنازۀ با هزینۀ کمِ استانداردِ آمریکائی.

تلفن همچنان زنگ می‌زند. سیستر وایت دوباره وارد می‌شود و شروع به مرتب کردن گل‌ها و کاغذها و ملافه‌های کثیف می‌کند. والری در تخت گوشی سیاه تلفن را می‌گیرد.

والری: الو!

ماوراء بنفش (صدا): والری سولاناز؟

والری: بله؟

ماوراء بنفش (صدا): در چه حالی؟

والری: ممنونم. با کی صحبت می‌کنم؟

ماوراء بنفش (صدا): صدای ماوراء بنفش.

والری: آها.

ماوراء بنفش (صدا): همه چی خوب پیش می‌ره؟

والری: اوضاع من همیشه آفتابیه. همیشه تو پالتو و پیراهنام تار خوشبختی دارم.

ددیز گیرل (با شتاب وارد می‌شود): تشییع جنازه در تندرلوئین با هزینۀ دولت. حاضرین در مراسم خاکسپاری به غیر از کشیش دو نفر پلیسی بودند که تتمۀ او را پیدا کرده بودند.

سیستر وایت (هیس کنان): هیس س. بهتره بری اینا را یه جای دیگه بخونی. اینجا شاید محل مناسبی برای این کار نباشه. (به والری.) درست می‌شه. وضع ریه‌هات چطوره امروز؟

والری: نمی‌دونم. ولی با این پای کج و کوله مشکل دارم. نمی‌خوام با این پای کج و کوله بمیرم. و فکر کنم دوباره تو خودم شاشیدم.

سیستر وایت: پس شانس آوردی که اینجام.

سیستر وایت پرده‌ها را از هم باز می‌کند که نور روز به اتاق بتابد.

والری: پرده‌ها را بکش سیستر وایت.

سیستر وایت: یه کم نور برات خوبه. صدای دریا را می‌شنوی؟

والری: صدای دریا را می‌شنوم و نمی‌خوام بشنوم.

ماوراء بنفش (صدا): اندی وارهُل مرده‌.

والری: آها.

ماوراء بنفش (صدا): نظرت راجع به اندی وارهل چیه؟

والری: نظری ندارم. هنرمند پاپ. کونی. نمی‌خوام دربارۀ او حرف بزنم. هیچ نظری ندارم.

ماوراء بنفش (صدا): او زیر عمل در بیمارستان نیویورک مرد. خانوادۀ وارهل خیال دارن از بیمارستان شکایت کنن.

والری: اینا را چرا به من می‌گین؟ من نمی‌خوام دربارۀ او حرف بزنم، نمی‌خوام از اون وقتا حرف بزنم.

ماوراء بنفش (صدا): دربارۀ خودت چی؟

والری (با خنده): اینجا آفتابی است. موج‌سواری. دریا…

ماوراء بنفش (صدا): نظرت دربارۀ جنبش زن‌های آمریکا چیه؟ زنای آمریکائی امروز کجا ایستادن؟

والری: گمان کنم تو گه.

ماوراء بنفش (صدا): خود تو کجا ایستادی؟

والری: گمان کنم تو گه.

سکوت.

صدای جیغ از خیابان. صدای ترافیک. صدا یکنواختِ موزیک فیلم پورنو.

ماوراء بنفش (صدا): دیگه چه خبر؟

والری: خبر زیادی نیست. کار. پول. آفتاب. یه نفر میاد دیدنم. باید گوشی را بزارم.

ماوراء بنفش (صدا، نفس نفس زنان): جنده‌ای؟ هنوز گدائی می‌کنی؟ هنوز می‌نویسی؟ هنوز از مردا متنفری؟ هیچ وقت به اندی فکر می‌کنی؟

والری: هنوز هم یه گوز رئیس جمهوره؟ هنوز رئیس جمهور تو گۀ خودش غلت می‌زنه؟

ماوراء بنفش (صدا): از چیزی پشیمونی؟

والری: از این که متولد شدم پشیمونم. متولد شدن یعنی ربوده شدن و بعد به برده‌گی فروخته شدن. نقل قول مستقیم از اندی وارهل. تنها حرف معقولی که زده.

والری دوباره در تخت دراز می‌کشد.

ماوراء بنفش (صدا): از این که به اندی وارهل شلیک کردی پشیمون نیستی؟

والری: از این که تیرم به هدف نخورد پشیمونم.

سیستر وایت نشسته و آرام هپی برث‌دی می‌خواند.

والری: بازم تولدمه؟

سیستر وایت: نه والری، امروز تولد تو نیس. پریروز تولدت بود.

والری: آها. من و دروتی هر سال روز تولدم بدون لوئیز می‌رفتیم دریا.

ناگهان دروتی در نور ظاهر می‌شود. ساحلی شنی در آتلانتیک است و دروتی یک کلاه شنا به سر دارد. والری را از درون نور صدا می‌کند. والری به طرفش می‌رود و کلاهی مشابه بر سر می‌گذارد.

دروتی: دختری نه ساله که زیباترین دختر آمریکاست.

والری: تو خوشگلی دروتی.

دروتی: به نظر لوئیز من خوشگلم. خیال دارم تا وقت مرگ خوشگل بمونم. نمی‌خوام تن به خراب شدن بدم، نمی‌خوام صورتم شبیۀ میدون جنگ باشه. تا وقتی برق می‌زنم لوئیز می‌مونه. برق زدن را فراموش نکن والری، هیچ وقت فراموش نکن.

والری: تو برق می‌زنی.

دروتی لباس‌هایش را در یک چمدان سفری می‌چیند. بیشتر پیراهن هستند.

دروتی: می‌دونم. برای خوشگلیم زحمت کشیدم. زیبائی مجانی بدست نمیاد، چشای خوشگل مجانی نیست. هدیۀ تولد چی می‌خوای؟

والری: ترا.

دروتی (آغوشش را باز می‌کند): هپی برث‌دی.

والری در چیدن لباس دروتی را کمک می‌کند. یک پیراهن سفید را به سمت نور می‌گیرد.

والری: پیراهن ساحل.

دروتی: اینو فراموش کرده بودم. عجیبه که می‌شه یه لباس محبوبو فراموش کرد. همیشه تو این لباس خودمو باشکوه می‌دیدم. مثل این که دور و برم همه چی سفید می‌شد. آسمان، نفسم، دندونام.

والری: و ای کاش هیچ وقت پیش لوئیز بر نمی‌گشتیم.

دروتی (مأیوس): لوئیز پدرته والری.

والری: می‌دونم. اما ازش خوشم نمیاد.

دروتی: من بدون اون هیچم.

والری: باشه.

دروتی: آمریکا بدون تو هیچه.

 

صحنۀ ۲

یک قاضی دادگاه جنائی مانهتان روی قرنیزِ بالای سن ایستاده است. صدا، زمزمه، فلاش دوربین. والری پائین، زیر پای قاضی است. او کاپشنی چرم و چکمه پوشیده است. دیواری رو در روی والری قرار دارد، نفوذناپذیر.

دادگاه جنائی مانهتان: دادگاه جنائی مانهتان والری جین سولاناز را برای رسیدگی مقدماتی احضار می‌کند. ایالت نیویورک علیۀ والری سولاناز.

والری زیر پای قاضی به حالت آماده باش قرار می‌گیرد.

والری: والری سولاناز. شلیک کردن به طرف دیگران کار هر روز نیست.

دادگاه جنائی مانهتان: شما متهم به اقدام به قتلِ اندی وارهل هستید. قتل احتمالی. شرح اتهام به این صورت است: متهم تحت پیگرد والری سولاناز شب بین ۲ و ۳ ژوئن ۱۹۶۸ بیرون محل کار شاکی خود اندی وارهل که کارگاه خوانده می‌شود و در میدان اتحاد شماره ۳۳ واقع است منتظر او ایستاده بوده است. به گفتۀ شاهد دیده شده است که والری چندین بار با کلمات «بسیار خوب، منتظر می‌مونم.» با آسانسور از ساختمان پائین آمده و به خیابان رفته است. این کار ده‌ها مرتبه تکرار شده است. او در خیابان اقدام به آتش زدن سطل‌های آشغال متعدد و تلفن کردن به «کارگاه» کرده است. وقتی که شاکی ساعت حدود ۲ شب به محل کار خود برگشته، متهم هم به کارگاه آمده و سه گلوله به طرف شاکی شلیک کرده که گلوله‌ها به سینه، شکم، کبد، طحال و سرخ‌نای او اصابت نموده‌اند. (والری کلمات را تکرار می‌کند: سرخ‌نای، ریه‌، طحال. بعد قاضی ادامه می‌دهد.) گفته می‌شود که شاکی به زانو نشسته و التماس کرده «نه، نه والری. این کار را نکن. خواهش می‌کنم والری.» متهم حتا به طرف همکار اندی وارهل، پل موریسی هم شلیک کرده است. پس از آن متهم به توصیۀ بیلی نیمِ شاهد محل را ترک کرده است. متهم بدون کلمه‌ای حرف آسانسور سوار شده و از آنجا رفته است. (سکوت.) چند ساعت بعد او خود را به ویلیام شمالیکس، یک افسر پلیس راهنمائی در خیابان پنجم معرفی کرده است. شاکی در حال حاضر در بیمارستان کلمبوس ماذر کابرینی زیر ماسک اکسیژن بستری است. روشن نیست که شاکی چه موقع و در چه شرایطی به هوش خواهد آمد. عنوان جرم هم هنوز روشن نیست که اقدام به قتل باشد یا قتل عمد.

والری: بدون دلیل این کار را نکرده‌ام. کلی دلیل داشتم.

دادگاه جنائی مانهتان: می‌دونید امروز چه روزیه؟

والری: باید بیشتر تمرین می‌کردم.

دادگاه جنائی مانهتان: می‌دونید کجا هستید؟

والری: رئیس جمهور را بکشید!

دادگاه جنائی مانهتان: وکیل دارید؟

والری: ناشرو ببوس.

دادگاه جنائی مانهتان: به وکیل نیاز دارید؟

والری: ببوسید. ببوسید. ببوسید.

دادگاه جنائی مانهتان: به وکیل نیاز دارید؟

والری: بکشید. بکشید. بکشید.

دادگاه جنائی مانهتان: خاطرتون هست چرا تیراندازی کردید؟

والری: برای این که زندگیمو زیادی کنترل می‌کرد.

دادگاه جنائی مانهتان: چرا تیراندازی کردید؟

والری: مانیفستمو بخونین، اونجا توضیح داده شده که من کی هستم.

دادگاه جنائی مانهتان: برای آخرین بار دربارۀ وکیل از شما پرسش می‌شود. شما به یک وکیل مدافع نیاز پیدا خواهید کرد. دولت هزینۀ آن را نمی‌پردازد. برای گرفتن وکیل استطاعت دارید؟

والری: نه. من می‌خوام خودم از خودم دفاع کنم. این کار به کف باکفایت خودم انجام می‌شه.

دادگاه جنائی مانهتان (دو لا می‌شود به طرف والری): می‌خواهم به شما تفهیم کنم که اندی وارهل بی‌هوش در بیمارستان کلمبوس ماذر کابرینی بستری است. عنوان جرم می‌تواند بزودی از اقدام به قتل تبدیل به قتل عمد شود و در این صورت دوشیزه سولاناز اوضاع شما خراب خواهد شد. در این صورت دست کم حکمی که به شما تعلق می‌گیرد حبس ابد است.

والری از اتاق خارج می‌شود.

قاضی در تاریکی فرو می‌رود.

والری بی‌هدف فریاد می‌زند: «دروتی، دروتی.»

صحنۀ ۳

 

والری به تخت فلزی بر می‌گردد. سیستر وایت کنار اوست و ملافه‌ها را مرتب می‌کند و وسایل روی پاتختی را. ددیزگیرل با فاصله ایستاده و آنها را تماشا می‌کند.

سیستر وایت: باید بخوابی فرزندم.

والری: من بچه نیستم. ۵۲ سالمه و زندگیمو تباه کردم. آمریکا زندگیمو تباه کرده. اما از اون بدتر، خودم. تمام گناها گردن خودمه.

سیستر وایت: اینجا دادگاه نیست. باید استراحت کنی.

والری: بعدش؟

سیستر وایت: وقتی بخوابی من همین جام.

والری: تلفن زدند. نمی‌دونم کی بود. دربارۀ اندی می‌گفت. دربارۀ مرگش. انگار دیروز بود.

سیستر وایت: اندی ماه فوریۀ پارسال مرد.

والری: آهان. پایان خوبی در کار نیست. مرگ، پایان همۀ قصه‌هاس.

سیستر وایت: حالا دیگه چرخ حرافی رو تعطیل می‌کنیم والری. حالا دیگه باید بگیم که شبه و شب مثل آغوش یک مادر یا مثل کسوف تاریکه.

والری: چرا من همیشه اینقد خسته‌م؟

سیستر وایت: تو مریضی والری.

والری: چه مرضی دارم؟

سیستر وایت: ریه‌هات عیب کردن. فکر کنم ذات‌الریه باشه.

والری: توی صورت‌جلسه بنویس که ریه‌هامه. توی صورت‌جلسه بنویس که من نویسنده‌م.

سیستر وایت: می‌نویسم والری.

والری: بنویس که در حال نوشتنِ یک کتابم.

سیستر وایت: می‌نویسم. می‌خوای به کسی تلفن کنم؟

والری: نه.

سیستر وایت: می‌خوای به دروتی تلفن کنم؟

والری: نه.

سیستر وایت: مطمئنی؟

والری: مطمئن باش که مطمئنم.

سیستر وایت خارج می‌شود و در را می‌بندد. نور ناپدید می‌شود. والری در تخت تنهاست. ددیز گیرل به طرف تخت می‌آید. او در حال خواندن پروتکل پزشک قانونی است.

ددیز گیرل: خویشاوندان: مادر، دروتی سولاناز ساکن ونتور، نیوجرسی، ویرجینیا. لباس‌ها و متعلقات دیگر، کتاب‌ها، دفترچه‌های یادداشت، کاغذ، عکس و غیره، برای او فرستاده می‌شود. ایالت کالیفرنیا صورت‌حساب هتل را متقبل می‌شود. ادامۀ تحقیقات در مورد پرونده متوقف می‌شود.

والری: ممنون، کافیه. من هنوز نمرده‌م.

سکوت.

ددیز گیرل (یک دستش را به طرف والری دراز می‌کند که والری آن را نمی‌گیرد.): من، عذر می‌خوام، خودمو معرفی نکردم. من در حال نوشتن تز هستم. موضوع تز من هست (کاغذی از جیب در می‌آورد) رخنه‌های مضحک در دولت‌های پسامدرنی اسکاندیناوی.

والری: مانیفست منو بخون. توضیح می‌ده که من کی هستم.

ددیز گیرل: من اونو زیر و رو کردم. عاشقشم. می‌خواستم با استفاده از فرصت اظهار عشق کنم. می‌خوام اینو بدونی. این که به نظر من متنی معرکه‌س. به نظرم باید در تاریخ زنان جائی داشته باشه. باید تو کتابخونۀ همۀ زنا باشه. طنز سرسام‌آور…

والری: می‌گم برات چرا به رخنه‌های مضحکت می‌رینم. شش دانگ حواسم جمعِ رخنه‌های دیگه‌س. رخنۀ شاش. رخنۀ اشک. رخنۀ ناحیۀ کوچک پشتی. رخنۀ اینجا (اشاره به دهانش می‌کند.) اما بدتر از همۀ اینا رخنۀ مغزه. پیش از این که بتونم مشغولِ افکارم بشم، افکار فرار کردن.

ددیز گیرل: من در نظر دارم دربارۀ همۀ این چیزا بنویسم. یک مجلۀ علمی است که مقاله‌ای درباره تو سفارش داده.

والری: من شدم مثل یه غربال فلک‌زده. اگه به سوراخ علاقمندی بیا جلو و از نزدیک پائین تنه‌مو ببین.

سکوت.

والری: می‌خوای؟

سکوت.

والری: می‌خوای؟

سکوت.

والری: قتل عام کوچولو و بانمکی از خون و بیماری و اسپرم و اشک.

ددیز گیرل برمی‌گردد.

ددیز گیرل: این کار پژوهشی را یک سال پیش گرفتم. جودیت، جودیت یوهانسون، پژوهشگرِ…

والری: سلام جودیت.

ددیز گیرل: برای موفقیت دست به هر کاری زدم. تنها چیزی که می‌خواستم جائی در دانشگاه بود. وقتی کار را به من دادند از خوشحالی گریه کردم. می‌گن تو هم تو دانشگاه پژوهش می‌کنی. درسته؟ راسته که تو هم پژوهشگری؟

والری: من حالا خسته‌م. می‌خوام بخوابم.

ددیز گیرل: کارتو از دست دادی؟

والری: از دس دادم؟… بیشتر این طور بود که دست‌نوشته‌مو نمی‌فهمیدم. همیشه حرفامو فراموش می‌کردم.

ددیز گیرل: من در فکر اعادۀ حیثیت از زندگی و کارات هستم.

والری می‌خندد.

والری: البته. بجنب تا دیر نشده.

اندی وارهل در حال مرگ با تخت بیمارستان به داخل اتاق هدایت می‌شود.

ددیز گیرل (به تماشاچیان): ۲۰ فوریه ۱۹۸۷ اندی وارهل با نام مستعار باب روبرتز خود را در بیمارستان نیویورک بستری کرد. می‌خواهد مثل باربارا بستری شود اما نمی‌تواند. بوی بیمارستان باز او را به فکر والری می‌انداز. خیال می‌کند که والری او را در پارک مرکزی، در میان برف‌ها دنبال می‌کند. در خیال خاکسپاری خود را می‌بیند، می‌بیند که در یک آرامگاه لوکس در پیترزبورگ در کنار ماما وارهلا دفن شده است. خیال می‌کند که مهمان‌ها مجله‌های مد در قبرش می‌ریزند و شیشه‌های عطر، بیشتر شیشه‌های استی لادر.

 

صحنۀ ۱۲

اندی وارهل و والری هر کدام بر روی سه‌پایه رو به روی همدیگر نشسته‌اند. یک دوربین بزرگ فیلم‌برداری در پشت سر اندی مکالمات آن‌ها را ضبط می‌کند. اندی بعضی وقت‌ها برای تنظیم کردن دوربین بلند می‌شود.

والری: هر چی بخوام می‌تونم تو فیلم بگم؟

اندی: هر چی می‌خوای بگو.

والری: هیچ دیالوگی که باید استفاده کنیم نیست؟

اندی: بداهه‌کاری می‌کنیم. تو به اندازۀ کافی استعداد داری که به دیالوگ نیاز نداشته باشی.

والری: تا حالا هیچ وقت تو فیلم نبودم.

اندی: من علاقه‌ای به بازیگری ندارم، علاقۀ من به مردمه.

والری: من از اونا خوشم نمیاد.

اندی: کیا؟

والری: مردم.

اندی: چرا؟

والری: چون اونا به محض این که فرصت پیدا کنن دهنمو می‌گان. (اندی می‌خندد.) موضوع فیلم چی هست؟

اندی: درسته که تو دانشگاه رفتی؟

والری: دانشگاه گه بود.

اندی: چی خوندی؟

والری: یادم نیست. درسا متغییر بودند.

اندی: کجا بزرگ شدی؟

والری: من همه جا بزرگ شدم.

اندی: مثلن کجا؟

والری: بلو-کولار آمریکا.

اندی دوربین را تنظیم می‌کند.

سکوت.

والری: از اینجا خوشم میاد.

اندی: خوشحالم که اینجائی.

والری: فکر نمی‌کردم از زنا خوشت بیاد.

اندی: من از تو خوشم میاد.

والری: با مردا می‌خوابی.

اندی: فکر کنم.

والری: من نمی‌دونم دستامو چکار کنم. باید توی دوربین نگاه کنم؟

اندی: خوبه که وقتی حرف می‌زنی توی دوربین نگاه کنی. نگاهی تیز داری، نگاهت به محیط مثل نگاه یه هنرمنده.

والری: همینم هست. با مردا می‌خوابی؟

اندی: اگه بخوام با کسی بخوابم با یه مرد می‌خوابم. از پدرت بگو.

والری: من پدر ندارم.

سکوت.

والری: هنوز اسم اون رومه، قابل درک نیست.

سکوت.

والری: هنوزم یک ابله هستم. قابل درک نیست.

سکوت.

والری: لوئیز سولاناز.

سکوت.

والری: دروتی عاشق او بود. وقتی او مرد دروتی یه دریا اشک ریخت. دروتی همیشه سلیقه‌ش داغون بود.

سکوت.

والری: سکس پناه‌گاه آدمای بی‌روحه.

اندی می‌خندد.

والری: دلپذیرترین زن‌های جامعه دیوانه‌های گیج و گول سکس هستند.

اندی: بیشتر تعریف کن والری. دوست دارم از بچگیات بگی. تو مثل یه هنرمند تعریف می‌کنی.

والری: گونه‌ای تاریکی بود، وقتی هفت سالم می‌شد آمد. نام تاریکی لوئیز سولاناز بود. همیشه کنار رودخانه پیک‌نیک بود. دروتی همیشه اونجا بود، لوئیز هم همین‌طور. و نور شدید بود و نمی‌دانستم چه کار کنم. خوابیدم و خواب دیدم. وقتی بیدار شدم لوئیز کنارم خوابیده بود. دروتی را ندیدم. من به پشت خوابیده بودم و لوئیز آنجا بود و نام من هنوز سولاناز بود. این تنها چیز غیرقابل درک بود. پیراهنم مثل برف سفید بود. قبلش هیچ وقت پیراهن سفید نداشتم. دست او توی پیراهن سفیدم بود. دستش بوی سوسیس می‌داد. بوی آب. و بیش از چیزی که بهش اجازه می‌دادم پیش نمی‌رفت. و به او اجازه دادم. و بعد. یک تیره‌گی. مثل همۀ تیره‌گی‌ها. وقتی که هفت ساله می‌شدم آمد. و همین طور نوری که از درختِ دست‌هایش ساطع بود…

اندی: ادامه بده.

والری مجذوب داستان خود است، اما سردر گم نیست، مثل هر داستان دیگری آن را تعریف می‌کند.

والری: توی ماشین داشتیم از جشن تولد برمی‌گشتیم خونه. دروتی هپی برث دی می‌خواند، بی‌وقفه می‌خواند. آواز صافی داشت مثل آبشار و از آینۀ عقب به من چشم دوخته بود. توی جاده همه جا لاشۀ حیوونای مرده بود. لوئیز با دست‌هایش روی ایوان منتظر بود. تو صندلی عقب ماشین حسابی گرم بود، صندلی داغ بود و آفتاب داشت می‌ترکاندش. دروتی می‌خواند و آسمان بیرون تکه پاره بود. نگاه بلوندش در آینۀ عقب…

اندی: از لوئیز بیشتر بگو.

والری: وقتی بیرون اون قد سیاه باشه آدم می‌تونه به ساده‌گی بمیره.

سکوت.

والری: چرا من باید این چیزا را برای تو تعریف کنم؟

اندی: من دوست دارم بشنوم. خودم هیچ خاطره‌ای ندارم. خاطرات مردمو دوست دارم. این خاطرات منو با بقیۀ مردم یکی می‌کنه. من را واقعی می‌کنی. فقط بگو، من گوش می‌دم. فقط ما اینجائیم.

والری: چیز خاصی نبود. لوئیز معمولن وقتی دروتی می‌رفت شهر منو تو ننو می‌کرد. لوئیز نیاز داشت که بیشتر تمرین کنه، بازوهایش می‌لرزیدند. پارچۀ ننو گلدار بود و من زمانی که کس کوچولومو مجانی بهش اجاره می‌دادم، رزها و ستاره‌ها را می‌شمردم. بعد غالبن او گریه می‌کرد و سعی می‌کرد تکه‌های آدامس را از موهایم پاک کند. نمی‌دانم چرا، اما هر بار آدامس به موهام می‌چسبید، فکر کنم از دهن اون می‌افتاد رو سرم. معمولن کلاف‌های چسبناکو می‌چیدیم و او غالبن بعدش سیگار پشت سیگار می‌کشید…

اندی: وقتی تعریف می‌کنی فقط دلم می‌خواد گریه کنم.

والری: در واقع چیزی نیست که به گریه کردن بیارزد. همۀ پدرها می‌خوان دخترای خودشونو بگان. بیشتر اونا این کارو می‌کنن. تعداد کمی به دلایل ناروشن از این کار اجتناب می‌کنند. آمریکا من را گائیده.  هیچ عیبی هم نداره و کاملن به درک. جهان تنها چیزی است که دلتنگ‌کننده باقی می‌ماند.

اندی: می‌دونم والری.

والری: بدون کلاگیس چه شکلی هستی؟

اندی: من هیچ وقت اونو از سرم ور نمی‌دارم.

والری: چرا رنگش طوسی-نقره‌ایه؟

اندی: برای این که پیری و مرگ را می‌خوام با هم جفت کنم.

والری: فکر می‌کنی چقد موفق شدی؟

اندی می‌خندد.

اندی: کم وبیش. (سکوت.) در این که سکس چندش‌آوره باهات موافقم. من همۀ نکات مانیفست که به سکس مربوط می‌شه را دوست دارم.

والری: همۀ مانیفست دربارۀ سکسه.

والری به طرف دوربین دست دراز می‌کند و اندی آن را رها می‌کند. والری از او فیلم‌برداری می‌کند.

اندی: و داستان کیرشکن و کس‌شکن.

والری: می‌دونم. سکس تعلیقه. فرصت این نیست که زمانو با سکس بی‌معنی هدر بدیم. ما باید هنر بیافرینم.

اندی: «اس سی یو ام همۀ نمایشو دیده، همۀ قسمتاشو، صحنۀ گائیدن، صحنۀ مکیدن، صحنۀ ساده -‌اس سی یو ام همه جا بوده، زیر هر اسکله و موج‌شکن، کیرشکن، کس‌شکن. برای رسیدن به آنتی‌سکس باید کلی انواع سکسو مرور کنی.»

والری: می‌بینم که تو اس سی یو امِ خودتو خوندی.

اندی (دستی به سرش می‌زند): دیگه جرئت نمی‌کنم بدون اون آفتابی بشم.

والری: درش بیار.

اندی: قیافه‌م وحشتناکه.

والری: عیب نداره. همۀ مردا وحشتناکن.

اندی می‌خندد.

اندی: بدون اون صورتم شبیه زخمه. شبیه یه عروسک بدجنس می‌شم.

اندی کلاه گیس از سر بر می‌دارد.

والری: چرا گریه می‌کنی؟

اندی: نمی‌دونم.

والری: عیب نداره که آدم ندونه. داری به چی فکر می‌کنی؟

اندی: به این که من هیچ خاطره‌ای ندارم. هیچ ندارم. سفیدِ سفید. کلاه‌گیس بر گمنامی شخصیتم تأکید می‌کنه.

والری: به نظر من بدون کلاه گیس بامزه‌ای.

سکوت.

والری دوربین را پس می‌دهد.

والری: من فیلمای دیگه‌تو دیدم.

اندی: از اونا خوشت میاد؟

والری: نه.

اندی و والری زیر نور نورافکن می‌خندند.

اندی: چرا ازشون خوشت نمیاد؟

والری: چون می‌مکن. چون از نظر هنری بده. چون فقط هنر گائیدنه و هنر فراره و هنر هیچ. اما هنر بد هم عیب نداره. جایزۀ شکار که بهش نمی‌بندن.

اندی و والری می‌خندند و مثل کرم روی صندلی خود می‌لولند.

 

صحنۀ ۲۵

آرامش در نوری تند. اندی و والری در صحنه روبروی هم ایستاده‌اند. دور لب‌های والری از ماتیک قرمز کثیف شده و او یک هفت‌تیر در دست راست خود دارد. روی تن اندی سوراخ گلوله مشخص شده است. در زمینۀ نیمه تاریک صحنه دروتی ای، کوسمو گیرل، سیستر وایت و ددیز گیرل ایستاده‌اند.

کوسمو گیرل: نه والری. این کارو نکن. والری. این طور نه والری. ما که اینو نمی‌خواستیم. اینطوری نه.

دروتی: اما اسب کوچولو. تو اینجا چه می‌کنی؟ می‌خوای چکار کنی حالا؟ (می‌خندد.) تو کاملن اشتباه اومدی، اینو حتا منم می‌فهمم.

سیستر وایت: فقط از اونجا برو. به سرعت بدو و پشت سرتو هم نگاه نکن. آسانسور دست راسته، درست پشت سرت، سوار شو برو تو خیابون و سریع از اونجا دور شو.

کوسمو گیرل: لعنتی والری. این یه پروژۀ دیوانه‌واره. می‌دونی که ایالت نیویورک برای قتل مجازات اعدام داره. یادت باشه که رئیس جمهور و فرماندارا با دیدن جان دادن زنا در صندلی الکتریکی شق می‌کنند. اسلحه را بنداز و از اینجا برو. زود.

والری قلب اندی را با اسحله نشانه می‌رود.

اندی کلاه گیس از سر بر می‌دارد و در دست نگه می‌دارد.

زانو می‌زند.

اندی: نه، نه، نه، والری. شلیک نکن. خواهش می‌کنم والری، این کارو نکن. هر کاری که بخوای می‌کنم. پول می‌خوای والری؟ قیافه‌ت محشره والری. رژ به لبات مالیدی والری؟ اگه از بابت اون پیس عصبانی هستی برات پیداش می‌کنم. اون محشره. معلومه که می‌خوایم اجراش کنیم. فقط این اواخر وقتم خیلی گرفته بود. فردا برگرد درباره‌ش تصمیم می‌گیریم. یا هم اگه بخوای می‌تونیم همین حالا تصمیم بگیریم. قرارداد می‌خوای؟ پول لازم داری؟ می‌تونم درست کنم، می‌تونم همین الان پول تهیه کنم. من تو پول لعنتی غوطه می‌خورم. درجا میارم برات. چقد لازم داری؟ (والری اسلحه را حرکتی می‌دهد.) شلیک نکن والری. کاری نکن که بعد پشیمون بشی. (اندی گریه می‌کند.) نه، نه، نه، والر ی، نکن این کارو. خانومِ وارهلا. مادرم. به مادرم فکر کن.

والری با اسلحه به اندی حمله می‌کند. او جاخالی می‌دهد و دستش را روی سرش می‌گذارد.

دروتی: اسب عزیز کوچولوم. تو می‌خواستی رئیس جمهور آمریکا بشی، این اسلحۀ وحشتناکو طرف این کونی کوچولوی بیچاره نگیر. حالا هنرمند یا هر چی که خودش می‌گه.

سیستر وایت: یادت باشه. تو یک دنیا برای برنده شدن داری فقط اگه این اسلحه را بندازی و از اینجا بری. تا چند سال دیگه جنبش زنان جاشو تو دانشگاه باز می‌کنه و کافه‌های زنان همه جا سبز می‌شن. نیم میلیون زن سفید پوش در خیابان‌های شیکاگو رژه خواهند رفت.

کوسمو گیرل: یادته والری؟ یک زن از روی غریزه می‌دونه که تنها کار اشتباه صدمه زدن به دیگرانه. یادته والری؟ و زندگی یعنی عشق.

والری یک گلوله به اندی شلیک می‌کند و او می‌افتد.

والری با دهان باز گریه می‌کند و باز شلیک می‌کند. بعد هم یک گلولۀ دیگر. بعد اسلحه را روی زمین می‌اندازد.

 

صحنۀ ۲۶

پل موریسی و بیلی نیم اندی وارهل را بلند می‌کنند و در تخت بیمارستان قرار می‌دهند. سیستر وایت با یک سطل و تی وارد صحنه می‌شود. خون را به آرامی پاک می‌کند.

دادگاه جنائی مانهتان: نام متهم؟

والری (شمرده، طوری که انگار چیزی به خاطر ندارد): والری… سولاناز… جین… سولاناز…

دادگاه جنائی مانهتان: شغل فعلی متهم؟

والری: جنده.

دادگاه جنائی مانهتان: شغل قبلی متهم؟

والری: جنده.

دادگاه جنائی مانهتان: تحصیلات؟

والری: هیچ.

دادگاه جنائی مانهتان: سن؟

والری: سی و دو. سی و دو سال در تبعید.

دادگاه جنائی مانهتان: مسکن؟

والری: ندارم.

دادگاه جنائی مانهتان: کشور متبوع؟

والری: آمریکا.

دادگاه جنائی مانهتان: اتهامش چیه؟

والری: که متولد شده. که هنوز نمرده. که بو می‌ده.

ددیز گیرل بر صندلی نشسته و گوش می‌دهد.

دادگاه جنائی مانهتان: و چه دفاعی دارد از خود بکند؟

والری: هیچی. (در حال افتادن.) ببخشید مرا.

دادگاه جنائی مانهتان: می‌خواهد چی بگوید؟

والری: می‌خواهد تاکید کند که مسئولیت همۀ کارهایش را به عهده می‌گیرد. او بزرگساله و از هر گونه مدل توضیحی روانشناسانه که از تأثیر گذشته حرکت می‌کند فاصله می‌گیرد. موضع او در این مورد از این قرار است: کسی نیست که بشه تقصیرات را به گردنش انداخت. خدا وجود نداره. ترجیح می‌ده که گناه همۀ کارهایش را به عهده بگیره و با اشتیاق می‌خواد که گفته‌هاش در صورتجلسه بیان.

ددیز گیرل: آقای رئیس من را ببخشید. می‌خواستم یه نکته اضافه کنم. اندی وارهل پیس والری سولانازو دزدیده بود. او بیماری دزدی داشت. او انگل دیگران بود و از راه حافظه و تجارب اونا امورش می‌گذشت. والری چندین بار از او خواسته بود تا پیس را پس بدهد. باید سرقت هنری را در برابر اقدام به قتل قرار بگیرد.

والری (بی‌نهایت خسته): پیس گهی بود، یه پیش‌نویس گه. همیشه واضح بود. روشنه که اندی علاقه‌ای به اون نداشت. من از تولید هنر بد عذر می‌خوام. به خاطر چیز دیگه‌ای عذرخواهی نمی‌کنم.

دادگاه جنائی مانهتان: و متهم در دفاع از خود چه می‌گوید؟

والری: می‌گوید که برای خوابیدن دلش لک زده.

دادگاه جنائی مانهتان: و در آینده؟

والری: مقدره که او دختری باشه بدون آینده.

ددیز گیرل (به تماشاچیان): در ماه آگوست ۱۹۶۹ والری سولاناز به اتهام اقدام به قتل اندی وارهل به سه سال حبس محکوم شد. مجازاتی که بسیار سبک ارزیابی شد و این مجازات سبک احتمالن به خاطر خودداری اندی وارهل از شهادت دادن در دادگاه بود. والری پیش از اجرای حکم یک سال را در بیمارستان روانی بسر برده بود. در پائیز ۱۹۷۱ والری سولاناز از زندان زنان ایالت نیویورک آزاد شد.

صحنۀ ۲۷

والری به طرف تخت می‌رود و دراز می‌کشد، تنش را به حالت جنینی جمع می‌کند. کاملن به پایان، به مرگ، نزدیک شده است، سرفه می‌کند و طوری با پنجه‌هایش سینه‌اش را می‌خراشد که انگار می‌خواهد دستی کسی را به زور از روی سینه‌اش بر دارد. کمی آن طرف‌تر سیستر وایت نشسته و بافندگی می‌کند. یک کلاف بزرگ و سفید کاموا کنارش روی زمین است.

والری (ضعیف): سازمانی به نام اس سی یو ام وجود ندارد. فقط خود من بودم. حتا خود من هم نبودم.

سیستر وایت: آدمِ رو به موت اغلب در ساعت‌های آخر بی‌هوش و حواس است. (مکث.) نه به این معنی که نمی‌تواند بشنود یا حرف بزند یا حضور شما را در اتاق احساس کند. آخرین چیزی که از او گرفته می‌شود شنوائی و احساس است. (مکث.) یک خویشاوند نزدیک یا دوست بهتر است در ساعت‌های آخر کسی که رو به موت است با او همراه باشد. اگر چنین چیزی میسر نباشد بهتر است یک پرستار مراقب فرد رو به موت باشد. (مکث.) کسی که رو به موت است را بهتر است تنها نگذاریم. دست فرد رو به موت را در دست‌تان بگیرید، با او صحبت کنید، او را نوازش کنید. او به زودی می‌رود. لب‌هایش را با دستمالی مرطوب، خیس کنید، توانائی بلعیدن زود از دست می‌رود، واکنش مکشی تا آخرین لحظه باقی می‌ماند. پیشانی او را هم مرطوب کنید، نوازشش کنید، با دست پوست او را نوازش کنید، بازوها و قفسۀ سینه‌اش را ماساژ بدهید، این کار هول و ولای مرگ را کم می‌کند. روی سینۀ کسی که رو به موت است لکه‌های قرمز و کبود دیده می‌شود. امری که کاملن طبیعی است، حرکت خون است که در بدن کند می‌شود، گردش خون به مرور ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. ضعیف شدن گردش خون باعث می‌شود تا پاها سرد شوند، فرد رو به احتضار را ماساژ بدهید، با او حرف بزنید، او هر چه که می‌گوئید را می‌شنود…

والری: من نویسنده‌م. اینو ثبت کن. بنویس که در حال نوشتن کتابی هستم.

سیستر وایت: اگر مسکن در دسترس نباشد -‌البته مسکن در جامعۀ مدرن به وفور یافت می‌شود- فرد رو به موت اغلب دردهای شدید می‌گیرد و انقباض عضلات. در آخرین لحظه‌ها حرارت بدن زیاد می‌شود، کسی که رو به احتضار است تب شدید می‌کند. قلبش دیگر نامنظم می‌زند، نبض در ساعدش ضعیف می‌شود. فاصلۀ بین نفس‌کشیدن‌ها دیگرآن قدر طولانی می‌شود که نفس کشیدن فرد رو به احتضار غیرمعقول به نظر می‌رسد. وقتی که فرد رو به موت صرفه می‌کند و برای نفس کشیدن تمام تلاش خود را بکار می‌گیرد، نگران نشوید. این امر کاملن طبیعی است. علت نهائی مرگ همیشه خفگی است. اگر فرد محتضر به خود شاشید نگران نشوید.

والری زیر لب می‌غرد.

والری: من می‌ترسم… نمی‌خوام بمیرم… نمی‌خوام تنهائی بمیرم…

سیستر وایت: فرد رو به احتضار در لحظات آخر عمر اغلب نگران است، سینۀ خود را چنگ می‌زند، فریاد می‌کشد، گریه می‌کند، برای نفس کشیدن تلاش می‌کند، با دست‌هایش در ملافه پال پال می‌کند. در چنین مواقعی می‌توانید خود را تسلی دهید که ادارک حسی و هوشیاری او شدیدن مخدوش است. در شخص رو به موت تنها ذره‌های نور جریان دارد و خرده‌های نور… ذره‌ها و خرده‌های نور. او هنوز می‌تواند صدای شما را بشنود، هنوز می‌تواند دستتان را حس کند. شاید درست لحظه‌ای پیش از مرگ بیدار شود. نگاهش می‌تواند کاملن روشن باشد و هوشیار. شاید چیزی بگوید، شاید دست‌تان را فشار بدهد. مهم است که در آن لحظه تنها نباشد. دست‌هایش را بگیرید، با او حرف بزنید، با کسی که عاشقش هستید حرف بزنید، او بزودی می‌رود… شخص رو به موت را نوازش کنید، او بزودی می‌رود… آخرین نفس‌های خود را بعد از مکث‌های متعدد و طولانی می‌کشد. این نفس‌ها هم می‌تواند بدون مسکن پردرد باشد. (مکث.) بعد، بعد از مرگ، مردمک‌هایش بزرگ می‌شوند و بی‌حرکت.

والری: کوسمو… صبر کن…

سیستر وایت: چشم‌هایش هنوز هم نیمه‌باز است، زنده، هنوز نرفته است. هنوز فرصت دارید که با او حرف بزنید، که پوستش را نوازش کنید. یادتان باشد که شخص رو به موت می‌داند که شما آنجائید هر چند که نمی‌تواند این را نشان دهد.

والری: کوسمو… نرو…

سیستر وایت: پیش می‌آید که درست یک لحظه پیش از مرگ، بیدار شود. شاید چیزی بگوید، شاید ترا نگاه کند. نگاهش اغلب کاملن روشن است، شاید دستت را فشار بدهد…

والری: ماما… نرو، ماما… نرو. خواهش می‌کنم. ماما. ماما. ماما.

سیستر وایت: این طوری فرزندم. (به تماشاچیان.) حتمن با خودتان چیزی بر دارید که در زمان انتظار سرگرمتان کند. چون معمولن وقت می‌گیرد. کتاب یا بافتنی با خودتان بر دارید.

سیستر وایت کمی دورتر می‌نشیند و مشغول بافتن می‌شود.

پنجره‌ها باز می‌شوند.

نور شدید آفتاب به صحنه می‌پاشد.

موج‌ها به هم می‌خورند. صدای کرکنندۀ اقیانوس آرام بر همۀ صداها مسلط می‌شود.

 ادبیات سوئد با همۀ عطر و بو و آب و رنگش در زمینه های رمان، داستان کوتاه، شعر و مخصوصن نقد ادبی کمتر به فارسی ترجمه شده و به تصور من هموطنانمان شناختی آن چنان از ادبیات این خطه ندارند. پیش از آمدن به سوئد یعنی قریب سی سال پیش از ادبیات اسکاندیناوی تنها با یکی دو تا نام آشنا بودم و اگر اشتباه نکنم در گذشته های پیش از انقلاب اسلامی اجرائی از نمایشنامۀ «مادموازل ژولیِ» استریندبری هم دیده بودم، اگر اشتباه نکنم… می خواهم این را بگویم که ادبیات این خطه نیاز به معرفی بیش از این ها دارد و غنای این ادبیات ارزش آن دارد تا اهل ادبیات و ترجمه بیشتر به آن بپردازند. به هر حال آسترید لیندگرن، آگوست استریندبری، اینگمار برگمن، سون دلبلانک، سون هدین، آرتور لیندکویست، ماریا وینه، سونیا اکه سون،ادیت سودرگران، استیگ داگرمن، یوران سونه وی، توماس ترانسترومر، یلمار سودربری، سلما لاگرلف، لارش فورشل… نام هائی هستند که امروز با شنیدن نام ادبیات به ذهنم متبادر می شوند. پس از انقلاب اسلامی و با سوئدنشین شدن جمعی جمیع از هموطنان، ادبیات این دیار از جانب گروهی نسبتن اندک از اهالی ادبیات مورد توجه قرار گرفت و تک و توک کارهائی از این یا آن نویسنده ترجمه شد، ترجمه هائی که عمومن خالی از ایراد نیست. سعید مقدم سالهاست که به ترجمۀ ادبیات سوئدی به فارسی و بالعکس مشغول است. رمان «دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری را من از این رهگذر شناخته ام. سعید برخی از کارهای «کارین بویه» نیز به فارسی برگردانده و اگر اشتباه نکنم این اواخر نیروی خود را بیشتر بر ترجمۀ فارسی به سوئدی گذاشته است. نامدار ناصر دیگر مترجم ایرانی است که چند معرفی جانانه از شاعران و نویسندگان سوئدی از گذر ترجمه برخی از آثار آنان به فارسی انجام داده است. شناخت اندکم از «ادیت سودرگران» را از نامدار دارم. دوست دیرینه ام فرخنده نیکو همراه با ناصر زراعتی ترجمه ای معرکه از«بسوی طبسِ» ویلی شیرکلوند کرده است.
تا آنجائی که به ناشران ایرانی در سوئد بر می گردد هر چند تک و توک ترجمه هائی از ادبیات سوئد به فارسی چاپ کرده اند اما به نظر نمی آید تلاشی جدی در راه شناختن ادبیات سوئد به ایرانیان کرده باشند.  به استثنای «خانۀ ادبیات و هنر یوتبوری»، که ناشر ترجمۀ فارسی سفرنامۀ ویلی شورکلوند است و از معدود انتشاراتی های خارج از کشور است که مدیریتی کارشناس و ادیب دارد.
دیگر نام هائی که کمابیش و دور و نزدیک به ترجمۀ ادبیات سوئدی به فارسی مشغول هستند اکبر گلرنگ، مرتضی ثقفیان، طاهر صدیق، محمود داوودی، خلیل پاک نیا، سهراب مازندرانی، سهراب رحیمی، جهانگیر سعیدی و یانه کارلسون را به خاطر دارم. سهراب رحیمی (نویسندۀ معرفی نامه پر لاگرکویست و در واقع نویسندۀ مهمان مطلب امروز هردمبیلستان) از کسانی است که سالهاست تلاش می کند برخی از چهره های مهم ادبیات سوئد را به ایرانیان بشناساند.
به هر حال ترجمۀ ادبیات عرصه ای است جذاب، تا حدی که می تواند تازه کاران را بفریبد. در این میان خاطره ای دارم که سالها پیش مثنوی ای هفت من کاغذ از تاریخ ادبیات سوئد که عیال یک ناشر نوشته بود بدستم رسید. مطلبی توریستی (چه عیال ناشر در آن زمان هنوز توریست تازه واردی بودند) و پر از غلط و غلوط که یک نمونه اش این بود که نام یکی از نویسندگان (سون دلبلانک) را دو نویسنده فرض کرده بودند و با دو هجی نام، یکی درستش یعنی سون دلبلانک Sven Delblanc و دیگری «اسون دلبلانش» ثبت کرده بود و طرفه این که کتاب های سون دلبلانک را هم به تساوی بین دو نفر تقسیم کرده بود.
همۀ این نکات و علاقۀ فردی وا می داردم تا در حد توان و امکانات (که عبارتند از آشنائی مختصر به ادبیات، وقت و همین وبلاگ) در معرفی ادبیات سرزمینی که سالهاست برایم نقش میهن بازی کرده بکوشم. در این میان از مترجم ها، نویسنده، شاعران و منتقدانی که در ادبیات سوئدی جذابیتی یافته اند و در تلاش برای معرفی این ادبیات از طریق ترجمۀ آثار نویسنده های این کشور هستند درخواست یاری دارم.
نویسنده ای که امروز به معرفی می نشینیم (در واقع سهراب رحیمی به معرفی می نشیند) پر لاگرکویست برندۀ ادبیات نوبل است. پر لاگرکویست از سال 1940 به عضویت آکادمی سوئد در آمد و در سال 1951 جایزۀ ادبیات نوبل گرفت. «کوتوله» یکی از رمان های اوست که تا به حال دو ترجمۀ فارسی از آن صورت گرفته است. تا آنجائی که مطلع هستم ترجمه ای که «جهانگیر سعیدی» از این رمان کرده است مستقیمن از زبان اصلی به فارسی برگشته است. معرفی سهراب رحیمی از«پر لاگرکویست» که معرفی مختصری است از این نویسنده را می خوانیم، معرفی مفصل تر این نویسنده را می گذاریم برای زمانی که نگاهی به رمان «کوتوله» برگردان «جهانگیر سعیدی» می اندازیم. همان گونه که ملاحظه می فرمائید رحیمی علاوه بر معرفی نامه ای کوتاه از پر لاگرکویست یک شعر و یک نوول هم به عنوان مستوره برگردانده که باشد تا مورد توجه قرار گیرد.

ط. ج

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

پر لاگرکویست؛ نویسنده و شاعر بزرگ سوئدی
فارسی: سهراب رحیمی

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

 پر لاگرکویست در سال ١٨٩١ میلادی و در شهر وکشو در جنوب سوئد به دنیا آمد، جایی که پدرش سوزن بان بود.در سنین جوانی از آداب و سنن مذهبی خانواده که از کشاورزان سنتی مذهبی بودند فاصله گرفت. به چاپ رسیدن اشعار و مقالات زیادی از او در نشریات سوسیالیستی در آن زمان گواه این مدعاست. پرلاگرکویست در سال ١٩٧٤ درگذشت. از نوشته های او می توان به مردم  ١٩١٢ ، دو قصه از زندگی ١٩١٣، مجموعه شعر غرض ١٩١٤، آهن و آدمها١٩١٥مجموعه شعر اندوه: اندوه موروثی ١٩١٦ ، آخرین انسان ١٩١٧، تئاتر ١٩١٨  ،هرج و مرج ١٩١٩ ، لبخند ابدی١٩٢٠، راه و رسم آدم خوشبخت ١٩٢١، نامریی١٩٢٣، قصه های شوم١٩٢٤، مهمان واقعیت ١٩٢٥ ، مجموعه شعر نغمه های دل١٩٢٦، زندگانی تسخیر شده١٩٢٧،او که توانست دوباره زندگی کند ١٩٢٨، روح مبارز١٩٣٠ ؛  دژخیم١٩٣٣، در آن زمان١٩٥٥؛ کوتوله١٩٤٤  و باراباس١٩٥٠  اشاره کرد.   از این نویسنده ، که در سال ١٩٥١ جایزه ی نوبل را نیز گرفته است ، مجموعه داستانی به نام داستانهای دردانگیزبا ترجمه ی غلامرضا سمیعی ترجمه شده است.رمان  باراباس را پرویز داریوش نخستین بار در سال ١٣٥٢ ترجمه کرد. همچنین رمان کوتوله با ترجمه ی حسین گلابیان توسط نشر چشمه در سال ١٣٨٦ منتشر شد.

ماجرا

یک کشتی آمد با بادبانی سیاه و خواست مرا به دور دست های دور ببرد . سوار شدم. سخت نگرفتم .گفتم از پس سفری چنین کوتاه بر خواهم آمد.  جوان بودم ؛ بی خیال و مشتاق دریا .آغاز ما از سمت ساحلی بود که عنقریب در پشت سر ما و کشتی ناپدید شد .  کشتی از باد پاکیزه و خنک مطمئن به پیش میرفت . همسفرانی سخت کوش و جدی را ملاقات کردم  .میان  ما اما گفتگویی در عرشه ردو بدل نشد. مدت زمانی مدید کشتی راندیم تمام طول راه در یک جهت  . روزا ن و شبانی بلند . در طول مسیرمان هیچ سرزمینی اما  نبود .  سالیان سال پیش رفتیم و باز دریا ودوباره, با  بادی مساعدهمراه ما  ؛ اما  هیچ ساحلی در دیدرس ما نبود  .سرانجام اندیشیدم چگونه چیزی چنین عجیب ممکن است ؟از یکی از همراهان پرسیدم  چطور امری چنین غریب ممکن است ؟! انگار جهان دیگری جز این هرگز نبوده است ؟جهان نابود و مغروق در اعماق ناپدید بود. حالا فقط ما باقی  مانده بودیم  وفکر میکردیم چقدر ماجراجویانه است این ..! زمانی دراز  کشتی راندیم و دریا برهوتی بر گرد ما بود . تنها  بادبان ها بودند و باد. مغاک خالی و همه چیزی در زیر ما عمقی تهی بود .  به ناگهان دریا غرشی مهیب کرد و نعر ه ای برآورد. در میان تاریکی اما  توفان تمامی نداشت .  ظلمت بی پایان تا منتها گسترده بود .سالیان سال  ابرهایی درتکاپو بودند وبادبان های سیاه در آمد شدی مدام. همه چیز  ویران؛ تاریک و تهی . ما روز و شب  د رجنگ و جدال بودیم؛ در خشم و اضطراب ؛ اندو ه و دلهره؛ مجروح و پاشیده از هم، بی اندک جراتی برای امید. سرانجام غرشی سوزان  و کرکننده از یک موج بلند و پر اقتدار برخاست. ما پرتاب شدیم سمت صخره ای که بالا کشیده بود خود را از میانه دریا . کشتی درهم شکست و و ما به دورآن شناور ماندیم با ویرانه های بادبان .ماتنها و بی کس،  زمین را محکم در آغوش خود گرفته بودیم. عاقبت  صبح دمید و ما به چشم خود دیدیم، ناجی مان صخره ای  سیا ه و ناهموار بوده است . آنجا فقط تک درختی شکسته از باد و خم بود. از گل و گیاه نشانی نبود .  ما خود را به آن زمین محکم وسفت چسباندیم و خوشبخت بودیم .صورت هامان را بر آن خاک تیره فشردیم و از فرط شادمانی گریستیم.   دیدیم آنگاه  زمین به آرامی و دوباره از اعماق لجه های تیره بر می خاست .

 اضطراب سهم من است

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

اضطراب، اضطراب سهم من است
زخم گلوگاه و
فریاد دلم در جهان

اینک هوای کف‌آلود
در دست‌های زبر شب لخته می‌شود
اینک، به ناتوانی سرمی‌کشند
جنگل‌ها و تپه‌ها
رو به روی تاق کوتاه آسمان
چه سخت است هر چیز،
فرو خفته و تیره؛ سیاه و بی‌جنبش

به جستجو در حول و حوش این جهان تاریک
لبه‌ی تیز و خشن صخره‌ها را، بر انگشنانم احساس می‌کنم،
می‌دوم و خون‌آلود می‌کنم دست‌هایم را
بر روی قنذیل های یخ‌بسته‌ی ابر

آه ! ناخن‌هایم می شکنند و فرومی‌ریزند
پاره پاره و مجروح می‌شوند دست‌های فرسوده‌ام
رو در روی کوهستان و جنگل تاریک
رو در روی آهن سیاه آسمان
و رو در روی  زمین سرد
اضطراب، اضطراب سهم من است
زخمی بر گلوگاهم و
فریاد دلم در این جهان.

با مطالعۀ مطلبی جنگ افروزانه و ضد بشری در سایت الف سناریوهای وحشتناک جنگ یکی دو شب چون بختک، کابوسم شد و خواب را حرامم کردند. اگر خیال دارید خواب و خوراک حرام تان حرام شود، دست کم برای چند شبانه روزی، شما هم این مطلب «دلایل فقهی ضرورت نابودی اسرائیل» را بخوانید. حوصله ندارید؟ همین یک پاراگراف شاید برای دست یابی به کابوس جنگ اتمی و بی خواب و خوراک شدن، دست کم برای چند شبانه روز، کافیست. عنایت بفرمائید:
«مردم اسرائیل باید از بین بروند
اسرائیل تنها کشور عمدتاً یهودی در جهان است بر پایه آخرین سرشماری، سازمان مرکزی آمار اسرائیل، این کشور در حدود هفت میلیون و ۵۰۰ هزار تن جمعیت داشته‌است که در حدود پنج میلیون و ۷۰۰ هزار نفر از ساختار جمعیتی آن را یهودیان تشکیل داده‌اند. و مابقی ساختار جمعیتی از مسلمان‌ها، مسیحیان، دروزها و سامریون تشکیل شده‌است. هم‌چنین بزرگ‌ترین بخش از اقلیت‌های قومی را شهروندان موسوم به عرب اسرائیلی تشکیل می‌دهند.»
طرح نابودی هفت میلیون و پلقی آدم و از آن بدتر بی شرمانه و گستاخ و وقیح دربارۀ کشتن انسان ها سخن گفتن، گویا تنها از زمامداران و کارشناسان حکومت اراذل و اوباش مسلمان بر می آید. سربازان جاکش امام زمان انگار سر آن دارند که ایده ها و آمال آقاشون آدولف خان را به کرسی بنشانند. اصلن این حرفا به من نیومده، بهتره بریم سر اصل مطلب.

در بن بست آخرالزمان
یاکی یاکوبوفسکی   Jackie Jakubowski

منبع: http://www.dn.se/kultur-noje/debatt-essa/jackie-jakubowski-i-apokalypsens-atervandsgrand

Foto: Vahid Salemi Irans president Mahmoud Ahmadinejad håller tal på frihetstorget i Teheran på årsdagen av revolutionen عکس: وحید سالمی

Foto: Vahid Salemi Irans president Mahmoud Ahmadinejad håller tal på frihetstorget i Teheran på årsdagen av revolutionen عکس: وحید سالمی

یوشکا فیشر وزیر پیشین امور خارجۀ آلمان به تازه‌گی نوشت: «حکومت ایران سال‌ها بر برنامۀ انرژی هسته‌ای و موشک‌های دور بُرد فعالیت کرده است. نتیجه روشن است؛ رهبران کشور تصمیم قاطع به تولید سلاح هسته‌ای گرفته‌اند.» (داگنز نوهیتر ۲ دسامبر ۲۰۱۱). همین نتیجه‌ را می‌توان از گزارش مفصل و تازه‌منتشرۀ آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متحد گرفت که با شرح جزئیاتی بیش از پیش بر تلاش ایران برای دست‌یابی به سلاح هسته‌ای تأکید دارد. «آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متحد نگرانی عمیق خود را از این موضوع اعلام می‌کند.» بیشتر ناظران بر این نظر توافق دارند که ایران در یک سال آینده خواهد توانست اولین بمب اتمی خود را تولید کند.
چند کشور در خاورمیانه، بیش از همه عربستان سعودی، و همچنین کشور نفت‌خیز امارات خود را مستقیمن در معرض تهدید سلاح اتمی ایران حس می‌کنند. اما هدف اصلی و بلافاصلۀ حملۀ اتمی ایران اسرائیل خواهد بود. محمود احمدی‌نژاد چندین بار واضح و آشکار اظهار داشته که «هدفِ ملیِ» جمهوری اسلامی خاتمه دادن به حیات اسرائیل است. اکتبر سال ۲۰۰۵ در یک کنفرانس در تهران با عنوان «جهان بدون صهیونیسم» بود که احمدی‌نژاد برای نخستین بار علنن از انهدام اسرائیل سخن گفت (نیویورک تایمز ۲۷ اکتبر ۲۰۰۵). او با استناد به رهبر انقلاب اسلامی، آیت‌الله خمینی گفت: «اسرائیل باید از نقشه محو شود.» می‌شود در یوتیوب رئیس جمهور ایران را دید و شنید که سخن از انهدام دولت یهودیان می‌گوید: «شمارش معکوس برای اسرائیل شروع شده است
رهبران دیگر ایران هم این در مورد نقشه‌های جنایت‌بارِ خود را پنهان نکرده‌ و این نقشه‌ها را به فعالیت‌های اتمی خود مرتبط کرده‌اند . علی اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور اسبق ایران پیش‌تر گفته بود: «جهان اسلام در موعد مناسب سلاح هسته‌ای در اختیار خواهد داشت و در آن زمان استراتژی جهان غرب به بن‌بست خواهد رسید، چون یک بمب اتمی برای انهدام اسرائیل کافی خواهد بود.» بنا بر اظهارات رفسنجانی که «محافظه‌کار» به شمار می‌آید: «حتا اگر اسرائیل با بمب‌های اتمی خود پاسخ بگوید، تنها به جهان اسلام صدمه می‌رساند، اما دولت یهودها یک بار برای همیشه از روی زمین محو می‌گردد. بررسی چنین امکانی نامعقول نیست.»
در سایت الف وابسته به علیرضا فرقانی، مشاور نزدیک خامنه‌ای در امور استراتژیک تأکید می‌شود که اسرائیل یک تومور سرطانی است که باید «جراحی شود». فرقانی می‌نویسد «ایران بايد در زمان كنوني كه غرب و امريكا در وضعيت انفعال قرار دارد اسرائيل را نابود نمايد.» این سند شامل تشریح جزئیات موشک‌های دور برد است که «توانایی رسیدن به محدوده غده سرطانی منطقه یعنی رژیم اشغالگر قدس و نابودی مطلق آن را دارند.» «دقیقن ۹ دقیقه طول می‌کشد تا اسرائیل نابود شود.» در این مطلب با خونسردی بر این نکته تأکید می‌شود که سه موشک بالستیک شهاب برای کشتن همۀ جمعیت تل‌آویو و حیفا که اکثریت یهودیان کشور در این منطقه زندگی می‌کنند کافی است.
در سایت «الف» که مطالبش در بسیاری از سایت‌های وابسته به حکومت نقل می‌شود، بحثی جامع می‌شود در این مورد که محو اسرائیل وظیفۀ مسلمانان و یک «جهاد دفاعی» است.
بنی موریس Benny Morris تاریخ‌شناس اسرائیلی طی مقاله‌ای در نیویورک تایمز سناریوی کابوس‌واری ترسیم می‌کند از آینده‌ای نه چندان دور که ایران صاحب بمب اتمی شده و رئیس جمهور کشور تصمیم به فشار دادن دگمه می‌گیرد. موریس در مقالۀ خود گزارشی در مورد تأثیر آخرالزمانی انفجار اتمی ایران در قلب اسرائیل می‌دهد. او با کمک آنتونی کردسمن Anthony Cordesman نویسندۀ کتاب «ایران، اسرائیل و جنگ هسته‌ای» Iran, Israel and Nuclear War از مرکز استراتژیک و مطالعات بین‌المللی که پایگاه در واشنگتن دارد می‌نویسد: یک حملۀ شدید با سلاح هسته‌ای علیۀ نواحی پرجمعیت خط ساحلی بین تل آویو و حیفا -‌حتا اگر در تیررسی چند بمب اتمی قرار گیرند‌- به معنی مرگ و مجروح شدن حدود یک میلیون نفر در سه هفتۀ اول است؛ در هفته‌های پس از آن، چنین حمله‌ای به مرگ دو میلیون نفر در اثر اشعه خواهد انجامید. همۀ زیرساخت‌های شهرهای بزرگ کشور همراه با زیرساخت مناطق فلسطینی ویران خواهند شد.
امانوئل اتولنگی Emanuele Ottolenghi نیز در کتاب درخور توجۀ خود «زیر ابر یک قارچ» Under a Mushroom Cloud بر این امر انگشت می‌گذارد که «درست در همان لحظه که نخستین بمب اتمی منفجر می‌شود، اسرائیل عملن منهدم خواهد شد.» آخرالزمان اما به ینجا ختم نمی‌گردد: اسرائیل که پس از آن چیزی برای از دست دادن ندارد شهرهای بزرگ ایران را توسط صدها منبع هسته‌ای که در زیردریائی‌ها آماده کرده است نابود خواهد کرد. یک ابر غول‌آسای رادیو اکتیو بیشتر قسمت‌های خلیج فارس، دولت‌های خلیج و عربستان سعودی را می‌پوشاند، با فلج کردن اقتصاد این کشورها تولید نفت متوقف می‌گردد و نتایج فاجعه‌بار جهانی ببار خواهد آورد.
پرسشی که بسیاری مطرح می‌کنند این است: احمدی‌نژاد و آیت‌الله‌های نزدیکش چه کار می‌کنند؟ اگر صحبت از یک تصمیم سیاسی-استراتژیک معقول بود رو در روئی با این بحران قریب‌الوقوع راحت‌تر بود. توازن وحشت بین کشورهای دارندۀ سلاح هسته‌ای یعنی آمریکا و شوروی بود که در واقع از وقوع جنگ در زمان جنگ سرد جلوگیری می‌کرد. متأسفانه واقعی‌ترین توضیح برای اقدامات احمدی‌نژاد جهان‌نگری و اعتقاد او به «امام غایب» مهدی است.
احمدی‌نژاد در سپتامبر ۲۰۰۵ در سخنرانی خود در برابر مجمع عمومی سازمان ملل متحد به این شخصیت مسیحائی مسلمانان شیعه استناد کرد که انتظار می‌رود به زندگی زمینی باز گردد و حاکمیت اسلام را بر جهان برقرار کند. تلاش ایران برای دست‌یابی به سلاح هسته‌ای را می‌توان به عنوان ترجمان این خواست نگاه کرد که با رو در روئی با «دشمنان اسلام» می‌خواهد ظهور مهدی را تسریع بخشد. به این دلیل است که جمهوری اسلامی مجهز به سلاح هسته‌ای بشریت را در مقابل چنین خطری استثنائی قرار می‌دهد. چگونه می‌شود خود را در برابر کسانی محافظت کرد که خواب دورۀ مسیحائی می‌بینند و خواب حکومت اسلام بر همۀ جهان و به امید افتخار شهادت هستند؟ زمانی که یک نامزد آخرالزمانی عملیات انتحاری مترصد فرصتی است تا رؤیاهایش را واقعیت بخشد، هر استدلالی به بن‌بست می‌رسد.

پیش از این ترجمۀ داستانی دیگر از مجموعۀ «دخترهای پولدار» را در همین بلاگ خوانده بودید. داستان از یک نویسنده جوان آلمانی است که هر چند برخی از داستان ها و رمان هایش به چند زبان ترجمه و چاپ شده اند، گمان نکنم برای خوانندۀ فارسی زبان آشنا باشد. اصل این داستان به زبان آلمانی است و تأکید کنم که بنده به هیچ وجه با این زبان آشنائی ندارم. داستان را از روی برگردانِ سوئدی آن به فارسی ترجمه شده است. گمان کنم همۀ این ها را در مقدمۀ کوتاهی که بر ترجمۀ داستان قبلی نوشته بودم هم گفته بودم. امیدوارم مترجمی پیدا شود دست کم مجموعه ای از نوول های این نویسنده را از آلمانی به فارسی برگرداند. دربارۀ نویسنده و مجموعه داستانی که از او به سوئدی و با عنوان Rika filickor که یعنی که «دخترهای پولدار» چاپ شده هم می توانید در مقدمۀ داستان «جنگ یا صلح» بیشتر بخوانید.

در محاصرۀ صاعقه
سیلکه شوئرمان Silke Scheuermann
از مجموعه: دختران پولدار Rika flickor

فارسی: طاهر جام برسنگ

جلد کتاب از سایت ناشر http://www.weylerforlag.se/bilder/Omslag/Rika%20flickor_hog.jpg

بعد از بازنشستگی سخت به پیرامونش علاقه­ مند شده بود، هم به چیزهای نادر در زندگی روزمره و هم به چیزهای غیرعادی که خیلی وقت­ ها ظاهر می­ شوند، و هر وقت که روی صندلی راحتی محبوبش می­ نشست و خش خش صفخه­ های شمارۀ آگوست سه سال پیشِ مجلۀ پدیدۀ طبیعی و خطای باصره در می­ آورد، همانقدر از توصیفات روشن از تئوری گوی آذرخش آبراهام و دینیِ نیوزلندی که همراه با گرافیک و عکس بودند، خوشحال می­ شد، که انگار هر نشانه­ ای کوچک با یادداشت­ های شخصی خودش مطابقت دارد. این طوری بودند: زرد نارنجی یا آبی براق، با شعاعی بین پنج و سی سانتی­متر با طول عمر فقط چند ثانیه. و مثل توپ والیبال می­ چرخیدند تا خاموش می­ شدند. تنها چیزی که نمی­ توانست تأئید کند این بود که آنها بعضی وقت­ ها حتا ساختمان­ ها را هم می­ پوشاندند، اما از این ناتوانی خوشحال بود چون آنها می­ توانستند به سادگی ایجاد خسارت کنند. ایجاد نوعی پسماند از برق معمولی، برق چنگال، در واقع به این معنی بود که آنها از سیلیسیم داغ تشکیل شده بودند.
دو نمونه­ ای که دیده بود صفیرکشان از جلوش گذشته بودند: یک بار که از جلسۀ همکلاسی­ هایش بر می­ گشت و در میدانی باز یک توفان ناگهانی غافلگیرش کرده بود، بار دوم زمانی بود که همان لحظه عینکش را از عینک­سازی گرفته بود و در راه خانه بود و با دوچرخه از چمنزاری می­ گذشت. زیبا بودند. هنوز هم وقتی که انگشت­ اشارۀ خاکستری بزرگِ خود را بر جدول­ های رسم شده بر کاغذ براق می­ سراند، می­ توانست آن­ها را جلوی چشم خود ببیند، دو تا گوی را، گوی آتشی شعله­ ور، به عظمت افکار نوابغ، همان اندازه درک نشدنی که احساسات.
با وجود این که او تقریبن جملات و اعداد را حفظ بود، دوباره آنها را کنترل می­ کرد و صدای تلق تلوق ظرفی که سوفی در آشپزخانه راه انداخته بود اذیتش می­کرد. سوفی دستگاه محبوبش، میکسر را استفاده می­ کرد که صدایش روی عصب او بود، و از آنجائی که قبل از آن هم داشت از دست سوفی عصبانی می­ شد سریع به این فکر کرد که شب گذشته چطور هزار دفعه بی­ خودی سعی کرده بود که از تئوری پیش­تازش با او حرف بزند، در واقع از این تئوری که در هوای توفانی دست­کم یک گوی آذرخش وجود دارد، دقیق­ تر این که کاملن در آغاز هر هوای توفانی، قبل از توفان، از این دقیق­ تر بیشتر چون بخشی از اورتور تا آکوردِ پایانی، و به این خاطر دانشمندان را به اشتباه انداخته که آن را به عنوان پدیده­ای صوتی طبقه­ بندی کرده­ اند و متوجه نشده­ اند چرا بطور خودبخودی محاسبات ختم شده را از سر می­ گیرند. حتا انجمن آمریکائی «دوستداران پدیده ­های توضیح­ ناپذیر» در پاسخ پیشنهاد او یک بروشور کوچک چاپ­ی فرستاده بود که در آن افکار منجمد دانشمندان جوان امروزه شرح داده شده بود. کارل با عصبانیت فکر می­ کرد که؛ درست به همین دلیل خوب بود اگر دست­ کم زنش می­ توانست کمی حمایتش می­ کرد. اما شب قبل، وقتی یک بار سعی کرده بود سر حرف را باز کند، سوفی که بیشتر مایل بود سرش به فیلم پلیسی گرم باشد پیشنهاد بحث را با یک جمله رد کرد: «گوی آذرخشی در کار نیست.»
جواب داده بود که، «خوب هم هست، فقط همه کس نمی­ تونه ببینه»، همه کس را با تحقیر گفته بود، قیافه­ ای مغرور به خود گرفت اما در اصل ناراحت بود، مثل اغلب اوقات دیگری که در این مورد بحث می­شد.
کارل بلند شد تا رگ و پی­اش که به محض نشستن فرصت را برای سر شدن غنیمت دیده بودند را حرکت دهد. مچ­ هایش را پیچ و تابی داد و پای چپش را جلو برد تا حس نامطبوعِ سر شدگی جای خود را اول به سوزن سوزن شدنی نامطبوع­ تر داد و بعد تبدیل شد به چیزی که خود او حس طبیعی می­ خواندش. این طور نبود که خواب برخی از اعضای تنش او را غمگین کرده باشد، بلکه واقعیتی بود که در زمینه جاری بود و او را می­ فریفت، که او دیگر درست اختیارشان را ندارد، که آنها بیش از خود او خسته بودند؛ افکار، هوش، گره­ های عصبی سر، آنها ضعیف و خالی از همدردی این زمینه را داشتند که او را با زخمش تنها بگذارند. اما شاید انتخاب دیگری هم نداشتند، شاید اشتباه خود او بود، چون به وقت تفکر از هر بخش کوچک سرش انرژی فراوانی صرف می­ کرد، که برای بقیۀ اعضای بدن سهم زیادی از انرژی باقی نمی­ گذاشت. و برای رسیدن به افکار دیگر – طولی نمی­ کشید که فکرش از خستگی معطوف به فکر مرگ می­ شد- به طرف پنجره رفت. منظره شادش کرد. با همۀ حرف­ ها زندگی در ساختمانی واقع در سراشیب چه خوب است، مخصوصن که ساختمان زرد رنگ باشد و مسطح شبیه کیک پنیر، به عبارت دیگر نه چندان احترام­ برانگیز، اما در عوض این خوبی را داشت که منظره­ ای معرکه داشته باشد زیر آسمانی پهن، که گاه به رنگ شیری بود، گاه آبی مشعشع یا، به ندرت، اغلب سه­ شنبه­ ها به نحوی چشمگیر، به رنگ سبز بر فراز آن شهر کوچک بود. با وجود این که امروز آن بالا اتفاقی نیفتاده بود، هیچ ابر کوچکی از آن گذر نکرده بود، شعاع آفتابی نتابیده بود، سطح عظیم آبی کبالتی خالی مانده بود، که فقط انتظار او برای هوای طوفانی که برای همان شب پیش­بینی شده بود، را بیشتر می­ کرد.
راحتی پست دیده­ بانی، زاویۀ صندلی و پنجره، دقت دوربین، ارتفاع پایۀ دست­ ساز دوربین، دسترسی آسان به دفترچۀ یادداشت، و کارهائی از این قبیل را کنترل می­ کرد که زنگ در به صدا در آمد. از  این که برایش مزاحمت فراهم شده بود تقریبن خوشحال شد، چون صدای زنگ در، مؤید تیزهوشی­ اش بود که از روز قبل کار آماده­ سازی را شروع کرده بود، و حالا می­ توانست بدون مشکلی به خود اجازه دهد که زنگ تفریحی بگیرد و به طرف در اتاق پذیرائی برود که سعی کند بشنود در راهرو چه می­ گذرد. اول صدا را بخوبی به جا نیاورد.
سوفی پرسید: «می­خواین چه کار کنین؟»
«من فرداشب مهمانی دارم و می­ خواستم شما را دعوت کنم که شب را در هتل سر کنید، همین نزدیکا هتل خوبی هست که حتمن می­ شناسید، «عقاب طلائی».»
کارل با خود فکر کرد، آها، زن خوش­گذرانی بود که بالای سر آن­ها، در طبقۀ بازسازی شدۀ زیرشیروانی زندگی می­ کرد، این خانه هر چند منظره­ ای زیبا داشت اما این عیب را داشت که تنها متعلق به آن­ها نبود. آن بالا از خانۀ همسایۀ جوان دائمن سر و صدای راه رفتن می­ آمد، با گذشت زمان او یاد گرفته بود که صدای پای مهمان­ های مختلف و مدامی که در خانۀ همسایه آمد و شد داشتند را بشناسد، یکی چارنعل می­رفت و یکی باوقار و دیگری پاکشان… پیش­تر کارل بارها تصمیم گرفته بود که به همسایۀ خوش­گذرانش که ظاهرن دانشجو بود پیشنهاد باز کردن یک بار بکند، اما در جائی دیگر.
«احتمالن سر و صدای زیادی خواهد شد، و برای این که بتونید بخوابید… و می­ تونه تفریح خوبی هم براتون باشه…»
سوفی از سر رضایت گفت «هوم»، او گوشش را به چوب سرد در چسباند و مطمئن بود که جواب زنش باب میل او نخواهد بود.
«خب البته وقتش کوتاهه اما می­ تونه حسابی خوش بگذره. از نظر من ایرادی نداره. اما شوهرم. باید اول از او بپرسم.»
با وجود این که برایش غیرمنتظره نبود وقتی زنش با صدای تیزی فریاد کشید «کاهاهارل» تکانی خورد، قبل از این که در را باز کند، برای این که تا حد ممکن با خونسردی پیشنهاد زن جوان را یک بار دیگر بشنود، پیش خود بدون صدا تا یازده شمرد. افکار در سرش چرخیدند، فایده­ ای نداشت، او فقط می­ خواست پیشنهاد را قاطعانه رد کند، توضیح دقیق جذابیت مشاهدۀ رعد و برق ، شگفت­ انگیزی دیدن گوی آذرخش، که چیز خاصی بود، کمی شبیه سکس، تسلی‌بخش و ترسناک، چون حس آگاهی از مرزهای غیرقابل درک و در عین حال موجود می‌دهد، هم بی­معنی می­ نمود، نه، اگر قرار باشد فردا شب گلۀ فیل هم بالای سرش در آپارتمان رژه برود می‌خواهد فقط پتو را روی سرش بکشد و راضی باشد. به هر صورت که بود فکر او نمی‌توانست تا آن هنگام، هنگام طوفانی شدن هوا، جلوتر برود. دست‌هایش را در جیب بالاپوش پیژامه‌اش فرو برد، شکلکی مرموز در آورد و آن قدر منتظر ماند تا قبل از این لب به صحبت باز کند همۀ توجه‌ها به او جلب شود: «بیرون بخوابیم؟ فردا شب؟ آه نه. اما ممنون از دعوتتون. سر و صدا هم بکنید مزاحم ما نیستید. نگران ما نباشید، ما خانه می‌مانیم.»
در همان لحظۀ که او راضی بود مشاهده کرد که زنِ اهل مهمانی همسایه بدون تردید ناراحت شده است، اما جرأت مخالفت نداشت، و زن به پائین نگاه می‌کرد و نوک کفش‌هایش که بزودی، وقتی که می‌خواست از آن جا برود، به سمتی دیگر اشاره خواهند کرد و همان لحظه او فهمید که زنش نگاهی سرد به او دوخته، خیلی سرد.
در واقع هتل خوبی بود. در یک ساختمان چوبی واقع بود و تابلوی مطلای مارپیچی داشت که در خیابان نصب بود. در طبقۀ هم کف پنجره‌های باریک با شیشه‌های ته استکانی داشت و از شانس خوش پنجره‌ها طبقۀ بالا بزرگ بودند، یک در چرخان و فرشی به بزرگی کویرآنجا بود که دورش را گلدان‌های سبز احاطه کرده بودند. هنوز به در نرسیده بودند که کارمند هتل دوید که یک کلید سنگین با جاکلیدی طلائی به آنها بدهد. وقتی کسی به چنین جائی بیاید همان قدر دلتنگ بیرون رفتن می‌شود که دلتنگ رسیدن به این جا بود.
یک پیشخدمت کوتاه قد کیف سوفی را حمل کرد و مرد قد بلندتری چمدان حاوی ابزار رصد را به اتاق سیصد و هشت رساندند، و هنوز توضیحات مرد جوان‌تر که دربارۀ طرز کار لامپ‌ها حرف می‌زد و این که در دارای یک زنجیر ایمنی است، تمام نشده بود که کارل کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد، منظره تنها چیز مورد علاقه‌اش بود. در مذاکراتل که با همسرش کرده بود ذره ذره موضعش را تغییر داده بود، از او خواسته بود که به هتل تلفن کند و خوش منظره‌ترین اتاق را جویا شود، هنوز هم وقتی پای مسائل ارتباطی این چنینی پیش می‌آمد، زنش بهتر از او است، و وقتی امور به دلخواه پیش نمی‌رفت او حق کامل برای شکایت کردن داشت، اما هیچ دلیلی برای این کار وجود نداشت، از این گذشته زن هنگام باز کردن چمدان با خوشحالی سوت می‌زد و او نمی‌خواست حال زنش را بگیرد، چرا که با همۀ احوال شرایط برای گذراندن شبی خوش با هم فراهم بود. چشم‌انداز چندان هم برای رصد مهمی که او در نظر داشت مناسب نبود. هیچ کدام از پنجره‌های دیوارهای بلند به بزرگی پنجره‌های خانه نبود، اما از آن‌ها می‌شد مسافتی طولانی‌تر تا پشت کلیسا و تا درخت‌زار کوچک را دید. اما در این لحظه، ساعت هفت و نیم جمعه شب، توجه او به شلوغی پیاده‌روی زیر پایش بود. آن پائین مردم در هم می‌لولیدند، با هم می‌رفتند، همدیگر را هل می‌دادند و تعداد آنها به حدی بود که به نظر کارل تا آنجا که داشت آنها را می‌دید هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شدند. و همه به نحوی غیرقابل باور ضرباهنگی تند داشتند که او آرزو می‌کرد که بتواند مانند کارگردانی خسته تصاویر را متوقف کند، چند نفر را از میان آن‌ها بیرون بکشد و با آن‌ها صحبت کند. از آن‌ها بپرسد که دنبال چی هستند. اما ناگهان صدای زنش با افکار فلسفی‌اش قاطی شد: «چارلی، این همه وقت کنار پنجره چه کار می‌کنی؟ می‌خوای خودتو پرت کنی بیرون؟
همان لحظه می‌خواست برگردد به طرف زنش که دید آینۀ بی‌حیای کمد چگونه لبخندش را به شکلکی در صورت پیرمردی وارفته تبدیل کرده است. یک شلوار کبریتی خاکستری به پا داشت با یک پلور خاکستری-دودی رنگ. به آینه زل زد. شلوار و پلورش لباس‌هائی بودند که تحسین می‌کرد، و انتظار داشت که آن‌ها هم به نوبۀ خود رفتاری احترام‌آمیز با او داشته باشند، اما به وضوح الان چنین نبود. پلورش با زیبائی مطابق آداب روی سینه و کمر نمی‌افتاد بلکه چین می‌خورد، شاید ایراد از شکل بدنش بود، بعد عصبانی شد، اما نه، او مثل همیشه لاغر بود، زائده‌ای نداشت، نه، همه چیز سر جای خود بود. اما نصب آینۀ قدی در اتاق هتل هم فکر ابلهانه‌ای بود. احتمالن کمد لباس بدون آن حسابی زیباتر بود. با یک آه این نتیجه را گرفت که بهترین زمان زندگیش زمانی بوده که این مبل هنوز در درخت‌زارهای اسکاندیناوی درخت جوانی بوده است.
سوفی که می‌توانست افکارش را بخواند، و او این را از خیلی وقت پیش می‌دانست، گفت: «خب از پیش آینه برو کنار.»
«می‌رم.»
زن درازکش در تخت لبخندی زد، با ژستی مختصر، که اصلن کارل را متعجب نمی‌کرد، چرا که زن همیشه با چیزهائی که او را سرگرم می‌کرد مسابقه می‌گذاشت و اغلب هم موفق می‌شد. حتا حالا هم وسوسه شده بود چرا که زن امروز فوق‌العاده زیبا به نظر می‌آمد. او زیر ربدشامبر صورتی، بلوز سفیدی به تن داشت که از محل بازی دو دگمۀ بالائی می‌شد پوست سفید و زیبایش را دید، و او یک بار دیگر به خاطر آورد که زن بعد از این که پنجاه و پنج ساله شد به نحوی غیرعادی شروع کرده است به تغییر. غرق در افکار داشت زن را در حال باز کردن یقۀ لباسش مشاهده کرد، دکولتۀ سفیدی که به طرزی غیرمعمول و اسرارآمیز ساده بود، مثل وقتی که با دقت پارچۀ کتانی را اتو می‌کشند، این قد دقیق که حتا ملافه‌های امروزهم تا این حد پِرِس شده نبود، حتا ملافه‌های هتلی به شیکی این یکی. اول فکر کرد که سن زن در خوشی بالا رفته است اما بعد دقت کرد که او اصلن پیر نشده است. صورتش صاف بود، پوستش مثل شکر سفید بود و چینی نداشت. تشعشعی پری‌وار و الهه‌گونه داشت، چیزی که به شکلی آزاردهنده غیرقابل لمس بود، و با این حال او هزاران بار زن را لمس کرده بود. کارل دهان او که تکان می‌خورد را ملاحظه کرد، رنگش صورتی بود، دیگر قرمز نبود، همانطور که همۀ تنش رنگی ملایم‌تر، تمیزتر و پریده‌تر پیدا کرده بود. حتا چشم‌هایش هم روشن‌تر شده بودند، با تلألوی بیشتر، و انگار که بخواهد به محتوای جدید فرمی تازه بدهد صورتش که قبلن کمی گرد بود، لاغر شده بود، مثل مجسمه‌ای که آن پائین سرانجام بیضی پرمعنایش را عیان کرده بود. کارل اغلب به این اندیشیده بود که موضوع پیر نشدن سوفی را با دوست قدیمی‌اش پروفسور توک در میان بگذارد، در این صورت پروفسور می‌توانست کرم پوست سوفی را معاینه کند، و صد البته که خود او را هم، برای شروع شاید کافی بود که با توک شام بخورد و سوفی را هم با خود ببرد، سوفی که دوست داشت هر وقت پا می‌داد شام را بیرون بخورد، و به این ترتیب توک فرصتی پیدا می‌کرد تا او را از نزدیک معاینه کند. اما تحلیل توک حتمن چیزی غیر از پایه‌های روان‌تنی نشان نمی‌داد، واقعیتی که کارل از پیش با آن آشنا بود، و خودش هم می‌توانست آن را تصور کند. طبق نظر او آنها کاملن عالی بودند، شرایط آرام و پر از عاطفۀ زندگی که آنها با هم تجربه کرده بودند، و سال‌هائی که او به سوفی خوشبختی هدیه کرده بود، او را به این شکل عالی محفوظ نگه داشته بود. آن‌ها درست وسط جنگ با هم آشنا شده بودند، سوفی در آن زمان چیزی جز چند کلاه ژیگولی کوچک نداشت، و کارل او را به همسر رئیس پلیس تبدیل کرده بود، به مادر تنها پسرشان، و حالا هم مادر بزرگ دو نوۀ معرکه بود که دندان‌های وسطی نازی داشتند. او با موشکافی سوفی را نگاه کرد.
سوفی با تکان دادن تکه‌ای پارچه در برابر چشمانش به او گفت: «به چی نگاه می‌کنی؟» و «این روتختی را دیدی؟ خوشگل نیست؟»
یک بار دیگر حالش به خاطر حرف‌های ملال‌آور زن گرفته شد. او بعد از این که دیده بود حرف‌هائی که زن‌های خانه‌دار راضی می‌زنند چندان هیجانی ندارد، شاید بیشتر برای کسانی که آن‌ها را راضی می‌کردند، دیگر از این حرکات آزرده نمی‌شد. او لبۀ تخت نشست و گردن، سینه و شکم سوفی را نوازش کرد و همزمان به حرف‌هایش گوش می‌داد، طبق معمول هر چیز سطحی برای سوفی ملهمِ افکار پوچ بود، حالا این چیز می‌توانست دربارۀ یک مجله باشد، یک مکالمۀ تلفنی از دوستی، فیلمی که تلویزیون نمایش می‌داد یا مثل همین حالا مبلمان هتل، که آشکارا به او برای دکور آپارتمانشان ایده می‌داد و او ایده‌هایش را با صدای بلند برایش بازگو می‌کرد. درست مثل سنوگراف عصبی‌ای که سالها بود که با پسرشان معاشرت می‌کرد، سوفی هم علاقه داشت که دائمن همه چیز را عوض کند، پرده‌ها را عوض کند، رنگشان کند، جمع‌شان کند، بله، ترتیب همۀ اثاث اتاق را عوض کند، تا حدی که او بعضی وقت‌ها می‌ترسید که در خانۀ خودش اشتباهی برود و همزمان از این خوشحال بود که دست کم توالت و وان را چون نقاطی ثابت برای پیدا کردن راه خود دارد.
صوفی همین طور می‌گفت که: «لازمه اتاق خوابمان شیک‌تر بشود، ملافه‌های جدید خانه خیلی خوشگل هستند اما اتاق خواب دست کم پانزده سال بی‌تغییر مانده است.»، او با چشمانی متعجب به تخت، جائی که سوفی خوابیده بود، نگاه می‌کرد، چه چالۀ محشری تنش روی تودۀ پتوها و روتختی نرم انداخته است، «این جا هیجان‌آور نیست، گردش دلچسبی نبود واقعن، که کاملن هم مجانی تمام می‌شود، بذار جوان‌ها خوش باشند، به نظر من این جا باشکوه است، تلویزیون کیبل داریم و می‌توانیم غذا سفارش بدهیم، همه را به حساب می‌گذارند، اینجا لازم نیست غذا بپزم»، او گذاشت تا کلمات وزوزکنان از بغل گوشش بگذرند، درست مثل توفانی که طغیان می‌کرد و تخریب، به این ترتیب سوفی قبل از هر چیز برایش یک پدیدۀ آکوستیک بود.
«این قد به بیرون نگاه نکن، یه کم طول می‌کشه، نمی‌شه حالا یک کم تلویزیون نگاه کنیم و بعدش غذا سفارش بدیم؟ آهای، یک سئوال ازت کردم!»
او گفت: «ببخشید، آخرین جمله‌ت را نشنیدم.»
«به اون رعد و برق کذائی که فکر نمی‌کنی؟»
«نه، نه.»
او سوفی را در آغوش گرفت و فهمید که بزودی در هم تنیده می‌شوند، گره می‌خورند، او عاشق این ترکیب کارائی و بازیگوشی بود که با هم نشان می‌دادند؛ این همکاری ناشی از ممارست و فراست که طی سی و پنج سال زندگی مشترک بدست آورده بودند، این به جای خود چیز خوبی بود. همیشه وقتی که فکر می‌کرد سوفی از ریل خارج شده، او دوباره متمرکز و هدفمند می‌شد و به محض این که فکر می‌کرد که سوفی تکراری شده است، او می‌توانست با یک مکث، کاری مخصوص، با آهنگ صدا، ثابت کرده که هنوز می‌تواند واقعن شگفت‌زده‌اش کند. این باعث می‌شد تا کارل هم به نوبۀ خود و در لحظۀ بعدی می‌توانست دوباره در حرکات آشنا و عشق، شادی می‌یافت. او خودمشغولی‌اش را با گوی آذرخش فراموش کرد. این درگیری را با مشغول شدن به سوفی عوض می‌کرد.
بعد وقتی که آن‌ها با آپرتیف ‌و بادام‌زمینی ‌تأمین شده از مینی‌بار کنار پنجره نشسته بودند سوفی گفت: «همیشه پیش از رعد و برق، تو عالی هستی، این را من همین الان و برای اولین بار متوجه شدم»، او نشسته بود و با کنترل تلویزیون بازی می‌کرد، مسلمن مجبور بود که در صمیمانه‌ترین دقایق یگانگی به چرخ زدن در میان کانال‌های تلویزیون مشغول شود و دست کم چهار مجری بلوند تلویزیونی، یک کودک مبتلا به سرطان خون، زن یک میلیونر و دسته‌ای از تظاهرات‌کننده‌های بلند مو را به اتاق بیاورد. از شانس خوب نسبتن سریع بر روی سومین برنامه توقف کرد، با اشتیاق گفت: «تاتورت»، با توجه به این که سریالی بود که مرتب از تلویزیون پخش می‌شد، این کارش به نظر کارل عجیب آمد، «این کمیسر برینکمنه». بعد از سه دقیقه کارل مطمئن شد که این قسمت از سریال را دیده‌اند، به نظر او صحنۀ چالۀ محل کار ساختمانی که جسد را از آن بیرون کشیده بودند حسابی آشنا می‌آمد، و او سریعن به بیوۀ مو قرمز مظنون شد بدون این که دلیلی داشته باشد، اما سکوت کرد، فقط کمر سوفی را نوازش کرد و گفت: «اما وقتی شروع می‌شه، خاموشش می‌کنی، مگه نه؟»
فیلم تمام شده بود که اولین وزوزها شنیده شد، آن‌ها منتظر شدند، کارل با تعجب دید سوفی اصرار می‌کند که نه تنها صندلی که تمام کاناپه را ببرند کنار پنجره، و راضی از این که به تحقیقات هواشناسانه‌اش با نزاکت توجه نشان می‌دهد با هن هن و ناله کاری که سوفی می‌خواست را انجام داد. کارل، بعد از چند دقیقه، وقتی که سکوت طولانی انتظارش را بیشتر کرد، گفت: «در زمان‌های قدیم مردم فکر می‌کردند که رعد و برق سلاح خدایان است و نشانۀ خشم آن‌ها، امروز ما می‌فهمیم که یک پدیدۀ طبیعی است»، و سوفی که با آرامش تنش را به بازوی او تکیه داد بود اضافه کرد: «پدیدۀ زیبا.»
هیچ اتفاقی نیفتاد، اما او بدون این که چیزی ببیند می‌دانست که آن بیرون چه خبر خواهد شد، که هوای گرم و مرطوب خیلی سریع به مناطق بلند و سرد فضا رانده می‌شود، و بعد از چند دقیقۀ پررنج دید که کوه عظیم ابر سرانجام کپه شد، ابر توفان‌زا، ابر توفان –اغلب ابر توفان‌زا با ابر هوای خوب جابجا می‌شود- که بی‌شباهت به یک گل کلم عظیم آسمانی نیست.
او پهلوی سوفی را خاراند و با پچ پچ گفت: «نگاه کن»، و سوفی برای یک بار هم که شده بود، ساکت بود، یک کلمه نمی‌گفت، حتا خرناس نمی‌کشید، بلکه همراه با او به رگه‌های شعاع آفتاب نگاه می‌کرد که از لای ابرها مثل پیچک‌هائی لاغر جرقه می‌زد. به عقیدۀ کارل نیروی نور احترام‌برانگیز بود، بار دیگر به یادش می‌آورد که آن بالاها مرجعی بالاتر، خدا، طلب‌کار، قادر، خستگی‌ناپذیر در صدر نشسته است. کارل یک انگیزۀ‌آنی بازیافت برای دست تکان دادن، دست تکان دادن به ابر.
بعد تندر شد. برقی منشعب شده از ابر دید. آسمان ناگهان تکه تکه شد. هر چند که باشکوه بود اما به نظر نمی‌آمد که چیزی بیشتر از برق معمولی چنگال باشد، چیزی غیرمعمولی نبود، و او کمی ناراحت بود. از این گذشته برای اولین بار متوجه شد که صاعقه به پارگی رگ شبیه است.
مضطرب گفت: «حالا».
اما اتفاق بیشتری نیفتاد. صدای آب چون دیواره‌ای اضافی از ناکجا می‌آمد، او صدای روشن شدن اتوموبیل‌ها را شنید، و دورتر یک نور گرد قرمز دید که احتمالن، نه، نسبتن با اطمینان، چراغ ماشین بود. دنیای بیرون در برابر نگاهش شناکنان دور می‌شد. بی‌نهایت ناراحت بود. دلیلش شاید تمرکز باشد، به شکل دیگری نمی‌توانست توضیحش دهد. یا شاید هم نور گرد قرمز نه از نورافکن اتوموبیل بلکه گوی آذرخشی بسیار کوچک بود؟
سوفی محتاطانه گفت: «تمام شد»، و ویرش گرفت که بگوید: «یه چیز تقریبن کوچولو بود»، اما لحنش چندان قابل اعتماد نبود، حتا برای خود کارل هم. و درست به همین خاطر زد وسط خال و پرسید: «دیدیش؟» با لحنی خریدار پرسید و با کمی ناامیدی، میل داشت که سوفی متوجه نشود که گریه‌اش گرفته است.
اما نه، سوفی به نظر نامطمئن بود، تقریبن کمی ترس خورده.
سوفی گفت: «نمی‌دانم، بله، آره، فکر کنم دیدمش»، او اول نفهمید، اما جواب سئوال خودش بود، سوفی چیزی از این کمتر نگفت که این بار یک چیز دیده، احتمالن این دفعه بینائی‌اش بهتر بوده، نگاهی متمرکزتر؟ به سوفی نگاه کرد، او لبخندی بهت آلود بر لب داشت که دوستانه بود و کمترین نشانی از طعنه در خود نداشت، انگار که اتفاقی که افتاده بود غافلگیرش کرده باشد.
مثل این که سرش لگدمال می‌شد… آیا سوفی ناگهان توانائی او را پیدا کرده بود… در این صورت می‌شد از تعویضی سخن گفت، یک انرژی که از بدن او به بدن دیگری منتقل شده بود؟
بله، به نظر آنها چنین چیزی مطلقن امکان‌پذیر بود.
«پس که تو هم چیزی دیدی»، بیش‌تر به قصد تأئید گرفتن پرسید، و سوفی عاشقانه به او نگاه کرد، «یه چیز گرد و نارنجی رنگ، دقیقن، من چنین چیزی دیدم.»
کارل به این فکر کرد که بهتر است چیزی در این مورد بگوید که نورِ یک چراغ ماشین بوده، اما همزمان وجود یک اتوموبیل آن دورها در میان درخت‌زار بسیار غیرمحتمل بود، و اگر این طور هم بوده باشد، بدون تردید سوفی قبول نمی‌کرد. کارل پرسید: «خب؟ خب من می‌گم، نظر تو چیه؟» سوفی را چنان محکم به خود فشرد که زمزمۀ او را بر شانه‌اش که می‌گفت «خیلی زیبا» به سختی می‌شنید.
اما او می‌دانست که چیزی بیشتر بود، خیلی بیشتر از این که فقط زیبا باشد، معجزه بود، چون معنی‌اش این بود که آن‌ها با هم در جهت رسیدن به ناشناخته‌ها بودند، در صدد باز کردن مرزهای تجربه و شاید هم در جستجوی دانش‌های دشواریاب، بله در در همین حد بود، چه هدیه‌ای! و برای محکم‌کاری می‌خواست بداند که: «و فردا صبح نظرت عوض نمی‌شود که بگوئی این حرف‌ها را برای خوشحال کردن تو گفتم، سوفی جواب داد:
«نه، اصلن. من که گفته بودم هوای توفانی را دوست دارم.» و زمانی که سوفی با پرچانگی بیشتر و بیشتر از چیزی که دیده بود تعریف می‌کرد و او هم سوفی را در بغل داشت و نوازش می‌کرد در مغزش یک تئوری جدید نقش بست، تئوری‌ای که بر این بود که توانائی‌ها قابل انتقال هستند، اما به این شرط که در بین دو فرد عشقی به آن عظمت حکم‌روا باشد که برایشان نادیده‌ها را مرئی کند و ناشنیده‌ها را قابل شنیدن، عشقی که حتا این اجازه را می‌داد که سوفی همزمان که شکلکی می‌ساخت به معنی این که برنده اوست، بی‌صبرانه بپرسد: «می‌شود بالاخره چیزی برای خوردن سفارش بدهیم؟» شکلکش را نادیده گرفت چون خوشحال بود.
تمام جهان حباب یک چراغ بود و او نورش.