از آنجایی که حال و حوصله مقدمه چینی نیست برای شناخت بیشتر نویسنده شما را به ویکی پدیا حواله می دهم که البته بخش فارسیش جز یکی دو سطر نیمه غلط نیمه غلوط بیشتر نداره. اما توی بخش زبانهای سوئد و انگلیسیش اطلاعات بیشتر و ناغلط تری پیدا می شه. یکی از رمان های این نویسنده را سالها پیش ترجمه کرده بودم. زمانی که هنوز کامپیوتر و امکانات فنی امروز نبود روی کاغذ می نوشتیم. چون اولین کتابی بود که مرتکب ترجمه ش شده بودم بعد از ترجمه یک صد و پلقی صفحۀ دست نویس را در یک دفتر با خط خوش و شیک و دست به نقاشی پاک نویس کردم. بعد از این که نسخۀ پیش نویس را دور انداختم نسخۀ پاک نویسش را گم کردم که از همان خدات سال پیش همچنان دارم دنبالش می گردم. حالا در دورۀ امکانات دیجیتال و برو و بیاهای این چنینی شیرین بختانه! چنین اتفاقاتی نمی افته ولی یه جور دیگه ش می افته. مثل ترجمۀ نوول های فیتزجرالد را که با خود لپ تاپ گم کردم. به هر حال آقای تئودور کالیفاتیدس نویسندۀ جذابی که بیشتر از تبعید، مهاجرت، دیاسپورا و اینا می نویسه. شانسی که شیرین بختانه شما آوردید این بود که حوصلۀ مقدمه چینی نداشتم. خلاصه ش که خوش باشید با داستان:

Sisyfos på Medborgarplatsen
Theodor Kallifatides

اِلیا آمبرام‌اوغلو[1] از مینی‌بوس فولکس‌واگن کهنه‌اش پیاده شد. اولین کاری که کرد اطمینان پیدا کردن از سالم بودن نشان یادبود آنا لیند[2]بود. سالم بود.
پیش خود فکر کرد «به این می‌گن عشق». بچه‌هایی که در میدان شهروندی[3] کار می‌کردند شرط بسته بودند که این نشان بیش از یک هفته سالم نمی‌ماند. انگار هیچ چیز به اندازۀ اشیاء شیشه‌ای خرابکارها را تحریک نمی‌کرد. گلاسوبلیسک[4] روی پله‌های فاتبور[5] شاهد این ادعاست. به محض این که چیدمانش تمام شد، تکه‌ای از آن کنده شد و همین خرابکاری بعد از تعمیر هم ادامه پیدا کرد.
اما به نشان یادبود آنا لیند آسیبی نرسیده بود. حالا دیگر سه سال می‌شد.
واضح بود که مردم آنا لیند را دوست داشتند. او هم دوستش داشت. آخرین سخنرانی او را به خاطر می‌آورد. درست در همین میدان شهروندی بود. چیز زیادی نگفت اما طرز گفتنش، با صدایی صاف و نگاهی شعله‌ور، بود که مؤثر افتاده بود.
دخترک کوچکی به طرفش دویده بود و یک رُز به او داده بود. غیرمستقیم او هم در افتخار شریک بود، چون فروشندۀ گل او بود.
کارش بود: گل‌فروشی.
همیشه این کار را نداشت. در واقع در رشتۀ مهندسی هواپیما تحصیل کرده بود، اول در مملکت خود ترکیه و بعد در روسیه. اما کارش یک گیر داشت: یهودی بود. امیدی به استخدام شدن نداشت. به همین خاطر به سوئد امده بود که یکی از معدود کشورهای اروپائی بود که صنعت هواپیمایی خود را داشت.
حساب درستی بود. در شرکت ساب[6] در نُرشوپینگ[7] کاری پیدا کرد، با رئیس خود که دست بر قضا یک مهندس سی سالۀ بلوند بنام کریستینا[8] بود و طالب فرزند، ازدواج کرد.
پشت سر هم صاحب سه فرزند شدند. کریستینا کار خود را نیمه‌وقت کرد. اِلیا سمت او را به دست آورد. یک خانه خریدند و کریستینا ماند خانه. پسرها -سه پسر داشتند- بیشتر به او نیاز داشتند. پول به اندازۀ کافی بود. دستمزدش بیشتر و بیشتر شده بود.
خوشبخت بودند. اِلیا از همه خوشبخت‌تر. وقتی کریستینا را می‌دید، با آن موهای روشن و بلند، کمر باریک؛ وقتی که می‌شنید زیر دوش زمزمه می‌کند، یا با دوستان زن خود تلفنی حرف می‌زند، خلاصه که همۀ این‌ها کافی بودند که او با زندگی در صلح و صفا باشد.
بعضی وقت‌ها چنان خوشحال بود که از زور خوشحالی خوابش نمی‌برد.
با خدای خود می‌گفت: «کریستینا سوئد منه، مادرم ترکیه‌م. پسرهام دنیام هستن. خدایا بگذار همه چیز همین طور بماند.»
همه چیز همان طور نماند. یک عصر بهاری همه چیز عوض شد. با بچه‌ها رفته بودند شهر. شهر شلوغ بود. کوچک‌ترین پسرشان برای گرفتن بادکنک خودش دوید. اولین بادکنک آن سالش بود. یک ماشین از غیب پیدا شد. بچه شش دقیقه زنده ماند و بعد آمبولانس رسید.
پس از آن همه چیز به سرعت پیش رفت. کریستینا در غصه‌ای عمیق غرق شد. ساب نیروی خود را تعدیل کرد و او جزء اولین نفرهایی بود که از کار برکنار شد.
جستجوی کار هم به جایی نرسید. خانه را فروختند و به استکهلم اسباب کشیدند، به یک آپارتمان سه اتاقه در فیتیا[9].
در ادارۀ کاریابی نُرشوپینگ به او گفته بودند توی یک شهر بزرگ راحت‌تر کار پیدا می‌شود.
درست بود. کارهای موقت فراوان بودند، اما جایی استخدام نمی‌کردند.
در فیتیا مهاجرهای بسیاری زندگی می‌کردند و عدۀ زیادی از آن‌ها هم از ترکیه آمده بودند. کمال یکی از آن‌ها بود. از وقتی که بی‌کار شده بود، در میدان مالم جنوبی، شروع کرده بود به گل فروشی. در عرض دو سال صاحب دکّۀ خود شده بود و یک نفر را هم استخدام کرده بود.
کمال متوجه شده بود که در میدان شهروندی گل‌فروشی نیست و به الیا پیشنهاد کرد که شریکی یک گل‌فروشی باز بکنند. کردند.
موفقیتی غیرمترقبه بود.
در عرض فقط یک سال صاحب یک چادر بزرگ شده بودند و دو نفر را هم استخدام کردند.
دوباره زندگی به او لبخند زد. کریستینا هم یک کار پیدا کرد، به عنوان آموزگار در مدرسۀ وُربی[10]، جایی که مشکلاتش بیشتر از تعداد بچه‌ها بود. اما او سوئدی بود. عاشق حل کردن مشکلات. پسرها دوستان جدیدی پیدا کردند، غصه مثل یک گربۀ خانگی پیر، آرام آرام، خوابیدن گرفت.
گل‌فروشی کار سنگینی بود. الیا باید هر روز صبح ساعت چهار از خواب بلند می‌شد و می‌رفت به سالن‌های اُشتا[11] برای خریدن گل. بعد باید خیمه را علم می‌کرد، نیمکت‌ها و قفسه‌های خیمه را می‌بست، گلدان‌ها را می‌چید، همۀ گل‌ و گیاه‌ها را.
اولین مشتری‌ها ساعت نه پیدایشان می‌شد. گل‌فروشی تا ساعت شش باز بود. بعد باید چادر را جمع می‌کرد، گلدان‌ها، گل‌ها و گیاه‌ها باید به مینی‌بوس فولکس واگن منتقل می‌شدند. ساعت هفت و نیم شام می‌خورد. ساعت نه اخبار نگاه می‌کرد. ساعت ده و ربع می‌خوابید. هفت روز هفته. تمام روزهای سال. بدون مرخصی. او هم مثل همه می‌خواست به خانه سفر کند، اما می‌ترسید هم کریستینا و هم بچه‌ها ناراحت بشوند.
آن‌ها توی آن ده متروک چه کار می‌توانستند بکنند؟ آن‌جا حتی تلویزیون هم نبود.
بنابراین وقتی که او در شهر بود و کار می‌کرد، بچه‌ها و کریستینا رفتند خانۀ پدر و مادرش در دالس‌لند.
هیچ وقت خسته نمی‌شد؟
او همیشه خسته بود.
فست فود یونانی، همسایه‌ش توی میدان، او را «سیزیف» صدا می‌کرد. الیا نمی‌دانست سیزیف کیست.
«یه بابایی که خداها محکومش کرده بودند به کار کردن بی‌وقفه. مجبور بود یک سنگ بزرگو ببره بالای کوه و وقتی که به نُک کوه می‌رسید، سنگش دوبار غل می‌خورد پائین و او مجبور می‌شد دوباره اونو ببره بالا.»
بدون تردید مشابۀ خوبی بود برای زندگی او. با این مشقت روزانه برای بر پا کردن و جمع کردن چادر.
عقربه‌های ساعت بزرگ بالای بازارِ روزِ میدان شهروندی روی پنج و نیم ایستاده بودند. چند ماهی می‌شد که ساعت کار نمی‌کرد، هنوز برایش کاری نکرده بودند.
برف روی نیمکت‌ها نشسته بود در انتظار بچه‌هایی که پیدایشان بشود و در میدان مصنوعی یخ، اسکیت‌بازی بکنند.
تاریکی در مشرق رو به پراکنده شدن داشت. دو نفر بی‌سرپناه پیچیده در لباس‌های مندرس و روزنامه‌های رایگان در درگاهی گاراژ زیرزمینی خوابیده بودند. آن‌جا چندان گرم نبود ولی خوابیدن در آن‌جا بهتر از بیرون بود.
حالا دو سال می‌شد که الیا آن‌ها را می‌دید.
پنجاه سالش بود، اما کسی باور نمی‌کرد. خیلی پیرتر به نظر می‌رسید. موهایش ریخته بودند، کمرش خم شده بود و قدم‌هایش آهسته‌تر. تنش درد می‌کرد. قلبش درد می‌کرد، بدون این که بیمار باشد. در هر صورت دکترهای ساختمان پزشکان در فرواِنگِن[12] هیچ بیماری‌ای در او تشخیص ندادند.
یک دیوانه به خیال این که او مسلمان است گفته بود:
«کمتر نماز بخون. کمرتو اذیت می‌کنه.»
همکارش دیر کرده بود. دیگر این موضوع بیش از این که استثناء باشد، تبدیل به قاعده شده بود. به تنهایی شروع کرد به پیاده کردن اجناس. پس از چند دقیقه یکی از دو نفری که در استخدامش بودند رسید. یک مرد دراز و دیلاق بود از غنا که توانایی این را داشت که بدون عجله کردن، سریع کار بکند.
الیا پرسید: «یاسر کجاس؟»
«من نمی‌دونم. احتمالاً خودشم نمی‌دونه کجاس.»
یاسر گرفتاری داشت.
چه کسی بود که گرفتاری نداشته باشد؟
بالاخره یاسر با گرفتاری یا بدون آن پیدایش شد. رنگ پریده و اصلاح نکرده.
الیا پرسید: «کجا بودی؟»
یاسر پاسخ نداد.
بر پا کردن چادر یک ساعت و نیم وقت گرفت. بعد نوبت قهوه خوردن بود.
میدان آرام آرام جان می‌گرفت. بوی قهوه آن دو نفر بی‌سرپناه هم به چادر کشید. الیا از آن‌ها دعوت کرد بنشینند.
بدون این که حرف بزنند قهوه نوشیدند.
ماشین زباله دور معمول خود را زد. بعد یک دونده پیدایش شد، دختری جوان همراه با سگش. روی پله‌های موندو[13] نرمش کرد.
یاسر گفت: «امروز صبح راه مترو را پیدا نمی‌کردم.»
این دیگر نوبر بود.
الیا پرسید: «چطور ممکنه؟»
«همچین کار سختی نبود. جایی که بودم مترو نبود.»
یکی از بی‌سرپناه‌ها از نشستن خسته شده بود. بلند شد و پاکشان به طرف دختر رفت. نشنیدند که به دختر چه گفت، اما دخترک بلند خندید.
کریستینا هم یک بار همین طور خندیده بود. خیلی وقت پیش بود. هر چند آتش‌شان به خاموشی گرائیده بود اما شب‌ها کنار هم می‌خوابیدند.
الیا به کارگرانش گفت: «یه لحظه مراقب مغازه باشین.»
هر دو یک صدا پرسیدند: «می‌خوای چه کار بکنی؟»
تا آن وقت اتفاق نیفتاده بود که گل‌فروشی را ترک بکند، حتی برای قضای حاجت. در یک شیشۀ نسکافه می‌شاشید.
می‌خواد چه کار بکنه؟
هیچ کار.
می‌خواست یک لحظه آزاد باشد. امروز نمی‌خواست سنگ را از کوه بالا ببرد.
خورشید از لای ابرها سر کشید. بدن را گرم نمی‌کرد، روح را گرم می‌کرد.
دوری در میدان زد. فست‌فودی یونانی در محل کارش بود
الیا با خوشحالی گفت: «صبح بخیر گیورگُس.»
گیورگُس باور نمی‌کرد. هیچ وقت ندیده بود الیا پرسه بزند.
«تولدته امروز؟»
«نه.»
«پس چرا سر کاسبیت نیستی؟»
«امروز سیزیف تعطیل کرده.»
قیافۀ یونانی طوری شد که انگار کسی پیچ توی سرش فرو می‌کند.
«اوضات اون تو رو به راهه؟»
این را پرسید اما چون یک چوریزو[14] روی منقل داشت می‌سوخت پاسخ چندان اهمیتی نداشت برایش.
الیا رفت به سمت ایستگاه جنوبی. گلاسوبلیسک را دوباره خراب کرده بودند. روی پله‌ها لیز بود و او با دقت قدم بر می‌داشت. کمی آن طرف‌تر دو تا مجسمه دید، با علاقه یکی از تابلوهای برنجی را مطالعه کرد.
فهمید که نام فوارۀ وسط پارک «چاه آفرودیت» است. نام مناسبی بود. با کمی دقت می‌شد فهمید که زهدان زنی است با شیاری واضح در میان. تابستان‌ها از آن شیار آب فواره می‌زد.
راضی از کشف خود، به خنده افتاد. روی پله‌ها آلتی ظریف از شیشه، خودنمایی می‌کرد. پائینش یک زهدان از برنج حکمرانی. آه، بله.
مدت طولانی نمی‌شد در پارک ماند. منطقۀ محصوری بود در حکم محلی برای این که سگ‌ها خود را تخلیه بکنند. ده تایی سگ آن جا بودند که، مثل حیاط مدرسه، سر و صدای وحشتناکی به پا کرده بودند.
به سرعت از آن جا رفت.
حالا باید چه کار می‌کرد؟
بیکاری آسان نبود. قهوه که نوشیده بود. چه کاری باقی مانده بود؟
همان موقع دلش برای مغازه‌اش تنگ شد، برای مرافعه‌های کوچکی که با کارگرانش می‌کرد، برای مشتری‌هایش.
ناگهان همه چیز برایش روشن شد.
سیزیف سنگ را بالا نمی‌غلتانید. آن سنگ زندگی بوده. سیزیف سنگ را به میل خود می‌غلتانیده. احتمالاً منظور خدایان از مجازات همان بوده. در واقع مسئله عکس است. این کار به روزهایش معنی می‌بخشیده‌.
او با گام‌های محکم برگشت به طرف فست‌فودی یونانی و یونانی به طور جدی نگران شد.
«هنوز داری در میری از کار؟»
الیا گفت: «مرده‌شور ترا ببرن با اون سیزیف.»
«چت شده؟»
الیا بدن این که عصبانی باشد، تظاهر به عصبانیت کرد و ادامه داد:
«مرده‌شور همۀ اسطوره‌ها رو ببرن. تنها کاری که ما بلدیم اینه که در موردشون دچار سوءتفاهم بشیم.»
بعد تندی برگشت به مغازه‌اش و وقتی وارد شد از روی لذت، نفسی عمیق کشید.
زندگیش همین مغازه بود، همین گل‌ها، همین چادر که باید هر روز بر پا می‌کرد و دوباره جمع می‌کرد. سیزیف یا غیرسیزیف، انسان باید بار زندگیش را به دوش می‌کشید.
یاسر طعنه زد: «مرخصی کوتاهی بود.»
الیا با امید بر پا کردن نزاعی سر حال آورنده پاسخ داد: «ببند اون چاله‌تو، چون تو هیچی حالیت نیست.»
و نفسش را بیرون داد.

[1] Ilya Ambramoglou
[2] Anna Lindh

وزیر امور خارجۀ سوئد که در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۳ ترور شد.
[3] Medborgarplatsen
[4] Glasoblisk
[5] Fatbur
[6] Saab
[7] Norrköping
[8] Kristina
[9] Fittja

یکی از حومه های دور شهر استکهلم
[10] Vårbyskolan
[11] Årsta Hallarna
[12] Fruängen
[13] Mondo
[14] Chorizo

Advertisements