راستش هر ساله در آستانۀ نمایشگاه بین المللی کتاب یوتبوری خاطرۀ سالی که فرمان قتل سلمان رشدی صادر شد برایم زنده میشود. همۀ این سالها بدون استثنا خاطرۀ بکی از نمایشگاه های کتاب در آن سال، زنده شده است. همبستگی جامعۀ جهانی در مقابل حکم مذهبی قتل یک نویسنده -آن هم کسی که شهروند کشور دیگری است، وگرنه تا آن روز نویسندۀ وطنی کم نکشته بودند- بینظیر بود و سخت دلگرم کننده. سنجاقهایی بود بر سینۀ بسیاری از بازدید کنندهها که میگفتند: من سلمان رشدی هستم! در شرایطی که فرقۀ جنایتکاران از کیسۀ مردمی که به اسارت گرفته بودند، برای اجرای جنایت میلیونها دلار وعده میدادند، همه خود را سلمان رشدی نامیده بودند تا نویسنده را در میان خود پنهان کنند، تا فتوای قتل بر او کارگر نیفتد.
آیتاالله خمینی با صدور فتوای قتل سلمان رشدی در سال ۱۹۸۹داغ ننگی به پیشانی جمهوری اسلامی زد که پیش از آن هم داغ ننگ کم بر پیشانی نداشت. اگر چه امروز دیگر این فتوا کاملا بیارزش شده و خود حاکمان هم بعدها دیگر، برای خوشرقصی در برابر جهان، در مورد فتوای بنیانگذار جمهوریشان گفتهاند «حالا آقا یه غلطی خورد، بیخیال» و هیچ کدام از آنها خوش ندارند که این موضوع به رویشان آورده شود؛ واقعیت اما این است که چنین حدی از سانسور، که وقیحانه با دستاویز مذهب فرمان حذف فیزیکی یک نویسنده را آن هم نویسنده ای از دیاری دیگر، صادر می کند فراموش شدنی نیست. نمونه اش معرفی و داستانی است از سلمان رشدی در کتاب آموزشی دورۀ دبیرستان، و در جلد سوم تریلوژی نوولها، Noveller، از انتشارات Natur och Kultur که ترجمۀ فارسیش را میخوانید:

Rushdie

«آیههای شیطانی در ستایش امتزاج اضداد است، در ستایش نجسها، شکل بندیهای ترکیبی، تحولاتی که از آمیزشهای غیرمنتظرۀ موجود انسانی ناشی میشوند/—/ جغور و بغور، خورشت، تکهای از یکی و به اندازۀ یک قاشق غذاخوری از دیگری – این گونه است که تازهها پا به هستی می‌گذارند.»

متنی بود از سلمان رشدی (۱۹۴۷ میلادی) نویسندۀ هندی که اکنون ساکن بریتانیای کبیر است در روزنامه‌ای از فوریۀ ۱۹۹۰، یک سال پس از این که گرفتار فتوای قتل آیت‌الله خمینی شد. آیه‌های شیطانی در سال ۱۹۸۸ منتشر شد و بدون تردید یکی از جالب‌ترین رمان‌های سدۀ خود است. ملاهای ایران معتقد هستند که این کتاب اهانتی است به مقدسات مسلمانان؛ نویسنده‌ای که مهاجرت هندی‌ها به بریتانیای کبیر را می‌ستاید و حتی معتقد است این مهاجرت به معنی ترقی است، باید بمیرد. واقعیت این که آیه‌های شیطانی در مورد گروهی از مسلمانان بریتانیایی است که برای از میان برداشتن موانعی مبارزه می‌کنند که در واقع از آمیزش دو فرهنگ، یکی کهنه و دیگری نو، جلوگیری می‌کنند. عنوان کتاب به شدت بحث‌برانگیز است. آیه‌های شیطانی در اصل دو آیه هستند که محمد پیامبر آن‌ها را از قرآن حذف کرده است. گفته شده است که محمد اعتقاد داشت که این آیه‌ها از شخص شیطان که به لباس جبرئیل در آمده است، الهام گرفته‌اند. در رمان رشدی این آیه‌های ممنوعۀ شیطانی در رؤیاهای شخصیت اول، تکرار می‌شوند.

«آیه‌های شیطانی» کتاب خطرناکی است. نه تنها خود نویسندۀ کتاب به دلیل نوشتن آن همیشه در معرض خطر مرگ بوده است که ناشران و مترجم‌های رشدی نیز به خاطر این کتاب ترور شده‌اند، در مواردی با پایانی مرگ‌بار.

از میان دیگر آثار بزرگ سلمان رشدی می‌توان رمان‌های برجستۀ بچه‌های نیمه شب (۱۹۸۱) و شرم (۱۹۸۳) را نام برد. ‌‌اولی حکایتی است شگفت‌انگیز و متفاوت از توسعۀ هندوستان پیش و پس از استقلال. اما حوادث رمان شرم، در پاکستان، سرزمینی که تبارِ خود نویسنده هم از آن جاست، می‌گذرد. نه تنها کتاب آیه‌های شیطانی، خشم مسلمانان معتقد را برانگیخته است، که کتاب شرم نیز همین کار را با مسلمانان قشری کرده است.

سلمان رشدی امروز در شمار نام‌های بزرگ ادبیات جهان است. نه تنها فنون منحصر به فرد و جادویی داستان‌سرایی بلکه همچنین شیوۀ ویژه‌ای که در ترکیب اسطوره‌ و واقعیت دارد، از او نویسنده‌ای مشهور ساخته‌ است. یکی از نمونه‌های درخشان آثار رشدی، قصه‌های بزرگسالان است در کتابی به نام هارون و دریای قصه‌ها (۱۹۹۱). یک داستان‌سرای هندی منبع الهام خود را از دست می‌دهد. دلیلش این است که همسرش با معشوق خود از خانه فرار کرده است. هارون، پسر مرد داستان‌سرا برای پیدا کردن منبع الهام پدر، قدم در راه می‌گذارد و در جهان شلوغ و پهناور می‌گردد. و عجیب‌ترین رویدادها، برایش رخ می‌دهند. هارون در ماهِ دوم زمین که از چشم انسان‌ها پنهان است، دریایی شگفت‌انگیز کشف می‌کند. دریایی پر از قصه. منبع همۀ قصه‌های دنیا همان جاست.

سال ۱۹۹۴ سلمان رشدی یک مجموعۀ داستان منتشر کرد به نام شرق، غرب. داستان «رادیوی مجانی» یکی از نوول‌های این مجموعه است. هنر نوول‌نویسی رشدی هم درست مثل رمان‌های بزرگش ترکیبی است از شوخی و جدی، نوعی دلقک‌بازی با نشانه‌های شاعرانه. در نوول‌های این مجموعه دو جهان شرق و غربِ به ظاهر ناسازگار، به طور واقعی با هم رو در رو می‌گردند.


رادیوی مجانی

Noveller

رامانی یک جوان معصوم هندی است، که ریکشای خوشگلی از پدر خود به ارث برده است. این وسیله برایش کمی درآمد می‌سازد. رامانی یک رؤیا دارد، می‌خواهد ستارۀ سینما بشود. یک روز با بیوۀ دزد، زنی که سنش از خود او خیلی بیشتر است، روبرو شد. معلم پیر رامانی با نگرانی دید که بیوه چگونه برای پسرک جوان دام پهن کرده است و می‌خواهد مجبور به ازدواجش بکند…

همۀ ما می‌دانستیم که اگر بیوۀ دزد چنگال خود را در او فرو بکند، اصلاً نمی‌تواند برایش اتفاق خوبی باشد، اما پسرک نادان بود، یک کره خر واقعی. از آن دسته از مردم که نمی‌شود چیزی به‌شان یاد داد.

پسرک می‌توانست زندگی خوبی داشته باشد. خدا او را از ظاهر خود بهره‌مند کرده بود و پدرش پیش از او به گور رفته بود اما مگر برایش یک ریکشای درجۀ یک آکبند با نیمکت‌های روپوش‌دار و بقیۀ تجهیزات به جا نگذاشته بود؟ یعنی این که ظاهر زیبا که داشت، صاحب کار خودش هم که بود و رفته رفته زنی خوب هم پیدا می‌شد. فقط باید در چند سال چند روپیه‌ای پس‌انداز می‌کرد؛ اما نه، می‌شود گفت که او باید پیش از این که چانه‌اش مو در بیاورد، پیش از این که دندان‌های شیری‌اش بیفتند، به دام بیوۀ دزد می‌افتاد.

دل ما برایش می‌سوزد اما در این زمانه چه کسی به اندرزهای عاقلانۀ پیر و پاتال‌ها گوش می‌دهد؟

من می‌گویم: کی گوش می‌ده؟

درست است: هیچ کس، در هر صورت ابلهی مثل رامانی ریکشاران گوش نمی‌دهد. اما به نظر من تقصیر بیوۀ دزد است. من دیدم که چه اتفاقی می‌افتد، می‌فهمید، تا آن موقع که طاقتم تاق نشده بود، بیشتر چیزها را دیده بودم. نشسته بودم زیر درخت انجیر هندی و همین قلیان را می‌کشیدم و چیز زیادی از نظرم پنهان نمی‌ماند.

و یک بار سعی کردم که از سرنوشتی که در انتظارش بود، نجاتش بدهم، اما هیچ شانسی نبود…

البته که بیوه جذاب بود، این را نمی‌شود منکر شد، ظاهرش به شکلی شیطنت‌بار زیبا بود اما طرز فکر فاسدی داشت. باید ده سالی بزرگ‌تر از رامانی می‌بود با پنج بچه که در حیات بودند و دو تا که مرده بودند، این دزد غیر از دزدی و بچه پس انداختن چه کار می‌کرد چیزی بود که فقط خدا می‌دانست، اما برای زن خود یک شاهی هم نگذاشته بود پس طبیعی بود که زنک به رامانی علاقه‌مند بشود. منظورم این نیست که یک ریکشاران توی این شهر درآمد بالایی دارد اما بالاخره دو لقمه غذا گیر می‌آورد که بهتر از هوا خوردن و کف پس دادن بود. و آدم‌های زیادی هم نبودند که به چشم یک آدم نالایق به بیوه نگاه کنند.

آن‌ها درست همین جا با هم ملاقات کردند.

یک روز رامانی بدون مسافر به شهر آمد، اما مثل همیشه لبخندی بر لب داشت که خیال می‌کردی کسی دستخوش مفصلی به او داده است و او همراه موزیکی که از رادیو پخش می‌شد آواز می‌خواند و موهایش را طوری چرب کرده بود که انگار می‌خواست برود عروسی. آن قدرها هم خل نبود که نداند دخترها او را مدام می‌پایند و به پاهای دراز و عضلانی‌اش توجه خاصی دارند.

بیوۀ دزد برای خریدن یک ذره دال عدس رفته بود بقالی. نمی‌خواهم بگویم پول از کجا آورده است، اما کسانی بودند که شب دور و بر آلونک خرابه‌اش مردهایی را دیده بودند، حتی خود بقال هم همین را می‌گفت، اما شخصاً نمی‌خواهم در این مورد چیزی بگویم.

هر پنج بچه‌اش را با خود داشت و آن وقت از همان جا که ایستاده بود، با لحنی سرد و مرده فریاد کشید: «آهای! ریکشا!» می‌فهمید که، بلند مثل تازه به دوران رسیده‌های پست فطرت. به خیال این که کسی علاقه دارد بفهمد، انگار می‌خواست بگوید که پول ریکشا سوار شدن را دارد. احتمالاً بابت داشتن این استطاعت، شکم بچه‌هایش خالی بود، اما به عقیدۀ من این کار برایش نوعی سرمایه‌گذاری بود چون حتماً از پیش تصمیم گرفته بود که چنگال خود را در گوشت رامانی فرو کند. همۀ آن‌ها سوار ریکشا شدند و راه افتادند. ارابه با وجود بیوه و پنج بچّه حسابی سنگین شده بود و رامانی پس از مدتی رکاب زدن به نفس نفس افتاد و رگ‌های پایش برجسته شده بودند و من پیش خودم فکر کردم که، مواظب باش پسرم، این سنگینی ممکن است باعث بشود که بقیۀ عمرت را جان بکنی. اما بعد از آن رامانی و بیوۀ دزد همه جا با هم دیده می‌شدند، بی‌شرمانه، در معابر عمومی و من خوشحال بودم که مادر پسرک مرده بود چون اگر زنده بود و این‌ها را می‌دید، از خجالت آب می‌شد.

آن وقت‌ها رامانی هر از گاهی شب‌ها برای دیدن دوستانش به همین خیابان می‌آمد که به نظر خودشان کار بسیار عاقلانه‌ای بود چون آن‌ها معمولاً می‌رفتند پستوی کانتین ایرانی‌ها برای نوشیدن مشروبات غیرقانونی، همه این را می‌دانستند، اما کی بود که دلش بخواهد کاری بکند، اگر این پسرها خیال داشتند که زندگی خود را ضایع بکنند، باید خویشاوندان‌شان نگران می‌شدند.

من از دیدن معاشرت رامانی با آن جمع ناباب ناراحت بودم. پدر و مادرش را وقتی که زنده بودند، می‌شناختم. اما وقتی که به رامانی گفتم از آن‌ها دوری بکند مثل بره خندید و گفت که در اشتباه هستم و این که اتفاق بدی نیفتاده است.

پیش خود فکر کردم که بی‌خیال.

رفقایش را می‌شناختم. همه‌شان بازوبند جنبش جوانان داشتند. این مربوط است به دورۀ مقرارت منع عبور و مرور و دوستانش آدم‌های آرامی نبودند، زیر آن درخت که ساکت می‌نشستم، شاهد زد و خوردهای فراوانی بودم. رامانی بازوبند نداشت، اما چون تحت تأثیرشان بود، با آن‌ها می‌پرید، ابله.

جوان‌های بازوبنددار همیشه از رامانی تعریف می‌کردند. به او می‌گفتند خیلی خوش‌تیپ است. می‌گفتند که شاشی کاپور و آمیتا پیش او مثل جذامی‌ها هستند و این که بهتر است برود بمبئی و فیلم بازی بکند.

آن‌ها تعریف و تمجیدش می‌کردند چون می‌دانستند که در بازی ورق می‌توانند پول‌هایش را ببرند و او معمولاً موقع بازی به نوشیدنی مهمان‌شان می‌کرد با این که پولدارتر از آن‌ها نبود. به این ترتیب کلۀ رامانی پر شده بود از رؤیای فیلم چون چیز دیگری نبود که بخواهد در کله‌اش جا بدهد و این تازه دلیل دیگری بود برای این که من بیوۀ دزد را سرزنش کنم چون او بزرگ‌تر بود و بهتر بود عقل سالمی داشته باشد. می‌توانست کاری بکند که در عرض دو ثانیه پسرک همه چیز را فراموش بکند، اما خیر، یک روز شنیدم که بیوه بلند، طوری که همه بشنوند می‌گفت: «این که همۀ تنت کبود نیست واقعاً به این می‌مونه که کریشنای خدا، تو را از روی مدل بدن خودش ساخته باشه.» توی خیابان! که همه بفهمند آن‌ها یک زوج عاشقند! از همان روز مطمئن شدم که فاجعه‌ای در راە است.

دفعۀ بعدی که بیوۀ دزد برای رفتن به بقالی در خیابان پیدایش شد، تصمیم گرفتم که کاری بکنم. نه به خاطر خودم بلکە به خاطر پدر و مادر مردۀ پسرک بود که خودم را در خطر اهانت یک… نه نمی‌خواهم این طوری ازش نام ببرم چون خودش الان جای دیگری است و تو هم که حتماً می‌دانی چه جور آدمی است.

داد زدم: «بیوۀ دزد!»

در جا ایستاد و طوری وحشتناک سرش را برگرداند که انگار با شلاق زده بودمش.

گفتم: «بیا اینجا یه کم صحبت کنیم.»

او نمی‌توانست سرپیچی بکند چون من هم در شهر برای خودم اعتباری داشتم و شاید هم فکر کرده بود که اگر مردم ببینند که ایستاده و دارد با من بحث می‌کند دیگر وقتی می‌بینندش دست از کم محلی به او بردارند، و همان طور که پیش‌بینی کرده بودم، آمد.

محترمانه به او گفتم: «من فقط یک حرف دارم. رامانی ریکشاران، پسرک عزیز من است و شما هم بهتر است کسی را پیدا کنید که هم سن و سال خودتان باشد یا از این بهتر، بروید بنارس در آشرام زندگی کنید و بقیۀ عمرتان را به عبادت مشغول بشوید و روزی صد هزار بار خدا را شکر کنید که بیوەسوزان دیگر غیرقانونی است.

آن وقت بود که بنا کرد به بد و بیراه گفتن و جیغ زدن و نفرین کردن و  این کە من پیرمرد گور به گور شده‌ای هستم که باید تا به حال ده کفن می‌پوساندم و آخر سر هم گفت: «بذارین خدمت‌تون عرض کنم جناب معلم بازنشسته که صاحب جان که رامانی از من تقاضای ازدواج کرده و من جواب رد دادم بهش چون دیگه بچه نمی‌خوام و اونم مرد جوونیه که باید بچه داشته باشه. حالا برو این چیزا رو به همۀ دنیا بگو و دست زهرآلودتو از سر من ور دار.»

برای مدتی فاتحۀ داستان رامانی و بیوۀ دزد را خواندم چرا که هر کاری که از دستم ساخته بود کرده بودم و توی این شهر چیزهای دیگری هم بودند که طرفِ علاقه آدمی مثل من قرار بگیرند. مثلاً این که رئیس منطقه‌ای ادارۀ بهزیستی با یک کاروان سفید بزرگ آمده بود توی همان خیابان و اجازه گرفته بود آن طرف درخت انجیر هندی پارک کند و هر شب مردهایی به داخل کاروان برده می‌شدند و با آن‌ها کارهایی می‌شد.

آن وقت‌ها چندان دوست نداشتم که در آن نزدیکی‌ها باشم چون این جوان‌های بازوبنددار همیشه همان جا بودند، بنابراین قلیانم را برداشتم و جای دیگری نشستم. شایعه‌هایی شنیده بودم که در کاروان چه اتفاق‌هایی می‌افتد اما نمی‌خواستم بشنوم.

اما همان وقتی که کاروانی با بوی اِتِر به شهر آمده بود، شرارت بیوه به خوبی آشکار شد چون همان موقع بود که ناگهان رامانی شروع کرد به حرف زدن از رؤیاهایش و به همه گفت که می‌داند به زودی یک هدیۀ شخصی خیلی مخصوص از طرف خود دولت مرکزی در دهلی خواهد گرفت و این هدیه یک رادیو ترانزیستوری باطری‌دار فرد اعلای آکبند است.

یعنی؛ همۀ ما فکر می‌کردیم که مخ رامانی‌مان با رؤیای ستارۀ فیلم شدن و این‌ها، کمی معیوب است بنابراین بیشترمان با گذشت سری تکان دادیم و گفتیم: «بله رام، خیلی عالیه.» و «چه دولت دست و دل‌بازی که به کسی که عاشق موزیک پاپ است، رادیو می‌دهد.»

اما رامانی با سماجت می‌گفت که هدیۀ رادیو واقعیت دارد و بیش از پیش شاد و شنگول می‌نمود، شادی‌اش بیش از چیزی بود که فقط رادیو ترانزیستوری مورد ادعایش می‌توانست سبب بشود.

رامانی درست پس از این که اولین بار نام رادیوی رؤیایی را بر زبان آورد، با بیوۀ دزد ازدواج کرد و آن وقت بود که من به همه چیز پی بردم. نرفتم عروسی -‌که هر طور حساب کنیم مهمانی فقیرانه‌ای بود- اما چیزی از آن نگذشته بود که با رام صحبت کردم، آن روزی که با ریکشای خالی از کنار انجیر هندی رد می‌شد.

آمد و کنارم نشست و من پرسیدم: «پسرم، تو هم رفتی توی کاروان؟ گذاشتی چه بلایی سرت بیارن؟»

جواب داد: «نگران نباش. همه چی محشر و عالیه. آقای معلم، من عاشق شدم صاحب. و این امکان را برای خودم درست کردم که با زن دلخواهم عروسی بکنم.»

باید اعتراف بکنم: وقتی که متوجه شدم که رامانی با پای خودش رفته بود و به حقارتی که بقیۀ مردهایی که به کاروان رفته بودن تن داده بود، نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. به تندی سرزنشش کردم: «پسرک دیوونه، گذاشتی اون زن مردونگی‌تو زایل بکنه.»

رام گفت: «اون قدام بد نیست.» منظورش اخته کردن بود. «معلم صاحب باید منو ببخشن که این طوری حرف می‌زنم، این کار مانع کارای عاشقونه و این چیزا نیست. فقط مانع بچه‌دار شدن می‌شه و زنم بچۀ بیشتری نمی‌خواست با این حساب الان همه چی صد در صد خوبه. حتی به نفع ملت هم هست»، اشاره کرد که: «و به زودی رادیوی مجانی هم می‌رسه.»

تکرار کردم: «رادیوی مجانی».

رام با اطمینان گفت: «بله، یادتون هست که معلم صاحب، چند سال پیش وقتی که من هنوز بچه بودم، لاکس‌من[1] خیاط همین جراحی رو کرد؟ فوراً رادیوش به دستش رسید و مردم از همه جای شهر رفتن که به رادیو گوش بدن. دولت این طوری پاداش می‌ده. داشتن رادیو محشره.»

ناامیدانه گفتم: «برو پی کارت، از جلوی چشام دور شو» و دلم نیامد بگویم چیزی که غیر از او همۀ مردم مملکت می‌دانند این است که مدت‌هاست پاداش رادیوی ترانزیستوری ور افتاده و برای همیشه به فراموشی سپرده شده است. سال‌هاست که ور افتاده این رسم، از دورۀ فون‌توش[2].

پس از این ماجرا، بیوۀ دزد که دیگر زن رام بود کمتر در شهر پیدایش می‌شد، بدون شک برای کاری که رام را واداشته بود تا انجام بدهد، اما رامانی بیشتر از همیشه کار می‌کرد و هر وقتی یکی از آن ده دوازده نفری را که دربارۀ رادیو برایشان حرف زده بود می‌دید، یک دستش را طوری زیر گوشش می‌زد که انگار آن  دستگاه لعنتی را گرفته و با حرارت و نه چندان خالی از مهارت برنامۀ رادیو را تقلید می‌کرد.

به خیابان اعلام می‌کرد؛ «این صدای رادیو سراسری هندوستان است. هم‌اکنون خبرها را می‌شنوید. امروز یکی از سخنگویان دولت اعلام کرد که رادیوی ریکشاران را فرستاده‌اند و هر لحظه ممکن است به مقصد برسد. و حالا به یک قطعه موزیک توجه بفرمائید. بعد شروع می‌کرد به طرز غلط و مضحکی یکی از ترانه‌های آشا بهوسله یا لاتا منگشکار را بلند خواندن.

رام این استعداد کمیاب را داشت که به رؤیاهای خود ایمان داشته باشد و وقت‌هایی بودند که اعتقادش به رادیوی خیالی ما را هم فریب می‌داد و بفهمی نفهمی باورمان می‌شد که رادیوش را واقعاً فرستاده‌اند یا این که اصلاً وقتی دارد ریکشا می‌راند رادیوی نامریی زیر گوشش است. ما دیگر منتظر بودیم که رامانی از یک گوشه یا از انتهای خیابانی زنگش را به صدا در بیاورد و با خوشحالی فریاد بکشد «رادیو سراسری هندوستان! رادیو سراسری هندوستان!»

زمان می‌گذشت. رام همان طور در شهر به حمل رادیوی نامریی‌اش ادامه می‌داد. یک سال گذشت. هنوز صدای کاریکاتوری از برنامه‌های رادیویی فضای خیابان‌ها را پر می‌کرد. اما حالا که می‌دیدمش چیز جدیدی در چهره‌اش بود. خطوطی منقبض، گویا از تقلای فوق‌العاده زیاد بود، تقلایی خسته‌کننده‌تر از راندن ریکشا، حتی خسته‌کننده‌تر از ریکشای حامل بیوۀ دزد با پنج فرزند در قید حیات و ارواح دو فرزنده مرده‌اش؛ انگار همۀ انرژی بدن جوانش را بر فاصلۀ خیالی بین گوش و دستش متمرکز می‌کرد و رادیو را با کمک میلی شدید، شاید هم کشنده خلق می‌کرد.

باید به شما بگویم که حسابی احساس ناامیدی می‌کردم، چون تصور می‌کردم که رامی برای فراموش کردن نگرانی‌ها و دل‌شوره‌های ناشی از کاری که کرده بود خود را درگیر کرده بود با رؤیای رادیو و اگر این رؤیا می‌مرد با جدی بودن تخلفی که در حق بدن خود مرتکب شده بود، رو در رو می‌شد و می‌فهمید که بیوۀ دزد پیش از این که با او ازدواج کند از او دزد ابله و وحشتناکی ساخته بود که از شخص خودش دزدی می‌کرد.

و بعد کاروان سفید دوباره به محل قبلی زیر درخت انجیر هندی برگشت و فهمیدم که کاری نمی‌شود کرد چون رام حتماً برای گرفتن هدیه‌اش می‌آمد.

روز اول پیدایش نشد و روز دوم هم نیامد و بعد شنیدم که نمی‌خواسته سماجت به خرج بدهد؛ نمی‌خواست که رئیس بهزیستی فکر بکند که خیلی مشتاق گرفتن رادیو است. از این گذشته کمابیش امیدوار بود که آن‌ها با هدیه به خانه‌اش بروند، شاید با یک جور مراسم کوچولوی رسمی آن را تقدیمش بکنند. ابله ابله است و کسی نمی‌تواند افکارش را بخواند.

روز سوم آمد. زنگ دوچرخه‌اش را به صدا در آورد و در حالی که دستش را طبق معمول روی گوش گذاشته بود ادای برنامۀ گزارش وضع هوای رادیو را در می‌آورد. در ارابۀ ریکشاپ، پشت سرش، بیوۀ دزد نشسته بود، همان جادوگری که نتوانسته بود در برابر وسوسۀ آمدن  و شاهد نابودی شوهر خود شدن، مقاومت بکند.

زیاد طول نکشید.

رام خوشحال رفت داخل کاروان و برای دوستان بازوبنددار خود که کاروان را از خشم مردم محافظت می‌کردند دست تکان داد و شنیدم -‌چون برای این که بیشتر اذیت نشوم صحنه را ترک کرده بودم- که موهایش را حسابی روغن زده بود و لباس‌هایش خوب اتوکشیده بودند. بیوۀ دزد از ریکشا تکان نخورد، با یک ساری مشکی بر سر همان جا نشست و خود را طوری به بچه‌هایش چسبانده بود که انگار آن‌ها پره‌های کاه هستند.

پس از مدتی کوتاه صدای اختلاف نظرها از داخل کاروان به گوش رسید و بعد صدا بلندتر شد و دست آخر جوانان بازوبنددار رفتند داخل که ببینند چه خبر است و کمی بعد هم‌پیاله‌ای‌های رام، او را کت بسته بیرون آوردند در حالی که صورتش پر از روغن مو بود و دهانش خون می‌آمد. دستش دیگر روی گوشش نبود.

و با این همه -‌آن طور که شنیدم- بیوۀ دزد در ریکشا از جایش تکان نخورد، با این که شوهرش را پرت کردند توی آشغال‌های خیابان.

بله، می‌دانم که مرد پیری هستم، فکرهام هم با سن و سالم چروکیده شده‌اند، و حالا دیگه می‌گویند که خدا می‌داند این عقیم‌سازی چقدر ضروری است و شاید من اشتباه می‌کنم که بیوه را هم سرزنش می‌کنم- چرا که نه؟ شاید حالا دیگر بشود همۀ اندرزهای پیرمردها را نادیده گرفت و اگر این طور است بگذار همین طور باشد. اما من دارم این داستان را تعریف می‌کنم و هنوز آن را تمام نکرده‌ام.

چند روز بعد از ماجرای کاروان دیدم که رامانی ریکشایش را به خلاف‌کار پیر مسلمان که تعمیرگاه دوچرخه دارد، می‌فروشد. وقتی که دید من دارم تماشایش می‌کنم به طرف من آمد و گفت: «خداحافظ معلم صاحب، دیگه دارم می‌رم بمبئی و اونجا قراره هنرپیشه‌ای بشم بزرگ‌تر از شاشی کاپور و امیتا بچان.

از او پرسیدم: «خُب پدر، می‌ری؟ تنهایی؟»

سیخ ایستاد. از بیوۀ دزد یاد گرفته بود که در حضور بزرگ‌ترها فروتن نباشد.

گفت: «زن و بچه‌هام هم میان.»

آخرین بار بود که با همدیگر صحبت کردیم. آن‌ها همان روز با قطار به سمت جنوب حرکت کردند.

پس از این که چند ماهی گذشت اولین نامه‌ش به دستم رسید که البته خودش آن را ننوشته بود چون با همۀ زحماتی که در گذشته برایش کشیده بودم بلد نبود بنویسید. پول داده بود به یک نامه‌نویس حرفه‌ای که حتماً برایش چند روپیه‌ای خرج برداشته چون توی این زندگی همه چیز خرج دارد و در بمبئی هزینۀ همه چیز دو برابر است. نپرسید که چرا به من نامه می‌نوشت، ولی این کار را می‌کرد. نامه‌ها را دارم و می‌توانم ثابت کنم که شاید هنوز آدم‌های سالخورده فایده‌ای داشته باشند و شاید هم می‌دانست که من تنها کسی هستم که به خبرهای زندگیش علاقمند هستم.

در هر صورت؛ نامه‌هاش پر بود از خبرهای موقعیت شغلی جدیدش. در آن‌ها نوشته بود که چطور فوری کشف شده است، یک استودیوی بزرگ اجازه داده بود که در فیلم‌برداری آزمایشی شرکت کند و حالا مشغول هستند که از او ستاره بسازند، روزها را همراه با بزرگ‌ترین ستاره‌های سینما در هتل سان اند سند در ساحل یوهو می‌گذراند، در حال خریدن خانه‌ای بزرگ در پالی هیل بود، خانه‌ای چند طبقه و با آخرین ابزار ایمنی، که او را در برابر هجوم طرفدارانش حفظ کند، حال بیوۀ دزد خوب بود و احساس خوشبختی می‌کرد و داشت چاق می‌شد و این که زندگیش پر از شادی و موفقیت بود و الکل بی‌دردسر.

نامه‌های فوق‌العاده‌ای بودند مملو از اعتماد به نفس، اما وقتی که آن‌ها را می‌خواندم، و هنوز هم می‌خوانم گاهی، حالت صورتش را در روزهایی که هنوز از حقیقت رادیو خبردار نشده بود و آن انرژی فوق‌العاده و دیوانه‌واری که در زندگی پر مشقتش صرف می‌کرد، را به خاطر می‌آوردم، حالتی مملو از شکوه ایمان که از فضای داغ و نازک بین دستی که به جای رادیو زیر گوش می‌گرفت و گوشش نمایان می‌شد.

[1] Laxman

[2] Funtoosh

یک فیلم هندی معروف، محصول بولیوود ۱۹۵۶

Advertisements