عيد نوروز و سال نو همگي مبارك! سالي پر از تندرستي، شادي و سربلندي براي همه آرزو دارم سبزي و صلح ابدي براي مادرمان زمين.

پِتر و پِترا دومين داستان از مجموعه ي بسيار دوست داشتني نيلس كارلسُنِ آدمكه كه با قلم من به فارسي برگشته. اميدوارم بشه اين مجموعه را در ايران و براي بچه هاي ايران چاپ كرد.

 نويسنده: آستريد ليندگِرِن
فارسي: طاهر جام برسنگ

IMG_0851

اين اواخر توي مدرسه ي گوستاو واسا در استكهلم اتفاق عجيبي افتاد. يك روز دوشنبه بود و همه ي بچه هاي كلاس اول مشغول خواندن بودند. بعد صداي در زدن آمد، صدايي آرام و ضعيف.
خانم معلم گفت:
– بيا تو!
اما كسي نيامد تو. در عوض دوباره در زدند.
خانم معلم به پسري كه به در نزديكتر بود، گفت:
– برو درو باز كن ببين كيه؟
اسم اين پسر گونار بود.
گونار در را باز كرد. جلوي در دو تا بچه ي خيلي خيلي كوچولو ايستاده بودند. يك پسر و يك دختر. از يك جفت عروسك بزرگتر نبودند. وارد كلاس شدند و صاف رفتند طرف خانم معلم. پسر دو لا شد و دختر تعظيم كرد. آن ها گفتند:
– مي خواستيم بپرسيم كه مي شه بيايم اينجا مدرسه؟
خانم معلم چنان شگفت زده شد كه اول نمي توانست پاسخ بدهد. اما آخر سر گفت:
– شماها اصلاً چي هستين؟
پسرك گفت:
– اسم ما پِتر و پِترا ست.
دخترك گفت:
– ما جزء آدم كوچيكا هستيم.
پسرك گفت:
– مامان و باباي ما مي گن كه آدم كوچيكا هم بايد درس بخونن.
خانم معلم پرسيد:
– كجا زندگي مي كنين؟ مطمئن هستين كه به اين مدرسه تعلق دارين؟
پتر گفت:
– ما تو پارك واسا زندگي مي كنيم.
پترا گفت:
– كه مدرسه ش مي شه همين جا، مگه نه؟
بله. خانم معلم تأئيد كرد كه همان طور است.
همه ي بچه هاي كلاس سرك كشيدند كه بتوانند پتر و پترا را ببينند. به نظر همه دوشنبه ي اين هفته روز معركه اي بود و همه مشتاق بودند كه پتر و پترا همكلاسي شان بشوند.
خانم معلم گفت:
– بله بچه هاي عزيز، مي تونين بشينيد.
اما بايد كجا مي نشستند؟ توي كلاس نيمكت كوچكي كه براي آن ها مناسب باشد، نبود.
گونار هيجان زده گفت: مي تونن بشينن پيش من.
پتر و پترا صاف رفتند طرفِ نيمكت گونار. گونار آن ها را به ترتيب بلند كرد و گذاشت جلوي خود روي سرپوش ميز. بعد با انگشت به كتاب اشاره كرد تا پتر و پترا بدانند تا كجاي درس را خوانده اند. خانم معلم از گونار خواست كه بخواند و او خواند.
– مادر بزرگ مهربان است.
پتر و پترا شنيدند و به علامت تأئيد سر تكان دادند، هر چند هنوز نمي توانستند بفهمند كه چطور مارپيچ هاي سياه كتاب مي شود مادر بزرگ مهربان است.
آن روز مدرسه كه تعطيل شد پتر و پترا خيلي چيزها ياد گرفته بودند. جز اين كه مي دانستند مادر بزرگ مهربان است، ياد گرفته بودند كه ٥=٢+٣ و همين طور سرود قورباغه ها را بلد بودند بخوانند.
هنگام خانه رفتن، گونار همراه پتر و پترا رفت چون مسيرشان يكي بود. پتر و پترا محكم دست هم را گرفته بودند و موقع رد شدن از خيابان به دقت دور و اطراف خود را نگاه مي كردند.
پتر با نگراني گفت:
– خيابونِ اودِن از همه جا بدتره. اونجا رفت و آمد ماشينا خيلي زياده.
گونار گفت:
– من كمك تون مي كنم.
پتر و پترا كه مي خواستند از خيابان اودن رد بشوند، گونار عين يك پليس واقعي، با بلند كردنِ دست ماشين ها را متوقف مي كرد.
پتر و پترا گفتند:
– ممنون و خدانگهدار!
و براي گونار دست تكان دادند. بعد پريدند توي پاركِ واسا و با جست و خيز دور شدند.
پتر و پترا هر روز مي آمدند مدرسه. بچّه هاي مدرسه هيچ وقت از ديدن آن ها خسته نمي شدند. خانم معلم مهربان بود. از نجّار خواسته بود دو تا ميز و نيمكت كوچك براي آن ها بسازد. ميز و نيمكت ها را جلوي كلاس، كنار تريبون خانم معلم گذاشتند. خانم معلم همين طور گفته بود كه توي راهرو، پائين، نزديك هاي زمين هم دو تا رخت آويز كوچك هم براشان بسازند. چون كه پتر و پترا براي آويختن پالتو و شنل قشنگ خودشان نياز به رخت آويز داشتند. وقتي كه پتر و پترا مي خواستند روي تخته ي سياه، تمرين حساب بكنند، خانم معلم آن دو نفر را بر مي داشت و روي يك صندلي بلند مي گذاشت. هنگام روخواني، هميشه روي سرپوش ميز گونار مي ايستادند و وقتي نوبت خواندن آن ها مي شد، مي رفتند وسط كتاب. از نظر همه بچه ها، ديدن شان در اين حالت خيلي بامزه بود. خانم معلم گفته بود كه پتر و پترا دانش آموزان زرنگي هستند و حتماً نمره هاي خوب خواهند گرفت. اواخر ترم هوا سرد مي شد و مثل هميشه يك پيست پاتيناژ داخل پارك واسا درست شد براي بازي بچه ها. گونار معمولاً پس از خواندن درس هاش مي رفت آن جا و پاتيناژ بازي مي كرد. هنوز نمي دانست پتر و پترا كجا زندگي مي كنند، هر چند كه خيلي دلش مي خواست جاي زندگي آن ها را ببيند. يك روز عصر وقتي كه كفش هاي اسكيت خود را در آورده بود و مي خواست برگردد خانه، تصميم گرفت كه بگردد و آن ها را پيدا كند. همه جا را سرك كشيد و در يك گوشه ي پرت و پنهانِ پارك، زير يك درخت كاج نور ضعيفي ديد. رفت آن جا. زير كاج يك تپه ي خاكي بود كه يك پنجره داشت. نور از همانجا مي تابيد. گونار زانو زد و از پنجره داخل را تماشا كرد. آن تو پتر و پترا دور يك ميز گرد نشسته بودند و مسئله هاي حساب خود را حلّ مي كردند. پدرشان روي يك صندلي راحتي نشسته بود و روزنامه مي خواند، مادرشان هم كنار اجاق داشت قهوه دم مي كرد. آن ها برق نداشتند. يك چراغ نفتي داشتند كه نوري نرم و نمور بر سر پتر و پترا مي پاشيد كه روي كتاب هاشان خم بودند.
گونار آرام با انگشت به پنجره زد. پس از لحظه اي يك در باز شد و پتر پشت در بود.
گونار گفت:
– سلام! منم.
پتر گفت:
– سلام. خوب شد اومدي كه ازت بپرسم وقتي ٩ را از ١٧ كم كنيم، چند تا باقي مي مونه؟
گونار گفت:
– ٨ تا.
پدر پتر از داخل فرياد زد:
– كيه پشت در؟
پتر با فرياد جواب داد:
– يكي از همكلاسيامه.
پترا هم جست و خيزكنان آمد دم در. پرسيد:
– داشتي پاتيناژ بازي مي كردي؟
پتر گفت:
– اگه صبر كني كه پيست تعطيل بشه، مي توني پاتيناژ من و پترا رو ببيني. وقتي بچه هاي بزرگ تر اونجا هستن ما جرأت نمي كنيم بريم بازي.
پترا گفت:
– حيف كه نمي تونيم دعوتت كنيم بيايي تو. اين تو جا نمي شي. اما از پشتِ پنجره مي توني داخلو نگاه كني.
گونار همان كار را كرد. دوباره زانو زد و آن اتاق باحال را از پشت پنجره تماشا كرد. پتر و پترا هم آن طرف پنجره با ايما و اشاره با او حرف مي زدند. بر روي يك كاغذ چيزي نوشتند و كاغذ را از پنجره نشان دادند. با حروف درشت نوشته بودند:
گونار تو پسر باحالي هستي!
بعد همگي زدند زير خنده، پتر و پترا از توي خانه و گونار بيرون. پس از لحظه اي پتر به ساعتي كه روي ديوار بود اشاره كرد. گونار فهميد منظورش اين است كه حالا ديگر پيست پاتيناژ تعطيل شده است. پتر و پترا با عجله كفش هاي اسكيت خود را برداشتند و كلاه، دستكش و كاپشن پوشيدند. بعد براي پدر و مادر خود دست تكان دادند و دويدند بيرون پيش گونار.
پيست پاتيناژ تاريك و خلوت بود. پتر و پترا زود كفش هاي اسكيت خود را پوشيدند. كفش هاي اسكيت خيلي كوچولوشان را. با هم شروع كردند به چرخ زدن روي يخ. معلق مي زدند و به زيباترين، جادوئي ترين و باشكوه ترين شكل، پيچ و تاب مي خوردند.
دورشان پرتوي ضعيفي از نور بود و گونار صداي موزيكي را هم از دور دست ها مي شنيد. اما شايد فقط خيال مي كرد. نفس گونار بند آمد. شايد زيباترين چيزي بود كه تا آن وقت ديده بود. فكر كرد كه اين را تا زنده است، هميشه ي هميشه بياد خواهد آورد.
وقتي كه بالاخره پتر و پترا دست در كمر هم آمدند جلوي گونار، چشم هاشان برق مي زد. پتر گفت:
– حال كردي؟
پترا گفت:
– ما هر شب وقتي كه آدم بزرگا خوابيدن يه كم تمرين مي كنيم. كار از اين باحال تر سراغ ندارم.
وقتي كه گونار با كفش هاي اسكيت كه بر شانه ش آويزان بود به خانه بر مي گشت، آواز مي خواند. خيلي سرِ حال بود و پتر و پترا را خيلي دوست داشت.
كريسمس نزديك بود و روزي ترم تحصيلي به پايان رسيد. پتر و پترا نمره هاي خيلي خوب گرفتند. خانم معلم كارنامه ي آن ها را با ريزترين خطي كه مي توانست روي كاغذهاي كوچكي نوشته بود. پترا در خواندن نمره ي بِ مثبت گرفته بود و از اين بابت خيلي افتخار مي كرد. پتر هم ب آورده بود.
گونار مي خواست كريسمس را با پدر بزرگ و مادر بزرگش در اسمولند جشن بگيرد. وقتي كه مثل هميشه پتر و پترا را از خيابان اودن رد كرد، گفت:
– خدانگهدار پتر، خدانگهدار پترا. ديدارمون ترم بعدي.
پتر و پترا گفتند:
– خدانگهدار گونار، تو پسر باحالي هستي.
بعد در پارك واسا ناپديد شدند. دست تكان دادند و گفتند:
– به اميد ديدار.
اما پتر و پترا هرگز به مدرسه بر نگشتند. پس از تعطيلات كريسمس وقتي مدرسه باز شد، كسي آن ها را نديد. همه ي بچه هاي كلاس منتظر بودند كه صداي ضعيف در زدنِ آن ها را بشنوند. از همه بيشتر، گونار منتظر بود. اما آن ها نيامدند. ميز و نيمكت هاي آن ها كنار تريبون خانم معلم بود، اما پتر و پترا روي نيمكت ها نبودند. رخت آويزهاي كوچولوي راهرو هم خالي از لباس بودند.
تا اين كه يك روز نامه اي خيلي خيلي كوچك، در هوا چرخيد و در صندوق پستي گونار فرود آمد. نامه ي پتر و پترا بود. نوشته بودند:
«گونار عزيز
ما اسباب كشيديم به تي يرپ ، چون مامان مي گفت آن جا خانه هاي بهتري پيدا مي شوند. اينجا پيست پاتيناژ نداريم، اما بعضي وقت ها روي درياچه ي كوچكي پاتيناژ بازي مي كنيم. اما پيست پارك واسا بهتر بود.
سلام گونار، تو پسر باحالي هستي.
از طرف پتر و پترا.»
گونار هنوز هم شب
هاي زمستان در پارك واسا پاتيناژ بازي مي كند. بعضي وقت ها ميخكوب مي شود و فقط نگاه مي كند. خيال مي كند كه يك پسر و يك دختر كوچولو با صداي ضعيف موزيكي كه از دور دست ها مي آيد مشغولِ رقصِ پاتيناژ هستند.

IMG_0853