اینگر ادلفلدت

Snälla snälla Jenny

Inger Edelkfeldt

Inger Edelfeldt (f 1956) har just utkommit med romanen ”Om snö och guld”.

جنی در واگن مترو نشسته و از حومه روانۀ مرکز شهر است. چندان از آرام نشستن طولانی خوشش نمی‌آید، احتمالا می‌داند که بعضی وقت‌ها آدم نیاز به نشستن دارد، اما همزمان، همیشه این را می‌داند که نشستن چاق‌کننده است. اگر مدتی طولانی بی‌حرکت بنشیند، احساس می‌کند زیر پوستش لایه‌ای چربی جمع می‌شود. سلول‌های چربی مکارانه همچون اعضای سازمانی دسیسه‌چین، بی‌وقفه کودتای دولتی، پیروزی خود را بر شخص و خواست او، برنامه‌ریزی می‌کنند. می‌تواند حس کند که آن‌ها چگونه رشد می‌کنند، که چگونه چربی زیر پوست چون تنگ‌پوشی دورش می‌پیچد.

صبحانه فقط تکه‌ای نان سفید خورده، یک گوجه‌فرنگی آلبالوئی و کمی لورک، بعدش هم با شتاب قدمی زده است، بنابراین می‌داند که دیگر نیازی به نگرانی ندارد. با این حال فکرش آنجاست. بعضی وقت‌ها کابوسی می‌بیند که خیک خود را با غذایی مبسوط پر کرده و وقتی بیدار می‌شود و می‌بیند این کار را نکرده، خیالش آسوده می‌شود و شکر می‌کند.

به تدریج، وقتی که به اندازۀ کافی وزن کم کند، غذای محشری خواهد خورد. جعبه‌ای پر از بریده‌های دستور غذایی دارد که اغلب می‌نشیند و طولانی مدت عکس‌های آن را تماشا می‌کند. گنبدهای کیک پوشیده از بادام‌پرک، خورش‌هایی خوش‌رنگ با هلوهای شیرین آب‌چکان. در خیال همه را مزه می‌کند، خورش لذیذ گوشت، لب‌هایش را می‌بوسد، هلوها چون خورشیدی در شکمش نور سیری ساطع می‌کنند.

شش دانگ حواس را جمع کرده و از پنجرۀ قطار بیرون را نگاه می‌کند و خود را متقاعد می‌کند که گرسنه نیست.

اوایل بهار است و خورشید در پی هر آن چیزی که زمستان باقی گذاشته است. به نظر جنی هوا حسی از پنجره‌های کثیف، آب دماغ یخ زده و تیله‌های لب‌پریدۀ فراموش شده القا می‌کند، حسی برانگیزاننده. وقتی عطر بهار را نفس می‌کشد، احساس نگرانی بر او غلبه می‌کند، چیزی شبیۀ دلتنگی. این که دلتنگ چیست را به درستی نمی‌داند.

از افکارش گذشت: «دلتنگی دختر کوچولو پایانی ندارد.» کلمات به او حسی رضایت‌بخش از فداکاری و اندوه می‌دهند.

درست به یاد نمی‌آورد که نخستین بار کی خود را در افکارش «دختر کوچولو» تصور کرده بود. در واقع دیگر دختر کوچولویی نیست، حالا دیگر چهارده ساله است، هر چند هر کس ببیندش باور نمی‌کند.

همیشه وقتی که در واگن مترو می‌نشیند داستان‌هایی دربارۀ دختر کوچولو تخیل می‌کند: حالا دختر کوچولو دارد به شهر می‌رود. می‌خواهد مرکز شهر از قطار پیاده بشود و همۀ کسانی که او را می‌بینند فکر خواهند کرد: چقد غیرعادی کوچولوست. چه چشم‌های تیزبینی، دارد به چی فکر می‌کند؟ با این که کوچولوست نیرویی از خود ساطع می‌کند که پنداری از جهان دیگری آمده است. از جهان وحوش می‌آید او. از میان وحوش گذشته به دیو شب سر زده و طره‌ای از موی آن را با خود دارد، طره‌ای سیاه چون پر کلاغ در گردن‌آویز، جایی که دیگران عکس پدر و مادر خود را می‌گذارند، دارد. او نه پدر دارد و نه مادر، به آن‌ها نیازی هم ندارد. دختر کوچولو نیاز چندانی ندارد. او حس خود را آزاد و خود را از سنگینی بار سیری رها کرده است. گرسنگی‌اش کانالی شده است که نیروی هوا و زمین را در او می‌دمد. او چیز دیگری است، مسخ شده است. بدون پدر و مادر هم زندگیش می‌گذرد.

دختر کوچولو امروز کجا می‌رود؟ دارد به خانۀ دوستی می‌رود. از پله‌هایی بلند و خنک بالا خواهد رفت و جلوی دری بلوطی رنگ توقف می‌کند. در می‌زند و دوستش در را باز می‌کند. دوست دختر کوچولو چه شکلی است؟ لاغر و پریده‌رنگ، با موهای سیاه و بلند و  چشمان سیاه. خواهر پنهانی دختر کوچولوست؛ تصویر او در آینه، که با هرم نفس، آینه را سوراخ کرده و بیرون آمده است از آن. یک شب وقتی که دیگران خواب بودند از سایه‌های درون آینه بیرون خزید، عطر اسطوخودوس داخل کمد را با تکانی شدید از موها بیرون پراکند و در دل شب گم شد. حالا می‌خواهد که دختر کوچولو پیشش برود.

دختر کوچولو شب‌ها در بی‌مرزی زندگی می‌کند اما روزها در مداری جادوئی از بوی استیک سوخته، پارکت کف اتاق، صابون لاکس صورتی، روتختی صاف و زر زر تلویزیون محصور است. اسیر فرمول‌های جادوئی است: جنیاتاقتراتمیزکن – امروزدوباره‌جیننپوش – جنیبایدغذابخوری.

در خانۀ خواهر آینه‌ایش آزاد است. دیوارهایش از سنگ سفید است، پنجره‌هایش بلند و کمانی. کفش از شن سفید است، با سنگ‌هایی که با آب سائیده شده‌اند، فسیل‌ها، جمجمه‌های براق چون مراورید گربه‌ها و پرنده‌ها. گلدان‌هایی از گل‌های خشک هم آنجا هستند، بذرهایشان نمی‌ریزند. آنجا عطر دریا دارد. خواهر ساکت بر شن‌ها راه می‌رود، چرخی می‌زند و نام خود را می‌گوید: آنورکسیا.

جنی خواب خواهر و خانۀ او را دیده بود. این خواب شب بعد از ویزیت روانپزشکی به سراغش آمد. یک ماه پیش بود. مامان او را برده بود. اول او را به بیمارستان برد تا عکسبرداری بشود، آزمایش خون بدهد، نوار قلبی بگیرد و هیپوفیزش کنترل شود و بعد دکتر سفارش کرد به یک روانپزشک مراجعه کند. جنی با مهربانی به همۀ پرسش‌های روانپزشک پاسخ داد اما متوجۀ اهمیت آن‌ها نشد. تنها یک چیز در ذهنش میخکوب شد و آن نام آنورکسیا نوروزا بود. انگار نام دختری در یک قصه. دختری پریده رنگ در پیراهنی بلند، ساکت، متبسم و پر رمز و راز. خواهر او در رؤیاها.

روزی در کتابخانۀ مدرسه در یک دایره‌المعارف نام را جستجو کرد. آنورکسیا نوروزا، گرسنگی خودخواسته، بیماری شناخته می‌شود. بیشتر دخترهای تین‌ایجر به آن مبتلا می‌شوند. اغلب نمی‌شود ناهنجاری تغذیه و وزن بیمار را به حالت عادی برگرداند و در بسیاری از موارد بیماری سرانجام به مرگ ختم شده است. به نظرش عجیب آمد که وقتی این‌ها را خواند نترسید. در عوض ذوق‌زده شد؛ احساس می‌کرد یک جنگجوی دلاور است.

می‌خواست خود را از شر تن رها کند. هر چه تنش کوچک‌تر باشد شخصیتش بیشتر. مسلم بود. به وضوح حس می‌کرد. بعضی وقت‌ها، غروب‌ها که برای دویدن به جنگل می‌رود، احساس می‌کند که می‌خواهد از زمین کنده شود. می‌تواند بایستد، چشم‌های خود را ببندد و ببیند که چگونه تنش فقط پوست نازکی است، که گرسنگی چگونه احساساتش را تیز می‌کند تا آن جا که لبریز می‌شود، ظرفی شیشه‌ای می‌شود مملو از آسمان غروب، درخت و زمین خفته.

وقتی که از پیاده‌روی شبانه بر گشت به روشنی متوجه شد که یک غریبه است. همیشه در راهرو، آشپزخانه و نشیمن بوی ضعیف غذای سوخته و بوی دود ماندۀ سیگار می‌آمد. در اتاق پدر و مادر این بو با عطر اسطوخودوس خشک شده از گنجۀ لباس قاطی می‌شد. مخلوط بوها جنی را به عالم کودکی می‌برد، به دورانی که تختش در اتاق آن‌ها بود. هنوز می‌تواند ببیند که وقتی کوچک بود و روی زمین بازی می‌کرد چگونه خورشید بر اسباب‌بازی‌هایش می‌تابید.

یک عروسک داشت آن قدر خوشگل  بود که بیشتر وقت‌ها در بالاترین طبقۀ گنجۀ لباس می‌نشست. بعضی وقت‌ها می‌گذاشتند آن را بیاورد و لباسش را عوض کند، عطر تند اسطوخودوس داشت. چشم‌های گردی داشت مملو از ابهام که بدون کلام به او می‌گفتند: «هرگز بزرگ نمی‌شوم، هرگز نمی‌میرم. من مال تو نیستم، دستت هرگز به من نمی‌رسد.» آن وقت دلش می‌خواست له‌اش کند، کله‌اش را بکند و دریای کبود پشت چشم‌هایش را نگاه کند. ترسید، از آن چه او را وا داشته بود تا چنین چیزی بخواهد ترسید. و مادرش با خنده گفت:

– چطوری می‌تونی از یک عروسک بترسی؟

با احتیاط آن را از دست جنی در آورد و بالای گنجه گذاشت تا آن جا بر سرزمین خنک ملافه‌های برفی‌رنگ که با نام اعضای خانواده نشانه‌گذاری شده بودند، حکومت کند.

جنی از این که مادرش ملافه‌های تختش را عوض می‌کند نفرت دارد: پارچۀ تازه شسته خشک و زبر بود و بوی اسطوخودوس می‌داد. بو برایش بسیار نامطبوع است، مثل این که بو، برایش شرط می‌گذارد. وقتی که سرد نباشد، اغلب با پنجرۀ باز می‌خوابد. یک شیشه نعنای هندی هم خریده است که با فاصلۀ زمانی معین کمی از آن را در اتاق می‌پاشد.

قطار وارد یک تونل شد و تاریکی زیر زمین پنجره را به آینه بدل کرد. جنی صورت خود را مشاهده کرد. چشم‌هایش بسیار بزرگ شده بودند، سیاه و هوشیار، عین چشم‌های یک حیوان. با نگرانی در پی نشانه‌ای از گردی در گونه‌های خود بود. نه، صورت قلبی شکل است با چانه‌ای کوچک و تیز و استخوان‌های برجسته؛ عاشق دیدن استخوان‌های گونه در زیر پوست است. حتی وقتی می‌خندد هم دیگر صورتش گرد نیست – یا شاید هم هست؟ آن وقت‌ها مردم اغلب در مورد گونه‌های گردش حرف‌هایی می‌زدند: «جنی با لپ‌های گردش عین بچه‌های عروسکی چوب الفه!» «چقدر خوشگله بچه با لپای آبدار گردش!» و هر بار کسی چیزی از «گردی» می‌گفت انگار تیغ خنجری در تنش می‌خلید، در حالی که از تمام درون رنگ‌پریده و غمگین و  قلمی بود  وقتی که پروار و سرحال با گونه‌هایی گرد قلمداد می‌شد، مثل یک خوک خجول چاق و چله بر سیخ پیچ و تاب می‌خورد.

اما حالا صورتش شبیه صورت یک راسوی کوچک، یا یک پری، به شکلی اضطراب‌آور زنده و به طرزی منحصر بفرد عریان بود. به نظر می‌رسید چشمانش با مردمک‌هایی درشت دانما چارتاق باز است. او عاشق چهرۀ جدید خود است اما با این حال بعضی وقت‌ها از خود می‌پرسد که آیا یک ذره گرد نیست؟

بعضی اوقات از یکی از همکلاسی‌هایش می‌پرسد آیا صورتش کمی زیادی گرد نیست و همکلاسی شوکه به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

– تو دیوونه‌ای جنی، تو که واقعاً خیلی لاغری!

کلمات چون سیری مطبوعی در دلش می‌نشینند؛ کسی همان وقت گفته بود او زیباست. از هر کسی که می‌بیند، دربان، بانوی اخموی صاحب سگ، مردی که پنجرۀ مغازه را تمیز می‌کند، می‌پرسد:

– من که چاق نیستم؟

و آن‌ها به او لبخند می‌زنند و پاسخ می‌دهند:

– نه، تو لاغری، مثل یک ساقه لاغری، مثل یک پری جنگلی.

دختر کوچولوی دامن کوتاه، با سر تعظیم می‌کند، لبخندی تحویل می‌دهد و با گام‌هایی سبک راهش را ادامه می‌دهد، و همه می‌گویند:

– با چه ظرافتی راه می‌رود.

دختر کوچولو مرکز شهر از قطار مترو پیاده می‌شود. از بین هیکل‌های تنومند ویراژ می‌دهد و از اندام ریز خود لذت می‌برد. کمی سردش است اما سرما به نحوی مطبوع است. به جای استفاده از پله برقی از پله‌های سنگی بالا رفت. با خود گفت: «همچین کار سختی نیست. من سبک هستم.»

همراه با سیل آدم‌ها از محدودۀ کنترل بلیط گذشت و در خروجی خیابان باز هم به جای پله برقی، پله‌های سنگی را انتخاب کرد. آن بالا در خیابان کمی بیشتر سردش شد، شهر بزرگ است و در آن روشنایی پریده‌رنگ، درست همان موقع آسمان باز شده بود و نور صدفی خود را، چون پیش‌قراول راستین بهار، پراکنده بود. جنی دستکش‌هایش را خانه گذاشته بود تا خود را متقاعد کند که بهار آمده است. دست‌هایش استخوانی‌اند، کبود و در محل برآمدگی استخوان‌ها چین و چروک‌دار. فکر کرد انگار آسیب‌پذیر هستند؛ علتش آن است که او اول خانه را نگاه کرده بود که در بلندی آسمان می‌درخشید. دست‌هایش را در جیب فرو کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت، اما باز سردش است. با خودش دعوا دارد که چرا نمی‌تواند بر احساس سرما غلبه کند. چه اهمیتی دارد که آدم یخ بزند یا نزند. بهتر است آدم به چنین چیزهایی توجه نکند.

اول چه کار کند؟ کمی بالاتر، آن سوی خیابان کافه‌ای کوچک هست. شاید بتواند برود آنجا و یک فنجان چای بنوشد؟ بعد گرم‌تر خواهد شد.

دختر کوچولو به آن سوی خیابان رفت. موهایش در آفتاب می‌درخشند، مردم از خود می‌پرسیدند دارد کجا می‌رود؟ وقتی که برگشتند خانه به کسی خواهند گفت: «امروز یک آدم غیرمعمولی توی خیابان دیدم، یک دختر کوچولو که شبیه موجودات ماوراءطبیعی بود، با موهای روشن بلند و چشم‌های سیاه. عین اجنه و پریان، آدم زمینی نبود.» کسی سرش را از روی روزنامه/ساندویچ/فال ورقش بالا خواهد آورد و خواهد گفت: «واقعاً؟ این زیباست که همه چیز روزمره نیست.»

دختر کوچولو وارد کافه شد و رفت سمت پیشخان. دو تا عاقله زن جلوش بودند هر کدام یک قطعه کیک پرینس سفارش دادند و جنی با سوءظن به آن‌ها نگاه کرد. فکر بلعیدن آن همه سبز روشن و صورتی و خامه‌ای چنان شرم‌آور و چندش‌زاست که حالش به هم خورد. و آن دو آنجا ایستاده بودند و صحبت می‌کردند و می‌خندیدند طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ناگهان حسادتی بر او غلبه کرد که تقریبا به گریه‌اش انداخت. به خود یادآور شد؛ «من متفاوت هستم.»

به خاطر می‌آورد چگونه بود آن اوایل، هنگامی که بعضی وقت‌ها نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد. در یک مهمانی هم تکه‌ای گوشت گوزن خورد و هم یک شیرینی خامه‌ای کامل، بعد رفت حمام، انگشتی به حلق خود فرو کرد و همه را بالا آورد. از بیرون سر و صدای مهمانی می‌آمد، یک نفر می‌خندید، چاقوها بشقاب‌ها را خراش می‌دادند. سیفون را کشید و در آینه خود را نگاه کرد. آن وقت هنوز گونه‌هایش گرد بودند و او آرزو می‌کرد می‌توانست چربی اضافی را از آن ببرد و آن را مثل یک مجسمه صیقل بدهد تا عالی‌ترین شکلش که زیر چربی خود را پنهان کرده، عیان شود.  

خانم پشت پیشخان با مهری که انگار با یک بچه حرف می‌زند، پرسید: خب، سفارشتون؟

گفت: «یک فنجان چای» و محض احتیاط اضافه کرد: «بدون خامه.»

خانم، جنی را که در کیفش داشت دنبال کیف پول می‌گشت نگاه کرد:

– چای را اون بالا خودتون بر دارید.

بعد پرسید:

– چیزی برای خوردن نمی‌خواین؟

جنی باعجله پاسخ داد:

– خیر، متشکرم.

با خود فکر کرد، چرا این را گفت؟ شاید شکل کسانی هستم که اغلب چیزی می‌لمبانند؟

از پله‌‌ها بالا رفت، چایش را بر داشت و دور و اطراف را در پی یافتن میزی خالی جستجو کرد. کنار یکی از دیوارهای بلند کافه زنی نشسته بود که واقعاً چاق بود. روزنامه می‌خواند و یک قطعۀ بزرگ تورته‌زاخا را با تکنیکی خاص می‌خورد. جنی به این فکر می‌کرد چطور آدم به خودش اجازه می‌دهد که چنین چیزی بشود. شاید خود او یک چنین چیزی می‌شد اگر بیش از مقداری که الان می‌خورد، بخورد. چون اگر کسی شروع کرد به کمی بیشتر خوردن، جلوی چاقی را نمی‌تواند بگیرد. چربی لایه لایه خود را زیر ران، شکم و بازوها انباشته خواهد کرد. خود را زیر بلوز روی بلوز دور تن آدم انبار می‌کند تا جائی که پوششی از چربی دور آدم را می‌گیرد و می‌شود مثل لباس پوشاندن بچه‌ها در زمستان. بلوز روی بلوز تا جایی که نفس نتواند بکشد، تا آن حد که آدم تبدیل شود به بت، تجسم ضعف‌های روحی. جنی با چندش زن چاق را نگاه کرد.

دختر کوچولو پشت میزی کنار پنجره نشست. صندلی کمابیش نرم بود، اما او می‌داند که با این حال پس از مدتی نشستن، مهرۀ دنبالچه‌اش درد خواهد گرفت. دست‌هایش را پنداری به نیایش دور فنجان پیچید، چای تلخ کهربایی رنگ را جرعه جرعه نوشید، به آسمان سرد و آبی بیرون نگاه کرد، به دست‌های خود نگاه کرد، احساس کرد که گرما در حلق و معده‌اش، انگار که نمی‌خواهند نوشیدنی را قبول کنند، با اندکی تهوع استقبال می‌شود.

چند ماه پیش یک بار با مادرش رفته بود مرکز شهر و مادر او را راضی کرد که همراهش به رستورانی برود. جنی قبول کرد که کمی کتلت گوشت گوساله بخورد به شرطی که سس نداشته باشد. به پیشخدمت گفت که غذایش را بدون سس می‌خواهد، اما وقتی غذایش را آوردند باز غرق در یک سس غلیظ قهوه‌ای بود. به غذا زل زد و ناگهان گریۀ هیستریکش سرریز کرد. پیشخدمت حسابی وحشت‌زده شد و قول داد که فورا غذایش را عوض می‌کند. جنی می‌ترسید مادر او را به خاطر رفتار عجیبش مؤاخذه کند. اما مادر فقط با چشم‌های گشاد شده او را نگاه کرد و ساکت ماند. بعد گفت:

– خیال می‌کنم خوب باشه به یه دکتر نشونت بدیم، مخالفتی که نداری؟[1]

جنی ناباورانه گفت: «چرا؟» اشک‌هایش را پاک کرد و بی‌میل به کتلت جدید بی‌سس که خیال خوردنش را نداشت نگاه کرد. 

وقتی او بنا کرد به رژیم گرفتن، مادر خوشحال شده بود. او با دستورات غذایی سبک، قرص‌های کالری و لباس‌های جدید، تشویقش کرده بود. ناگهان برعکس شد، حالا می‌خواست با اصرار به جنی غذا بدهد. به خیانت می‌مانست. مادر خودش اضافه وزن داشت و جنی مشکوک بود که مادر می‌خواهد دخترش حالا چاق نه ولی توپر باشد. طوری که معلوم بشود دختر اوست. به این می‌ماند که مادر بگوید: «غذای من را بخور و مثل من بشو! از من بخور و بگذر ترا از خودم پر کنم!» مشمئز کننده است.

پدر حرف زیادی نمی‌زند. هیچ وقت نزده است. معمولا می‌گوید: «تو که شبیه یه دختر مدرسه‌ای کوچولویی!» «یه ساندویچ پنیر درست کنم برات؟» اما او می‌داند که پدر چقدر کره روی نان خواهد مالید پس دعوتش را رد می‌کند. پدر نگران شانه‌ها را بالا می‌اندازد، پیپش را روشن می‌کند و در خود فرو می‌رود. خوشحال است که دست کم پدر سر به سرش نمی‌گذارد.

جنی از دروتنینگ‌گاتان[2] به سمت هوتوریت[3] رفت. تند می‌رفت و با کمی جست و خیز با دست‌هایی که ته جیب‌هایش فرو کرده بود. گاه گاه نگاهی به جعبه آینه‌ها می‌انداخت. دختر کوچولو می‌خواست برای خود لباس بخرد.

وارد هنس[4] شد. نگاهی گذرا به بخش بزرگسالان انداخت و به طرف بخش کودکان رفت. دختر کوچولو می‌خواهد برای خود یک بلوز بخرد، بلوزی قرمز می‌خواهد به رنگ پاستیل تمشک. یکی را پیدا کرد و می‌خواست آن را امتحان کند. یک شلوار قرمز هم پیدا کرد. نمی‌فهمید چرا فقط لباس قرمز می‌خواست.

نور اتاق پرو سرد بود و سبزی پریده‌رنگی به صورتش می‌بخشید. پالتو و بلوزش را از تن در آورد و به قفسۀ عریان سینه‌اش نگریست. دیگر نمی‌توانست سینه‌بند بپوشد، پستان‌هایش تقریبا کامل از بین رفته‌ بودند. دنده‌هایش به خوبی نمایان هستند و یک گودی عجیب بین استخوان دنده‌هایش هست. دگمۀ پستانش هم به شکلی نامتعارف گرد هستند و در مقایسه با قفسۀ سفید سینۀ لاغرش صورتی رنگ. جنی شیفتۀ بدن تازۀ خود، استخوان‌های واضح کفل  و استخوان برآمدۀ شرمگاهی و ران‌هایی که لاغر و لاغرتر می‌شوند، است. آخرین باری که پیرامون ران‌هایش را اندازه گرفت ۶/۲۹ سانتی‌متر بود و آن وقت اصلا متر پارچه‌ای را آن طور که در ابتدا محکم می‌کشید، نکشیده بود. با همۀ این‌ها فکر می‌کند که شاید بهتر باشد باز هم لاغرتر بشود. با شتاب به زمانی فکر کرد که واقعاً چاق بود. به وقتی که لباس‌هایش تنگ و تنگ‌تر می‌شدند و وقتی می‌نشست یک تودۀ سمج چربی کناره‌های شلوارش جا خوش می‌کرد. عکس‌هایی وجود دارند از زمانی که آن طور بود. به کسی نشان‌شان نمی‌دهد اما به عنوان نمونه‌های هشداردهنده‌ آن‌ها را نگه داشته است. حتی عکسی از او هست در حال خوردن، قحطی‌زده و غیرقابل کنترل. مطمئنا عکس‌هایی از چاقی او در آلبوم مردم بود. عکس‌های آلبوم پدر و مادر را جنی پاره کرده بود، با این که می‌دانست مادر عصبانی می‌شود.

بلوز قرمز را پوشیئ. گذشته از تنگی دور کمر و کوتاهی آستین‌ها، برایش مناسب است. شلوار قرمز کمی تنگ است، اما شلوارهای نو همیشه کمی تنگ هستند، بعد از مدتی جا باز می‌کنند. و خوبی‌شان این است که به آدم یادآوری می‌کنند که زیاد نخورد.

جنی لباسش را در آورد و با حیرت سایز بلوز را نگاه کرد: ۱۴۰ سانتی‌لانگ. کسی نمی‌تواند بگوید آدمی با ۱۵۸ سانتی‌متر قد که می‌تواند لباس سایز ۱۴۰ بپوشد چاق است که؟ یا هم شاید این سایز ۱۴۰ سایز غیرطبیعی باشد.

دختر کوچولو حالا می‌خواهد چه کار کند؟ وقتی که کیسۀ لباس‌های کوچک به دست از فروشگاه بیرون می‌آمد به خود لبخندی زد. دروتنینگ‌گاتان را از طرف دیگر پی می‌گیرد و با موجی از خستگی مقابله می‌کند. در واقع نیازی به تند رفتن ندارد اما این که خود را وادار به تند رفتن می‌کند یک عادت شده است. هر روز صبح زود از خواب بلند می‌شود که پیش از مدرسه بتواند شتابان قدمی بزند. پس از شام هم همیشه قدم می‌زند. آن قدر خود را حرکت می‌دهد تا دوباره گرسنه شود، آن وقت می‌‌داند که کالری‌ها را سوزانده است. پیش از خواب کمی ورزش می‌کند با حرکات ژیمناستیک و دوچرخه زدن. همیشه در کلاس‌های ورزش مدرسه شرکت می‌کند. حالا دیگر بیشتر و بیشتر خسته می‌شود، اما این طور خود را روئین‌تن می‌کند. اجازۀ احساس خستگی به خود نمی‌دهد، چون اگر خسته بشود شکست وحشتناکی خورده است. در آن صورت دیگران می‌توانند ادعا کنند که ضعیف یا بیمار است. می‌خواهد نشان بدهد که بر بدن خود کنترل دارد. این اوست که صاحب تن است، تن صاحب او نیست.

در شهر قدیم وارد یک خرزای شد و جعبه‌ای با نقش و نگار زیبا، یک کیسۀ کوچک چای انبه و یک صابون که بوی تند توت فرنگی می‌داد، خرید. قبل از این که صابون را بخرد کلی در میان صابون‌های مختلف با بسته‌بندی‌های زیبا گشت. این خرید به او حسی عمیق از رضایت می‌دهد. دختر کوچولو می‌خواهد برود خانه، یک وان داغ بگیرد و بدن قوی خود را در عطر توت‌فرنگی غرق کند. بعد می‌خواهد کمی غذا بخورد، شاید یکی دو دانه میگو، نیم لیوان شیر و تکه‌ای کوچک نان خشک، همان طور که در فهرست غذاهایش نوشته شده بود. بعد از غذا می‌خواهد مدتی در جنگل پیاده‌روی کند. بعدش می‌خواهد به دقت تکالیف فرانسه‌اش را انجام بدهد. او همیشه درس‌هایش را به دقت می‌خواند، تا همه بفهمند که متفاوت است، که او دارای نیرویی است که دیگران از آن محرومند. اما بعضی وقت‌ها در مدرسه تمرکز برایش دشوار است. او تقریبا همیشه گرسنه است. معمولا برای ناهار مدرسه تکه‌ای نان خشک می‌خورد و کمی غذا، اگر باشد یک دانه هویج با یک نصفه لیوان شیر. همکلاسی‌هایش سعی می‌کنند با حیله‌گری او را به خوردن وادارند، هر چند ماه پیش می‌گفتند لاغری زیبایش می‌کند.

درست پس از ناهار احساس رضایت دارد اما پس از حدود یک ساعت دل‌آشوبه می‌گیرد. سردش می‌شود و عصبی است. اغلب احساس می‌کند شکم، بین دندان‌ها و لب بالائیش یخ کرده است. بعضی وقت‌ها سردرد هم دارد ولی قرص مسکن استفاده نمی‌کند.

وقتی که جنی با کیسه‌های خرید به آپارتمانشان بر گشت، کسی خانه نبود. ساعت چهار بود. جنی نمی‌دانست که پدر و مادرش خانه نخواهند بود، اما حالا از این که نیستند، خوشحال بود. مستقیم به اتاق خودش رفت و خریدهایش را روی تخت ریخت. لباس‌های قرمزش می‌درخشند اما او درگیر اضطرابی بود که سعی در فرو نشاندنش داشت. به خود گفت دختر کوچولو حالا می‌خواهد وان بگیرد. حالا می‌خواهد یک وان گرم خوشگل بگیرد.

قبل از ترک کردن اتاق پنجره را چارتاق باز کرد و چند قطره نعنای هندی روی فرش پاشید.

در راه حمام ناخواسته نگاهی به آشپزخانه انداخت و دید آن جا یک کاغذ روی میز است. پس از مدتی تردید وارد آشپزخانه شد و آن را خواند.

خواهش می‌کنم جنی، لطفا امشب یک کم غذا بخور! نگرانت هستم. توی یخچال مرغ هلویی هست، آن را که دوست داری. ما پیش مرتا و رونه هستیم و شاید کمی دیر برگردیم اما تو سر وقت بخواب. درس فرانسه را فراموش نکن.

م.

خرناس ریزی کشید. دیروز هم مادر با مرغ هلویی تلاش کرده بود. فکر می‌کرد حالا که کسی نمی‌بیند جنی به دام وسوسه می‌افتد. اما… شاید حالا می‌تواند تکه‌ای خیلی خیلی کوچک، طوری که به نظر نیاید از آن بردارد؟ نه. او حتی در یخچال را هم باز نکرد.

آب داغ را کاسه کاسه به وان می‌ریزد. اگر آدم در آب داغ بخوابد احساس سیری می‌کند. همزمان با ریختن آب بستۀ صابون را باز می‌کند و می‌بیند که صابون هم سرخ است، به سرخی عطرش.

فرو رفتن در آب داغ، این که گرما و عطر توت فرنگی، عین تابستان‌ها تنت را در بر بگیرد، لذتی توصیف‌ناپذیر دارد. دختر کوچولو به تابستان فکر می‌کند، بدن خود را به زمین گرم می‌فشارد، بوی چمن تازه زده را احساس می‌کند. حالا دارد از بازارچۀ ده بر می‌گردد با کیسه‌ای آب‌نبات در دست: قورباغه‌های سبز شفاف، پاستیل میوۀ زرد آتشین، موش‌های ژله‌ای نرم که روی زبان آب می‌شوند. ناگهان اتاق دور سرش می‌چرخد. چشم‌های خود را می‌بندد و احساس می‌کند واقعاً خسته است. چیز عجیبی نیست چون هر روز زودتر از روز پیش بیدار می‌شود. گرسنگی بیدارش می‌کند. صبح‌ها به حدی گرسنه است که چاره‌ای جز خوردن ندارد. باعث می‌شود که جیرۀ روزانه‌اش را روز به روز زودتر بخورد و بقیۀ روز را گرسنه باشد. شب‌های اخیر بیش از چهار-پنج ساعت نخوابیده است.

می‌ترسید که در وان خوابش ببرد و سرش سر بخورد زیر آب. اما هنوز نمی‌توانست از جا بلند بشود. آب بیشتری در وان ریخت و در وان چمباتمه نشست تا خوابش نبرد. گرما به اندامش تک می‌زند. آن قدر نشست تا نوک انگشت‌هایش سفید و چروکیده شد و تمام تنش شل.

بعد رفت روی وزنه، کمی جلو و عقب رفت تا ببیند آیا عدد تغییری می‌کند. ۳۶ را نشان می‌داد. با خود فکر کرد شاید به اندازۀ کافی کم باشد. اما هنوز شاید بتوانم کمی لاغرتر بشوم تا برای بعدها که می‌خواهم بیشتر بخورم، جا داشته باشم.

مدتی فرانسه خواند اما با این که یک فنجان بزرگ چای غلیظ انبه نوشیده تا سر حال‌تر شود، نمی‌توانست تمرکز کند.

شام تکه‌ای نان خشک خورد با پنیر،  یک پرتقال و یک قاشق موسلی. برای موسلی نیاز به کمی شیر داشت و وقتی پارچ شیر را از یخچال در می‌آورد، سعی می‌کرد از دیدن مرغ هلویی خودداری کند.

چون فکر می‌کرد زیادی پنیر خورده است، هنگام قدم زنی شبانه خود را مجبور کرد تا مسافتی بدود.

وقتی برگشت پدر و مادر در خانه بودند. مادر با نگرانی گفت:

– کجا بودی؟ اولش فکر کردم که تمام روز را بیرون بودی بعد لباس‌های توی اتاق را دیدم. همیشه باید لباس‌های سایز کوچک بخری؟ و حالا باز توی اتاقت بو گند آن عطر هندی می‌آید. خواهش می‌کنم جنی، بوش وحشتناک مزخرفه. نمی‌توانی به جایش از فم من استفاده کنی؟آیآ

جنی پاسخ نداد. امیدوار بود خستگی پس از قدم زدنش به چشم نیاید. پدر که روبروی تلویزیون بر مبل نشسته بود چشمکی توطئه‌گرانه زد اما چیزی نگفت. مادر اضافه کرد:

– و مرغ را هم نخوردی.

– گرسنه نبودم.

مادر به او زل زد.

– جنی گرسنه نیستی! این امکان نداره. دروغ می‌گی. اگه می‌دونستی این کارت چطور رو اعصاب منه! من دیگه طاقت انجام کارمو ندارم برای این که دائما به تو و رفتار عجیب و غریبت فکر می‌کنم. باید غذا بخوری، خودت اینو نمی‌فهمی؟ داری آب می‌شی!

دختر کوچولو با چشم‌های درشت بهیمی او را نگریست. سریع چرخید و به آلونک خود رفت، در را پشت سرش بست.

صدا از بیرون گفت: خواهش می‌کنم جنی!

دختر کوچک دیگر امروز نیاز به بیرون رفتن از اتاقش نداشت. او بلافاصله بعد از غذا دندان‌هایش را مسواک زده بود با این که مزۀ خمیر دندان حس سرمای دهانش را بیشتر کرد. ساکت و هدفمند ورزش شبانه را انجام داد و فهرستی برای غذای روز بعد نوشت. چراغ را خاموش کرد و روی شکم خوابید، چون این طوری گرسنگی کمتر احساس می‌شد. عطر نعنای هندی را نفس کشید. بعد چشم‌های خود را بست و از پله‌ها بالا رفت به سمت اتاقی با دیوارهای سفید.


 

[2] Drottninggatans از خیابان‌های مرکز شهر استکهلم

[3] Hötorget میدانی در مرکز استکهلم

[4] Hennes & Moritz فروشگاه زنجیره‌ای لباس سوئد