شاخ
از مجموعۀ «موش و دیگر داستان های شر»
نویسنده: ملکر گارای
فارسی: طاهر جام برسنگ

در سالنی نیمه‌تاریک خدا ایستاده بود و در یک آینۀ شکستۀ بزرگ خود را برانداز می‌کرد. دماغ گوشتی‌اش، استخوانی شده بود و از موهای بولوند مواجش فقط چند شوید باقی مانده بود. صورتش چروک افتاده بود و چشم‌هایش پر بودند از آب. در ابدیتی که از سر گذرانده بود، بسیار تغییر کرده بود. و زشت شده بود. کریه‌المنظر. این را می‌دانست. همۀ این‌ها را با بردباری پذیرفته بود.

با این حال چیزی بود که نمی‌توانست قبول کند. به نظر می‌آمد تنها دشمن واقعی‌اش جوان‌تر شده بود… و بسیار زیباتر. چون او دیگر گوش‌های الاغی یا چشم‌های دریدۀ درشت نداشت. نه، همۀ این‌ها محو شده بودند. در عوض حالا دیگر پیشانی‌ای داشت بلند و باشکوه. دندان‌هایش به سفیدی برق می‌زدند و لبخندش میخکوب می‌کرد بیننده را. در چشم‌های نافذ سرخ یاقوتی‌اش چیزی بود که از یک نیروی شگرف روحی حکایت داشت.

بله، آن قدر زیبا شده بود که آن زشت‌رو با کیسه‌های زیر چشم از کراهت ترسناکش شرم می‌کرد. و در این کراهت چیزی بود که آن زشت‌رو را سخت به وحشت انداخته بود. بر پیشانی سالخورده‌اش داشت شاخ سبز می‌شد.