بایگانیِ اکتبر, 2010

 ٧ شعر از ماریا وینه
فارسی: طاهر جام برسنگ

ماریا وینه Maria Wine، با نام اصلی کارلا پترسن در سال۱۹۱۲در کپنهاک زاده شد. ۴ ساله بود که به پرورشگاهی سپرده شد که در آن جا بچه ­ها و از جمله شاعر مورد ضرب و شتم قرار می­ گرفتند.
در سال ۱۹۳۶ با نویسندۀ سوئدی آرتور لیندکویست آشنا شد. این آشنائی به ازدواج و زندگی مشترک منجر شد. پس از ازدواج سوئدنشین شد و با الهام از همسرش شروع به نوشتن کرد.
در شعرهایش، رنج ­های کودکی منعکس است. در کتاب اتوبیوگرافیکش (۱۹۵۱) «شیری را با گلوله زده ­اند.» تلخی­ های دورۀ کودکی­ اش را می ­نویسد. اولین مجموعۀ شعر مدرن خود به نام بادی از دل تاریکی را در سال ۱۹۴۳ منتشر کرده بود. در بیشتر کارهایش به موضوع عشق می ­پردازد. عشق، آزادی در عشق، اروتیسم، احساسات عاشقانه، فداکاری، وابستگی از تم­ های اصلی ماریا وینه هستند. از پیچیدگی ­ها و سختی ­ها هم بسیار نوشته. بیماری همسر، تم اصلی آخرین مجموعه شعرهایش هستند. ماریا وینه در سال ­۲۰۰۳ چشم از جهان فرو بست. ۳۶ کتاب، شامل نثر، شعر و خاطره حاصل زندگی ادبی ماریا وینه است که نخستین آن همان طور که پیشتر آمد، در سال ۱۹۴۳ چاپ شد و آخرین شان که باز هم مجموعۀ شعری بود در سال ۲۰۰۰.

١

عمق تنهائی را نمی ­شناسد؛
کسی که از عشق بی­ خبر است.
بیا پرندۀ محبوبم
با عشق بیا و دانۀ دانائی
و با تنهائی.
بگذار با هم بیابیم
وسعت تنهای تنهائی ­مان را.

————————————————————————————————————————-

٢

عشق من در سرزمینی بی حصر می روید
در عصری بی مرز.
عشق من در درۀ سایه ها می روید
بر شن های بی آب کویر.
هنگام که مرگ سایه می گسترد
می شکفد عشق من
و به گاه یکتا شدن مرگ و زندگی
شیرین ترین خنده را سر می دهد.

از آب جاری حیات می نوشد
–  عشق من،
از چاه ژرف تنهائی.
عشق من در سکوت بیشه زاران می آرمد
بر سبزی ابدی اعماق دریاها.
هنگام که ماه سایه می گسترد
یخ می زند عشق من
و تنها
در اعماق بی کران زمان
غرق می شود.

عشق من در سرزمینی بی حصر می روید
در عصری بی مرز.

————————————————————————————————————————-

٣

با پیکانت
در درون من بمان
تا زهدانم
از این تصلیب
خورشیدهای کوچک بزاید.
با سرانگشتانت
نوک پستان­ هایم را نوازش کن
تا خندان به سوی فضا برخیزند
تنم را چون کمان بکش
اما به سمت خود
تا مستی هستی
از چله پرتابمان کند!

————————————————————————————————————————-

خانمی که خانم باشد

هر خانم، خانم است، یک خانم واقعی!
از ذهن دخترک می­ گذرد که:
یک خانم چه وقت خانم می ­شود؟
و از خانم آبی ­پوش و خانم سرخ­ پوش می ­­پرسد:
ببینم، خانم­ ها می ­توانند بگویند که برای خانم واقعی شدن چه باید کرد؟
و از خانم سبزپوش و خانم زردپوش می ­پرسد:
بگوئید
آن خانم سیاه ­پوش که راه می­ رود کنار خانم سفیدپوش
هیچ وقت خانم بوده است؟
بعد خانم ­ها هم­صدا جواب می ­دهند:
برای خانم شدن باید مثل یک خانم رفتار کرد!
دختر با سماجت می­ پرسد
یک خانم چگونه چون یک خانم رفتار می­ کند؟
و زن سبزپوش جواب می ­دهد:
خانم اگر خانم باشد سئوال­ های ابلهانه نمی­ کند
و می­ داند که وقتی چیزی نمی­ داند
باید ساکت بماند!
و دختر می ­فهمد که
هرگز خانمی که خانم باشد، نخواهد شد!

————————————————————————————————————————-

میمون بازی

میمون­ بازی کردن
با خود
بالا و پائین رفتن
داخل و خارج
زل زدن
وارسی کردن
آجیل روی خود ریختن
برای خود زبان در آوردن
کراوات ابریشم را
چون دام
دور گردن کابوسی احمقانه
گره زدن
خود را در کفش تازه واکس زده دیدن
تف کردن
سائیدن
مالیدن
و بعد خود را
در آستانۀ تحقیر بازیافتن!
ادای کدام حیوان را در بیاریم؟
کک شاید
ککی که بتواند
هزار بار بالاتر از قد خود
بپرد!

————————————————————————————————————————-

دیکتاتور

دیکتاتور
از یک سوراخ کلید بزرگتر نیست
اما تاریکیِ پشتِ سر
و تاریکیِ روبرویش
بی انتهاست
بعد از هر حرف تهدیدبار
دست­ هایش را با خشنودی
در هوایِ خالی می­ شوید:
و هر ده قاتل در سکوت می­ خندند.

دیکتاتور
نه وقت آن دارد
نه میل به این که
زنی را دوست داشته باشد
اما آن ­ها را به ضیافت های از پیش اعلام نشده می ­خواند
ضیافتی که تنها مائده­ اش
بشقابی است
پر از صدف توخالی
و گل­ هایِ کاغذیِ قرمز
دیکتاتور ترجیحاً
در یک تونل یا در معبدی پرانعکاس صدا
مسکن می­ گزیند
مار و صاعقه همراهان وفادارش هستند
دیکتاتور از غروب هراس دارد
همۀ ترانه­ های عاشقانه را
برای تنهائی و غروب آفتاب
قدغن کرده است
کسی اگر تنهائی خود را آشکار کند
زندانی می­ شود و مجازات
باید در میان مورچه ­ها زندگی کند
تا بلعیده شود
یا این که دانه ­های شن را، در تپه های شنی
بشمارد
وقتی که صدها تن
دسته ­جمعی می­ میرند
دیکتاتور خنده ­ای موهن سر می­ دهد
اما از این که آدمی تنها
تنهائی خود را بکشد
رنگش می ­پرد.

————————————————————————————————————————

٤

به شبدری سه ­پر مانند است عشق من
.          زندگی
مرگ                 و من.

آنجاست
او که با توان خود
به زندگی­ ام وا می ­دارد
تا که دریابم
افسون پیروزی مقاومت را.

آنجاست
او که با ناتوانیش
آماده تا که با من بمیرد
و حس آزاد تسلیم شدن را
به من بچشاند.

آنجاست
شبدر سه ­پر قلبم
که از هر دو جان بدر می ­برد؛
از عشقم به خود
که وا می­ داردم تا چون قو
سر را به سمت شانه خم کنم
و لب هایم را بر گردی­ اش بفشارم.