ادبیات داستانی سوئد/ چاقو/ کورنلیس وریسویک Cornelis Vreeswijk

منتشرشده: 17 اکتبر 2010 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , , ,

چاقوی نو و قشنگش کلیک صدا کرد!
کورنلیس وریسویک
Klick! Sa hans nya fina kniv
Cornelis Vreeswijk
فارسی: طاهر جام برسنگ 

 داستان از این قرار است که مدرسۀ لیلن و یورگن چند روزی تعطیل بود و آن­ها به فکر افتادند در این چند روز پولی کاسب بشوند. دو تا بعد از ظهر رفتند سالن بولینگ و شیشه نوشابه جمع کردند و آن­ها را فروختند. پول خوبی در آوردند. یورگن یک پیرمرد را در شهر قدیم می­ شناخت که چاقوهائی می ­فروخت که خریدنشان در واقع مجاز نبود. این چاقوها یک دگمه داشتند که اگر فشارش می­ دادی تیغه­  اش به سرعت برق می­ پرید بیرون. کلیک صدا می­ کرد.

از همان چاقوهائی که مردهای آمریکائی داشتند.
یورگن و لیلن سوار مترو شدند و رفتند شهر و یورگن دقیقا جای چاقوها را می­ شناخت و می­ دانست پیرمرد فروشنده هم از آن­ هاست که پند و اندرز بارشان می­ کند. اما او فقط گفت: «بچه­ ها نمی­ خواین با این چاقوها مشکلی درست کنین که؟»
یورگن گفت: «نه عمو، برای یک نمایش توی مدرسه لازمش داریم.» که البته جواب خوبی بود. «خوبه، اما بهتون بگم که به کسی نشونش ندین. برای سن شما داشتن این چاقوها قدغنه.»
لیلن گفت: «امکان نداره.» و هر دو قول دادند و پس از این که پول پیرمرد را پرداختند، هر کس چاقوی خودش را گرفت. به آن­ها گفت: «بذارین توی جیبتون و درش هم نیارین.» و آن­ها هم همین کار را کردند. بعد وقتی از کوچه ­ای که پیرمرد زندگی می­کرد آمدند بیرون، پیچیدند توی یک درگاهی و چاقوهایشان را بیرون آوردند که از کمی نزدیک­تر ببیند. دسته­ اش از ماده­ ای شبیۀ استخوان بود، سیاه و صیقلی و رگه­ های کرومی براق داشت. چاقوها اسم هم داشتند: روی یک ورقۀ فلزی چسبیده به دسته ­اش، نوشته شده بود«فلای­اینگ اوت.» زیرش یک شصتی گرد بود و کنار آن یک دگمۀ تخت که ضامن تیغه بود.
کمی که شستی را جابجا می­ کردی، خال قرمز رنگی دیده می­ شد و قفل ضامن باز. بعد می­شد که دگمۀ گرد را فشار داد. کلیک! تیغۀ چاقو در یک چشم بهم زدن از دسته در می­ آمد. تیز بود و تهدیدآمیز و مشتعل، انگار که لامپ یا آتش در آن تعبیه شده بود.
در مترو شانس آوردند و یک واگن نسبتا خالی پیدا کردند. در گوشه­ای تۀ کوپه نشستند، چاقوهایشان را در آوردند و تیغه ­اش را باز کردند. بعد در حالی که دستۀ چاقوها را بین زانوها، با لذت توی مشت گرفته بودند؛ تیغه­ اش را به سمت هم نشانه رفتند.
یورگن گفت: «ببین چه تیزه.» چاقو را روی زانوی لیلن گذاشت و از روی شلوار آن را خیلی آرام فشار داد. لیلن فریاد زد: «آی لعنتی!» و چاقویش را کشید و با فاصلۀ کمی نزدیک شکم یورگن نگه داشت. یورگن ترسید و گفت: «ورش دار، می­ بیننش ها.» لیلن گفت: «مواظب باش، چاقوی من خیلی تیزه. نوکش عین تیغ ناسته. ببینش خودت می­ فهمی.» تیغۀ چاقویش را به صندلی کناری­اش فرو کرد. روکش صندلی از مواد پلاستیکی بود که با یک خراش از هم باز می ­شد. لیلن پرسان گفت: «می­ بینی؟ تو سه شماره جر داد.» دست­ هایش را لغزاند و چاقو با صدای خشکی بدون زحمت توی صندلی زیگ­زاگ می­ رفت. بعد رفت سراغ پشتی صندلی و مصمم، روکش آن را ریش ریش کرد. گفت: «لنگه نداره.» یورگن هم چاقوی خودش را روی صندلی­ای که نشسته بود امتحان کرد و دید که چاقویش به خوبی چاقوی لیلن است. وقتی به ایستگاه ­شان رسیدند، سوار اتوبوس شدند تا رسیدند خانه و مستقیم رفتند پائین توی زیرزمین لیلن و آنجا با چاقوهایشان شروع به تمرین کردند. همۀ بعد از ظهر را به این ترتیب گذراندند تا این که یورگن می­ خواست برای شام برود خانۀ خودشان.
لیلن گفت: «آها، خداحافظ»
لیلن سه تا برادر داشت که بزرگترین­شان رفته بود سفر دریائی. یکی دیگر هم خدمت نظام­ وظیفه بود و یکی از آن­ها با لیلن و مادرشان زندگی می­کرد. بهترین برادرش بود بنام کوگه. از هر کسی بهتر. پدر لیلن در یک شهر جائی در جنوب زندگی می­کرد و مادر لیلن روزها را کار می­کرد و دیر وقت عصر به خانه می­رسید اما بامحبت بود. برادر بزرگتر لیلن همیشه بعد از کار می­آمد خانه و با او معاشرت می­کرد. کوگه معمولا از پدر لیلن برایش می­ گفت که پدر خود او هم بود: «لیلن باید بدونی که بابا حرف نداشت. می­فهمی، فقط خیلی مشروب می­ خورد و ماما از این کارش خوشش نمی­ اومد.» کوگه معمولا از لیلن می­ پرسید که روزش را چطور گذرانده و به او می­ گفت که تکلیف­ هایش را انجام دهد. آن روز وقتی کوگه آمد گفت: «سلام لیلن، غذا چیزی داری؟»
لیلن که دست به آشپزیش خوب بود گفت: «کالوپس[1] با کرم تمشک.»
کوگه گفت: «محشره لیلن!» و نشست و خورد، چون لیلن از قبل سفره را چیده بود و کوگه از او پرسید که روزش چطور گذشته است.
لیلن گفت: «خوب.» چاقوی خوشگل نوش در جیب شلوارش بود و به آرامی رانش را خنک می­کرد. فکر کرد: «الان بهش می­ گم. باید ببیندش. فکر نمی­ کنم برای چاقو حرفی داشته باشه. کوگه چیزی نمی­ گه. حالا نه یه وقت دیگه. ولی حالا وقتشه که بگم.» کوگه گفت:
«می­ شنوی چی دارم می­گم؟»
لیلن گفت: «معلومه.»
«چی گفتم؟»
لیلن گفت: «خب» و کمی فکر کرد، «راستش آخرین چیزی که گفتی را نشنیدم. داشتم فکر می­ کردم.»
کوگه گفت: «فقط پرسیدم که کره را فروختی و پولشو گم کردی؟»
لیلن سریع گفت: «چی؟ نه. ما شیشه خالی فروختیم. من و یورگن.»
کوگه گفت: «غذاتو بخور.»
لیلن گفت «خب. به غذام هم می­رسم.» و به این ترتیب کوگه آن شب چاقو را ندید. در ضمن هیچ وقت دیگر هم آن را ندید. کوگه غذایش را خورد و از پشت میز بلند شد. لیلن با کمک او ظرف­ ها را شست و بعد قهوه درست کردند و خوردند.
«درساتو که خوب می ­خونی.»
لیلن گفت: «امروز درس ندارم.»
کوگه گفت: «امشبو باید تنهائی سر کنی، می­ فهمی؟ من یه کم دیگه باید برم بیرون. ضمنا مامان هم بزودی پیداش می ­شه.»
لیلن گفت: «فکر نکنم. می­دونی که اون امشب با دوست پسرش رفته بیرون.»
کوگه گفت: «اصلا نمی ­دونستم. فکر می­ کنم بهتره تو هم کله ­تو به این موضوع مشغول نکنی.»
لیلن گفت: «حتما. تو هم می­خوای بری بیرون و با دخترا خوش باشی؟»
کوگه گفت: «یادت باشه که من تلفن می­زنم ببینم خونه ­ای یا نه. امشبو تو فکر بیرون رفتن نباش. خونه باش و تلویزیون تماشا کن. ضمنا امشب قراره کسی بیاد خونه.»
لیلن گفت: «بله خب.»
کوگه بهترین کت و شلوارش را پوشید و رفت و لیلن تنها شد. چون میلی به بیرون رفتن نداشت، همان کاری که کوگه گفته بود کرد: تلویزیون را روشن کرد، دو تا ساندویچ درست کرد و یک لیوان شیر برای خودش ریخت.
رفت و روی یک مبل جلوی نور سبز-آبی تلویزیون نشست و لیوان شیر و ساندویچ­ ها را روی زمین کنار پایش گذاشت. چاقوی بسته روی زانویش بود. بعد آن را همانطور که بسته بود روی دستۀ مبل گذاشت.
میانۀ لیلن با تلویزیون چندان خوب نبود. معمولا نور آن چشمانش را آزار می ­داد. ساندویچ ­هایش را خورد و شیر را جرعه جرعه نوشید و با چشم­ های نیمه ­باز نور سبز مرتعش را نگاه کرد. بعضی وقت­ ها به نظرش شبیۀ در تنور می­ شد، یک وقت دیگر مثل در راه­ آب  استخر. یک لحظه هم فکر کرد انگار روی یک دایو خیلی بلند ایستاده بالای یک استخر چهارگوش خیلی کوچک و می­ خواهد از آن بالا شیرجه بزند توی استخر. با این فکر سرش گیج رفت. منتظر تلفن کوگه بود. وقتی که زنگ در خانه به صدا در آمد، اول فکر کرد صدای زنگ تلفن است. بلند شد و چاقو را در جیبش گذاشت. بعد رفت به سمت در و آن را باز کرد. یک مرد روی پله­ ها ایستاده بود. لیلن او را نمی­ شناخت.
مرد گفت: «سلام! مادرت خونه ­س؟»
لیلن گفت: «سلام! نه مامان بیرونه. کسی اینجا نیست.»
مرد گفت: «آهان، ببینم مادرت برا من پیامی نداده؟»
لیلن گفت: «تا اونجا که من می دونم نه.»
مرد گفت: «آهان… می­دونی که من و مامانت با هم رفیقیم. قرار بود امشب بیام دیدنتون.»
لیلن گفت: «الان که خونه نیست و منم نمی­ دونم کی بر می­ گرده.»
«شاید الان برگرده.»
لیلن: «اصلا خبر ندارم. ولی معمولا خیلی دیر میاد خونه.»
مرد گفت: «موضوع اینه که مامانت منتظر بود که من بیام.»
لیلن گفت: «آهان.»
مرد گفت: «بله.» و ناگهان لبخندی زد و دستش را به سوی او دراز کرد. لیلن یک قدم عقب رفت. مرد گفت:
«تو لیلن هستی، درسته؟ اما اسمت در واقع لنارته. می­ بینی؟ این چیزا رو می ­دونم.»
لیلن گفت: «بله، ولی لیلن صدام می­کنن.»
مرد گفت: «خوبه. اسم خوبیه. اسم من کارله. عمو کله. می­تونی عمو کله صدام کنی. احتمالا از این به بعد همدیگه رو زیاد ببینیم.»
لیلان گفت: «آره؟»
مرد گفت: «البته.» و لبخندی از روی تبانی به لیلن زد. یک قدم به طرف آستانۀ در جلوتر رفت و درست بین درگاهی ایستاد. لیلن دستش را در جیبش فرو کرد. با شصتش ضامن را فشار داد. چاقو آمادۀ باز شدن بود.
«حتما میذاری بیام تو و منتظر مامانت بشم؟» مرد در حال پرسیدن در را پشت سر خود می­ بست.
لیلن گفت: «من اینو نمی ­دونم.» اما مرد چرخی زد و رو در روی او ایستاد و دستش را روی شانۀ لیلن گذاشت.
گفت: «می­ بینی که الان بر می­ گرده. اون می­دونه که من اینجام. بیا بریم بشینیم تا پیداش بشه.» و همزمان سعی می­کرد لیلن را با خود بکشاند، اما او سیخ ایستاده بود.
لیلن گفت: «فکر این که به زور خودتو بچپونی تو رو از کله­ ت بیرون کن.»
مرد گفت: «آروم باش. ما قراره دوستای خیلی صمیمی بشیم. بذار بریم بشینیم تو اتاق و تا اون برمی­ گرده حرف بزنیم.»
و به طرف اتاق نشیمن رفت که تلویزیون در آن نور می­ پاشید. لیلن اول بر جا میخکوب شد. بعد به سرعت از پشت سر مرد رفت. دستش را از جیب بیرون کشید.
چاقوی نو و قشنگش کلیک صدا کرد!

———————————————————————————————————————————–—————————————
شمه ای دربارۀ نویسنده:

Cornelis Vreeswijk

«وقتی ۱۰۰۰ تصنیف بسازم، شاید ۱۲۰ تاش خوب باشن.»
این را کورنلیس وریسویک در سال ۱۹۷۹ در یک مصاحبه می­ گوید و ادامه می­ دهد: «و کسی که ۱۲۰ تا کار خوب داشته باشه حتما از زندگیش راضیه. این آرزوی منه. اما تا ۱۰۰۰ تا راهی طولانی دارم هنوز، از اون طولانی ­تر تا ۱۲۰ تاست.»
کورنلیس هفت سال پس از این مصاحبه جهان ما را واگذاشت. تعداد ترانه ­هایش دور و بر ۵۰۰ تاست. ۵۰۰ تا کار که خودش نوشته و بیش از ۱۰۰ کار از ترانه ­سرایان خارجی که بر آنها کار کرده بود.
کونلیس ورسویک شاعر، آهنگ­ساز و ترانه­ سرای سوئد ۸ ماه آگوست ۱۹۳۷ در هلند متولد شد. ده ساله بود که همراه با خانواده­اش به سوئد کوچید. در دهۀ ۱۹۶۰ یکی از بزرگترین تصنیف ­سرایان و خوانندگان موسیقی فولک سوئد بود و بازیگری معروف. او علاوه بر آهنگ و ترانه­ سرائی، چندین نوول دارد و شمار زیادی نوشته ­ها در ژانرهای مختلف ادبی و ترجمه و نقد و نظر. نام کورنلیس ورسویک همواره همراه است با نام دو موزیسین و ترانه ­ساز سوئدی یعنی کارل میکائل بل ­من و اورت تاب. نام­ هائی که نزد مردم سوئد محبوبیت و حرمتی ویژه دارند. خلاقیت هنری کورنلیس تا دم مرگش برقرار بود. او علاوه بر آهنگ­سازی بر سروده­ های خود، بر متون کسانی چون بل­ من، پاول رامل، اورت تاب و لارش فورشل نیز آهنگ ساخت.

———————————————————————————————————————————————————————–

[1]Kalops

نوعی غذای سوئدی با گوشت گوساله و پیاز و ادویه که با سیب­زمینی آب­پز و چغندر سرو می­شود.در  کالوپسی که در استان اسکونه واقع در جنوب سوئد درست می­کنند؛ هویج هم می­ریزند که رنگ آن تیره­تر است و البته مغذی­تر.
م.

دیدگاه‌ها
  1. دلشاد می‌گوید:

    این خیلی خوب بود طاهر
    مرسی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s