بایگانیِ نوامبر, 2010

گندِ بادآورد

منتشرشده: 29 نوامبر 2010 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:

دوستان دیروز بخشی از کتاب «مرآت السرایر»، که شرح شوخی کاتب آن با ادوارد براون بود آوردم که کلی مورد تشویق و کف و سوت و بوق و کرنا قرار گرفتم. طوری جوگیر شدم که پیشنهاد دوستی نازنین برای آوردن کل این کتاب مستطاب را فی المجلس پذیرفتم. کار نویسندۀ دانشمندی است که به اقتضای زمان و با اشاره ای که از زبان ناشرش روز گذشته کردم، از افشای نامش خودداری می کنم تا زمانی که بلای سانسور از هر نوعش از جان و مال و نوامیس این ملت که بخشیش اساسن بی ناموس است و چه خوب، بیفتد. مسلم است در عصر تیره اندیشی و حاکمیت جهل مذهبی و ولایت سفیه شوخی با بعضی امور می تواند به قیمت جان انسان ها تمام شود. هر چند می دانم که بسیاری از اهالی فرهنگ و ادب نام نازنین این فرهیخته را بخوبی می دانند و به مقام بلندش آشنا هستند.
خلاصه ش که کتاب نام برده در 56 صفحه در نوروز سال 1364، ظاهرن برای نخستین بار، در ایالات متحده آمریکا، به همت ناشری که خود اهل تحقیق و واکاوی در طنز است به چاپ رسید. ناشر در مقدمۀ کتاب توضیحاتی داده که نسخه های دست نویس آن پیش از این نزد اهل ذوق دست به دست می گشته و ظاهرن پدر بزرگ ها و پدران ما کلی باهاش حال کرده اند تا نوبت به ما رسیده و حتا امروز بچه های ما و به همین ترتیب به بچه های بچه های ما برسد و بچه های بچه های آنها. تا آن وقت با این سرعتی که پیش می رویم احتمالن سانسور هم از بین رفته و این کتاب که شاهکار طنز است با زبانی لخم و بی تعارف امکان چاپ آزاد بدست آورده است. آمین! به هر حال بنا به قولی که به آن دوست نازنین که خواهان همۀ کتاب شده بود و قولی که همان جا به شخص خودم دادم شروع کردم به تایپ کردن این کتاب و امروز بخش اول «گند بادآورد و معراج نامه» را همین جا کارسازی می کنم. این بخش شامل مدح یزدان است و آفرینش جهان الی معجزات پیامبر مسلمانان. شرح کوتاهی از یک معجزۀ شده را در پایان این قسمت می خوانیم. می ماند حکایتی نسبتن بلند از یک «معجزۀ نشده!» که در ادامه و در روز یا روزهای آینده خواهد آمد. پس از آن شرح معراج پیامبر است با زبانی پر طنز و کنایه و بالطبع شیرین که از ذوقی سلیم و هوشی سرشار تراویده و این بخش یعنی «معراج نامه» بماند برای بعد از «معجزۀ نشده». با معراج نامه کار اولین کتاب تمام می شود و می ماند کتاب دوم یعنی «مرآت السرایر» که خود شامل چندین و چند حکایت کوتاه و بلند شیرین است به نثر و زبانی که سعدی گلستان را نگاشته.

هذا
کتاب مستطاب
گند بادآورد
تصنیف جلال المله و الدین
علی ابن دیلاق ریق بولاقی القرقیزی
که به سعی و اهتمام
پروفسور بنیامین شلکن هاین بن سفکن برگ
استاد السنۀ شرقیه
رئیس بریشش گوزیم بحلیۀ طبع
آراسته

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله علیم و فرزان
فرد و صمد و رحیم و رحمان

هم منتقم و عنید و مکار
بر جبر نهاده پایۀ کار

نه جفت و مساعد و نظیری
انباز و مشاور و وزیری

کاری اگرش به پیش آید
بی شرکت غیر می ­نماید

سلطان غیور و مستبدی است
آسوده ز کین ضد و نِدّی است

صد شورش و جیغ و داد و بلوا
هرگز نرود به خرج بالا

گر معدن قهر او بجنبد
نُه قبٌۀ آسمان برنبد

با آن که به شافی است مشهور
هر روزه هزارها کند کور

گاهی ز کَرَم، نگفته، چندان
بخشد که حساب و حصر نتوان

گاهی ندهد به طفل عطشان
یک قطرۀ آب در بیابان

تا تشنه به زجر جان سپارد
نامش به زبان دگر نیارد

عدل است به قهر و مکر در هم
عفو است به انتقام توأم

فی الجمله بدین صفات بسیار
چیزیست چو شُلٌۀ قلمکار

نامش بَرِ عبریان یهوواست
این تحفه خدا، خدای موسی است

ای بندۀ مستمند زنهار
از قهر چنین خدای جبار

صد سال اگر کنی عبادت
در کوه و کمر کشی ریاضت

هر روزۀ سال روزه گیری
در عِزٌ شباب و ضعف پیری

با پای پیاده سالیانه
از صدق کنی طوافِ خانه

وانگه ز فضول و نکته­ جویی
اندر دل خویشتن بگویی

این خم شدن و به سجده رفتن
حمد از پی ورد و ذکر گفتن

لی لی گَۀ حج به روی یک پا
بر گِرد سیاهْ سنگِ خارا

این ها همه کارِ خنده ­دار است
کارت دگر ای رفیق زار است

شک کردی و کافری تو دیگر
مالیده عبادتت سراسر

در آتش دوزخ چنانی
جاوید به امر حق بمانی

هر چند قسم خوری نگفتم
گوید ز دلت خودم شنفتم

زبان حال

کم خوان تو ز گندِ باد آورد
بگرفت سر از عفونتش درد

ما را به جز این خدا، خدائیست
کان داور راد آریائی است

سرتاسر بودِ او ز مهر است
آن مهر نه مهر این سپهر است

در باغ به پیش روی بلبل
از لطف نهاده دفتر گل

هر صفحه که باد می­ گشاید
یک نغمۀ تازه می­ سراید

این نیک و بد و فراز و پائین
زاندیشۀ ناسزای خود بین

وارسته شو و هماره حق­ جوی
وین پردۀ وهم نِه به یک سوی

شایسته چو نیست دفتر ما
این راز نهفته بهتر اینجا

بگشای در خلای معنی
تا گنده کنی سمای معنی

در صنع کاینات

بی نقشه و بی تراز و پرگار
کردست عمارتی پدیدار

هر چند بنای بس شگرف است
در نیک و بدش هزار حرف است

گویند چو قدرتی چنین داشت
تخم بدی از چه رو در آن کاشت

شیطان و جهنم و عبادت
خالی است ز رای و رحم و حکمت

ای کاش که فکر کرده بودی
آن گاه که لفظ «کن» سرودی

تا در اثر شتاب و تعجیل
جفتک نزدی برون عزازیل

سوگند که گر خدای بودم
این نقشِ وجود می ­زدودم

یک عالم دیگر قشنگی
بی رنگ شقاوت و دو رنگی

بعد از دو سه سال فکر بسیار
می­ ساختم از عدم پدیدار

تا هر که در آن دمی بماند
بر من دو صد آفرین بخواند

فرقان

فرقان که کتاب آسمان است
تألیف خدای انس و جان است

با آن که هزار کار دارد
این گونه کتاب می­ نگارد

والله که جن و انس و شیطان
گر جمع شوند از دل و جان

صد سال خورند نانِ راحت
در زیر زمین و در عمارت

هی فکر کنند جمله با هم
بی ­درد و خیال و محنت و غم

یک آیه از این کتاب دلبند
هرگز نتوان به هم ببافند

بحر است و چو بحر بی کران است
صد چیز میان آن نهان است

باید که به کشتی ­اش نشینی
تا جملۀ چیزها ببینی

کشتی­ش بود پیمبر راد
آن کس که خدا بزرگیش داد

بر جملۀ مردمان دنیا
هندو و جهود و گبر و ترسا

معجزات

بس معجزه کرد این پیمبر
از بهر عوام و مردم خر

تا آن که همه به وی گرایند
بر گفتۀ وی عمل نمایند

شق کرد میانۀ قمر را
بر داد درخت بی ثمر را

با علم و اشاره، آن هم از دور
بس مرده که زنده کرد در گور

آب دهنش شفا و مرهم
قربان اخ و تفش بگردم

معجزۀ شده

حکایت

در جنگ اُحُد یکی ز کفّار
با نیزه درید پشت عمّار

بیچاره ز روی زین نگون شد
مستغرق بحر خاک و خون شد

آن قدر ز زخم و مرگ ترسید
کز ترس به دامنِ زره رید

در معرکه با نشین پاره
از دست شده عنانِ چاره

تا صیحۀ وامحمدا زد
حضرت به مثال برق آمد

چون چاکِ پسِ ورا نظر کرد
با دستِ مبارکش دمر کرد

آب دهنی به ریشش افکند
تا خونِ جراحتش شود بند

زان آبِ دهن سراسر ریش
جوشید چنان نکوتر از پیش

کان گر بُنِ ذره­ بین نهادی
یک مو اثری نشان ندادی

ای کاش که زنده بود پاستور
تا از تف حضرتش دو صد جور

می­ ساخت دوا برای هر درد
رغمِ همه دهریانِ نامرد

ای دهری سگ­ پدر که چون خر
انکار کنی تُفِ پیمبر

بیچاره دلیل و حجتت چیست؟
آیا که خدا در آسمان نیست؟

از کفر تو هم خبر ندارد؟
زقوم تۀ سقر ندارد؟

تف بر تو که لوس و بی حیایی
ضدِ تفِ پاکِ انبیایی

افسوس که قدرتی ندارم
تا خشتک دهریان در آرم