زندگی یک ولگرد

منتشرشده: 10 نوامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , , , ,

از مجموعۀ «دست پخت هفتاد سالگی»
فارسی: طاهر جام برسنگ

The life of a bum
Septuagenarian Stew

Septuagenarian Stew که عنوان فارسیش را دست پخت هفتاد سالگی گذاشتم، مجموعه ای است از بیست داستان و حدود هشتاد شعر که Black Sparrow Press، ناشر بوکاوسکی در سال  1990 به مناسبت هفتاد سالگی بوک منتشر کرد. قبلن فارسی همین داستان همراه با دو داستان دیگر این مجموعه را در بلاگم در کلوب و شاید هم در فیس بوک یا شایدتر این که در هر دو انتشار داده ام. نویسنده ها که داستان شیرینی است و خودم هر بار که می خونم کلی ذوق می کنم و کامو. ببخشید اگر ترجمه ها تکراری است. خیال دارم کارهایی که پیش از این، این ور و آن ور منتشر شده را جمع آوری کنم، هم زمان سعی می کنم ترجمه های جدیدی از بوکاوسکی و همین طور ترجمه های جدیدی از ادبیات سوئد را خدمت تون ارائه بدم.

چارلز بوکوفسکی

هاری در تختش از خواب بیدار شد، خراب بود. حسابی.
آرام گفت: «تف».
در اتاق یک دستشوئی کوچک بود.
داخل دستشوئی خودش را راحت کرد، شیر آب را باز کرد و آن را شست. بعد سرش را زیر شیر گرفت و کمی آب نوشید.
بعد آبی به صورت خود زد و آن را با زیرپیراهنی که تنش بود خشک کرد.
سال ۱۹۴۳ بود.
هاری چند تکه لباس از روی زمین برداشت و آرام شروع به پوشیدن کرد. کرکره­ ها کشیده شده بودند و همه جا تاریک بود جز پارگی کرکره ­ها که آفتاب از آن به داخل می­ خزید. خانه دو پنجره داشت. جایی اعیانی بود.
از راهرو به حمام رفت، در را بست و نشست. برایش عجیب بود که هنوز می ­توانست خود را خالی کند. چند روزی می ­شد که چیزی نخورده بود.
فکر کرد خدایا مردم دل و روده دارند، دهان، ریه، گوش، ناف، اندام ­های جنسی و… مو، درز و دورز، زبان، بعضی وقت­ ها دندان و همۀ این چیزها… ناخن انگشت، مژه، شست، زانو، شکم…
همۀ این چیزها ملال­ آورند. چرا صدای کسی در نیامده بود؟
هاری کارش را با دستمال توالت زبر پانسیون تمام کرد. حتمن خانم سرپرست پانسیون کونش را با دستمال بهتری پاک می­ کرد. امان از این سرپرست ­های مذهبی که از دم سال­ هاست که شوهرانشان مرده­ اند.
شلوارش را بالا کشید، سیفون را کشید، از آنجا بیرون زد، از پله­ های پانسیون پائین رفت و به خیابان رسید.
ساعت ۱۱ صبح بود. به سمت جنوب رفت. خماری طاقت­ فرسا بود اما او وقعی نگذاشت. خماری به او یادآور می­ شد که جای دیگری بوده است، جائی بهتر. هنگام راه رفتن در جیب پیراهنش یک نصفه سیگار پیدا کرد. ایستاد، به سر له ­شده و سیاه سیگار نگاه کرد، کبریتی پیدا کرد، سعی کرد آن را آتش بزند. شعله می ­مرد. به تلاشش ادامه داد. با کبریت چهارمی که دستش را هم سوزاند قادر شد یک کام بگیرد. عق زد، به سرفه افتاد. احساس کرد شکمش تیر می­ کشد.
یک ماشین با سرعت آمد. چهار پسر جوان سرنشینش بودند. یکی از آن ها داد زد:
«آی گوز! بمیر.»
بقیه خندیدند. بعد رفتند.
سیگار هاری همچنان روشن بود. پک دیگری زد. یک حلقه دود آبی­ رنگ زد بیرون. دوست داشت این حلقۀ آبی را.
در آفتاب گرم راه رفت و به این فکر کرد که راه می ­رود و سیگار می ­کشد.
هاری آن قدر راه رفت تا به پارک روبروی کتاب خانه رسید. همچنان به سیگارش پک می­زد. وقتی تۀ سیگار داغ شد، آن را از روی بی­ میلی پرت کرد. وارد پارک شد و رفت تا بین یک مجسمه و علف، جائی پیدا کرد. مجسمۀ بتهوون بود. و بتهوون در حال راه رفتن بود، با سری خم شده، دست ­هائی که به پشتش قفل شده بود  و معلوم بود دارد به چیزی فکر می ­کند.
هاری نشست و خود را در چمن دراز کرد. چمن تازه ماشین شده، قلقلکش می ­داد. نوک ­دار بودند و تیز، اما بوی خوب تازگی داشتند. بوی آرامش.
حشرات ریزی به صورتش هجوم آوردند، بر دایره ­های غیرمنظمی روی صورتش حرکت می­ کردند، بر رد یکدیگر می ­رفتند، اما با هم برخورد نمی ­کردند. پشه بودند، پشه ­هائی که در پی چیزی می­ گشتند.
هاری از لای پشه­ ها به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی بود و به بلندی قیامت. نگاه از آسمان بر نمی ­داشت. گوئی در آسمان پی چیزی می ­گشت. اما چیزی نیافت. نه جاودانگی. نه خدا. نه حتا شیطان. اما اگر در پی یافتن شیطانی، باید اول خدا را بیابی. این دو به ترتیب می­ آیند.
هاری از افکار عمیق خوشش نمی ­آمد. افکار عمیق به خطاهای بزرگ منجر می­ شدند.
بعد کمی به خودکشی فکر کرد… از راهی ساده. به ساده ­گی خریدن یک جفت کفش نو. مهم ­ترین مشکل خودکشی این بود که به نتیجۀ بد برسد. چیزی که او واقعن نیاز داشت یک بطر آبجوی تگری بود. یک بطر با برچسبی خیس، و با حباب ­های خوشگل و خنکش بر سطح لیوان.
هاری شروع کرد به چرت زدن، که بعد با سر و صدا بیدار شد. صدای دخترهای خیلی جوان مدرسه­ ای. آن ها در حال هر و کر کردن بودند.
«آ..آ.. ببینین!»
«خوابیده.»
«بیدارش کنیم؟»
هاری در نور آفتاب شاشید. با چشم ­های نیمه باز زیرچشمی آن ها را پائید. مطمئن نبود چند نفر هستند اما لباس­ های رنگ و وارنگ آنها را دید؛ زرد و قرمز و آبی و سبز.
«ببینین، خوشگله!»
آن ها با هر و کر دور شدند.
هاری باز چشم ­هایش را بست.
داستان چی بود؟
تا به حال اتفاقی به این دلپذیری برایش نیفتاده بود. آنها گفتند «خوشگل». مهربانی تا این حد؟
اما آن ها بر نمی ­گردند.
رفت تۀ پارک. آنجا بلوار بود. یک نیمکت پیدا کرد و نشست. روی نیمکت کناری یک ولگرد دیگر نشسته بود. از هاری خیلی پیرتر بود. این ولگرد حال و هوائی ملال ­آور، عبوس و ثقیل داشت که هاری را به یاد پدر خود می ­انداخت.
هاری با خود فکر کرد: «نه! دارم بدجنس می ­شم.»
ولگرد نگاهی به هاری انداخت. چشم ­هائی ریز و مات داشت ولگرد.
هاری مختصر لبخندی به رویش زد. ولگرد چرخی زد و به او پشت کرد.
بعد صدائی از بلوار شنید. صدای موتور. کاروان خودروهای ارتشی بود. قطاری بلند از کامیون که پر از سرباز بودند. کامیون ­ها از سرباز سر می­ رفتند. سربازها از در و دیوار کامیون آویزان بودند. دنیا در جنگ بود.
کاروان به آرامی حرکت می­ کرد. سربازها هاری را بر نیمکت پارک دیدند. بعد شروع شد. صدا ملغمه ­ای بود از هو، فریاد و فحش. سربازها سر او داد می ­کشیدند.
«آهای حرومزاده!»
«بی ­همه چیز!»
با رد شدن هر کامیون، صدای کامیون پشت سری می ­آمد.
«کونتو از رو نیمکت ور دار!»
«کونی!»
«بی­ خاصیت!»
قطار بلند و خیلی کندی بود.
«بیا خدمت وظیفه!»
«ما بهت جنگیدن یاد می ­دیم عمو.»
چهره ­ها سفید بودند، سبزه و سیاه، چون گل­ های کینه.
بعد ولگرد پیر از روی نیمکت بلند شد و به سمت کاروان فریاد کشید:
«براتون می­ گیرمش رفقا! من خودم توی جنگ اول بودم.»
سربازهای کامیونی که می­ گذشت خندیدند و دست­ هایشان را تکان دادند:
«بگیرش بابا!»
«راه روشنائی رو نشونش بده!»
بعد کاروان رفته بود.
سربازها چیزهائی به سمت هاری پرت کرده بودند؛ قوطی­ های خالی آبجو، قوطی ­های خالی نوشابه، پرتقال و یک موز.
هاری برخاست، موز را برداشت، نشست، پوستش را کند و خورد. محشر بود. بعد یک پرتقال پیدا کرد، پوست کند، جوید و آب و تفاله ­هایش را بلعید. یک پرتقال دیگر پیدا کرد و آن را هم خورد. بعد یک فندک پیدا کرد که کسی پرت یا گم کرده بود. روشنش کرد. کار می ­کرد.
بعد به سمت ولگرد دیگر که بر نیمکت نشسته بود رفت و فندکش را به سوی او گرفت.
«سلام رفیق، سیگار داری؟»
چشم­ های ریز ولگرد روی هاری میخکوب ماند. چشم­ هایش یک ­دست بی­ رنگ بودند طوری که انگار مردمک شان را در آورده بودند. لب پائینی ولگرد به ارتعاش افتاد.
به آرامی گفت: «تو از هیتلر خوشت میاد، نه؟»
هاری گفت: «ببین رفیق، بیا با هم دورونی بزنیم، شاید مشروبی کاسب شدیم.»
چشمان ولگرد پیر پرید بالای پیشانیش. برای یک لحظه تنها چیزی که هاری دید سفیدی خون­ گرفتۀ چشمان او بود. چشم ­ها بعد به جای خود برگشتند. ولگرد به او نگاه کرد.
«با تو…نه!»
هاری گفت: «باشه… پس این دور و ور می­ بینمت…»
چشم ­های ولگرد پیر باز بالا پریدند و یک بار دیگر با صدای بلند گفت:
«با تو… نه!»
هاری از پارک خارج شد و خیابان را طی کرد تا رسید جلوی بار مورد علاقه ­اش. این بار همیشه همین­جا واقع شده بود. هاری آنجا لنگر انداخته بود. مآمن خاص خودش بود. بی­ رحم بود و دقیق.
هاری از یک تکه زمین متروک رد شد.  یک دسته مرد میان سال بیس­ بال بازی می­کردند. تعلیم ندیده بودند. شکم بیشترشان، برآمده بود، قد کوتاه بودند، کون گنده ای داشتند که تقریبا مثل مال زن­ ها بود. همگی یا به دلایل پزشکی معاف بودند یا هم خدمت نظام دیگر از سن­شان گذشته بود.
هاری ایستاد و مسابقه را تماشا کرد. حمله زیاد بود، پرتاب توپ بی ­نظم، ضربات خطا به چوگان، ضربۀ بد به توپ ، ولی همین طور بازی می ­کردند. مثل یک آئین مذهبی، یک وظیفه. و همه عصبانی بودند. عصبانیت تنها کاری بود که خوب بلد بودند. انرژی عصبی ­شان بر بقیۀ چیزها سر بود.
هاری ایستاد و تماشا کرد. همه چیز بی ­معنی بود. حتی حرکات توپ نرم هم به طرز غم ­انگیزی بی­ معنی بود.
«سلام هاری، چی شده که تو بار نیستی؟»
مک دوف بود، در حال پک زدن به پیپش. مک دوف حدود ۶٢ سال داشت، همیشه به روبرویش زل می ­زد و هیچ وقت کسی را نگاه نمی­ کرد اما در هر حال از پشت شیشه­ های عینک زهوار در رفته ­اش می ­دید. همیشه کت و شلوار مشکی می­ پوشید با یک کراوات آبی. هر روز ظهر می­ آمد به بار و دو تا آبجو می­ خورد، بعد می ­رفت. نه می ­توانستی دوستش داشته باشی و نه می­ شد ازش متنفر باشی. شبیۀ جاشمعی یا جامدادی بود.
هاری جواب داد: «دارم می ­رم.»
مک دوف گفت: «باهات میام.»
هاری با مک دوف لاغر و پیر راه افتاد و مک دوف با زدن پکی به پیپش آن را روشن نگه داشت. مک دوف همیشه آن را روشن نگه می ­داشت. پیپ همه چیزش بود. مک دوف، پیپ خودش بود. چرا که نه؟
راه رفتند. بدون حرف. چیزی برای گفتن نداشتند. سر یک چراغ ترافیک ایستادند، مک دوف به پیپش پک زد.
مک دوف، پولش را پس ­انداز کرده بود. هیچ وقت ازدواج نکرده بود. در یک آپارتمان دو اتاقه زندگی می­ کرد و کار زیادی نداشت. خوب، روزنامه می­ خواند، البته نه چندان با علاقه. مذهبی نبود. نه به خاطر فقدان اعتقادات. بلکه خیلی ساده به خاطر این که سبک­ سنگین کردن دو طرف قضیه برایش اهمیت نداشت. به این می ­مانست که آدم جمهوری­ خواه نباشد، به خاطر ناآگاهی از محتوای جهموری­ خواهی. مک­دوف نه خوشبخت بود نه بدبخت. گاه گداری کمی نگران می­ شد، چیزی ظاهر می ­شد و آشفته ­اش می­ کرد و برای لحظه ­ای وحشت چشمانش را پر می­ کرد. بعد باسرعت مثل مگسی که بر زمین فرود آید، می ­رفت… بر قلمرو پرنعمت­ تری متمرکز می ­شد.
به بار رسیدند. وارد شدند.
همان سر وصدای همیشگی.
مک دوف و هاری، برای نشستن کرسی پیدا کردند.
مک دوف پیر و نیکوکار به متصدی گفت: «دو تا آبجو.»
یکی از مشتری­ های دائمی بار پرسید: «حالت چطوره هاری؟»
هاری جواب داد: «نفسی می­ کشم، می ­لرزم و می ­رینم.»
دلش برای مک دوف سوخت. کسی به او سلام نکرد. مک دوف مثل یک دفترچۀ یادداشت بود روی میز تحریر. هیچ ساحتی نداشت. آن­ ها متوجۀ هاری شدند، چرا که او ولگرد بود. او باعث می­ شد که آنها حس کنند جایگاهی والا دارند. آنها به این حس نیاز داشتند. مک دوف آرامشی به آن­ها سرایت می­ داد که آنها بدون او هم داشتند.
اتفاق زیادی نیفتاد. همه مشروب خود را در دست داشتند و مراقب آن بودند. بعضی­ ها آن قدر تخیل داشتند که سیاه مست کنند.
عصر شنبۀ بی ­خود.
مک دوف دومین آبجوی خود را سفارش داد و آن قدر دست و دل باز بود که برای هاری هم بخرد.
پیپ مک دوف بعد از شش ساعت روشن بودن، داغ و قرمز شده بود.
آبجوی دومش را نوشید و از بار زد بیرون و بعد هاری در بین تتمۀ کارکنان تنها مانده بود.
یک روز شنبۀ پرملال بود اما هاری می ­دانست که اگر کمی طاقت بیاورد از پس این روز بر می ­آید. شب شنبه البته بهترین شب بود برای گدائی مشروب. اما غیر از این­جا، جائی نبود. هاری خود را از سرپرست پانسیون دزدید. پول را هفتگی پرداخت می­کرد، اما ۹ روز عقب بود.
فاصلۀ بین گیلاس­ ها مرگ ­آور بود. مشتری ­ها، فقط به جائی نیاز داشتند که بنشینند. یک تنهائی عمومی شیوع داشت و یک ترس ملایم و نیاز به گرد هم آمدن و کمی گپ زدن، آن ­ها را سبک می­ کرد. تمام نیاز هاری فقط مشروب بود. هاری اگر تا ابد هم می ­نوشید باز تشنه بود، انگار مشروب کافی برای رضایت او وجود نداشت. اما دیگران، آن ها فقط نشسته بودند، گاهی از هر دری حرفی می­ زدند.
آبجوی هاری داشت تمام می­ شد. خیال نداشت آن را تمام کند چون آن وقت مجبور بود یکی دیگر بخرد و پولش را نداشت. مجبور بود منتظر بماند و امیدوار باشد. هاری به عنوان یک گدای حرفه­ ای مشروب، اولین قانون را بلد بود: هیچ وقت از کسی مشروب نمی­ خواهی. تشنگی­ اش مایۀ لذت آن ها بود و طلب کردنش لذت بخشش را از آنها می ­گرفت.
هاری چشمانش را در بار گرداند. چهار یا پنج تا از مشتری ­های دائمی آنجا بودند. تعدادشان زیاد نبود و مالی هم نبودند. یکی از آن بی­ وجودها مونک هامیلتون بود. مونک ادعا می ­کرد که جاودانه است چون صبحانه شش دانه تخم مرغ می ­خورد. هر روز. خودش فکر می­ کرد همین کار او را باهوش کرده است. در تفکر، تعریفی نداشت. غول ­پیکر بود. تقریبن عرض و طولش یکی بود، با چشمانی بی­ رنگ، ثابت و آرام، گردنی چون تنۀ بلوط، و دستانی بزرگ و چغر و پرمو.
مونک داشت با متصدی بار حرف می ­زد. هاری دید جلوی او یک مگس دارد به سمت زیرسیگاری خیس از آبجو می­ خزد. مگس آن را دور زد و رفت داخل بین ته سیگارها و خودش را به یک سیگار کاملا خیس چسباند، بعد از روی عصبانیت وزی کرد، مستقیم بلند شد، بعد به عقب پرواز کرد، و به چپ و بعد رفت.
مونک شیشه ­شور بود. چشم­ های آرامش هاری را دید. لب ­های ضخیمش به نیشخند باز شدند. بطریش را برداشت، روانه شد، روی یک چارپایه کنار هاری نشست.
«چیکار می­ کنی هاری؟»
«منتظر بارونم.»
«با یه آبجو چطوری؟»
«منتظر بارون آبجو هستم مونک.»
مونک دو تا آبجو سفارش داد. رسیدند.
هاری دوست داشت آبجو را از بطری بنوشد. مونک چند جرعه از مال خودش را توی لیوان ریخت.
«کار می­ خوای هاری؟»
«بهش فکر نکردم.»
«تنها کاری که باید بکنی اینه که نردبونو نگه داری. ما یه نردبون­ پا لازم داریم. پولش به خوبی پول کسی که بالای نردبونه نیست ولی خب پولیه برای خودش. نظرت چیه؟»
مونک شوخی می­ کرد و فکر می­ کرد هاری ابله ­تر از آن است که متوجۀ شوخی ­اش بشود.
«فرصت بده که بهش فکر کنم مونک.»
مونک نگاهی به مشتری­ ها انداخت، نیشخند ضخیمش را نمایان کرد، چشمکی به مشتری­ ها زد، بعد نگاهش را به روی هاری برگرداند.
«گوش کن، تنها کاری که باید بکنی اینه که نردبونو محکم نگه داری. من از نردبون بالا می­رم و پنجره رو تمیز می­ کنم. تنها کارت اینه که نردبونو قایم نگه داری. کار سختی نیست، نه؟»
«به سختی خیلی چیزا نیست مونک.»
«پس می ­کنی؟»
«فکر نکنم.»
«دس ور دار بابا، یه امتحان می ­تونی بکنی که؟»
«من نمی­ تونم مونک.»
حال هم­گی خوب بود. هاری پادوشان بود. یک ابلۀ بامزه.
هاری به بطری­ های پشت بار نگاهی انداخت. اوقات خوش منتظرش بودند، همۀ خنده­ ها، دیوانگی­ ها… اسکاچ، ویسکی، شراب، جین، ودکا و همۀ چیزهای دیگر. با این حال آن بطری­ ها بی ­مصرف آنجا بودند. به یک زندگی شباهت داشت که آماده بود برای تصاحب ولی کسی طالبش نبود.
مونک گفت: «گوش کن، دارم می­رم سرمو اصلاح کنم.»
هاری متوجۀ هیکل غول مونک شد. مونک در جائی چیزی برنده شده بود. درست مثل کلیدی که در قفلی، دری را به جائی می ­گشاید،  سر جای خود بود.
«نمی­ خوای با من بیائی سلمونی؟»
هاری جواب نداد.
مونک جلوتر خم شد: «تو راه جائی می­ شینیم یه آبجو می ­زنیم و یه دونه هم بعد از اصلاح برات می ­خرم.»
«بزن بریم…»
هاری بطر را به آرامی بر تشنگی ­اش خالی کرد و آن را زمین گذاشت. پشت سر مونک از در خارج شد. با هم در خیابان راه افتادند. هاری حال سگی داشت که با صاحبش می ­رود. و مونک آرام بود، در کار خود وارد بود، همه چیز سر جای خود.
شنبۀ تعطیلی اش بود و می ­رفت سلمانی.
یک بار دیدند و آنجا توقف کردند. آنجا خیلی قشنگ ­تر و تمیزتر بود از جائی که معمولن هاری گدائی می ­کرد. مونک سفارش آبجو داد.
مثل یک ابرمرد نشسته بود! یک  ابرمرد راحت ­طلب. هیچ وقت به مرگ فکر نکرده بود، دست کم به مرگ خود.
وقتی که کنار هم نشسته بودند هاری فکر کرد که مرتکب اشتباهی شده؛ یک کار از ۸  صبح تا ۵ عصر کم دردسرتر بود.
مونک یک خال گوشتی سمت راست صورتش داشت، یک خال راحت و آسوده، خالی که خودآگاهی نداشت.
هاری دید که مونک بطری ­اش را بر داشت و سر کشید. صورتش را انگار که دماغش می­ خارد، در هم کشید. تشنۀ آبجو نبود. مونک با بطری­ ای که پول خرجش شده بود، نشسته بود. و وقت همچون گذر گه از رودخانه، می­ گذشت.
آنها بطرهایشان را خالی کردند و مونک چیزی به متصدی بار گفت و متصدی هم چیزی جواب داد.
بعد هاری پشت سر مونک از در خارج شد. آن ها با هم بودند و مونک می ­رفت که سرش را اصلاح کند.
یک آرایشگاه دیدند و وارد شدند. مشتری دیگری نداشت. آرایشگر مونک را می ­شناخت. وقتی مونک به سختی بر صندلی آرایشگاه نشست، آن ها چیزی به هم گفتند. آرایشگر پیش ­بند را روی مونک انداخت و سر او از وسط آن زد بیرون. خال گوشتی بر گونۀ راستش خودنمائی می­ کرد و او گفت: «دور گوشا رو کوتاه کن، وسطو اونقدا نه.»
هاری در خماری مشروبی دیگر، یک مجله بر داشت و ورق زد و وانمود کرد که به مطلب علاقمند شده است.
بعد شنید که مونک دارد با آرایشگر حرف می­ زند: «نگفتم پل این آقا هاریه، هاری این پله.»
پل و هاری و مونک.
مونک و هاری و پل.
هاری، مونک، پل.
هاری گفت: «گوش کن مونک، شاید بهتر باشه که تا اصلاح می­ کنی من برم یه آبجوی دیگه بزنم.»
چشم ­های مونک روی هاری میخ شد: «نه، بعد از این که اصلاحم تموم شد با هم آبجو می­ زنیم.»
بعد نگاهش روی آینه میخ شد: «پل، دور گوشامو زیاد کوتاه نکن.»
زمان در گذر بود و پل اصلاح می ­کرد.
«تاز­گیا زیاد بردی مونک؟»
«هیچی پل.»
«باور نمی­ کنم.»
«بهتره باور کنی پل.»
«نه با این چیزائی که می­ شنوم.»
«مثلا چی؟»
«مثلا وقتی بستی رز اون پرچم کذا رو ساخت، برای ستارۀ تو، تو سیزده تا ستاره جا نداشت.»
«نه بابا، داری گنده­ ش می­کنی.»
مونک خندید. خنده ­اش به سفالی شبیه بود که با یک کارد کند بریده باشند. یا شاید هم فریاد مرگ بود.
بعد خنده ­اش بند آمد. «چیز زیادی به اون بالا بالاها نمونده.»
هاری مجله را زمین گذاشت و به کف زمین خیره شد. خندۀ سفالی به کف سفالی تبدیل شد. به رنگ سبز و آبی با الماس­ های بنفش. کفی کهنه بود. بعضی جاهایش پوسته پوسته شده بود و قهوه ­ای تیرۀ زیرش از آن پیدا بود. او از رنگ قهوه ­ای تیره خوشش می ­آمد.
شروع کرد به شمردن: سه تا صندلی آرایش، ۵ صندلی انتظار. ۱۳ یا ۱۴ مجله. یک آرایشگر. یک مشتری. یک… یک چی؟
پل و هاری و مونک و قهوه­ ای تیره.
بیرون، ماشین ­ها در گذر بودند. هاری شروع به شمردن کرد، بعد مکث کرد. با جنون بازی نکن، جنون بازی نمی ­کند.
راحت ­تر بود که مشروب­ های موجودی را می­ شمرد؛ هیچی.
زمان چون زنگی رنگ پریده، زنگ می­ زد.
هاری به پاهایش آگاه بود، به پاهایی که در کفش بودند، بعد به شست ­هایش… روی پا… توی کفش.
شست ­هایش را جنباند. زندگی تمامن مصرف شده ­اش چون خزیدن حلزون در فرار از آتش، به هیچ جا نرسیده بود.
برگ ها بر ساقه­ ها روئیده بودند. بزهای کوهی سر از چراگاه بلند کرده بودند. قصابی در بیرمنگام ساطورش  را بلند کرد. و هاری منتظر در آرایشگاه نشسته بود به امید یک آبجو.
حرمتی نداشت. همچون سگی بی ­روزی.
بازی ادامه داشت، باز هم پیش رفت و بعد تمام شد. پایان نمایش آرایشگاه. پل، مونک را چرخاند تا او بتواند خودش را در آینۀ پشت صندلی ببیند.
هاری از آرایشگاه متنفر بود. چرخش آخر صندلی، و همۀ آن آینه ­ها برایش وحشتناک بودند.
مونک برایش اهمیتی نداشت.
به خودش نگاه کرد. عکس ­العمل، صورت، مو و همه چیز را مطالعه کرد. به نظر می ­رسید که دیده­ هایش را تحسین می­ کند. بعد صحبت کرد: «بسیار خوب می ­خوای یه کم این سمت چپو کوتاه کنی پل؟ و اون کاکلی که زده بیرونو می­ بینی؟ ترتیب اونوم بده.»
«بله… درستش می ­کنم.»
آرایشگر مونک را به پشت برگرداند و حواسش را به کاکلی که بیرون زده بود داد.
هاری به قیچی نگاه کرد. سر و صدا می­ کردند اما موئی را نمی ­زدند.
بعد پل مونک را به سمت آینه­ ها برگرداند.
مونک به خودش نگاه کرد. لبخندی بی ­رنگ سمت راست دهانش نقش بست. بعد سمت چپ صورتش کمی جمع شد. خودشیفتگی همراه با اندکی تردید.
گفت: «خوبه، حالا درست شد.»
پل موهای روی مونک را با برسی کوچک روفت. موهای مرده را آهسته به درون جهان مرده ریخت.
مونک جیب خود را برای جستن دستمزد و انعام حفاری کرد. پول معامله در آن عصر مرده نمایان شد.
بعد هاری و مونک خیابان را به سمت بار طی کردند.
مونک گفت: «هیچ چی مثل اصلاح آدمو تر و تازه نمی­ کنه.»
مونک همیشه پیراهن آبی رنگ و رو رفتۀ کار می ­پوشید، با آستین ­های بالا زده برای نشان دادن عضله ­ها. هیکلی مردانه. تنها زنی کم داشت که شورت ­ها و زیرپوش­ هایش را مرتب کند، جوراب­ هایش را تا بزند و در کمد لباس ­ها بگذارد.
«از همراهیت ممنونم هاری.»
«خواهشمندم، مونک.»
«دلم می خواد دفۀ بعدی که میام سلمونی هم باهام بیائی.»
«شاید این کارو کردم مونک.»
مونک انگار که در رؤیا، از لبۀ پیاده ­رو می ­رفت. رؤیائی زرد رنگ. رؤیائی که در جریان بود. و هاری نمی ­دانست منبع این انگیزۀ ناگهانی چیست. اما ممانعتی نکرد. وانمود کرد که در حال زمین خوردن است و به سمت مونک لغزید. و مونک مثل یک کوه گوشت، پرت شد جلوی اتوبوس. و وقتی راننده ترمز کرد، صدائی خفه شنیده شد. صدای بلندی نبود. و مونک با موهای آرایش شده، خال گوشتی و همۀ چیزهای دیگرش در جوی کنار پیاده رو نشسته بود. و هاری نگاه کرد. و غریب ­تر این که کیف پول مونک داخل جوی بود. کف جوی پهن نشده بود بلکه مثل یک هرم کوچک آن تو بود.
هاری خم شد، آن را بر داشت، در جیب جلویش گذاشت. گرم بود و پرمایه. یا مریم مقدس.
بعد به سمت مونک برگشت. «مونک؟ مونک… حالت خوبه؟»
مونک جواب نداد. اما هاری متوجه شد که نفس می­ کشد و خونی از او نریخته است. و ناگهان چهرۀ مونک زیبا و جذاب شد.
هاری با خود فکر کرد او به گا رفته، و من هم گائیده شدم. همۀ ما به گا رفته ­ایم اما به شکل­ های مختلف. حقیقتی در کار نیست، هیچ چیز واقعی نیست، هیچ چیز نیست.
اما یک چیز بود. ازدحام جمعیت.
یکی گفت: «برو کنار. بذار هوا بخوره!»
هاری کنار رفت. قاطی جمعیت شد. کسی جلویش را نگرفت.
به سمت جنوب می­رفت. آژیر آمبولانسی شنید. نالۀ آمبولانس با عذاب وجدانش یکی شد.
بعد عذاب وجدان سریعن ناپدید شد. مثل پایان یافتن جنگی طولانی. آدم مجبور به ادامه دادن است. همه چیز ادامه دارد. مثل حشرات و شیرۀ شکر.
هاری به باری که تا آن روز ندیده بود، پناه برد. متصدی بار آنجا بود. بطری ­ها بودند. داخل بار تاریک بود. یک ویسکی دوبل سفارش داد، لاجرعه سر کشید. کیف پول مونک پر و پیمان بود. جمعه ­ها روز پرداخت حقوق بود. هاری اسکناسی بیرون کشید، یک ویسکی دوبل دیگر سفارش داد. نصف آن را سر کشید، منتظر اجابت مزاج شد، بعد بقیه ­اش را نوشید، و پس از مدت­ها احساس کرد حالش خوب است.
دیر وقت عصر هاری رفت به طرف رستوران گروتون. وارد شد و پشت پیشخوان نشست. تا به حال آنجا نرفته بود. یک مرد قد بلند لاغر و غیرقابل توصیف با کلاه آشپزی با پیش­بندی کثیف به طرفش آمد و بر پیشخوان خم شد. ریشش را اصلاح نکرده بود و بوی حشره ­کش می­داد. نگاهی موذیانه به هاری انداخت.
پرسید: «برای کار اومدی؟»
هاری فکر کرد چه حکمتیه که هر جاکشی می­ خواد منو سر کار بذاره.
جواب داد: «نه.»
«یه ظرف شور لازم داریم. ساعتی ۵۰ سنت پولشه و هر از گاهی هم حق داری کون ریتا رو ویشگون بگیری.»
پیشخدمت رسید. هاری نگاهی به کونش انداخت.
«نه ممنون. الان من یه آبجو می خوام. شیشه ­ای. نوعش هم فرق نمی­ کنه.»
آشپز جلوتر خم شد. موهای دماغش بلند بود، بدجوری وحشتناک بود، مثل یک کابوس غیرمنتظره.
«ببینم اصلن پول داری، عوضی؟»
هاری گفت: «دارم.»
آشپز لحظه ­ای تردید کرد، رفت، یخچال را باز کرد و با چنگ بطری را بیرون کشید. درش را باز کرد، به سمت هاری برگشت، بطری را جلوی او کوبید.
هاری جرعه ­ای حسابی از بطری نوشید و آن را به آرامی روی پیشخوان گذاشت.
آشپز همچنان او را برانداز می ­کرد. باورش نمی ­شد.
هاری گفت: «حالا یه استیک درشت می­ خوام، خوب سرخ بشه با سیب­ زمینی، و چربیش هم مناسب باشه. و یه آبجوی دیگه، همین الان.»
آشپز جلوی او چون ابری خشمگین، غرید. بعد رو برگرداند، برگشت به سمت یخچال، حرکتش که شامل آوردن بطری و کوبیدنش بر پیشخوان بود را تکرار کرد.
بعد آشپز به سمت اجاق رفت. یک استیک روی آن پرت کرد.
توده ­ای دود باشکوه برخاست. آشپز از لای دودها به هاری خیره شد.
هاری با خود فکر کرد که چرا از من خوشش نمیاد، سر در نمیارم. خب شاید منم به یه سلمونی احتیاج داشته باشم (همه جا را خیلی کوتاه کن لطفن) و اصلاح صورت، و چهره ­م هم کمی کوفته ­س، ولی لباسام تمیزن، پاره پوره­ س ولی تمیز. احتمالن از شهردار این شهر تخمی تمیزترم.
پیشخدمت به طرفش آمد. بدک نبود. نه که چیز فوق­العاده­ ای باشد، اما بد هم نبود. موهایش را بالای سرش جمع کرده بود. کمی پریشان. طره­ های مو در دو طرفش آویزان بودند. زیبا.
روی پیشخوان خم شد.
«حالا این کار ظرفشوری را نمی­ خوای؟»
«پولشو می خوام ولی رد کار من نیس.»
«کارت چی هست؟»
«آرشیتکتم.»
پیشخدمت گفت: «عجب گهی هستی.» و رفت.
هاری می­ دانست که دست به گپ و گفتش خوب نیست. فهمید که هر چه کمتر حرف بزند، دیگران راضی ترند.
هاری هر دو بطر آبجویش را نوشید. بعد استیک و سیب ­زمینی سرخ شده رسیدند. آشپز بشقاب را جلوش کوبید. آشپز دست به کوبیدنش خوب بود.
غذا برای هاری، معجزه بود. رفت توی کار آن، برید و جوید. دو سالی می ­شد که استیک نخورده بود. با هر لقمه حس می­ کرد بدنش نیرو می ­گیرد. وقتی آدم اغلب گرسنه باشد، استیک برایش اتفاق خوبی است.
حتی مخش داشت لبخند می­زد. و تنش داشت می­ گفت متشکرم، متشکرم.
بعد بیفتک را تمام کرد.
آشپز همچنان به او خیره بود.
هاری گفت: «خب، یه دور دیگه همۀ چیزائی که خوردم.»
«همۀ اینا را یه دور دیگه می­ خوای؟»
«بله.»
نگاه آشپز خیره ­تر شد. به سمت اجاق رفت و یک استیک دیگر در آن انداخت.
«و یه آبجوی دیگه، لطفن همین الان.»
آشپز داد زد: «ریتا! یه آبجوی دیگه بده بهش.»
ریتا آبجو بدست آمد.
گفت: «آبجو خوردنت به آرشیتکت­ ها نمی ­خوره.»
«خیال دارم یه چیزائی را شق کنم.»
«هاه! به همین خیال هم باش.»
هاری شروع به سر کشیدن آبجو کرد. بعد بلند شد و رفت به طرف توالت مردانه. وقتی برگشت بقیۀ آبجو را نوشید.
آشپز آمد و ظرف استیک را دوباره جلوی هاری کوبید.
«اگه بخوای کاره هنوز هست ها.»
هاری جواب نداد. شروع به خوردن کرد.
آشپز دوباره به سمت اجاق برگشت و به زل زدن ادامه داد.
آشپز گفت: «دو پرس غذا و کلی آبجو خوردی.»
هاری بیش از آن مشغول غذایش بود که جواب بدهد. هنوز هم گرسنه بود. وقتی آدم ولگرد باشد، و مخصوصن که الکلی هم باشد، می ­تواند چندین روز گرسنه بماند، حتی بیشتر وقت ها میل هم به غذا ندارد، و بعد گرسنگی غلبه می­ کند؛ گرسنگی غیرقابل تحمل. بعد شروع می­ کند به فکر کردن به خوردن همه چیز؛ موش، پروانه، برگ، کاغذهای رسید، روزنامه، چوب­ پنبه و هر چیز دیگری.
حالا داشت دومین استیک را می­ خورد، گرسنگی هاری تمامی نداشت. سیب ­زمینی ­ها خوشگل بودند و روغنی و زرد و داغ، تقریبن شبیۀ آفتاب، آفتابی مغذی و باشکوه که می­ شد جویدش. و استیک هم به برشی از مردار یک جانور بدبخت شباهت نداشت، بلکه چیزی بود هیجان­ آور که روح و تن و قلب را تغذیه می­ کرد، چشم­ها را خندان می­ کرد و جهان را قابل تحمل، یا قابل زیست. در آن لحظه، مرگ مسئله ­ای نبود.
بعد غذایش را تمام کرد. استخوان پاک شدۀ استیک تنها چیز باقی مانده بود. آشپز هنوز به او زل زده بود.
هاری به آشپز گفت: «یه دور دیگه همۀ این چیزا را می­خوام. استیک با سیب­ زمینی و یک آبجوی دیگه، لطفا.»
آشپز گفت: «نه دیگه! پولتو می دی و گورتو گم می­ کنی.»
اجاق را دور زد و جلوی هاری ایستاد. دفترچۀ منو جلوی هاری بود. داشت با عصبانیت دفترچه را خط خطی می­ کرد. بعد صورت حساب را پرت کرد وسط بشقاب کثیف. هاری آن را از داخل بشقاب بر داشت.
یک مشتری دیگر هم در رستوران بود، یک مرد چاق با پوستی صورتی و سری بزرگ با موهای آشفتۀ بدرنگ قهوه­ ای. مرد چندین فنجان قهوه نوشیده بود و داشت روزنامۀ عصر می­ خواند.
هاری ایستاد، چند اسکناس از جیبش بیرون کشید، دو تا از آنها را جدا کرد و گذاشت کنار بشقاب.
بعد از آنجا خارج شد.
ترافیک بعد از ظهر داشت خیابان را بند می­ آورد. آفتاب، مورب پشت سر او می­ تابید. هاری به راننده­ ها نگاهی انداخت. به نظر بدبخت می ­آمدند، جهان در بدبختی بود. مردم در تاریکی. آن ها ترسیده بودند  و مأیوس. مردم اسیر دام بودند. حالت تدافعی داشتند و عصبانی بودند. احساس می ­کردند زندگی­ شان تلف شده است. و حق با آن ها بود.
هاری جلو رفت. پشت یک چراغ ترافیک توقف کرد. و در همان لحظه، احساس عجیبی داشت. احساس می ­کرد تنها آدم زندۀ دنیاست.
چراغ که سبز شد، همه آن افکار را فراموش کرد. به سمت دیگر خیابان رفت و راهش را کشید.

دیدگاه‌ها
  1. باباکوشا می‌گوید:

    مرسی عمو طاهر
    چرا همیشه آخرین بهترین است ؟
    شاید مشکل از حریص بودن ماست در خواندن
    دست شما و ذهن چون دشت شما درد نکند

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s