گندِ بادآورد ٢

منتشرشده: 1 دسامبر 2010 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:

دومین بخش از «گند بادآورد» به معجزات اشارت دارد. «معجزۀ شده» را روز قبل خواندید. «معجزۀ نشده» که حکایتی است طولانی در سه قسمت و به ترتیب در سه روز پشت سر هم خواهد آمد. لازم است این نکته را بگویم که خودِ بنده با برخی از اندیشه های نویسنده نه تنها موافقت ندارم که کلی هم مخالفم. یکی از نکات این اندیشه در بخش «زبان حال» (این بخش را دیروز خواندید) به دادار راد آریائی اشاره دارد که چنین داداری را به کلی منکرم. افسانه های ایرانی عرب ستیزانه که ریشه اصلی در حملۀ مسلمانان به ایران (باستان) دارد نیز اساسن مورد تأئید بنده نیست. بر اینم که برخی از اندیشمندان و سخنواران معاصر از صادق خان هدایت گرفته یا همین کاتب نازنین «گند بادآور» یا نزدیک تر شاعری شاعرستان به نام مهدی اخوان ثالث، درگیر نوعی ناسیونالیسم افراطی بودند که کار آن ها را به بیگانه ستیزی می کشانده. یحتمل برای انتقام گرفتن از آن حملۀ تاریخی. بنابراین تمثیل «سوسمارخوری» در این اثر که متعلق به دست کم نود سال پیش است و متأسفانه هنوز هم برای تحقیر اعراب مورد استفادۀ ناسیونالیست های دو آتشۀ ایرانی قرار می گیرد،صرف نظر از نگاه کاتب آن، از نگاه من فقط عاملی است برای پیشبرد حکایت و نه چیزی دیگر.
ط. ج

هذا
کتاب مستطاب
گند بادآورد
تصنیف جلال المله و الدین
علی ابن دیلاق ریق بولاقی القرقیزی
که به سعی و اهتمام
پروفسور بنیامین شلکن هاین بن سفکن برگ
استاد السنۀ شرقیه
رئیس بریشش گوزیم بحلیۀ طبع
آراسته

معجزۀ نشده

حکایت

در شهر مدینه بُد جوانی
مشهور به ابن ام هانی

چون والده را ز لطف حضرت
می­داد مهی دو بار زحمت

منظور رسول عالمین بود
انگشت­ نمای آن و این بود

با آن که به خانه همسری داشت
هر کس ز صحابه دختری داشت

می ­خواست به میل و شادمانی
کابین دهدش به رایگانی

لیک او ز سر وفا و مردی
میلی به بتان حی نکردی

از آن که ز روی صدق و ایمان
با یکدگر آن دو بسته پیمان

این گونه که تا در این جهانند
مهر دگری به دل نرانند

هم این که اگر یکی بمیرد
آن، همسر دیگری نگیرد

یک چند به منتهای عشرت
بردند ز عمر خویش لذت

هر روز به یکدگر فزون­تر
می­ گشت علاقۀ دو همسر

در عزّ و سرور و شادمانی
روزی ز قضای آسمانی

رفتند به عزم و قصد دیدار
در منزل پیشوای اخیار

آن روز ز فق ابن علقم
از بهر پیمبر مکرم

آورد یک از بنی اُمیه
یک شقۀ سوسمار هدیه

زان ضَبّک چرب و نرم و پروار
فرمود که از برای ناهار

سازند محمر و طبیخی
هم کوفته و کباب سیخی

با فضّه چو بود کارِ خانه
زان ساخت خوراک چارگانه

خوش رنگ و لذیذ و تُرد و پرآب
آنسان که کسی ندیده در خواب

گر دست به ظرف آن رسیدی
صد مرتبه ­اش دهان مکیدی

از بوی خوشش به وقت اطعام
همسایه سرک کشید از بام

خوردند از آن طعام الوان
با رعبت و اشتهای شایان

در بین غذا ز شیر اشتر
کردند پیاله ­های خود پر

بهتر ز شراب ناب و شربت
بردند ز شیرِ گَنده لذت

از عشق غذا به میهمانی
پر خورد عروس ام هانی

آن قدر که معده نفخ و دم کرد
زیر دل نازکش ورم کرد

در روده فتاد پیچش و زور
از دیده پرید بینش و نور

تا شوی کشیدش اندر آغوش
یک صیحه زد و برفت از هوش

کف کرد دهان و رنگ رخسار
چون توتِ سیاه تیره و تار

مادر شوورش ز هول آن حال
زد دست و به تن درید سربال

کای فضه بدو برس به دادم
اون طشتک و زود بیار از آن دم

ای رابعه قنبرو صدا کن
ور بپری فکر یک دوا کن

آخ مرد عروس تازه بانو
وای خاک بسرم، اُهو اُهو هو

چون دید جوان که یار جانی
بدرود سرای زندگانی

بگریست که ای اجل کجائی
تا همرهِ دلبرم نمائی

من زنده و یار مرده در بر
ای کاش نزادمی ز مادر

حضرت بمیان این هیاهو
فرمود بسه، حیایتان کو؟

با آن همه معجزات غرّا
نشناخته ­اید تازه من را؟

آسان بود از برای بنده
تا مرده کنم دوباره زنده

زین همهمه و غریو و غوغا
پیش همه می­ شویم رسوا

گویند که معجزات او کو
آخر چه پیامبری است یارو؟

حالا بسه، مرده را بیارید
بیرون دم کفش­ کن گذارید

شد بهر وضو کنار چاهک
رو شست و دو ساعد مبارک

هم مسخ کشید بر سر و پا
رو کرد به کعبۀ معلّا

در عین تضرع و انابت
آورد بجا نماز حاجت

برداشت دو دست سوی داور
تا رفت کند دعای آخر

جبریل امین بسان قرقی
آورد ز عرش وحی برقی

کای فخرِ بشر به حکم حق ­ایست
زنده ش نکنی، صلاح او نیست

وا رفت چو یخ رسول بطحا
فرمود عجب خدا را بپا

هم می­ دهد اختیار کامل
هم می­ کند امر و نهی نازل

هم معجزه کن که اهل دنیا
گردند عبید حضرت ما

هم دست ز معجزت نگه دار
والله که خنده ­داره این کار

برخیز و بپر دوباره بالا
گو تا کی و چند حکم بی جا

گر زنده نشد به جان جبریل
من مفتضحم میان فامیل

جبریل پرید و زود آمد
گفت اوت سلام می ­رساند

گوید که برای حرف این­ ها
صد معجزۀ دگر بفرما

اما به جهان عروس مرده
هرگز نشود دوباره زنده

بهرش به کنار حوض کوثر
قصریست بپا ز زر و گوهر

البته هوا و آب آنجا
بهتر بود از قفار صحرا

سالی دو سه عیش می ­نماید
تا شوهرش از عقب بیاید

رو کرد به اهل بیت اطهار:
بی ­گریه! درست شد دگر کار

جبریل امین کنون در اینجاست
او شاهد گفتگوی ماهاست

الساعه مرا نمود ملهم
تا از همۀ شما بپرسم

کز روی شعف کدام یک را
ترجیح دهید از این دو دنیا

این عالم دون و رنج و محنت
یا آخرت و قصور و جنت

گفتند تمام دارِ عقبا
فرمود هزار بارک الله

صد رحمت حق به شیرتان باد
روح پدرانتان شود شاد

حقا ز صفای قلب و ایمان
هستید تمامتان مسلمان

دنیای دنی شوم غدار
خوب است برای عیش کفار

آنرا که عقیدۀ تمام است
دل­بستگیِ جهان حرام است

با آن همه قصرهای جنات
ماند کسی اندر این کثافات؟

جان همه­ تان که تا بدین دم
در دار فنا بزور ماندم

زیرا که خدا کسی ندارد
تا کار مرا به وی سپارد

در عالم ذرّ من از خجالت
گشتم متقبل رسالت

در قوم یهود دون هزاران
بودند پیمبران یزدان

از ریش بلندی و حماقت
ریدند به حرفۀ رسالت

از ترس شهان مصر موسی
با کون برهنه زد به دریا

من از پی خبط ­های ایشان
جان می ­کنم اندر این بیابان

پس امرِ خدا و رأی بنده
اینست که مرده بودنش به

نعلین مرا بیار قنبر
من یک دقه می­ روم دمِ در

چون دید جوان که فخر لولاک
قد اوشک ضربۃٌ علی الچاک

برجست و ز اضطراب بگرفت
دامان مبارک از عقب سفت

کای مرسل کردگار بی چون
یک دم مرو از سرای بیرون

بر شیوۀ حضرت مسیحا
این مرده ز لطف زنده فرما

مپسند برت چنین نگاری
میرد ز خوراک سوسماری

بر وعدۀ خویشتن وفا کن
یک خواهش دیگر از خدا کن

در خشم شد از جوان پیمبر
فرمود که تف به ذاتت ای خر

دامان مرا ز کف رها کن
جر می ­خورد از عقب حیا کن

والله اگر این­ها بذارن
می دم پدرت را در بیارن

با این دک و پوز چرک و گنده
عاشق شده از برای بنده

ما فکر جهاد و دین و عقبا
این یک وجبی به فکر زن ­ها

ول کن که می­گم عمر بیاید
با مشت و لقت لهت نماید

ول کرد و ز ترس گشت خاموش
افتاد به خاک راه مدهوش

… و این حکایت ادامه دارد…(ادامه اش را فردا یا یکی از همین فرداها در همین جا خواهید خواند!)

دیدگاه‌ها
  1. باباکوشا می‌گوید:

    بابا تو خماری گذاشتی امان عموطاهر

    • مهراب می‌گوید:

      وقتی زحمت میکشی شعری رو مینویسی حداقل اصل شعر رو بگذار چرا عادت کردین به سلیقه ی خودتون تغییرش بدین من تمام این شعر رو و کل مجموعه رو حفظم امیدوارم عمدی نباشه
      موفق باشید
      مهراب. ارغوان

      • طاهر جام برسنگ می‌گوید:

        دوست ناشناسم خانم/آقای مهراب. ارغوان
        ممنون از نظرتون. ممنون می شم اگر آن قسمت هایی از شعر که به نظرتون تغییر یافته را برایم بنویسید تا در صورتی که محفوظات شما از متنِ ویرایش شدۀ منبع بنده معتبرتر ارزیابی شد، از آن استفاده کنم.
        ضمنن برای آینده ازتون خواهش میکنم قبل از این که به قضاوت های کلی و کیلوئی بیفتید، بدون شتابزدگی دقیق تر بخوانید. دربارۀ منبع مورد استفاده و نیز چرائی باز نشر این متن توضیحات مختصر و نسبتن مفیدی در اولین قسمت آن داده ام که نظرتون را بهش جلب میکنم.
        چشم براه ارشاداتتون هستم.
        سپاس
        ط. ج

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s