گندِ بادآورد/ قسمت سوم/معجزۀ نشده

منتشرشده: 2 دسامبر 2010 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:,

در قسمت پیشین خواندید که ابن ام هانی پس از عجز و لابه به درگاه پیامبر یقۀ مبارکش را چسبید که دلبرم را به زورِ! معجزتی زنده کن و پیامبر پس از مشورت با ذات باری از طریق جبرئیل متوجه شد که در این مورد خاص معجزه مالیده و در مقابل عجز و التماس جوان او را تهدید کرد که داماناش را از کف رها کند و گرنه سر و کارش با مشت و لگد عمر خواهد افتاد و جوان به ناچار رها کرد و اینک بقیۀ ماجرا…

هذا
کتاب مستطاب
گند بادآورد
تصنیف جلال المله و الدین
علی ابن دیلاق ریق بولاقی القرقیزی
که به سعی و اهتمام
پروفسور بنیامین شلکن هاین بن سفکن برگ
استاد السنۀ شرقیه
رئیس بریشش گوزیم بحلیۀ طبع
آراسته

معجزۀ نشده قسمت دوم

زین پس بنگر جوانِ نومید
در عالم بی­خودی چه­ ها دید

ابری سیه از کرانِ گردون
چون دیو تنوره زد به بیرون

بگرفت سراسرِ جهان را
اندود به قیر آسمان را

پیچید و سپاهِ خون زبون کرد
از کشور روشنی برون کرد

طوفان شد و برق و رعد و باران
لرزید بخود بنای کیهان

در این زد و خورد و شور و غوغا
گردید فرشته ­ای هویدا

آراسته با سلاحِ زرین
پرواز گرفته همچو شاهین

با ضربت تازیانۀ نور
بنمود جنود اهرمن دور

گه راست شکست و کار چپ ساخت
گه یک تنه پشت خصم دون تاخت

تا در دلِ تیرۀ سیاهی
افکند تزلزل تباهی

در داد بباد خان و مانش
خور کرد پدید از نهانش

افراشت درفشِ روشنائی
از پرتوِ نیروی خدائی

وانگه به هزار عز و آئین
بگرفت فرشته راهِ پائین

پر باز نمود و چرخ ­ها زد
تا روی زمین فرود آمد

بنشست و سرِ جوان به زانو
بنهاد و سترد خاکش از رو

از مهر بسی نوازشش کرد
مالید و کمی به هوشش آورد

بگشود چو چشم و آن مَلَک دید
با نالۀ سوزناک پرسید

کای حور بهشتیم ز یاری
از یار بگو خبر چه داری؟

آیا که خدا ز مهربانی
در کالبدش دمید جانی؟

یا نیست به تن روانِ پاکش
خواهند سپرد زیرِ خاکش؟

زین گونه بسی سرود و گریید
گه دست فشاند و گاه غلتید

در پاسخِ آن جوانِ ناکام
با خنده فرشته گفت آرام

این گریه و ناله را بها نیست
تأثیر به درگۀ خدا نیست

هر کس که سپرد جان به قهار
از وی نتوان ستد دگر بار

سرتاسر قصۀ مسیحا
تزویر و فسانه است و بی ­پا

این معجزه کارِ انبیا نیست
مرگ است و برای آن دوا نیست

چون وعده نبی ز تازه کاری
فرمود، بدین شورِ باری

جبریلِ امین ز عرشش آمد
کاین معجزه را ز وی نخواهد

بیهوده مباش زار و غمگین
برخیز و مرا بدوش بنشین

تا سیر دهم ترا به آنی
در جنت عدن جاودانی

بینی به دو چشم خویشتن باز
معشوقه به صد کرشمه و ناز

آرام گرفته بر سریری
منصوب به قصرِ دلپذیری

سنگش همه سیم و زرّ و گوهر
صد ذرع کنارِ حوض کوثر

در خدمت او ز خیلِ غلمان
این قدر که حد و حصر نتوان

حیف است که عیش و نوشِ آن جا
از دست دهد برای دنیا

برخیز که اندر این جهانم
امر است که بیش از این نمانم

از جای جوانِ یار مرده
برخاست فکار و دل فسرده

تا بر سر دوش وی مکین شد
پرّان سوی چرخ چارمین شد

بگذشت چو اندکی ز پرواز
لرزید و دلش تپید و آغاز

بنمود فغان که زین مکانم
پرتاب نما که سوخت جانم

آن آتش و دود و شعله از چیست
تعذیب و شکنجه را سبب کیست؟

بی­ رحم­ترین پادشاهان
هرگز ستمی نکرده این سان

زین بیش مبر سوی بهشتم
از یار گذشتم و بِهِشتم

با خشم فرشته گفت خاموش
بر بند دهان و باز کن گوش

هنگام سئوال و گفتگو نیست
بشنو که عقوبت از پیِ چیست

آن آتش بیکران جحیم است
جان­سوز و عذاب آن الیم است

سوزند در آن گناهکاران
تا روزِ ابد به حکم رحمان

بشنو که گناهشان بدانی
کفری به زبان و دل نرانی

آن مرد که در میان آتش
در تاب و تب است جسم و جانش

از عقرب و کفچه مار و ثعبان
افتاده به جان وی هزاران

با گرز به کله ­اش نوازند
هی خرد کنند و هی بسازند

گفته­ ست چنین: خدا جفنگ است
کو باعث شور و شرّ و جنگ است

از بهرِ چه آفرید شیطان
انداخت به جان و مالِ انسان

آن قدر ستمگر است و خونخوار
کش نام نهاده ­اند جبّار

بی امر وی ار کسی بگوزد
صد قرن در آتشش بسوزد

آن بانوی خوبروی که آن سان
در قعرِ جهنم است سوزان

چنبر زده مار بر میانش
زقّوم کنند در دهانش

از جهل، شبِ عزیز احیا
با شوهر خویش خفته یک جا

در کوچه رخِ نکو گشاده
با مردِ غریب دست داده

یک مسئله ­ای ز دین نپرسید
بر ریش جناب شیخ خندید

شخصی که در آن میان عیان است
می­ رقصد و آتشش به جان است

چون سنگ سیاهِ کعبه را دید
از صدق به دور آن نرقصید

در طوف به نیروی سرانگشت
با حالت مُحرِمی شپش کشت

اندر عوضش ز گوسفندان
بر حکم خدا نکرد قربان

آن دسته که در تۀ جحیم ­اند
منکوب عقوبتی الیم­ اند

از پشت زبانشان برون است
وز جمله عذابشان فزون است

گفتند ز روی کذب و بهتان
با عایشه خفته بود صفوان

زین سوی میان شعله و دود
دو ملحدِ رو سیاهِ مردود

در بوتۀ سرب تاب داده
مانند سگان به رو فتاده

اجساد پلیدشان خراشند
زقوم به لای آن بپاشند

این، نسخۀ شعر ابن دیلاق
در مطبعه چاپ کرده قاچاق

آن، رفت و خرید و خواند و خندید
از قهر خدای خود نترسید

بس کن ملکا که تابِ دیدن
زین بیش نمانده است در من

یا زود بپر که این نبینم
یا پرت نما سوی زمینم

از بهر دو روز زندگانی
با محنت و رنج و ناتوانی

این قدر حساب و داد و فریاد
زین گونه شکنج و جور و بیداد

انصاف بده که هیچ دانا
کرده­ست چنین بساط بر پا

یکجای قضا و قدر و تقدیر
یک سوی عذاب و زجر و تدمیر

مهر آرد و مردمی بسازد
کین جوید و جانشان گدازد

گر هست بهر چه هست بینا
از چه کند امتحان بی­ جا؟

ور عالِم سرّ والخفی نیست
پس دعوی علمش از ازل چیست؟

شیطان دو هزار بار بهتر
زین قاهر ماکر ستمگر

مُردم ز شرار و هول این جا
رحمی ملکا به من ببخشا

بس کن مبرم، بیفکن از دوش
می­ گفت و دوباره رفت از هوش

… و این حکایت همچنان ادامه دارد. بقیۀ ماجرا را تا پایان حکایت «معجزۀ نشده» فردا بخوانید!

دیدگاه‌ها
  1. دمادم می‌گوید:

    با اجازه در گودر به اشتراک گذاشتم پستتان را.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s