گندِ بادآورد ٤/ معجزۀ نشده (ادامه)

منتشرشده: 5 دسامبر 2010 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:

یکی دو روز را از وبلاگ استراحت گرفتم برای رفع بی حوصلگی. آخرین قسمت «معجزۀ نشده» از کتاب مستطاب «گندِ بادآورد» را می گذارم. هر چند داستان در این قسمت هم ناتمام می مونه یعنی حضرت استادی عنان قلم را همین طور رها فرموده و توسن سخن را ترمز برانده اند که سر می زنند به هابیل و هابیل که خسته است از دوران طولانی بهشت تا لب به درد دل باز می کنه، در بیت سیصد و نود و هشتم، همه چی خود بخود تموم می شه. ناشر در مختصر توضیحی که در این مورد تۀ کتاب آورده نوشته که ظاهراُ گوینده این حکایت را به پایان نیاورده است.
یک وقتم هست که ممکنه بشه این طوری حساب کرد که گوینده خودش تا به این جای ماجرا که رسیده دیده ای ددم وای که حالا حالاها باید نوشت و خدا می دونه که آخرش به کجا ختم بشه و از طرفی هم با خودش حساب کرده که هر کی تا اینجا یعنی بیت سیصد و نود و هشتم رسیده باشه دیگه یقینن ماجرا را یادش رفته و همین قد که ببینه ما تموم کردیم خوشحال میشه و بی خیال این جور سئوالا، همین جا ترمز خیال و قلم را با هم کشیده. خود من از دسته ای از آدما هستم که این طور فکر می کنم.
تازه خدا می دونه، شاید هم یک نظر هم باشه که بگه بقیۀ این را در نسخه ای یا نسخۀ خطی دیگری دارم که اون جوری هم خوبه. بالاخره این اثر بامزۀ تاریخ ادبیات معاصر از بین نمی ره. ناشر در مقدمۀ کتاب نوشته که برای تهیۀ کتاب از چهار نسخۀ مختلف استفاده کرده که هر کدام پیش کسی بوده. یکی از نسخه های مورد استفادۀ ناشر هم نسخه ایه به خط خود شاعر (ابن دیلاق) که عکس نمونه هائی از نسخۀ خطی را در کتاب گذاشته. منم در آیندۀ نزدیکی اسکانشان میکنم و همین جا میگذارم. تأکید کنم برای دوستی که شکایت کرده بود خمار گذاشتمش، این داستان عاقبتی نداره، خمار نمونی! به هر حال از این کتاب می مونه منظومۀ لیلۀ معراج که اونم صد و خورده ای بیته که متعاقب این بخش خواهید خواند در فردا یا فرداهای پیش رو.

هذا
کتاب مستطاب
گند بادآورد
تصنیف جلال المله و الدین
علی ابن دیلاق ریق بولاقی القرقیزی
که به سعی و اهتمام
پروفسور بنیامین شلکن هاین بن سفکن برگ
استاد السنۀ شرقیه
رئیس بریشش گوزیم بحلیۀ طبع
آراسته

بانگ نی و ارغنون و مزمار
رِنگ دف و سنج و زخمۀ تار

آوای هزار و نغمۀ چنگ
گردیده به یکدگر هماهنگ

عطر گل و لاله و ریاحین
بوی خوش یاسمین و نسرین

اغصان عبیربیزِ اشجار
از میوۀ هفت رنگ پربار

بس شاخ ز شاخسارِ طوبی
سر سوده به ساق عرشِ اعلی

روی چمن زمردین فام
خون ریخته شاخ لاله از جام

در دامن تپه­ های خرم
گیسوی بنفشه رفته در هم

انهار چو رودِ نیل از شیر
می ­ریخت ز آبشارها زیر

حوض عسل و غدیر ساده
فواره به کهکشان گشاده

دریاچۀ بیکرانِ کوثر
ریزان شده آبِ صافش از سر

اندر خم و پیچ هر خیابان
صدها گل و گلشن و گلستان

بی­ حصر و شمر قصور عالی
افتاده به هر کنار خالی

سیم و زر و کهربا و بُسّد
الماس و زمرد و زبرجد

فیروزه و دُرّو لعل و لولو
پاشیده به جای ریگ هر سو

انواعِ نژاد حور و غلمان
بی ­رخت و لباس و لنگ و تنبان

با هلهله و غریو و غوغا
در گوشه ­ای از سرای عقبا

آماده به صدهزار آئین
کوهی ز گل و گیاهِ رنگین

بنهاده چو آن جوانِ ناکام
بر تودۀ گل فرشته آرام

از اهل بهشت جاودانی
برخاست صلای شادمانی

خواندند ترانه­ه ا هم ­آواز
با ساز و نواز قدس دمساز

کای رفته به خوابِ جهل و غفلت
وی محو قصور و حور و جنت

یک لحظه بیا پی تماشا
چشم دل و جان خویش بگشا

این است جلال آسمانت
مأوای خدای انس و جانت

خواندند و به مایه­ ها فزودند
بس راه ز گاه ­ها سرودند

لیک از همه نغمه ­های دلکش
شور ملکوتیان مهوش

دلجوئی و مشت­مال اعضا
وشگونک و قلقل کف پا

در حالت آن جوان بی­تاب
تأثیر نکرد و باز در خواب

از بیم جحیم و هول ثعبان
می­ گفت، به روی لاله غلتان

– آن اژدر شرزۀ دمان را
مگذار ببلعد این جوان را

ای مالک دوزخِ شرربار
تا چند سزد عقاب و آزار

بی­رحمی و شدت و قساوت
با خلق بدون هیچ علت

آخر به تو این گروه مرده
در مدت عمر خود چه کرده

مهر آور و کار خود رها کن
شیطان شو و ترک این خدا کن

یک مرتبه برخلاف مرسوم
از مصدر ذوالجلال قیوم

برخاست نهیب فحش و پرخاش
کای زمرۀ قدسیان کلاش

در سایۀ بارگاه عزت
خاموش نشسته­ اید و راحت

کاین مردکۀ وقیح تازی
آن قدر کند زبان درازی

سوگند به ذات نقطۀ نون
بر کرسی عرش و تین و زیتون

گر مادر وی نداشت وصلت
با خاتم مسند رسالت

الساعه ز ریشه این سرا را
وین خانۀ فسق و ناسزا را

می­ کندم و در تۀ جهنم
می­ بردمتان تمام از دم

الحق که فرشته آدمی نیست
مستوجب مهر مردمی نیست

از خوف وعید و خشم جبار
افتاده به لرزه چرخ دوار

خوبان سُرادقات جنت
یک باره به حال بهت و وحشت

رفتند به سجده کای خداوند
وی خالق بی ­نظیر و مانند

ما را چه گنه اگر جوانی
دل داده و زار و ناتوانی

از روی نفهمی و سفاهت
کرده غلطی به پیشگاهت

ای رب غفور بار دیگر
گر امر کنی به ما سراسر

با لطف تو همتی گماریم
هر طور شده به هوش آریم

امر آمد و جملگی دویدند
صف­ ها پس یکدگر کشیدند

خواندند ترانه­ ها دوباره
با بشکن و دنبک و نقاره

در گرمی رقص و این هیاهو
بگشاده گره ز تاب گیسو

بر تودۀ گل چمید رضوان
بگرفت سر جوان به دامان

بوسید و مکید و مالشش داد
تا چشم ز خواب وهم بگشاد

غلتید کمی و سر برآورد
مبهوت به هر طرف نظر کرد

گریان و نفس­ زنان و نومید
برگشت و چو آن فرشته را دید

چسبید و فشردش هر دو بازو
زد صیحه و گفت: یار من کو؟

کو قصر و بساط و بارگاهش
اسباب نشاط و عز و جاهش؟

بیچاره فرشته با تقلا
گه زیر فتاد و گاه بالا

کوشید و کشید و دست و پا زد
تا از بغل جوان در آمد

گفتش که کنون نه وقت زاریست
هنگام ثنا و شکر باریست

برخیز برابر خداوند
اندر رهِ بندگی کمر بند

شکری کن و حمد گوی و اقرار
می­ آر که قادر است و قهار

در سجده بخوان که رب اعلی است
کرسیش در آسمانِ بالاست

در هیچ زمان و هیچ جائی
جز وی نبود دگر خدائی

گریید جوان که دم فرو بند
زین مهمل و یاوه تا کی و چند

من زآتش عشقِ یار سوزان
تو فکر ثنا و حمد و سبحان

صد جنت و نار اگر نمائی
جز یار نباشدم خدائی

می­ گفت چنین که باز ناگاه
برخاست صدای داد الله

کای مالک این بهشت ویران
وی کودن بی­شعورِ نادان

صد دفعه نگفتمت که از ما
بیهوده مگو سخن بهر جا

این مردک ساربان مجنون
عقلش ز سرش پریده بیرون

اوصاف جمال ما برِ این
در گوش خر است ورد یاسین

امروز ز صبح تا به حالا
ماندم ز هزار کار دنیا

از حمد گذشتم و در این کار
او را به خیالِ خویش بگذار

تا همسر مرده را ببیند
برگردد و آتشش نشیند

از هیبت قهر ذات رحمان
با رنگ پریده گفت رضوان

امروز تو ای پسر در اینجا
گشتی سبب هزار غوغا

پیغمبر و ذات پاک وحدت
افتاده ز دست تو به زحمت

هم من ز تو نازها کشیدم
هم فحش ز خالقت شنیدم

دیگر نه مجال بحث و جنگ است
برخیز و بیا که وقت تنگ است

تا پیش نگار مهربانت
همراه برم از این مکانت

رفتند کمی و باز در راه
این گفت ز عشق و آن ز الله

در بابِ عناد و مکر و تعزیر
می­ کرد فرشته خوب تقریر

در ضمن بیان برای احسان
می­ داد نوید حور و غلمان

آشفت پسر از او دگر بار
فریاد کشید و گفت: زنهار

در عالم جذبه و محبت
هیچ است تمام باغ جنت

این عیش و بساط حور و غلمان
فسق است و فجور و کفر و بهتان

گر بود نهادت ای فرشته
از گوهر آدمی سرشته

اندر رهِ عشق سر نهادی
صد باغِ جنان به باد دادی

گفتند و برای شرح و تأویل
شد بحث به قیل و قال تبدیل

از ترس نزاع و داد و فریاد
رضوان سر جای خویش استاد

رو کرد سوی جوان که این دم
خوب است جدا شویم از هم

والله که با تو یک دم ای مرد
حیف است نشست و گفتگو کرد

جد تو اگر نبود مجنون
کی می ­شد از این سرای بیرون

چون بحث دگر ثمر ندارد
در جان و دلت اثر ندارد

آن به که دهم تو را نشانی
از منزل و قصرِ یارِ جانی

تا آن که بدون جنگ و دعوا
پوئی رهِ کوی دوست تنها

یک راست کنار این بساتین
از دست چپت بپیچ پائین

پهلوی سراب حوض کوثر
میدانِ شموئلِ پیمبر

نزدیک چهار راه موسی
در شارعِ یوشع بن لوقا

پیداست ز چند میل از دور
یک تابلوِ بزرگی از نور

بنوشته به خط آسمانی
قصرِ زنِ ابن ام هانی

این است نشانی و به هر جا
خواهی که روی برو مبادا

تا توی بهشت عنبرینی
جائی پی کار بد نشینی

در باغ جنان ز بدو خلقت
ممنوع بود قضای حاجت

سرتاسر آن چه هست و دیدی
پاک است ز لکۀ پلیدی

صد مرتبه الحذر از این کار
من می­ روم و خدا نگهدار

گفت این و پرید سوی بالا
شد محو میانِ آسمان ­ها

زان سو که فرشته ­اش نشان داد
یک راست جوان به راه افتاد

می­ رفت و به هر کناری آن جا
می ­دید بساط عیش بر پا

در زیر درخت­های جنات
سرمست ملائکِ سماوات

با قرب مقام عرش اعظم
مشغول هزار کار با هم

پیش آمد و آخرِ خیابان
پیچید و سراب شد نمایان

از ذوق چو می­ دوید ناگاه
برخورد به مردی اندر آن راه

با حالت و چهره ­ای فسرده
بر پشت فتاده همچو مرده

استاد و بر او کمی نظر کرد
اندیشه نمود و گفت این مرد

شاید که چو من ز عشق جانان
از پای فتاده است این سان

زانو زد و ناز کرد و بوسید
برداشت سرش ز خاک و پرسید

ای مرد که ­ای و از کجائی
افسرده در این مکان چرائی؟

با این همه عیش و نوش و شادی
چون شد که چنین ز پا فتادی

بگشود دو چشم خویش آن مرد
خیره به جوان نگاه­ ها کرد

پس دست به روی و موش مالید
بوئید و نفس کشید و نالید

کاید ز تو ای جوانِ زیبا
بوی خوش روح­بخش دنیا

جائی که دمی نماند در آن

منظومۀ کائنات یکسان

روز و شب و ماه و سال بودیش
شادی ز پی ملال بودیش

تغییر زمان ز روی هستی
شستی همه دم غبار پستی

می­رفت به وجد و پای­کوبی
ذرات وجود سوی خوبی

گر حال دل مرا بدانی
یک لحظه در این سرا نمانی

نام من بیدل است هابیل
زد بر سر من برادرم بیل

افتادم و چند غلت خوردم
بی­هوش شدم ز درد و مردم

چون هیچ گناهی از کبائر
از بنده نگشته بود صادر

آورد خدا در این مکانم
تا این که الی الابد بمانم

اول که به آخرت رسیدم
بس چیز ندیده ­ای که دیدم

از سایۀ طوبی و لب جو
دلجوئی دلبران مه­رو

مبهوت شدم چنان که در دم
از یاد هوای دوست بردم

پیمانۀ مهرِ خود شکستم
در راه کمال جان نشستم

سی دورۀ صد هزار سالی
در داخل این قصور عالی

هر چیز که کردیش تمنا
جان و دل من شدی مهیا

گه خفتن و گاه بوس ساده
گه مست به گوشه ­ای فتاده

گاهی پی رقص و کامرانی
اطراف بهشت جاودانی

در خیل فرشتگان عزت
راندم همه گونه اسب شهوت

با محرم کردگار رضوان
بیش از دو هزار قرن عریان

شادان بُنِ یک لحاف بودیم
آن زیر چه کارها نمودیم

شرم است مرا که بیش از اینها
گویم که چه کرده ­ام به عقبی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s