لیلۀ معراج/ گندِ بادآورد

منتشرشده: 6 دسامبر 2010 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:,

قسمت آخر:

هذا
کتاب مستطاب
گند بادآورد
تصنیف جلال المله و الدین
علی ابن دیلاق ریق بولاقی القرقیزی
که به سعی و اهتمام
پروفسور بنیامین شلکن هاین بن سفکن برگ
استاد السنۀ شرقیه
رئیس بریشش گوزیم بحلیۀ طبع آراسته

 

لیلۀ معراج

یک لیله ز لیله ­های دیجور
بی ­نام و نشان ز ذره ­ای نور

گیتی شده غرق بحر ظلمت
مردم همه محو خواب راحت

افلاک منظم و مرتب
تعمیر نخواستی در آن شب

نه همهمه و سر و صدائی
نه دست کسی پی دعائی

هر گرسنه ­ای که بود دل ریش
جان داده به ضجر، ساعتی پیش

هم کودک بی ­پدر به زاری
مدهوش فتاده در کناری

مظلوم که ساعتی دو صد بار
برداشت دو دست سوی دادار

جان داده به زیر تیغ برّان
آسوده ز مهر و کین دوران

اندر دل آن شب سیه فام
کاین بحر وجود بود آرام

دادار جهان به عرش اعلا
بی­کار نشسته بود و تنها

نه میل که عالمی دگر بار
از قدرت خود کند پدیدار

نه حوصله ­ای که باز از سر
تألیف کند کتاب دیگر

چون کار نبود و حالت کار
افتاد به فکر دعوت یار

یک یار ورا در این جهان بود
پیغمبر آخرالزمان بود

جبرئیل و براق

دستی زد و جبرئیل آمد
بیند که خدا چکار دارد

فرمود که ای امین درگاه
گر خورده بُراق ما جو و کاه

زینش کن و تا زمین فرو پر
آنجا درِ خانۀ پیمبر

آهسته بزن، چو گشت بیدار
بردارش و زود نزد ما آر

بشنید چو این فرازمان را
بوسید زمینِ آسمان را

پس پس ز برِ خدای بی­ چون
جبریل امین پرید بیرون

زان جا سوی سر طویلۀ عرش
کز نور زمین آن شده فرش

چون باد، نفس ­زنان روان شد
تا نزد براق آسمان شد

زین کرد و پرید روی زینش
کج کرد عنان سوی زمینش

در عرشِ برینْ بر آن چو هی کرد
تا فرش هر آن چه بود طی کرد

یعنی نگذشته بود آنی
کامد در دارِ امِ هانی

جبرئیل در زمین

جبریل غریق بحر حیرت
پائین شده از الاغِ وحدت

افسار مبارکش به در بست
آهسته هر آن چه زد به در دست

از سوی درون خبر نیامد
کوبید و سری به در نیامد

پس از سرِ اضطرار و اجبار
یک شیرجه زد به داخل دار

در صحنِ سرای با تُک پا
آمد برِ رختخوابِ اعلا

آهسته عبا کشید یک سو
دستش بنهاد بر سر و رو

حضرت به تصورِ حمیرا
فرمود بدان لسانِ شیوا

کای عایشه جان مده عذابم
امشب دیگه ول بکن بخوابم

فرمود و به خواب و خُر و خُر شد
جبریل ز خنده روده­ بر شد

چون چاره نبود و داشت پیغام
از حضرت باجلال و اکرام

من عایشه نیستم، امینم
بگشای دو دیده و ببینم

با صد خم و پیچ و زیر و بالا
تا نیمه گشود چشم شهلا

فرمود که ای امین باری
این وقت شبم چه کار داری

گفتش که نه وقت خواب ناز است
درهای حریمِ عرش باز است

یک امشبه در قرون و اعصار
ذات احدیت است بیکار

خواهد که رسول خود ببیند
با وی دو سه ساعتی نشیند

بشنید چو این رسول اکرم
از شوق ز جای جست در دم

پیچید به سر عمامه، بر پا،
پوشید به تن ردای یک لا

پرسید که از برای این راه
آذوقه بیاورم به همراه؟

گفتا نه، اگر چه ره دراز است
ز آذوقه رونده بی ­نیاز است

زان رو که گسیل کرده دادار
از بهر تو یک الاغِ پر دار

گر بر سر زین آن نشینی
دروازۀ لامکان ببینی

یک لحظه تو را به حق رساند
اندر تک و پو به ره نماند

رفتند ز خانه هر دو بیرون
کردند در سرای کولون

گشتند سوار خر فرشته
جبریل و رسول حق دو پشته

ناکرده اشاره با تک پا
پرّید به قابِ قوسِ ادنا

گردون شده بود آب و جارو
صف بسته فرشتگان به هر سو

جبریل ز ترک جست پائین
افتاد جلو برسم و آئین

فخر بشر از میانۀ صف
می ­راند به مثل برق رفرف

هر دسته که می­ کشید هورا
از لطف همی گذاشت بالا

می­ گشت بدین جلال شایان
نزدیک به بارگاهِ یزدان

قصری که بشر ندیده تایش
لنگ است زبان وصف پایش

نه اول و آخرش پدیدار
نه قبه و انتهای دیوار

سر تا سر آن ز سنگ الوان
فیروزه و یشم و لعل و مرجان

در جای چراغ طاق دهلیز
خورشید به چنگکی گلاویز

درهای مرصعِ پلاتین
منقوش به نقش ­های رنگین

هر سوی فرشتگانِ حُجّاب
واقف به درِ دریچه و باب

میکال دمِ درِ عمارت
استاده به انتظار حضرت

تا شکل براق در فلک دید
صد میل به پیشواز پرّید

اندر وسط زمین و افلاک
بگرفت عنان اصل لولاک

زد بوسه به پای نازنینش
مالید به گرد ره جبینش

از دیده ز روی صدق چون دُرّ
می ­ریخت سرشکِ وجد شُرشُر

تا ختم رسل دم جلوخان
پائین شد از آن الاغ پرّان

از کلۀ برجِ خود سرافیل
در صور دمید نفخ تهلیل

آنسان که ملایک سماوات
گشتند میان غرفه ­ها مات

کاین دبدبه و جلال و تمکین
وین عزت و زیب و فرّ و آئین

از بهر کسی در آسمان­ ها
از روزِ ازل نگشته بر پا

آخر مگر این بشر چه بوده
کاین طور دل از خدا ربوده

فخر است گرش به وحی و تنزیل
کز نزدِ خدا رسانده جبریل

گر وحی به پشه ­ای رساند
صد مرتبه بیش از این بداند

ناگاه خطاب آمد از حق
کای خیلِ فرشتگان احمق

این عبد ذلیل با تمیز است
زین روی به نزدِ ما عزیز است

آن­های دگر که در زمین ­اند
در راه و روش نه این چنین ­اند

گویند که جلوۀ خدائیم
در راه لقا و ارتقائیم

کفر است به نزدشان عبادت
آن مبداء و منشاء شقاوت

تفرج در عرش

از کوری دیدۀ ملائک
چون بود به راه قرب سالک

در کاخ نخست آن عمارات
شد بهر تفرج ادارات

افتاد جلوجلو مکائیل
می­ داد به آب و تاب تفصیل

کاین دایرۀ محاسبات است
وین شعبۀ ثبت کائنات است

این مرکز قحط و سیل و طوفان
این دفترِ مرگ و میرِ انسان

من بنده رئیس کل این جام
هر امر که باشد بفرمام!

آن یک به تعارفات معمول
وین یک به ادای شکر مشغول

ناگاه ز حق خطاب آمد
میکال ولش بکن بیاید

دانی که منش در انتظارم
با وی دو هزار کار دارم

حضرت چو شنید امرِ دادار
فرمود دگر خدا نگهدار

هر چند مناظری قشنگ است
لیکن چه کنم که وقت تنگ است

امید که باز هم بیایم
آن وقت ز سر بگو برایم

فرمود و روانه شد به سرعت
سوی درِ اندرونِ عزت

حریم عرش

بگذشت نظرکنان به هر سوی
از چند سرای توی در توی

اندر تۀ آن سرای آخر
بد راهروی ز زرّ احمر

جبریل درش ستاد بر جای
کاین راهِ حرم بود بفرمای

فرمود مگر دگر نیایی
تا ره به برادرت نمایی

گفت ار قدمی نهم فراتر
سوزد پر و بال من سراسر

یک مرتبه از غلط نهادم
شش ماه به بستر اوفتادم

تو محرم راز کردگاری
هر جای توان قدم گذاری

در داخل آن رواق باریک
همچون ظلمات جهل تاریک

می ­جست لقای اصل امکان
همشهری یعرب بن قحطان

انقلاب در عالم

ناگه ز کنارِ آسمان­ ها
شد همهمه ­ای عجیب بر پا

برخاست ز هر طرف هیاهو
میکال چه شد فلان مَلَک کو؟

این گفت ببند و آن دگر گیر
این یک که بکش طناب از زیر

شُل کن که بس است تا همین جا
جبریل بکش تو رو به بالا

دادار در انتهای دالان
در حالت امر و نهیِ امکان

یک راز ز رازهای مستور
با صد عجله نمودش از دور

فرمود برو نایست اینجا
مختل شده کار نظم دنیا

آنی دگر ار بجا بمانی
بر هم خورد اصل زندگانی

از آن که ستاره ­ای به گردون
رفته ز مدارِ خویش بیرون

یک موی دگر اگر شود دور
باید بدمند نفخ در صور

اصلاحِ مدارِ این ستاره
صد سال درست کار داره

پیغمبر ما ز دور افلاک
در عین لقای دوست غمناک

بوسید ز جان زمین دالان
آمد ز سرا برون ثنا خوان

جبریل و براق هر دو آن جا
بودند به خدمتش مهیا

زان راه که رفته بود برگشت
این مرتبه بی ­سیاحت و گشت

یک لحظه تمام این سفر بود
کان نُقل مجالس بشر بود

در بخشِ نخستِ هر کتابی
مخصوص بدین فسانه بابی

هر جا سرِ منبر و مناره
بهرش دو هزار جامه پاره

من صورت وهم از آن زدودم
گوی از همه سَنبَلان ربودم

امید که شهر ابن دیلاق
منظور نظر شود در آفاق

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s