صورت/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 18 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , , ,
از یادداشت­ های یک پیرمرد هرزه
Notes of a Dirty Old Man
فارسی: طاهر جام برسنگ

دربارۀ پیدایش ستون «یادداشت های پیرمرد هرزه» در مجلۀ زیرزمینی Open City پیش از این مقالۀ رونی هاگ را با عنوان «ستون یادداشت های پیرمرد هرزه» و نیز داستانی از خود بوک به نام «تولد، زندگی و مرگ یک مجلۀ زیرزمینی» را در این وبلاگ خوانده اید. غیر از این فارسی چند داستان این مجموعه هم در همین وبلاگ  آمده که عبارتند از: «خرچنگ یخ زده در فریزر» , «جندۀ 135 کیلوئی». اکثر داستان های این مجموعه را به فارسی برگردانده ام که به مرور در همین مکان کارسازی خواهند شد.

در یک کتاب فروشی با او آشنا شدم. یک دامن تنگ خیلی کوتاه پوشیده بود؛ کفش ­هایی با پاشنه ­های خیلی بلند و پستان­ هایی که حتی از زیر بلوز زرد پشمی گل و گشادش، برجسته می ­نمودند. ظاهر هوشمندی داشت، سرد، بی ­آرایش، با لب­ پائینی که به نظر می ­رسید درست سر جای خود قرار ندارد. اما می ­شد خیلی از چیزها را به خاطر بدن خوش­ تراشش بخشید. یک کم عجیب بود که یک گردن کلفت بالا سرش نبود که از او محافظت کند. چشم ­هاش خدای من، انگار مردمک نداشتند؛ فقط یک برق تیرۀ عمیق داشتند. وقتی داشت خودش را مرتب به جلو خم می ­کرد، مشغول تماشایش بودم. وقتی که خم می ­شد که کتابی بردارد و دستش را به سوی یکی از آن­ها دراز می ­کرد؛ دامن کوتاهش بالا می ­رفت تا ران ­های جادوئی تپلش را نشانم دهد. در میان کتاب ­های عرفانی می­ گشت. کتاب «چگونه می­ شود در شرط بندی بر اسب برنده شد» را کنار گذاشتم و رفتم به هوارش.
گفتم: «ببخشید مثل آهنربا به تون جذب شدم.»
به دروغ گفتم انگار یه چیزی توی چشاتون منو کشوند طرفتون.
گفت: «سرنوشت خداست»
جواب دادم: «خدا خود توئی، تو سرنوشت منی. می­تونم به یک نوشیدنی مهمونت کنم.»
«البته.»
رفتیم توی بار آن دست خیابان و تا موقع تعطیلی بار آنجا نشستیم. با او درست به زبان خودش حرف زدم، حساب کردم این تنها راه ممکن است. با خود به خانه آوردمش. بغل­ خواب معرکه ­ای بود. سه هفته به لاسیدن گذشت. وقتی از او خواستم تا با من ازدواج کند یک مدت طولانی نگاهم کرد. این قدر طولانی که فکر کردم اصلن سئوال را فراموش کرد.
بالاخره حرف زد:
«آهان… باشه می ­کنم. اما عاشقت نیستم. فقط احساس می­ کنم که مجبورم… باید باهات ازدواج کنم. اگر عشقی در میان بود، می ­تونستم رد کنم، کاش عشق بود. برای این که خودت می ­دونی که ازدواج موفقی نخواهد شد. با این حال هر چه پیش آید خوش آید.»
«باشه خوشگله.»
بعد از ازدواجمان دامن­ های کوتاه و کفش­ های پاشنه بلند غیب شدند و او با لباس بلند خانه از جنس چیت قرمز رنگ می­ گشت که تا قوزک پاهایش را می­ پوشاند. لباس چندان تمیزی هم نبود. با این لباس­ها دم ­پائی­های آبی­ رنگ پاره می ­پوشید. بعضی وقت­ها با این لباس می ­رفت بیرون، سینما و یا هر جای دیگر. وقت صبحانه مخصوصن دوست داشت که آستینش را با کره­ ای که بر نان برشته مالیده شده بود، کثیف کند.
معمولن می­ گفتم: «ببین، تو داری همۀ تنتو کثیف می کنی.»
جواب نمی­ داد. معمولن از پنجره بیرون را نگاه می­ کرد و می­ گفت:
«اووو… یک پرنده! یک پرنده رو درخته! دیدی پرنده را؟»
«بله.»
«اووو… یک عنکبوت! این موجود خوشگل خدا رو نگاه کن! عاشق این عنکبوتام! اصلن این آدمائی که از عنکبوتا بدشون میادو نمی ­فهمم! از عنکبوت بدت میاد هانک؟»
«راستش تا حالا به عنکبوت فکر نکردم.»
همۀ جای خانه پر از عنکبوت بود، خرچسونه، حشره و سوسک. مخلوقان خدا. در خانه­ داری وحشتناک بود. می ­گفت کار خانه اصلن مهم نیست. به مفهوم دقیق کلمه تنبل بود. و کم کم به این فکر افتادم که کمی هم دیوانه است. مجبور شدم فلیکا را بطور تمام وقت برای کار خانه استخدام کنم. اسم زنم ایوون بود.
یک شب برگشتم خانه و مچ هر دو را وقتی داشتند یک نوع روغن به پشت آینه می ­مالیدند گرفتم. دست هایشان را دور آینه ­ها می­ چرخاندند و وردهای عجیبی می­ خواندند. هر دو با آینه ­هایشان بالا پریدند، جیغ زدند و دویدند و آنها را پنهان کردند.
گفتم: «خدای من! اینجا چه خبره؟»
زنم ایوون گفت: «چشای هیچ کی جز صاحباشون نباید به این آینه ­های جادوئی بیفته.»
پرستارمان، فلیکا گفت: «درسته.» فلیکا هم دیگر جارو نمی­ کرد. می­گفت کار خانه اصلن مهم نیست. اما نمی­ شد ردش کرد، برای این که او هم در می گساری تقریبن به خوبی ایوون بود، از این گذشته آشپزی­ش خوب بود، هر چند که نمی ­توانستم کاملن به غذاهائی که می ­داد اعتماد کنم.
زمانی که ایوون اولین بچه­ مان را حامله بود، پی بردم که رفتارش  عجیب­ تر از همیشه شده است. همیشه خیالات عجیب برش می­ داشت و برایم تعریف می­ کرد که یک جن سعی کرده تا در جلدش فرو برود. این عمل شیطانی را برایم تشریح کرد. جن به دو شکل بر او ظاهر شده بود. یکی به شکل مردی که خیلی شبیه من بود. دومی موجودی بود با صورت انسان، بدن گربه با سم و بال­ های خفاش. موجود با او حرف نمی ­زد اما او با تماشایش به خیال ­های خارق ­العاده­ای فرو می­ رفت. یک خیال عجیبش این بود که من مسئول بدبختی او بودم و این در او انگیزۀ ویرانگری را بیدار کرد. حس ویرانگری ­اش به سوسک­ ها و مگس­ ها و مورچه ­ها یا آت و آشغال­ هائی که توی فضای خیالی­ اش بودند، کاری نداشت؛ بلکه چیزهائی را هدف قرار می ­داد که پول خرجش شده بود. مبل­ ها را پاره می­ کرد. کرکره ­ها را تکه تکه می ­کرد، پرده­ ها را می­ سوزاند، توی اتاق دستمال توالت می­ ریخت و آب وان را باز می­ کرد که سر برود و همه جا را آب ور دارد و حرف ­های رسمی عمومی که از دهان کسانی در می­آمد که او اصلن نمی ­شناختشان؛ را بخود می­ گرفت. هر وقت این طور می­ شد تنها کاری که از دستم بر می ­آمد این بود که برای فراموش کردن بروم سراغ فلیکا و بزنیم به می­ گساری و وسط می­ گساری هم سه چهار دور با حالت ­های شناخته شده و ناشناخته ترتیب هم دیگر را بدهیم. بالاخره ایوون را مجاب کردم که به روانپزشک مراجعه کند.
«باشه می رم ولی همۀ این حرفا مزخرفه. اینا فقط نتیجۀ خیالات توست: هر دو تا جنا خودتی و بیمار روانی!»
«هر جور تو می­ گی عزیزم، اما حالا بیا عمو دکتر منتظره.»
«تو ماشین بشین، همین الان میام.»
منتظر ماندم. وقتی برگشت یک دامن کوتاه پوشیده بود، کفش ­های پاشنه بلند، و جوراب ­های نایلونی نو. حتا آرایش هم کرده بود و اولین بار بود پس از ازدواجمان که موهایش را هم شانه کرده بود.
گفتم: «یه بوس بده عزیزم.»
«نه. باید بریم پیش روانپزشک.»
آنجا که رسیدیم، رفتاری نشان داد که از آن عادی­ تر امکان نداشت. اصلن حرفی از اجنه نزد. به شوخی ­های احمقانه می­ خندید و چرت و پرت نگفت و گذاشت دکتر سر صحبت را باز کند. دکتر گواهی کرد که از نظر جسمی و روحی در سلامت کامل بسر می ­برد. این را می­ دانستم که جسمن سالم است. با ماشین برگشتیم به سمت خانه و بعد پرید داخل خانه و دامن کوتاه و کفش­ های پاشنه بلندش را در آورد و لباس کثیف قرمزرنگ خانه را پوشید. رفتم و باز با فلیکا خوابیدم.
حتی بعد از تولد اولین بچه­ مان، (بچۀ مشترک من و ایوون) «ای» همچنان به ایمان کامل خودش به اجنه، ادامه داد. و جن به نمایش خود برای او ادامه داد. اسکیزوفرنی داشت حاد می ­شد. یک لحظه آرام بود و عمیق، و لحظۀ بعد شلخته می ­شد و وراج، ابله، بی­ ملاحظه و بدخواه.
عادت داشت که شروع می­کرد به گیج بازی، مزخرف و بی ­ربط گوئی.
بعضی وقت­ ها در آشپزخانه می ­ایستاد و می­ شد صدای خشن و خیلی بلندش که بیشتر شبیه صدای خش­دار مردانه بود را شنید.
معمولن می­رفتم بیرون و از او می ­پرسیدم:
«چی شده خوشگله؟»
و پشت­ بندش معمولن می­ گفتم: لعنت بر شیطان. بعد یک گیلاس پر برای خودم درست می­ کردم، می­رفتم تو اطاق نشیمن و می­ نشستم. یک روز وقتی که او آرام ­تر بود پنهانی یک روان­پزشک آوردم خانه. عقیده ­اش این بود که در وضعیت روانی نامطلوبی قرار دارد و توصیه کرد که در یک بیمارستان روانی بستری شود. من از راه ­های قانونی وارد شدم و کاغذهای لازم را نوشتم و موفق شدم که مسئولان را متقاعد کنم تا قضیه را از نظر حقوقی بررسی کنند. بار دیگر دامن کوتاه و کفش­ های پاشنه بلند ظاهر شدند با این تفاوت که این بار او مثل یک زن معمولی ابله ظاهر نشد. این بار همۀ هوشش را بکار گرفت. صحبت­ های درخشانی در دفاع از وضعیت روحی­ اش کرد. موفق شد من را چون یک مرد زن دار بدطینت جلوه دهد که سعی می­ کند از شر زنش خلاص شود. موفق شد از چند نفر از شاهدها هم سلب اعتماد کند. دو تن از پزشکان قانونی را هم گیج کرد. قاضی پس از مشورت با پزشکان گفت:
«دادگاه دلیل کافی برای خواباندن اجباری خانم رادوسکی در آسایشگاه روانی ندارد. به این دلیل ختم دادگاه اعلام می­ شود.»
دوباره او را به خانه برگرداندم و صبر کردم برود و لباس قرمز و کثیف خانه ­اش را بپوشد. وقتی برگشت به او گفتم:
«اگه منو دیوونه نکنی خیلی شانس آوردم.»
گفت: «تو بیمار روانی هستی. برای این که نمی­ری با فلیکا بخوابی و داری احساسات خودتو سرکوب می ­کنی.»
و من درست همین کار را کردم. این بار «ای» کنار تخت ایستاده بود و در حالی که با یک چوب سیگار عاج، سیگار می­ کشید، ما را تماشا می­ کرد. شاید رسیده بود به مرحلۀ متعادلی از کنترل خود. من در واقع از این موقعیت لذت می­ بردم.
اما روز بعد که از کار برگشتم، دم ورودی صاحب خانه را دیدم.
«اقای رادوفسکی! آقای رادوفسکی، همسر شما، همسرتون با همسایه­ ها جنگ و مرافعه راه انداخته. همۀ پنجره­ های خونه را شکسته. باید از شما بخوام که از اینجا برید.»
هوم… اسباب­ ها را جمع کردیم با ایوون و فلیکا رفتیم منزل مادر ایوون در گلن­دیل. پیرزن خونۀ خیلی خوبی داشت اما بدبختی ­هاش با آینه ­های جادوئی و انواع دود و بخورهائی که راه می ­افتاد شروع شد و به همین خاطر پیشنهاد کرد که به باغی که در نزدیکی  فریسکو داشت برویم. بچه را پیش مادر گذاشتیم و رفتیم، به آنجا که رسیدیم دیدیم مستاجری ساختمان اصلی را تصرف کرده است. یک گنده بک با ریشی سیاه که دم در ورودی ایستاده بود. چیزی شبیه فاینال بنسون، گفت که اسمش همین است.
«از وقتی متولد شده­ ام رو این زمین زندگی کرده ­ام، کسی نمی­ تونه منو از اینجا بیرون کنه، هیچ کس!»
قدش یک و نود و پنج بود و نزدیک ١۵٠ کیلو وزنش و پیر هم نبود، بنابراین تا طی شدن مراحل قانونی جائی را در اطراف اجاره کردیم.
و درست شب اولی که آنجا بودیم آن اتفاق افتاد. تازه برای امتحان کردن تخت جدید روی فلیکا بودم که از اتاق دیگر صدای وحشتناکی شنیده شد، انگار کاناپۀ آن اتاق داشت جر می­ خورد.
گفتم: «ایوون انگار حالش خوب نیست.» از فلیکا بیرون کشیدم و گفتم: «الان برمی ­گردم.»
بله ایوون منقلب بود. آنجا فینال بنسون سوارش بود و با شدت او را تلمبه می­زد. احترام برانگیز بود. انگار می­­ توانست جواب چهار مرد را بدهد. به اتاق برگشتم و با فلیکا مشغول شدم.
صبح ایوون نبود.
«دارم به این فکر می­ کنم که این زنیکۀ گیج کجا رفته.»
وقتی با فلیکا نشسته بودیم و صبحانه می­ خوردیم از پنجره نگاه کردم و ایوون را دیدم. چهار دست و پا نشسته بود با یک شلوار جین آبی و یک پیراهن زیتونی مردانه و بر روی زمین کار می­ کرد و فینال درست بغل دستش بود و داشت وسایلی که در سبد داشت را بیرون می­ کشید. مثل راه زن­ها بود. فینال صاحب یک زن شده بود.
گفتم: «خدای بزرگ، بذار از اینجا بریم، هر چه سریعتر.»
فلیکا و من وسائل را جمع کردیم. وقتی به لس ­آنجلس رسیدیم تا پیدا کردن جا برای زندگی به یک مسافرخانه رفتیم.
«آه خوشگله. نگرانی ­هام تموم شد. تو نمی ­تونی بفهمی چه بدبختی ­هائی کشیدم.»
برای جشن گرفتن، یه بطر ویسکی خریدیم بعدش عشق­بازی کردیم و راحت خوابیدیم. با صدای فلیکا از خواب بیدار شدم:
«تو روح پلید ترسناکی هستی! اصلا نمی ­تونی در قبرت آرام بگیری؟ اول که ایوون را از من گرفتی و حالا هم که منو آوردی اینجا! دیو بخت برگشته! گم شو! ما را برای همیشه راحت بذار!»
روی تخت نشستم. به جائی که فلیکا نگاه می­ کرد، نگاه کردم و فکر کنم که دیدمش –­ صورت بزرگ را، به رنگ قرمز مشتعل که وسطش نارنجی می­زد، مثل تکه ­ای ذغال فروزان. و لب­ هائی سبز با دو دندان بلند زرد که از دهانش بیرون زده بود و یک دسته موی مشتعل و لبخندی که بر لب داشت. چشمانش چون یک شوخی وقیح به ما نگاه می ­کرد.
گفتم: «ای ارواح خبیث وجود من.»
فلیکا گفت: «برو! به نام پدر توانای مقدس و به نام بودا و به نام هزار خدا بر تو لعنت می­ فرستم و دستور می دم که تو را از روح ما برای همیشه تا ده هزار سال بعد از این دفع کند.»
چراغ را روشن کردم.
«تاثیر ویسکیه عزیزم. ویسکی درجۀ دو. خستگی راه درازی که طی کردیم هم بی ­تأثیر نیست.»
ساعت را نگاه کردم. یک و نیم بعد از ظهر بود و برای نوشیدن دلم لک زده بود. شروع کردم به لباس پوشیدن.
«می ­خوای کجا بری هانک؟»
«عرق ­فروشی. دیرتر بشه می ­بنده. باید اون صورت بزرگ را از کله ­م بشورم. لامصب خیلی قوی بود.»
لباس­ هایم را پوشیدم.
«هنک؟»
«چیه خوشگل جون؟»
«باید یه چیزیو بهت بگم.»
«حتمن خوشگله. اما صبر کن. باید برسم مغازه. برگشتم چشم.»
«من خواهر ایوون هستم.»
«عجب!؟»
«بله!»
خم شدم و او را بوسیدم. بعد رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و راه افتادم. رفتم. از تقاطع هالیوود و نرماندی یک بطر خریدم و بی­ هدف به سمت غرب راندم. مسافرخانه در جهت شرق قرار داشت. رفتم تا آخر خیابان ورمونت. عجب، هر روز که یکی مثل فینال بنسون سر راه آدم سبز نمی ­شود، دست کم یکی با این درجه از حساسیت، بعضی وقت­ ها برای حفظ تعادل لازم است این زن ­های دیوانه را رها کرد. هرکُس یک قیمت معین دارد که هیچ مردی آن را نمی ­پردازد؛ در حالی که همان لحظه همیشه یک ابله پیدا می­ شود و چیزی که تو رها کردی را بر می ­دارد، به همین دلیل عذاب وجدان یا این حس که کسی را ترک کرده ­ای برایت نمی­ ماند.
نزدیکی خیابان واین پیش چیزی شبیۀ هتل توقف کردم و برای خودم اتاقی گرفتم. وقتی کلیدم را می ­گرفتم که تو راهرو یک موجود کوچولو را دیدم با دامنی که روی باسنش را می­ گرفت. جذاب. نگاهش مدام به بطری درون پاکت بود. چشم از کونش بر نمی­ داشتم. کون خوشگلش. وقتی که سوار آسانسور شدم، او هم سوار شد.
«می­ خوای همۀ این بطر را تنهائی بخوری؟»
«امیدوارم مجبور به این کار نباشم.»
«نیستین.»
گفتم: «خوبه.»
آسانسور در آخرین طبقه ایستاد. او بیرون خرامید و نظر من هم در پی حرکاتش بود؛ حرکات نرم و لغزنده ­اش. تمام تنم به ارتعاش افتاده بود.
گفتم: «روی کلید نوشته اتاق شمارۀ ٤١»
«بسیار خوب.»
«در ضمن به سحر و جادو، بشقاب پرنده، تأثیر ستاره ­ها، جادوگرا، شیطان، آموزش­ های سری یا آینه ­های جادوئی که علاقمند نیستی؟»
«علاقمند به چی؟ حالیم نمی ­شه!»
«هیچی عشق من.»
جلو من راه افتاد با تق تق کفش پاشنه­ بلندش و بدنش در آن نور ضعیف، در همۀ عرض کریدور پیچ و تاب می­  خورد. طاقتم طاق شده بود. اتاق شمارۀ ٤١ را پیدا کردیم و در آن را باز کردم، دکمه چراغ را پیدا کردم و دنبال دو لیوان گشتم، آنها را شستم، خشک کردم، ویسکی ریختم و یکی از لیوان ­ها را به او دادم. روی مبل نشست با پاهائی که ضربدری بر هم انداخته بود، از بالای گیلاس به من لبخند می ­زد.
عالی می­ شود.
بالاخره.
برای مدتی کوتاه.

دیدگاه‌ها
  1. محمد رضا می‌گوید:

    با تشكر بسيار از شما براي ترجمه هاي به اين زيبايي

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s