نیازِ ما به بوکوفسکی/ کریستر اناندر

منتشرشده: 19 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,
کریستر اناندر
CRISTER ENANDER
فارسی: طاهر جام برسنگ

آن چه که می خوانید ترجمۀ مطلبی است از کریستر اناندر، نویسندۀ سوئدی که در مؤخرۀ برگردان سوئدی مجموعۀ «داستان هائی از هیچ کجا» یا به نام اصلی اش South of no north و یا هم این که با عنوان سوئدی اش Historier från ingenstans آمده است. ضمن این که مقالۀ باحال و خوندنی است کمکی به شناخت بیشتر نویسنده ای می کند که برخی نویسندۀ پرولتاریایش نام داده اند. نویسنده ای که به قول کریستر اناندر کلماتش بوی گستاخی دارند. بوی عفونت تنهائی و حاشیه­ نشینی. از آن ­ها بخاری متصاعد است ناشی از نفرت از ایالات متحدۀ آمریکا که پر است از اختناق، کلاه برداری و بی­دادگری. عفونت ریاکاری، تقلب و کلاه برداری نه تنها در جامعه ای که بوکوفسکی از آن می نوشت که در همۀ جهان خود را گسترانده. گروهی نیز از این گستردگی در حال زراندوزی و اطفای شهوت قدرتند و طبعن با ابزار اخلاقیات، سانسور و البته رعایت عفت کلام. این است که آدم معترض به این نظم دروغین می خواهد سر به تن عفت کلام نباشد و البته بوک قافله سالار چنین گروهی است. حرف در این باب زیاد می توان زد اما بگذارید درز بگیرم و به خواندن مطلب دل خوش کنیم. مطلبی که از خواندنش پشیمان نخواهیم شد. قول می دهم.

با شلواری کثیف. یک هفته است که نه خود را شسته و نه ریشش را تراشیده. کاناپۀ کهنۀ نخ ­نمایش خیس از ادرار است. ویسکی ته کشیده و بطری خالی، لخت زیر میز افتاده. زیرسیگاری ­ها لبریزند از ته سیگار. اتاق بوی عرق تن می ­دهد و بوی ماندۀ مشروب. وقتی که خورشید آرام طلوع می­ کند، او آرام آخرین آبجویش را می­ نوشد.
در هوائی گرم، با شورتی کثیف و زیرپوشی پاره پاره نشسته و عرق از سر و صورتش روان است. در تلاش نوشتن شعری است. با دست ­های لرزان گروهی مگس گنده که با سماجت دور ته­ ماندۀ نانی می ­چرخند را پس می ­زند. سیگاری می ­پیچد و آن را روشن می ­کند و دودش ریه­ هایش را می­خراشد. سرفه ­هایش ورق­­ های کاغذ را به صدا در می ­آورند. یکی دو خط دیگر می ­نویسد و فریادی از رضایت می ­کشد:

٢٠ کتاب چاپ شده دارم
و ۶ قوطی آبجو

تصور کردن چارلز بوکوفسکی در یکی از آن اتاق­ های اجاره­ ای ارزان­ قیمت که در کتاب­ هایش توصیف می­ شود؛ کار سختی نیست.
حالا بیش از یک دهه می­ شود که او از میان ما رفته است. بعد از نخستین کتابی که در سنین بالا از او منتشر شد، تا هنگام مرگ، چهل و پنج کتاب دیگر هم از خود به جا گذاشت. اولین کتابش را زمانی چاپ کرد که سنش از چهل گذشته بود. سنی که دورۀ خاطره ­نگاران است. چارلز بوکوفسکی این فرصت را یافت که در حیات خود، اسطوره ­ای شود. اسطوره­ ای که همچنان بزرگ­تر می­ شود. گمان کنم که بوکوفسکی تنها یک بار نوشته بود، شاید در یک بامداد بی­ مروت که هنوز آفتاب بر بام همسایه ­ها خود را پهن نکرده بود و همۀ زن­ های جهان او را ترک کرده بودند؛ که در چنین هنگامی بود که سرانجام واژه ­های دقیق را می ­یافت. که فقط همان یک بار بود که دقیقن همانی می­شد که خود می­ خواست. در پشت ماشین تحریر بود که رؤیاهای دست­ نیافتنی را شکار می­ کرد؛ رؤیاهائی که به دام کلمات می ­افتادند. به نظر من این کاری است که در واقع همۀ نویسنده­ ها می ­خواهند بکنند، و هیچ کدام از آن ها تا به حال موفق نشده ­اند. این گونه شکار کردن؛ خودِ رؤیا و میلِ سمج و ناآرامی است که تعیین­ کنندۀ موفقیت است.
اما البته نوشتن جنبه­ های  دیگری نیز دارد؛ جنبۀ غیررومانتیک و ملال­ آور. پول و انزجار. نفرتی سمج که می ­تواند کار هر کسی را به خودکشی بکشاند. نفرتی که چون مورچه زیر پوستت می­ خزد، زمانی که در، همیشه بر یک پاشنه می­ چرخد و هر روز دقیقن چون روز گذشته است و دقیقن چون روزی که در راه است. با این حساب بوکوفسکی حتما این پرسش را مکرر از خود کرده است که اگر نمی ­نوشت، چه می ­کرد؟
نوشتن کاری بود که بخوبی از او بر می­ آمد.
آن چه او نوشت –­از شعر و نوول گرفته تا واقعه ­نگاری و تعداد محدودی رمان­- همیشه ریشه در صمیمیتی غیرتصنعی و تلخ دارد. کلماتش بوی گستاخی دارند. بوی عفونت تنهائی و حاشیه­ نشینی. از آن ­ها بخاری متصاعد است ناشی از نفرت از ایالات متحدۀ آمریکا که پر است از اختناق، کلاه برداری و بی­دادگری. در شیوۀ ادبی چارلز بوکوفسکی رگه ­ئی جزئی از آنتی ­استتیک وجود دارد،  نوعی بی­ ظرافتی ساختگی دارد، صریح است و همیشه بی­ رحم. انگیزه­ های زنده ­اش، روزهای خاکستری و سیاه آن ­هائی است که موازی با آسایش متقلبانه و پوسیدۀ طبقۀ متوسط، زیست می­ کنند.
در یکی از کتاب­ هایش، داستان ­هائی از هیچ کجا[i]، که الان در حال ورق زدنش هستم، یادداشتی پیدا می­ کنم که باید خیلی وقت پیش نوشته باشم. شاید کمی مدبرانه نوشته ­ام: «کسی که نگاه می­کند باید بتواند ببیند.» امروز بعد از بیست سال هر چه بیشتر به این جمله فکر می­ کنم می ­بینم که این دیدن در نوشته­ های چارلز بوکوفسکی، تعیین کننده است. او هر چه در اطرافش می­ گذرد را واقعن می­ بیند. در اطرافش دیگران را می ­بینند که با هم یا شاید بهتر باشد بگویم، علیۀ هم چه می­ کنند.
او فقط نگاه نمی ­کند.
می­ بیند.
و چارلز بوکوفسکی از آن چه می­ بیند، می ­نویسد. از چیزهائی که تا اعماقشان را می ­شناسد. از چیزهائی که می ­تواند و می ­داند. او از زندگی خود می­ نویسد، از زندگی آدم ­های به حاشیه رانده شده، آدم ­های اضافی، جنده ­های چاق که دیگر کسب و کارشان شده است مشروب­ خواری در بارهای ارزان قیمت، جاهائی که دیگر خورشید هیچ وقت طلوع نخواهد کرد. از مردهائی می ­نویسد که زندگی ­شان پشت درهای بستۀ اتاق­ های متروک می ­گذرد و تنها کارشان این است که راه را تا عرق­ فروشی سر کوچه، گز کنند. از همۀ آن­ ها که چیزی نشدند. از ناکامی دائمی عشق، از عرق­ریزی مستانه در هم­خوابگی ­هایی بر کاناپه­ های پر سر و صدا و بر تخت­ های فنر در رفته.
او از مگس­ های سمج می­ نویسد و کارهای طاقت­ فرسا در کارخانه ­های جور واجور، از جنده ­ها وزن­ های عادی و از آبجو و ویسکی و بیشتر از کسانی که مست از شراب هستند می ­نویسد تا از مددکاران اجتماعی، از حسادت ­های گدازنده  و پسرهای ساده ­لوحی که شیفتی کار می­ کنند، از مأموران حشری آتش­ نشانی و ارواح متلاشی شده که دائمن بر زمین سقوط می کنند، از امید گم­ شده می­ نویسد و از سیگار و از کبریت­ هائی که وقتی در یک صبح پرشقاوت که خماری امعا و احشاء را می ­آزارد و یخچال تهی است، پیداشان نمی­ شود. از تخم ­مرغ­ های آب ­پز می­ نویسد و باز هم از هم­خوابگی­ های بی ­حساب و کتابی که روز بعدش فراموش می ­شوند. از شب ­های هزارسالۀ مستی می­ نویسد و از بازنشسته­ هائی که گرسنگی می­ کشند. از ترس می ­نویسد و از نشمه ­های قدیمی که هنوز تلفن می ­کنند  و می­ خواهند او را از تنهائی به در آورند. از کتک ­کاری در بارهای نمور می­ نویسد و از اتاق­ های استیجاری بویناک، از جنده­ های جوان معتاد و از تنهائی. برخی اوقات به نظر می­رسد که چارلز بوکوفسکی بیش از هر چیز، نوشته پشت نوشته، از  تنهائی عظیمی می ­نویسد که او را احاطه کرده است، تنهائی ­ای که بزرگ­تر و پرتوان­تر از هر چیز دیگری است.
چارلز بوکوفسکی همیشه یک فاصلۀ معین با پیرامون داشت، فاصله ای زیاد. بیشتر تمایل داشت مردم را از خود دور نگه دارد. او خود را پشت سیم خارداری از خونسردی پنهان می­ کرد. حریم خود را با چنگ و دندان حفظ می­ کرد. خوشمزگی کردن در بهترین ساعت مهمانی، زمانی که شراب پایان­ ناپذیر می­ نمود، جای خود را داشت، اما روز پس از مهمانی همه چیز عوض می ­شد و بوکوفسکی باز به لاک سفت خود برمی­ گشت: «البته که می­ شود به انسان­ها عشق ورزید، به این شرط که آن ­ها را نشناسی.»
فاصله ­اش از مردم تنها به خاطر حفظ حریم نبود. از آدم­ ها چندشش می ­شد و نسبت به آن­ها احساس نفرت داشت. ژان پل سارتر زیر لب غریده بود که: «گور بابای بقیه.» چارلز بوکوفسکی آن را خشن­ تر و صریح­ تر بیان می ­کند، مثلن وقتی که فکر خودکشی خود در داستان «مرده­ ها چگونه عشق ­بازی می­ کنند» را شرح می­ دهد:
«بیشترین آرامشش در این است که هیچ وقت مجبور نیستی در پیاده ­رو از کنار یک موجود انسانی رد بشوی، هیکل درشت آن­ ها را در حال جنبیدن ببینی، چشم ­های قرمزشان، صورت در پیتی ستمکارشان و جلوه­ های  حیوانی ­شان را. چه رؤیای شیرینی: هیچ وقت مجبور نیستی صورت یک آدم را ببینی.»
خوب است بوکوفسکی چند هزار ساعت خود را، تنها در اتاقی در بسته با پرده­ های افتاده حبس کرده باشد و هر چه  که بر درش می­ کوفتند و فریاد می­ کشیدند از باز کردن خودداری کرده باشد؟ اغلب فرار می­ کرد. در وان می­ خوابید و به موزیک کلاسیک محبوبش گوش می ­داد. با سمفونی پنج گوستاو مالر روان خود را تازه می­ کرد.
حاشیه­ نشینی چارلز بوکوفسکی خودخواسته نبود. یک ژست فرهنگی از نوع رایج آن در بین بسیاری از نویسندگان و ولگردهای سطحی در محفل ­های مختلف فرهنگی نبود. به معنی دقیق کلمه چنین حاشیه ­نشینی برایش از ضروریات بود. او فقط در حاشیه، در حومه ­ای که به او ذره­ای بی ­تفاوتی آرامش­ بخش عطا می­ کرد، می ­توانست باشد و زندگی کند. فقط آن­جا می­ توانست بنویسد. پشت درهای بسته و پشت به مردم.
شاید حمل  چنین استعداد ورزیده ­ای که به او توانائی دیدن چیزهائی می ­داد که دیگران فقط آن ­ها را نگاه می ­کردند؛ در طولانی مدت مشقت­ بار بود. چیزی که لارش فورشل به این شکل فرموله کرده بود که؛ فراموش نکن، قسمت سیاه چشم است که می ­بیند.
حاشیه ­نشینی و حرمتِ شگفتی که چارلز بوکوفسکی برای خود قائل است، عواملی ­اند که نوشته­ های او را در میان کوشش­ های دیگران در این ژانر، برجسته می ­کند. جهانی که بوکوفسکی از آن می ­نویسد، جهانی است بی ­رحم؛ آسمانی است که نشانی از خورشید ندارد. همزمان که آن ارزش قوی و غیرقابل فهم، همان غرور و سردی احترام برانگیز، دائمن در آن جهان حضور دارد. میان همۀ بدبختی ­ها، منِِ بوکوفسکیِ نویسنده، با قامتی افراشته و ارزش ­های پاسداری شده، در میانۀ متن جلوه­ گر می ­شود.
قوی است این ارزش. بسیار قوی.
تنها وقتی که شاهد بودم مردم در میانۀ بدبختی ­هایشان موفق به حفظ ارزش­ ها و غرور خود شدند، یک تابستان کوتاه در مالمو بود. هر روز که قادر بودم قبل از ساعت چهار و نیم به زحمت از تخت بلند شوم، صبح خیلی زود قطار را سوار می ­شدم. بعد از ایستگاه قطار به طرف بندر می ­رفتم. آن جا باید در صف قرار می­ گرفتیم و منتظر می­ ماندیم. اغلب یکی دو ساعت. بعضی ­ها موفق می­شدند کاری بگیرند. کار خالی کردن موز از یک کشتی قراضۀ کستاریکایی. دیگران باید دست خالی و بی ­پول­تر از هنگام ورودشان، برمی­ گشتند. اما این پیرمردها –­آن زمان آن ها که شاید چهل سالی داشتند، در نگاه من پیرمرد بودند- که هر روز آن جا بودند تا برای یک چتول عرق یا یک بطر رزیتا، جان بکنند؛ موفق می ­شدند جان خود را با حفظ همان ارزش ­های مسلم بدوش بکشند، درست مثل آدم ­های داستان ­های چارلز بوکوفسکی. از نظم سر باز می­ زدند. آن­ ها از پذیرش این که جامعه حق دارد آن­ ها را به اعماق براند، سر باز می ­زدند. در شرایطی حتا از رفتن به ادارۀ تأمین اجتماعی سر باز می ­زدند. با همۀ وجودشان می ­گفتند:
ما آشغال نیستیم! تسلیم نمی­ شویم!
معمولن چارلز بوکوفسکی را نویسندۀ پرولتاریا می­ خوانند. این نام ­گذاری شاید برای سمینارهای فقیر ادبی و برای کریدورهای استرلیزه شدۀ مجله­ های ادبی، برازنده باشد. با همۀ این حرف­ ها، این نام­گذاری مانند بسیاری از دروغ­ های دیگر، دروغی بیش نیست. چارلز بوکوفسکی نخستین نویسندۀ واقعی و بزرگ بود که لمپن پرولتاریا را به ادبیات آورد؛ بیچاره­ هائی که در صف ­های بیکاری می ­ایستادند و امیدی جز بدست آوردن کاری موقت که پول مشروب یک روز دیگرشان را تأمین کند، نداشتند.
چارلز بوکوفسکی از رانده شده ­گان می ­نوشت و از حاشیه­ نشینان. از منفوران می­ نوشت و از تحقیر شده­ گان. نوشتن از آن­ ها جهان بوکوفسکی بود. انسان­ هایش آن­ ها بودند، مردمی که شب و روزش را با آن­ ها سر می ­کرد. از سرنوشت و از زندگی آن­ ها می­ نوشت. آن ­هائی که سربار بودند، آن ­هائی که از چرخۀ اجتماع به بیرون تف شده بودند، همۀ آن ­هائی که ستمگری کریۀ طبقۀ متورم متوسط، از پذیرفتن­ موجودیت­شان سر باز می­ زد.
در بخشی که یک سوم جامعه خوانده می ­شود؛ شکاف ­ها رشد می ­کنند، رشدی برق­ آسا. در جائی که پیشتر شبکۀ حمایت اجتماعی وجود داشت امروز آزادی سقوط آزاد حاکم است. اگر دیدی کسی در راه پله از سرما مرده، راه خودت را بگیر و برو. بی­ خیال این باش که دندان ­های مردم از فک­شان می­ ریزد و آن ­ها دیگر نمی ­توانند نان­شان را بجوند. مردمی که زیر پل­ های راه ­آهن تنها حفاظ شان کارتن است را هم شتر دیدی ندیدی. این که مدرسه به بچه­ ها کتاب درسی نمی ­دهد را هم همین­ طور. همین­ طور زخمی که از خوابیدن در ادرار بر تن بازنشسته ­ها در تخت ­هایشان در بیمارستان­ ها بر جا مانده.
ضرورت حضور صدایی روشن و قوی که بگوید «ما آشغال نیستیم» امروز از هر زمان بیشتر است. و این را بوکوفسکی می ­گوید. به همه و به تک تک می­ گوید.
بر گردیم به هتل ­های مجردی کثیف و آن اتاق شلخته. صبح زود است هنوز. صدای سرفه و صدای آشفتۀ ماشین تحریر در هم تنیده است. کاغذ پشت کاغذ آرام پرواز می­ کنند تا کف زمین، چند تائی زیر میز می ­روند، یکی تا زیر کاناپۀ رنگ و رو رفته می­ پرد.
چارلز بوکوفسکی می­ نویسد. تنهاست. خوشبخت است.
در «مرده ­ها چگونه عشق­بازی می ­کنند» می­ نویسد: «مهم این است که مراقب باشی تا یک چاردیواری دورت باشد. چاردیواری که داشته باشی، امیدی داری. در خیابان­ ها سرگردان باشی، امیدی هم نداری، قبلن شانسی داشتند، وقتی که چاردیواری داشتند، آن وقت ­ها آن­ ها واقعن… طولانی مدت یک چاردیواری به کسی بدهید، فتح جهان برایش ممکن خواهد شد.»

کریستر اناندر
نویسنده
لوند، ژانویۀ ٢٠٠۵
CRISTER ENANDER


[i] نام اصلی مجموعه SOUTH OF NO NORTH و عنوان سوئدی­ اش HISTORIER FRÅN INGENSTANS است. م
حال که در مقدمه به تقلبات و ریاکاری ها و دله دزدی های محیط اشاره کردم بگذارید یک نکته در مورد فارسی نام این مجموعه که من با عنایت به عنوان سوئدی اش گذاشته ام «داستان هائی از هیچ کجا»، هم همین جا کارسازی کنم که چندی پیش در یکی از وبلاگ ها مشاهده کردم دزد مسکینی یکی از ترجمه هایم از داستان های این مجموعه را به نام «به ممه هام زل نزن جناب» با تغییرات جزئی (مثلن عنوان داستان را گذاشته به ممه هام زل نزن آقا) به نام خود به جیب زده و عنوان مجموعه را هم معلوم نیست از کجا گذاشته بود: «داستان هائی از همه جا» یا چیزی در همین حدود. کلی هم در مورد عنوان سر قلم رفته بود احتمالن برای لاپوشانی دزدی. غافل از این که اهل نظر می توانند به سادگی سبک و سیاق را بشناسند و باز همان اهل نظر می توانند تجاربی که در پس هر کلمه و در نانوشته های میان سطرها پنهان است را تشخیص دهند.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s