نامه/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 20 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:,
از مجموعۀ «یادداشت های یک پیرمرد هرزه»
Notes of a dirty old man
فارسی: طاهر جام برسنگ


“آقای بوکوفسکی عزیز

شما می­ گوئید که از سن ٣۵ سالگی شروع کردید به نوشتن، پیش از آن چه می ­کردید؟

ای. آر.“

“ای. آر. گرامی

نمی ­نوشتم. “

مری هر کلکی سوار کرد. او واقعن نمی­ خواست آن شب برود. همۀ موهایش را یک طرف زده بود. «ببین!» من یک گیلاس دیگر شراب ریختم «جنده، جندۀ لگوری…» بعد با لب­ های گوشتی رنگ شده­ و ماتیکی چرب و چیلی آمد. «ببین! تا حالا خانم جانسونو دیدین؟»
«جنده، جندۀ لگوری…»
رفتم و روی رختخواب دراز کشیدم، با سیگاری در یک دست و گیلاس شراب در دست دیگر کنار قفسۀ ملافه ­ها تلو تلو می­ خوردم. پاها لخت با یک شورت و زیرپیراهنی که یک هفته از وقت شستنش گذشته بود. او آمد و بالای سرم ایستاد.
«تو همیشه یک گۀ گنده بودی.»
پوزخند زدم: «آه، هاها هاهاها.»
«خب من می رم!»
«به من ربطی نداره. فقط در یک مورد باید بهت اخطاری بدم.»
«در چه مورد؟»
«وقتی می ری درو به هم نزن. من از این در به هم زدنا خسته شدم. اگه درو به هم بزنی سر جات می­ نشونمت.»
«جیگرشو نداری!»
موقع رفتن در را محکم به هم کوبید. به حدی صدای به هم خوردن در بلند بود که برای یک لحظه کاملن شوکه شدم. وقتی که دیوار از لرزیدن ایستاد بلند شدم. گیلاس شراب را سر کشیدم و در را باز کردم. فرصت لباس پوشیدن نبود. شنید در را باز کردم، شروع کرد به دویدن، اما کفش­ هایش پاشنه بلند بودند. من با شورتم طول راهرو را دویدم و بالای پله­ ها او را گرفتم. چرخاندمش و یک سیلی جانانه به صورتش زدم. جیغ کشید و نقش زمین شد. لنگ­ هایش آخرین اندامی بودند که با مابقی تنش پرتِ زمین شدند و من زیر لباسش به آن ساق­ های بلند خوشگلش نگاه کردم که با جوراب نایلونی پوشانده شده بودند، به بالاتر نگاه کردم و با خود هی زدم که لعنتی باید دیوانه شده باشی! اما اتفاقی بود که افتاده بود و من برگشتم و آهسته به سمت در رفتم، آن را باز کردم، بستمش، نشستم و یک شراب ریختم. صدای گریه­ اش را از بیرون می­ شنیدم. بعد شنیدم که در دیگری باز شد.
یک زن دیگر بود: «چی شده عزیزم؟»
«منو زد! شوهرم منو زده!»
(شوهر؟)
«آه طفلک، بزار کمک کنم بلند شی عزیزم.»
«متشکرم.»
«الان می­ خوای چه کار کنی؟»
«نمی­ دونم. جائی ندارم که برم.»
(حرومزادۀ دروغ­گو)
«خب ببین، برای امشبت یه اتاق پیدا کن، فردا که می ره سر کار برگرد.»
فریاد زد: «کار! کار! این حرومزاده تو تموم عمرش یه روزم کار نکرده!»
برایم خیلی بامزه بود. آن قدر بامزه که نتوانستم جلوی خنده­ ا م را بگیرم. مجبور بودم بچرخم و سرم را در بالش فرو کنم که مری صدای خنده ­ا م را نشنود. وقتی بالاخره خنده ­ام بند آمد صورتم را از روی بالش بالا آوردم و بلند شدم و تۀ راهرو را نگاه کردم، همه رفته بودند.
دو روز بعد برگشت و همان داستان همیشگی؛ من با شورتم عبوس نشسته بودم، مری لباس پوشیده با بزکی حسابی آمادۀ رفتن بود که به من نشان دهد چه چیزی را از دست می ­دهم.
«این دفه دیگه بر نمی­ گردم! حقیقتن بسمه دیگه! بسمه! متأسفم ولی دیگه تحملتو ندارم. روز به روز ضایع­تر می­ شی همینو می ­تونم بگم.»
«تو جنده ­ای، تو یه جندۀ لگوری هستی…»
«معلومه که جنده­ م وگرنه چطور با تو زندگی می­ کردم؟»
«هوم، من تا حالا به قضیه این طوری نگاه نکردم.»
«نگاه کن.»
یک گیلاس شراب سر کشیدم. «این دفه می­ خوام تا دم در باهات بیام، در را خودم باز و بسته کنم و برات آرزوی موفقیت بکنم. حاضری عزیزم؟»
به طرف در رفتم و شورت به پا آنجا ایستادم، با گیلاس شرابی که دوباره پر کرده بودم در دست منتظر ماندم. «زود باش، بیا، نمی­ تونم تمام شبو منتظرت باشم، این معما را باید یه وقت حل کنیم، می­ شه؟ آره؟»
خوشش نیامد. از در زد بیرون، برگشت و روبروی من ایستاد.
«خب، بیا دیگه، تاتی تاتی کن بزن به دل شب. شاید بتونی تن کوفتی­تو به یه دلار و ربع بفروشی به پسرۀ روزنامه ­فروش که انگشت شست دست راست نداره و صورتش مثل یه ماسک لاستیکیه. تاتی تاتی کن عزیزم.»
داشتم در را می­ بستم که او کیفش را بلند کرد؛ «مادر جندۀ ضایع!» دیدم که کیف پائین آمد و من با لبخندی آرام، فقط ایستاده بودم. با خیلی از آدم­ های  گردن کلفت دعوا کردم به این خاطر یک کیف زنانه آخرین چیزی بود که نگرانم می­ کرد. پائین آمد. به من خورد. محکم. کیفش پر از اشیاء بود و در نبش جلوش که به سرم خورد یک قوطی کِرمِ نرم­ کنندۀ سفید بود. سفت بود مثل سنگ.
گفتم: «عزیزم.» هنوز نیشم باز بود و دستگیره را همچنان در دست داشتم، اما نمی­ توانستم تکان بخورم، یخ زده بودم.
باز هم کیفش را فرود آورد.
«گوش کن عزیزم،»
دوباره.
«آه عزیزم.»
پاها شروع کردند به لرزیدن. وقتی در خودم وا رفتم او بیشتر به سرم دسترسی داشت. او هم کم لطفی نکرد و تندتر و تندتر می­ زد، طوری که انگار می­ خواست فرقم را بشکافد. سومین ناک­ اوتم بود در یک حرفۀ مشکوک، اما اولین بار بود که یک زن ناک اوتم می­ کرد.
وقتی بیدار شدم در بسته بود و تنها بودم. نگاهی به اطراف انداختم و دیدم جوی خون راه افتاده به عمق یک بند انگشت. خوشبختانه کف همۀ آپارتمان کف­ پوش بود. خون را به طرف آشپزخانه روانه کردم. یک بطری ویسکی برای موقعیت ویژه کنار گذاشته بودم. الان همان موقعیت بود. آن را باز کردم و روی سر خود ریختم. بعد یک گیلاس پر کردم و یک ضرب زدم. آن حرامزادۀ لگوری سعی کرد مرا بکشد! باورم نمی ­شد. فکر کردم او را تحویل پلیس بدهم بعد دیدم فایده­ ای ندارد. ممکن بود اذیتش می­ کردند و من را هم بی ­نصیب نمی­ گذاشتند…
طبقۀ چهارم زندگی می­ کردیم. باز جرعه ­ا ی ویسکی نوشیدم و به طرف توالت رفتم. لباس­ ها، کفش ­ها، شلوارها، لباس­ های زیر، سینه­ بندها، کفش­ های راحتی، دستمال­ ها، باسن ­بند،همۀ خرت و پرت­ ها را بردم جلوی پنجره و روی هم کود کردم. یک به یک بر داشتم و با هر کدام یک جرعه ویسکی زدم. «جندۀ لگوری می­ خواست منو بکشه…» آن ها را از پنجره پرت کردم. آن پائین زمین وسیع بایری نزدیک یک خانۀ کوچک بود. زیر آپارتمان حفاری می­ کردند و ما با این حساب در واقع هشت طبقه بالا بودیم. سعی کردم شورت­ ها را روی سیم برق بیندازم ولی نمی­ شد. بعد عصبانی شدم و هر چی دم دستم بود را پرت کردم پائین. همه جا پر بود از کفش و شورت و لباس… لباس­ ها روی نیمکت­ ها، روی درخت ­ها، روی پرچین­ ها یا هم کف زمین پخش بودند. بعد حالم بهتر شد، ویسکی نوشیدن را ادامه دادم، جاروئی پیدا کردم و آنجا را جارو زدم.
صبح سرم به شدت درد می­ کرد. نمی­ توانستم موهایم را شانه کنم بلکه موهای پشت سرم را خیس کردم. یک زخم بزرگ چند سانتی­متری روی سرم بود. ساعت ١١ صبح بود. از پله ­ها پائین رفتم و به طبقۀ اول رسیدم و رفتم پشت خانه که لباس و بقیۀ چیزها را جمع کنم. از لباس­ ها خبری نبود. نمی­ توانستم بفهمم. یک یاروی پیر آنجا بود که در حیات خانۀ کوچک کار می­ کرد. دور خود می­ گشت و بیلچه به زمین فرو می­ کرد.
«ببینید! ممکنه شما این دور و بر چشمتون به لباسی خورده باشه؟»
«چه جور لباسی؟»
«لباس زنونه.»
«این دور و بر پر بود. همه را جمع کردم برای یه بنگاۀ خیریه. بهشون تلفن کردم که بیان ببرن.»
«اونا لباسای زن من بودن.»
«مثل این که یکی اونا را ریخته بود بیرون.»
«اشتباهی.»
«خب لباسا هنوز پیش منن.»
«پیش شما؟ ببینید می شه بهم پس شون بدی؟»
«حتمن، ولی به نظر میومد کسی اونا را ریخته بیرون ها.»
پیری رفت توی خانه و با کارتن لباس­ ها برگشت. از روی پرچین آن­ ها را به من داد. گفتم: «ممنونم.»
گفت: «خواهش می­ کنم.» و چرخید و روی زانویش خم شد و بیلچه را به زمین فرو کرد. با لباس­ ها برگشتم طبقۀ بالا.
آن شب مری با ادی و دوشس برگشت. شراب داشتند. یک دور برای همگی ریختم. ادی گفت: «خونه ­تون خوب تمیزه.»
مری گفت: «گوش کن هنک. بذار دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم. این جنگ و مرافعه­ ها هلاکم کردن! و خودتم می ­دونی که دوسِت دارم.»
«بعله.»
دوشس نشسته بود با موهائی که بر صورتش آشفته بود، جوراب­ های پاره پوره و رد تف بر یک سمت دهان. به ذهن سپردم که ترتیبش را بدهم. بطور بیمارگونه­ ای سکسی بود. مری و ادی را برای خریدن شراب بیشتر بیرون فرستادم و همان لحظه که در پشت سرشان بسته شد او را گرفتم و پرتش کردم روی تخت. استخوانی بود و قیافه­ ای رقت ­انگیز داشت. شاید دو هفته ­ا ی می­ شد که طفلک چیزی نخورده بود. در او فرو کردم. بدک نبود. یک دور خیلی سریع. وقتی آن دو برگشتند ما در صندلی­ هایمان نشسته بودیم.
یک ساعتی از نشستن و مست کردنم گذشته بود که دوشس از میان موهایش به بیرون نگاه کرد و انگشت استخوانی ­اش که به مرگ شبیه بود را رو به من گرفت. صحبت­ ها فروکش کرد. انگشت من را نشانه رفته بود، بعد گفت: «این به تجاوز کرد، وقتی شما رفتین شراب بگیرین این به من تجاوز کرد.»
«ببین ادی، تو که باورت نمی­ شه، می ­شه؟»
«البته که باورم می ­شه.»
«گوش کن، اگه نمی­ تونی به دوستت اعتماد کنی، بهتره گورتو گم کنی از اینجا.»
«دوشس دروغ نمی­ گه. اگه دوشس بگه تو بهش…»
«گورتونو از اینجا گم کنین. مادر قحبه ­های لعنتی!»
بلند شدم و یک گیلاس پر از شراب را پرت کردم که به در شمالی خورد.
ماری پرسید: «منم برم؟»
انگشتم را به طرف او گرفتم و گفتم: «تو هم برو!»
«آه هنک، منو باش که فکر می کردم دیگه دعوامون نمی­ شه، از این دعواها خسته­ م…»
آن­ ها به صف خارج شدند. ادی جلو بود، پشت سرش دوشس و مری پشت سر او. دوشس همین­ طور می­ گفت: «این بهم تجاوز کرد. می­ گم بهم تجاوز کرد. این بهم تجاوز کرد، می­ گم این بهم تجاوز کرد…»
دیوانه شده بود.
درست پشت در بودند که چنگ زدم و مچ مری را گرفتم.
«بیا این جا حرومزاده!»
او را به داخل اتاق هل دادم و زنجیر در را انداختم. او را گرفتم و یک ماچ گندۀ سکسی به او دادم در حالی که بیخ کپل­ هایش را چنگ می­ زدم.
«آه، هنک…»
خوشش آمد.
«هنک تو اون زنیکۀ بدریختو که نکردی؟»
جواب ندادم. فقط می­ کردم. صدای کیفش را شنیدم که به زمین خورد. یکی از دست­ هایش به طرف تخم­ هایم رفت و آن را چلاند. خود را خفه کرده بودم، احتیاج به یک ساعتی استراحت داشتم.
گفتم: «همۀ لباساتو پرت کردم بیرون.»
«چی؟» دستش از تخمم رها شد، چشم ­هایش گشاد.
«ولی رفتم بیرون و جمع شون کردم، بذار برات تعریف کنم.» رفتم و دو گیلاس دیگر مشروب ریختم. «یادت میاد که نزدیک بود منو بکشی، یادته که؟»
«چی؟»
«یعنی یادت نمیاد؟»
من با مشروبم رفتم و روی یک صندلی نشستم و او آمد و فرق سرم را دید: «آه طفلکی عزیزم. خدای من. خیلی متأسفم.»
دو لا شد و با مهربانی زخم خونی­ ام را بوسید. من دست­ هایم را زیر دامنش بردم و باز به هم پیچیدیم. تقریبن ٤۵ دقیقه طول کشید. درست وسط اتاق ایستاده بودیم، در میانۀ فقر و شیشۀ شکسته، به هم آمیخته بودیم. آن شب دعوائی در کار نبود، هیچ کجا جنده یا ولگردی نبود. عشق غلبه کرده بود. و سایه­ هامان بر کف­ پوش تمیز با هم می ­رقصیدند.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s