دکتر نازی/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 21 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:,
از مجموعۀ داستان هائی از هیچ کجا
South of no north
فارسی: طاهر جام برسنگ

من مردی هستم با مشکلاتی فراوان که به نظرم بیشترین آن­ ها را خودم باعث شدم. منظورم مشکلاتی هستند که با زن­ ها، قمار و دشمنی با گروه­ های مردم دارم، و هر چه این گروه ­ها بزرگتر باشند، دشمنی من هم با آن ها بیشتر است. می­ گویند من آدمی منفی، شوم و بداخلاقی هستم. هنوز یادم هست که یک زن سرم داد زد: «لعنتی آخه تو همه چی رو منفی می­ بینی! زندگی می ­تونه زیبا باشه.»
تصور می­ کنم زیبا هم بشود، مخصوصن اگر کمی کمتر داد بزنند. اما میل دارم از دکترم حرف بزنم. من پیش روانپزشک نمی ­روم. روانپزشک­ ها از خودراضی و بی­ ارزش هستند. اما یک دکتر خوب اغلب بیزار است و/یا دیوانه و به همین دلیل سرگرم­ کننده ­تر.
به مطب دکتر کیپن­ هور[1] رفتم به این خاطر که نزدیک­ترین مطب بود. دست­ هام تاول­ های کوچکی در آورده بودند که به نظرم علامت این بود که یا اضطراب حاد دارم یا سرطان. دست کش ­های کار دستم کرده بودم که کسی به دست­ هام زل نزند. و در اثر کشیدن دو بسته سیگار در روز دست کش ­ها را سوزانده بودم.
وارد اتاق انتظار شدم. اولین وقت ملاقات مال من بود. از آنجائی که عصبی بودم، نیم ساعت زودتر به مطب رسیدم که نشستم و به سرطان فکر کردم. طول اتاق انتظار را طی کردم و نگاهی به دفتر دکتر انداختم. پرستار-تلفنچی با یونیفورم چسبان سفیدش روی زمین چمباتمه زده بود. لباسش تقریبن تا روی کپلش بالا رفته بود و ران­های کت و کلفتش از زیر جوراب­ های تنگ نایلونی ­­اش پیدا بودند. سرطان را بل­ کل فراموش کردم. او متوجۀ من نشد و من همین طور به ران­ و کپل لختش زل زده بودم و کون اشتهاءبرانگیزش را با چشمام می­ بلعیدم. داشت زمین را خشک می­ کرد. آب توالت سر رفته بود و او فحش می­ داد، شهوانی بود، تنش صورتی و قهوه­ ای رنگ بود، سرزنده و عریان و من به او زل مانده بودم.
سرش را بالا آورد و گفت: «بله؟»
گفتم: «کارتونو بکنین، مزاحمتون نمی­ شم.»
گفت: «آب این توالت همیشه سر می ­ره.»
من از بالای مجلۀ لایف به چشم­ چرانی­ ام ادامه می ­دادم و او هم به خشک کردن زمین.  بالاخره بلند شد. من هم رفتم روی کاناپه نشستم. تقویمش را ورق زد.
«آقای چیناسکی شمائید؟»
«بله.»
«چرا دست کش­ هاتونو در نمیارین؟ اینجا گرمه.»
«ترجیح می دم دستم باشن. البته اگه از نظر شما ایرادی نداشته باشه.»
«دکتر کیپن­ هور الان میان.»
«خوبه. منتظرشون می­ مونم.»
«مشکلتون چیه؟»
«سرطان.»
«سرطان؟»
«بله.»
پرستار ناپدید شد و من لایف خواندم و بعدش شمارۀ دیگری از لایف خواندم و بعد ورزش مصور خواندم و بعد به نقاشی­ هائی از دریا و منظره خیره شدم و بعد به صدای تیز موزیکی که از جائی می­ آمد گوش دادم و بعد ناگهان همۀ چراغ ­ها خاموش شدند و بعد روشن و وقتی دکتر وارد شد من داشتم به این فکر می­ کردم که آیا راهی برای تجاوز به این پرستار وجود دارد. به دکتر محل نگذاشتم و او هم به من محل نگذاشت و ماجرا به همین جا ختم شد.
من را به دفترش خواند. روی یک چارپایه نشسته بود و به من نگاه می­ کرد. چهره­ اش زرد بود و موهایش زرد و چشم­ هایش هیچ نوری نداشت. مردنی بود. حدودن ۴۲ سالش بود. با یک برانداز تخمین زدم شش ماه دیگر کارش تمام است.
پرسید: «این دستکشا چیه تو دستت ؟»
«خیلی حساسم دکتر.»
«آره؟»
«بله.»
«پس باید بهت بگم که زمانی نازیست بودم.»
«بسیار هم خوب.»
«برات مهم نیست که من زمانی نازیست بودم؟»
«نه، برام مهم نیست.»
«اسیر شده بودم. ما را توی وانت رو باز مخصوص حمل احشام در سراسر فرانسه گرداندند و مردم کنار جاده­ ها ایستاده بودند و بمب گندزا و سنگ و هر جور آشغالی را که فکرشو بکنی از استخون ماهی گرفته تا گیاه­ های پلاسیده و مدفوع، به طرف ما پرت می­ کردند.»
بعد دکتر نشست و دربارۀ زنش حرف زد. زنی که سعی کرده بود پوستش را بکند. یک جندۀ واقعی. سعی کرده بود همۀ پول­ ها، خانه، باغ و خانۀ ییلاقی­ اش را بالا بکشد. باغبان را هم سعی کرده بالا بکشد، احتمالن تا حالا این کار را کرده باشد. و اتومبیل را. پول نفقه را. به اضافۀ مقادیر متنابهی پول نقد. این زن مخوف. دکتر جان می­ کند. روزی پنجاه بیمار می ­دید از قرار نفری ده دلار. با همۀ این­ ها، تقریبن جان بدر بردن غیرممکن بود. و آن زن. زن­ ها، بله زن­ ها. او کلمات را برایم تجزیه می­ کرد. من یادم می ­رفت که حرفش از زن بود یا از اناث یا هر چیز دیگری در این مایه­ ها، اما او تجزیه می­ کرد، لاتینش را می­ گفت و از آن زبان سعی می­ کرد ریشۀ کلمه را بشکافد. در لاتین: زن­ ها اساسن دیوانه بودند.
از دیوانگی زن­ ها که حرف می­زد از دکتر خوشم آمد و سرم به علامت تائید تکان می­ خورد.
ناگهان آمرانه مرا به سمت ترازو برد، بعد با گوشی به قلبم گوش داد و بعد به سینه ­ام. با خشونت دستکش­ هایم را در آورد، دست­ هام را در چیزی شبیه گه شست، و تاول­ هایم را با تیغی شکافت در حالی که هنوز داشت از بدخواهی و انتقام­ جوئی زن ­ها حرف می ­زد. ایراد از غده ­هاست. زن­ها بوسیلۀ غد ه­ها هدایت می ­شوند. غده­ هائی که در قلب دارند. به همین دلیل فقط مردها رنج می­ برند.
به من گفت دست­ هام را خوب بشویم و دستکش­ های لعنتی را دور بیندازم. کمی بیشتر از زن­ها و زن خودش برایم گفت و بعد آنجا را ترک کردم.
مشکل بعدیم سرگیجه بود. اما فقط زمانی که در صف می­ ایستادم دچار سرگیجه می­ شدم. از ایستادن در صف به شدت وحشت­زده می ­شدم. برایم غیرقابل تحمل بود.
فهمیدم که در آمریکا و احتمالن هر جای دیگر دست آخر همه در صف می­ ایستند. ما که همه جا در صف هستیم. تصدیق رانندگی: سه یا چهار صف. میدان اسب­دوانی: صف. سینما: صف. بازار: صف. از صف متنفر بودم. احساس کردم برای اجتناب از صف باید راهی باشد. بعد راهش را پیدا کردم. اضافه کردن تعداد متصدیان. راه حل این بود. برای هر ارباب رجوع دو متصدی. سه متصدی. متصدی ­ها را در صف ردیف کنیم.
فهمیدم که این صف­ ها عاقبت جانم را خواهند گرفت. این صف­ ها هر چند دیگر برای همه عادی شده بودند، اما برای این امر عادی، پذیرفتنی نبود. دیگران آدم ­های عادی بودند. زندگی برایشان زیبا بود. آن ها زندگی را بدون احساس رنج تحمل می ­کردند. می­ توانستند برای ابد در صف بایستند. حتی دوست داشتند در صف بایستند. آن ها در صف گپ می­ زدند، مسخره­ بازی می­ کردند، لبخند می­ زدند و با هم لاس می ­زدند. کار دیگری نداشتند. فکر انجام کاری دیگری را هم . و من باید به گوش و دهن و گردن و پا و ماتحت و منخرین آنها نگاه می­ کردم، به همۀ آن ها. من تشعشع مرگ را حس می ­کردم که مثل دود از آن ها ساتع می­شد، و وقتی به حرف­ هایشان گوش می­ دادم می­ خواستم فریاد بزنم: «خدای بزرگ، یکی کمکم کنه! سزاواره که من فقط برای خرید نیم کیلو همبرگر یا یک قرص نان چاودار مجبور باشم به همۀ این حرفا گوش بدم؟»
بعد سرگیجه­ ام شروع می­ شد و برای این که سقوط نکنم پاهایم را از هم باز می­ کردم؛ فروشگاه دور سرم می­ چرخید و صورت فروشنده­ ها با آن سبیل ­های طلائی و قهوه­ ایشان و چشم ­های شاد و شیطان شان، همه­ شان می­ گفتند یک روز مدیر فروشگاه می­ شوند، با صورت­ های صاف خشنودشان، خانه ­ای در آرکادیا می­ خریدند و هر شب سوار زن­ های حق­ شناس­ خود می­ شدند که بلوند بودند و مهتابی رنگ.
باز هم یک وقت پیش دکتر گرفتم. اولین وقت ملاقات را به من دادند. نیم ساعت زودتر از وقت رسیدم و توالت رو به راه شده بود. پرستار داشت مطب را گردگیری می­ کرد. دولا می­ شد و صاف می ­شد و نیمه دولا می­ شد و به راست خم می­ شد و بعد به چپ خم می­ شد و ماتحتش را جلوی من می­ چرخاند و به پائین خم می­شد. یونیفورم سفیدش جمع شد و رفت بالا، گودی پشت زانویش نمایان شد، رانش، کفلش و همۀ تنش. نشستم و مجلۀ لایف را باز کردم.
گردگیری­ اش را تعطیل کرد و گردنش را با لبخندی به سمت من دراز کرد. «بالاخره از شر دستکشا خلاص شدین آقای چیناسکی.»
«بله.»
دکتر آمد و به نظر می ­رسید که از بار قبلی به مرگ نزدیک­تر شده است و سری جنباند و من بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.
روی چارپایه­ اش نشست.
«در چه حالی چیناسکی؟»
«خب دکتر…»
«با زن مشکل داری؟»
«خب البته، ولی…»
نمی ­خواست بگذارد حرفم را تمام کنم. موهایش باز هم بیشتر ریخته بود. انگشت­ هایش می­ لرزیدند. انگار دچار تنگی نفس شده باشد. لاغرتر. پریشان بود.

زنش پوستش را می­ کند. رفته بودند دادگاه. زنش در دادگاه به او سیلی زده بود. دل دکتر خنک شده بود. در پرونده به نفع او تمام شده بود. این طوری آن جنده را هم دیده بودند. خلاصه که چندان بد نشده بود. زنش چیزی براش باقی گذاشته بود. البته واضح است که جز صورت­ حساب وکلا. حرامزاده ­ها. وکیلا را دیدی تا حالا؟ تقریبن همه چاقن. مخصوصن دور صورتشون.
«خلاصه زکی، دهنمو سرویس کرد. اما یه چیزائی برام موند. می­ خوای بدونی قیمت این قیچی چنده؟ یه نگاه بهش بندازین. فلز با یک پیچ. ۱۸ و نیم دلار. خدای بزرگ، اون وقت اینا از نازیا متنفرند، نازیا در مقایسه با اینا چی به حساب میان؟»
«نمی­ دونم دکتر. به شما گفته بودم که گیجم.»
«تا حالا پیش روانپزشک بودید؟»

«فایده­ ای نداره. اونا بی خودن. اصلن تخیل ندارند. روانپزشک نمی­ خوام. شنیدم که به مریضای زنشون هم آزار جنسی می­ دن. اگر می­ تونستم همۀ زنا را بگام، دلم می­ خواست روانپزشک باشم، اگر این خاصیتشونو نادیده بگیریم، کسب اونا فایدۀ دیگه­ ای نداره.»
دکتر روی چارپایه­ اش قوز کرد. کمی بیشتر زرد و سیاه شد. تمام تنش به لرزۀ شدیدی افتاد. چیز زیادی از او باقی نمانده بود. اما آدم باحالی بود.
گفت: «خب از شر زنم راحت شدم. تمام شد.»
«از اون دوره بگین که نازی بودین.»
«خُب، چارۀ زیادی نداشتیم. فقط ما را جلب کردند. جوون بودم. منطورم اینه که، چه کار می­ شد کرد؟ تو فقط یه بار در یک کشور می ­تونی زندگی کنی. می­ری جنگ و اگه کشته نشدی، سرنوشتت این می­ شه که توی یک وانت باز بذارنت و مردم بهت گه بپاشند…»
از او پرسیدم تا حالا پرستار خوشگلش را کرده. آرام لبخند زد. لبخندش گفت که کردم. بعد به من گفت که پس از جدائی با یکی از مریض­ هایش بیرون قرار گذاشته، و این که می ­داند که قرار گذاشتن با بیمارانش کار پسندیده ­ای نیست…
«نه، به نظر من خیلی هم خوبه دکتر.»
«خیلی زن باهوشیه. باهاش ازدواج کردم.»
«بسیار خوب.»
«الان خوشبختم… اما…»
بعد دست­ هایش را از هم باز کرد و پنجه ­هایش را هم باز کرد.
در مورد ترسم از صف به او گفتم. یک نسخۀ لیبریم برام نوشت.

بعد دچار هموروئید شدم. عذابی بود. من را با تسمه­ های چرمی به تخت بستند. این ناکس­ ها می­ توانند هر کاری با تو بکنند. من را موضعی بی­ حس کردند و کونم را چرب. سرم را چرخاندم، به دکتر نگاه کردم و گفتم: «آیا هیچ امکانی هست که نظرم را عوض کنم؟»
سه صورت بود که از بالا به من نگاه می­ کردند. صورت دکتر و مال دو نفر دیگر. دکتر برای این که ببُرد. یکی برای این که مراقب باشد و سومی برای این که سوزن­ ها را فرو کند.
دکتر گفت: «نظرت را نمی­ تونی عوض کنی.» و دست­ هایش را به هم مالید و نیشخند زد و دست بکار شد…

آخرین باری که رفتم پیش دکتر، برای شستشوی گوشم بود. لب­ هایش را می ­دیدم که می­ جنبیدند. سعی می­ کردم حرف­ هایش را بفهمم، اما نمی­ شنیدم. از چشم ­ها و صورتش می­ شد حدس زد که می­ گوید هنوز با بدبختی­ هایم دست و پنجه نرم می­ کنم.
گرم بود. کمی سرگیجه داشتم و با خودم فکر کردم خوب این آدم باحالی است. پس چرا نمی­ گذارد من از درد خودم بگویم. عادلانه نیست. من هم مشکلاتی دارم، از این گذشته من مجبور بودم حق ویزیت را پرداخت کنم.
احتمالن دکتر به مرور تشخیص داد کر هستم. چیز شبیۀ کپسول آتش­نشانی آورد و چپاند توی گوشم. پس از آن تکه ­های درشت جرم را نشانم داد… گفت گوشات پر جرم بودند. بعد با انگشت به یک سطل اشاره کرد. دانه ­های جرم واقعن اندازۀ لوبیای سرخ شده بودند.
از رو میز بلند شدم و پولش را دادم و رفتم. هنوز چیزی نمی­ شنیدم. به طرز مخصوصی نه خوب شده بودم نه بد و فکر می­ کردم دفعۀ بد برای چه مرضی به به دکتر مراجعه خواهم کرد، یا این که دکتر چه کرده با دختر هفده ساله­ اش که عاشق یک زن شده بود و خیال داشت با او ازدواج کند و این­ ها گویای این بودند که همه بدون وقفه رنج می­ برند؛ حتی آن­ ها که تظاهر می­ کنند رنجی ندارند. به نظر من این کشف کاملی بود. نگاهی به پسرک روزنامه ­فروش انداختم و با خود فکر کردم هوووووم، به رهگذر بعدی نگاه کردم و فکر کردم هووووم، هوووووووم، هووووووووووم، و یک ماشین آخرین سیستم سیاه رنگ درست کنار علامت راهنمائی نزدیک بیمارستان به دختر زیبای جوانی که لباس کوتاه آبی به تن داشت زد. دختری که بلوند بود و موهایش را با روبانی همرنگ پیراهنش بسته بود در خیابان در نور آفتاب  نشست و شریانی به رنگ ارغوان از بینی­ اش جاری بود.


[1] Dr. Kiepenheuer

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s