مرد لیزری-روایتی از سوئد-/گلرت تاماس

منتشرشده: 22 دسامبر 2010 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, ,
Gellert Tamas
Lasermannen – En berättelse om Sverige
فارسی: طاهر جام برسنگ

در سال 1991، همزمان با رکود شدید اقتصادی از یک طرف و ورود حزب پوپولیست، بیگانه ستیز و دست راستی نئودمکراتی به پارلمان سوئد و نقش این حزب در سیاست کشور، پدیده ای به نام «مرد لیزری» ظاهر شد که کارش قتل و ترور مهاجرتباران بود. این پدیده که بعدن دستگیر و زندانی شد و هنوز هم زندانی است یون اوسونیوس John Ausonius نام داشت که با اسلحۀ دوربردی که به شعاع لیزری مجهز بود تا زمان دستگیری ده فقره ترور انجام داد. یکی از قربانیان مرد لیزری جوانی ایرانی به نام جمشید رنجبر بود که هدف گلولۀ مرد لیزری واقع شد و جان باخت. یک جوان ایرانی دیگر نیز از قربانیان ترور این پدیده بود که خوشبختانه در نهایت از واقعه جان سالم بدر برد و هم اکنون پژوهشگر تبارشناسی است در دانشگاه استکهلم.
داستانی که پیش رو دارید فصل نخست از کتابی است به نام Lasermannen -En berättelse om Sverige یا مرد لیزری- روایتی از سوئد.
نویسندۀ این کتاب گلرت تاماس Gellert Tamas فیلم ساز، نویسنده و روزنامه نگار سوئدی است که کار کاوشگرانه و عمیقی بر موضوع کرده که حاصلش این رمان مستند است همراه با یک فیلم مستند و یک فیلم بلند داستانی. مرد لیزری-روایتی از سوئد نخستین بار در سال 2002 منتشر شد و تا آخرین چاپش که الان در دست من است دست کم یک صد هزار نسخه از آن به فروش رسیده است. در نوبت های بعد که برگردان بخش های دیگری از این رمان مستند را منتشر می کنم، دربارۀ گلرت تاماس و کارهایش بیشتر خواهم نوشت

جمعه ٢ آگوست ١٩٩١

مرد مست پمپ دوچرخه را روی گلوی الکساندر فشار داد و همزمان غرید: «گمشو کاکا سیاه لعنتی! تو سوئد چه غلطی می­ کنی؟»
الکساندر نفسی عمیق کشید؛ «آرام باش»، خود را تسلی داد «آرام باش!»
موقعیتی مضحک بود. الکساندر با دوستانش داوید و بروک در باغ ­شاه ایستاده بود. از روی صحنه توفانی از موزیک مذهبی در فضا پخش بود. آن­جا پر از جمعیت بود. حال و هوای آرام­ بخشی داشت. در هوای آن شام­گاهِ زیبا خانواده­ های بچه­ دار شانه به شانه با جوان­ ها معاشرت می­ کردند. و زمانی که آن مرد پمپ دوچرخه را بر گلوی الکساندر می­فشرد گروه کُر با شادی می­ خواند «…خدای را می­ ستائیم.»
بالاخره بروک مداخله کرد. با ناراحتی گفت «گم شو الکلی»، و مرد مست را چنان هُل داد که بر زمین افتاد. وقتی که سه دوست با گام ­های مصمم باغِ شاه را ترک می­ کردند فریاد مرد را پشت سر خود شنیدند. «میمون ­های سیاهِ لعنتی! کونی ­های ایدزی! شماها کونی و ایدزی هستین. همه­ تون!»
بروک گفت: «بی­ خیالش. امشب می ­خوایم خوش باشیم.»

ساعتی بعد سه دوست در آپارتمان بروک در محلۀ دانشجوئی یَردِت Gärdet نشسته بودند و موزیک آفریقائی گوش می­ دادند. یک بطر شراب باز کرده بودند. حال و هوایشان تغییر می ­کرد. مرد مست باغِ شاه فراموش شده بود.
درست بعد از نیمه شب آپارتمان بروک را ترک کردند که برای رفتن به مهمانی ­ای در میدان مالم شمالی سوار بر مترو شوند.
بروک خندان گفت: «امشب تا نفس داریم می­ خوایم برقصیم.»
تابستان به آرامی داشت به پایان خود می­ رسید. شب­ ها دوباره تاریک می­ شدند و تنها چند چراغ پیاده ­روِ کوچکِ ایستگاهِ متروی یَردِت را روشن کرده بودند. هیکل سه مرد، سایه­ هائی بلند بر بوته ­زار تاریک می ­انداخت.
داوید گبره ­ماریام David Gebremariam چند متری پشت سر دوستانش حرکت می­ کرد. عمیقن غرق افکار خود بود. سال­ های اخیر تغییرات بسیاری در زندگی­ اش روی داده بود. سال ١٩٨٩ در فرار از جنگ داخلی از اریتره به سوئد آمده بود. توانسته بود طی تنها دو سال دورۀ تکمیلی دبیرستان سوئدی را بگذراند. حالا منتظر پاداش ساعت ­های طولانیِ درس خواندنش بود و شب­ های بی ­خوابی و لغت­نامه­ هایی که از بس ورق خورده بودند پاره پوره شده بودند. چند هفتۀ بعد داوید می­ خواست تحصیل در رشتۀ انسان­شناسی را در دانشگاه استکهلم شروع کند.
اما تابستان هنوز تمام نشده بود. حالا روزهای فراغتش بود. داوید، بروک و الکساندر، که هر سه تبارشان اریتریائی بود تصمیم گرفته بودند که تعطیلات را به شادی بگذرانند.
داوید ناگهان نور قرمزی را بین شاخه­های درخت کنار گذرگاه دید. یک اشعۀ قرمز که ظاهرن بدون هدف جلو و عقب سرگردان بود تا این که سرانجام  بر پشت بروک، چند سانتی­ متر پائین­ تر از قفسۀ سینه ­اش متوقف شد.
داوید با حیرت به بروک گفت «یه نور رو کاپشنت افتاده» و کجکی به عقب نگاه کرد تا ببیند اشعۀ نور از کجا می­ آید. در همان لحظه صدای تیک خفه ­ای شنید. همزمان چیزی سمت راست کفلش را شکافت. ابتدا درد چندانی نداشت، دردش چون درد عضله ای بود که ناگهان منقبض شود و داوید حیرت­ زده بر جا باقی ماند، وسط گذرگاه.
بروک با صدائی وحشت ­زده فریاد کشید «گلوله بود! گلوله!» و شروع کرد به دویدن به طرف ایستگاه مترو. الکساندر بلافاصله پشت سرش دوید.
داوید به دوستانش نگاهی کرد. هنوز نمی ­دانست چه اتفاقی افتاده است. وقتی راه افتاد تازه متوجۀ موضوع شد. درد به جانش نشسته بود. هر قدمی که بر می­ داشت دردناک بود. خون گرم روی رانش راه افتاد. داوید احساس کرد وحشت به او نزدیک می­ شود. برگشت و شروع به دویدن به طرف دوستانش کرد.
در ایستگاه مترو به الکساندر و بروک رسید. بعد از دویدن نفسی عمیق کشید. دیگر شلوارش از خون پوشیده شده بود. افکار یکی پس از دیگری به معزش هجوم می­ آوردند. چه کسی تیراندازی کرده بود؟ و چرا؟
بروک و الکساندر با چشمان وحشت­ زده به او نگاه کردند. بروک گفت: «باید از کسی کمک بگیریم.» اما در تاریکی شب نشانی از کسی نبود. همان طور که سرگردان دور و بر خود را نگاه می­ کردند بروک متوجۀ چراغ ­های اتومبیلی شد که به آرامی از خیابان اسمدس ­بَک Smedsbacksgatan نزدیک می­ شد. دوید لب جاده، اما وقتی راننده مرد سیاه ­پوست را دید سرعتش را زیاد کرد، پیچید به سمت چپ بروک که مأیوسانه دست تکان می­ داد و به سرعت پشت یک پیچ از نظر غیب شد.
بروک حیرت­زده کنار خیابان بر جا ماند.
الکساندر فریاد زد «چرا ماتت برده، وای نسا اون طوری.» و به مجتمع ساختمانی که پنجاه متری آن ور تر بود اشاره کرد. «چراغ یکیَ از آپارتمانا روشنه. می­تونن کمک­ مون کنن.» این را گفت و دوید به طرف نزدیک ­ترین آپارتمان. بروک پشت سرش رفت.
الکساندر اول رسید. در را کوبید. یک خانم مسن آن را گشود و از لای در با دقت نگاه کرد.
الکساندر غضبناک داد زد «دوستمو با گلوله زدن. داره خونریزی می ­کنه. باید به آمبولانس تلفن کنم.»
بانوی مسن با سوءظن به او نگاه کرد. نگاهش به سمت بروک خزید که تازه به کنار در رسیده بود. به نظر می ­رسید زن نامطمئن و حتا ترسیده است. نیمه شب بود و روبرویش دو مرد غریبه بودند. در تاریکی درخت ­زار هم سایۀ مرد سومی می­ دید.
با لحنی عصبی گفت: «تا به پلیس تلفن نکردم گم شید!» و در را محکم به هم کوبید. الکساندر صدای دو بار چرخیدن قفل را شنید.
دو دوست دوان به طرف داوید برگشتند. او رنگش پریده بود. باز هم خون از دست داده بود.
در خیابان اسمدس­ بک یک اتومبیل دیگر در حال نزدیک شدن بود. بروک با خود فکر کرد که «این باید بایسته» و با دو دست گشوده وسط خیابان ایستاد. چند ثانیه بعد ولووی سفید جلوش ترمز کرد.
بروک با لحنی مصمم گفت «دوستم گلوله خورده. خونریزی می­ کنه. باید ببریمش بیمارستان. سریع!»
مرد که شیشۀ اتومبیلش را پائین داده بود، داوید را که آرام و لنگان نزدیک می­ شد، به دقت برانداز کرد. خون شلوار جین او را به خمیری خیس بدل کرده بود. دست و صورت داوید هم چون پیراهن و کاپشن نازک تابستانی­ اش خونی بودند.
داوید ملتمسانه گفت: «باید برم بیمارستان.»

مرد مردد جواب داد: «هان… نمی ­دونم.» مرد نگاهی به داوید و نگاهی به صندلی­ های اتومبیلش انداخت و بعد از چند ثانیه گفت: «نه متأسفم. می­ دونین، میل داشتم کمک تون کنم ولی پلاستیک ندارم که بکشم رو صندلیا که خونی نشن. از یه نفر دیگه بخواین برسوندتون.» این را گفت و گذاشت در دندۀ یک و با ولووی سفیدش به دل تاریکی زد.
در همان لحظه داوید گبره ­ماریام غش کرد.
چند سال بعد در دادگاه استکهلم، احساسات خود را از آن شب این گونه شرح داد: «حس کردم آدمی کاملن بی ­ارزش هستم. حس کردم حیوانی هستم که از باغ وحش فرار کرده­ ام. زندگی من از صندلی یک اتومبیل هم بی ­ارزش ­تر بود.»
چیزی که داوید در آن شب ماه آگوست نمی­ دانست این بود که او اولین قربانی مرد لیزری بود. ٩ مورد اقدام به قتل دیگر، متعاقب گلوله ­ای که در سوم آگوست ١٩٩١ شلیک شد، به وقوع پیوست. پشت بند آن یک نفر باید کشته می­ شد و ده نفر دیگر زخمی می­ شدند. سوءقصدی که در ادامه شهری را در وحشت فرو می­ برد و نتیجه­ اش بزرگ ­ترین تحقیقات پلیسی بعد از قتل پالمه بود. متعاقب آن خیابان­ های استکهلم باید از سیل تظاهرکننده ­ها انباشته می­ شد و نخست­ وزیر سوئد باید برای آرام کردن ملت سخن می ­راند.
اما مسلمن داوید گبره­ ماریام در آن شب ماه آگوست از هیچ کدام از این­ ها خبر نداشت. تمام چیزی که او می­ دانست این بود که زخم خورده و خونی در سه نوبت از رهگذران درخواست کمک کرده بود. و در هر سه نوبت درخواستش رد شده بود.

ادامه دارد

دیدگاه‌ها
  1. peiman می‌گوید:

    دوست عزیز ممنون از ترجه زیبای شما کاش باز هم به ترجمه زیبای این داستان ادامه بدید ممنون دوباره

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s