لو با چوبِ بیس بال (داستان کریسمس)/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 24 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,
از مجموعۀ «یادداشت های یک پیرمرد هرزه»
Notes of a dirty oldman
فارسی: طاهر جام برسنگ

واقعیت از این قرار است که داستان های مجموعۀ یادداشت ها… هیچ کدام عنوان ندارند. در ترجمۀ سوئدی این مجموعه هم داستان ها عنوان ندارند اما مترجم یا ناشر یا هر دو فهرستی برای مجموعه نوشتند که در آن فهرست عنوانی هم برای هر کدام از یادداشت ها گذاشتند؛ یحتمل برای سادگی در فهرست نگاری. اسم این داستان در فهرست چاپ سوئدی شده «و لو با چوب بیس بال». فارسی این داستان که ظاهرن کمی هم مورد توجه قرار گرفت را از بس سال ها سریع می گذرند، درست یادم نیست که در کریسمس پارسال بود یا که پیرارسال جائی منتشر کردم. غلط نکنم در سایت «باغ در باغ» بود. به هر حال چون داستان در یک شب کریسمس می گذشت و یا هم این که اول داستان می گه که «اینم قصۀ کریسمس…» این بود که گذاشتم داستان کریسمس اسمشو. فقط محض اون چیزهائی که گفته شد و البته برای این که دورِ هم باشیم. بعدن این داستان یکی دو جای دیگه روی نت بازنشر شد و عنوان «داستان کریسمس» ما هم در اثر کثرت استعمال ساب رفت و به مرور شد «کریسمس». حتا این بازی با عنوان به حدی برام بامزه شده بود که دیگه داستان را تو خونه «کری» صداش می کردم. این صغرا کبراها را چیدم که بگم اصلِ داستان های این مجموعه عنوان ندارند.

خب بچه های کوچولو. اینم قصۀ کریسمس شما، بیائین بشینین.
دوستم لو گفت: «آه، فکر کنم دارمش.»
«آره؟»
«آره.»
یک گیلاس دیگر ریختم.
لو ادامه داد: «با هم کار می کنیم.»
«البته.»
«خب تو خوب حرف می زنی، داستانای جالبی تعریف می کنی. مهم نیست واقعی باشن یا ساختگی.»
«واقعی ان.»
«منظورم اینه که مهم نیست واقعی باشه یا نه، حالا گوش کن، باید اینطوری کار کنیم. یه بار شیک پائین همین خیابونه، جاشو بلدی، بار مولینوس. میری تو و کافیه پول اولین مشروبتو داشته باشی. پولو با هم جور می کنیم. اونجا می شینی و آروم مشروبتو مزمزه می کنی و می گردی دنبال یه بابایی که یه دسته اسکناسو بلند می کنه تو دستاش و می چرخونه. گنده لاتا هم اونجان. تو اون بابا را می بینی و می ری به طرفش. یه بهونه پیدا کن. کنارش بشین و باهاش قاطی شو. با کس شعر گفتن. خوشش میاد. تو حرفای گُنده گُنده بلدی. حتی یه شب سعی کردی خودتو به من جراح قالب کنی. برام یه عمل کامل روده رو شرح دادی. بسیار خوب. تمام شب برات مشروب می خره، خودش هم تمام شب می خوره. بذار بخوره.
بار که تعطیل شد، بیارش به سمت غرب، نزدیکای خیابان الوارادو، از کوچه ها ردش کن و بیارش به سمت غرب. بهش بگو می خوای یه کس جوون براش جور کنی، هر چی لازمه بهش بگو فقط بیارش به غرب. توی کوچه من با این منتظرم.»
لو رفت پشت در و با یک چوب بیس بال برگشت. یک چماق بزرگ که فکر کنم بیشتر از یک کیلو وزنش بود.
«خدای بزرگ! اونو می کُشی که لو!»
«نع! نه، می دونی که آدم مستو نمی شه کشت. اگه هوشیار بود شاید می کشتمش ولی حالا که مسته فقط با یه ضربه میندازمش. کیفشو ور میداریم و پولاشو نصف می کنیم.»
گفتم: «و آخرین چیزی که یادش میاد اینه که با من بوده.»
«درسته.»
«منظورم اینه که اون منو به یاد میاره، این طوری اگه کسی تو کار نباشه، بهتره.»
«من باید کنار باشم، این تنها راهشه چون من استعداد تو رو تو کس شعر گفتن ندارم.»
«کس شعر نیست.»
«پس با این حساب واقعن جراح بودی…»
«آه اصلن فراموش کن. بذار اینطوری بگم که من اهلش نیستم. یه آدم کسخُل برای این کار پیدا کن. من ذاتن آدم خوبیم و این کاره هم نیستم.»
«آدم خوبی نیستی. تو حقیرترین مادرجنده ای هستی که تا به حال به پُستم خورده. برای همینم دوستت دارم. می خوای دعوا کنیم؟ من می خوام باهات دعوا کنم. اولین ضربه را تو بزن. یه بار تو معدن با یه بابا دعوام شد که یه دسته کلنگ دستش بود. با اولین ضربه دستمو شِکوند. فکر کردن کارم ساخته س. اما یه دستی زدمش. بعد از اون دعوا، برای همیشه ناقص موند. زد به سرش و راه می رفت و کس شعر می گفت. اولین ضربه رو تو بزن.»
«نه اولی رو تو بزن.» به او گفتم: «بچرخ، مادر جنده.»
چرخید. با یک ضربه من را از روی صندلی واژگون کرد. بلند شدم و یکی گذاشتم تو شکمش. ضربهی بعدی من را روی ظرفشویی پرت کرد. یک بشقاب پرت شد روی زمین و شکست. یک بطری خالی شراب را قاپیدم و پرت کردم به سمت سرش. جاخالی داد و بطری به در خورد.
بعد در باز شد و هیکل صاحبخانۀ جوان و بلوندمان نمایان شد. گیج کننده بود. هر دو به او خیره شدیم.
گفت: «خب دیگه کافیه»
بعد به طرف من چرخید و گفت: «دیشب دیدمت.»
«دیشب منو ندیدی.»
«من توی خرابۀ همین بغل دیدمت.»
«من اونجا نبودم.»
«اونجا بودی، یادت نیست. دیدمت که مستی. توی نور مهتاب دیدمت.»
«خیلی خوب، که چی؟»
«داشتی می شاشیدی. دیدمت که تو نور مهتاب داری وسط خرابه می شاشی.»
«این کارا به من نمیاد.»
«خودت بودی. یه بار دیگه این کارو تکرار کنی از اینجا می ری. ما اینجا از این شوخیا نداریم.»
لو گفت: «عزیزم، دوستت دارم، آخ که چقدر دوستت دارم فقط بذار یه بار باهات بخوابم بعد هر دو تا دستامو می برم، قسم می خورم.»
«خفه شو الکلی احمق.»
در را پشت سرش بست و ما با گیلاسی شراب در دست نشستیم.

یکی را پیدا کردم. یک چاق و چله اش را. همۀ عمرم از دست احمقهای چاق و چله ای مثل او، سوخته ام. سرِ کارهای مضحک کم درآمد بی ارزش. بامزه می شد. سر صحبت را باز کردم. حرفای خودم را به درستی نمی فهمیدم. یعنی این که احساس می کردم فقط لب هایم می جنبند، اما او گوش می داد، می خندید، سرش را تکان میداد و مشروب مهمانم می کرد. یک ساعت مچی داشت، چند انگشتر در انگشت هایش و یک کیف پول خیلی بیریخت داشت. کار مشکلی بود اما مشروب کمی آن را آسان می کرد. چند تا داستان از زندان، کارگران راهآهن و جنده خانه ها برایش تعریف کردم. داستان های جنده خانه را خیلی دوست داشت. داستان بابایی را برایش تعریف کردم که یک ساعت لخت توی وان منتظر یک جنده بود در حالی که جنده داشت مسهل می خورد و وقتی جنده آمد به سر تا پایش رید و یارو از عصبانیت آتش گرفت.
«اوه نه، واقعن؟»
«اوه بله»
بعد داستان یک نفر دیگر را گفتم که دو هفته ای یک بار می آمد جنده خانه و پول خوبی می داد. تنها چیزی که می خواست این بود که جنده را با خود به اتاق ببرد، در اتاق هر دو لخت می شدند و ورق بازی می کردند و حرف می زدند. فقط می نشستند. بعد از دو ساعت یارو لباس می پوشید، خداحافظی می کرد و می رفت بیرون. هیچ وقت به جنده دست نمی زد.
گفت: «لعنتی»
«بله.»
از ذهنم گذشت که مهم نیست اگر چوب بیس بال لو جمجمه اش را متلاشی کند. تن لش گنده بی خاصیت. یک بشکۀ گُه که زندگی اطرافیان و خودش را هدر می دهد. سنگین و رنگین مثل پادشاه نشسته بود و به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که چطور در این جامعۀ بیمار خوش بگذراند.
از او پرسیدم: «از دخترای جوون خوشت میاد؟»
«آه نگو، بله، خیلی.»
«مثلن پانزده و نیم ساله؟»
«خدای بزرگ، معلومه.»
«یکی هست که ساعت یک و نیم صبح از شیکاگو می رسه. ساعت دو و ده دقیقه میرسه خونۀ من. دختر تمیزیه، حشری و باهوش. ببین دارم خیلی ریسک می کنم، تو هم باید بهم اعتماد کنی. چطوره بگیم ده چوب پیش پرداخت و ده تا هم وقتی کارت تموم شد. گرونه؟»
«آه نه، خیلی خوبه.» دستش رفت توی جیب و یکی از ده دلاری¬های کثیفش را بیرون آورد.
«بسیار خوب. وقتی اینجا بسته شد با من می آیی.»
«حتمن، حتمن.»
«دختره از این شلاقای نقره ای با کنگره های یاقوتی هم داره که میتونه با اون بهت حال بده، چطوره؟ فقط پنج دلار بیشتر می شه.»
گفت: «نه، شلاق نمی خوام.»
بالاخره ساعت دو شد و با او از بار زدیم بیرون و رفتیم به سمت کوچه. اگر لو اصلن نیامده باشد؟ شاید مست کرده باشد و شاید هم از آمدن منصرف شده باشد. یک ضربه با چوب بیس بالش میتوانست کسی را بکشد یا برای ابد زمینگیرش کند. ما در نور مهتاب تلوتلو می خوردیم، هیچ کس دور و برمون نبود، خیابان خلوت بود.
کار آسانی بود.
پیچیدیم توی کوچه. لو آنجا بود.
اما گُنده بک او را دید. یک دستش را جنباند و به محض این که لو چماقش را بالای سر چرخاند، جاخالی داد و ضربۀ لو درست به پشت گوش من اصابت کرد.
سقوط کردم و افتادم کف کوچه ی پر از موش. این فکر مثل برق از ذهنم گذشت که ده دلار دارم. ده دلار. در کوچۀ پر از کاپُوت های مستعمل، پاره های روزنامه کهنه، واشرهای گم شده، ناخن، چوب کبریتهای سوخته، جعبه کبریت و لیسکهای خشک شده افتادم. در کوچۀ یادگار کیرخوری های چسبناک و سایه های سادیستی خیس، در کوچۀ گربه های قحطی زده، ولگردها و کونیها، زمین خوردم. راه درست و خوشبختی به من رو کرده بود: فروتنها وارث زمین خواهند شد.
صدای دویدن گُنده بک را به وضوح می شنیدم و حس می کردم که لو پی کیف پولم می گردد. بعد جهان در نظرم تاریک شد.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s