کاپیتان برای ناهار رفته و ملوان ها سکان را بدست گرفته اند/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 29 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , ,
روزانه های کامپیوتری
The capitan is out to lunch and the sailors have taken over the ship
فارسی: طاهر جام برسنگ


یک
بیست و هشت آگوست هزار و نهصد و نود و یک ساعت یازده و بیست و هشت دقیقۀ شب

28/8/1991                                                    ساعت 11 و 28 دقیقه بامداد

روز خوبی بود تو میدون اسب­ سواری، اما لعنتی، کم مونده بود کارتم بسوزه.
با این حال آنجا داره خسته کننده می شه، حتا وقتی برنده می شم. بین دو دوره 30 دقیقه وقت بود، که زندگیت می خواست به بیرون نشر کنه. مردم آنجا مثل توده­ ای خاکستری، در هم می­ لولیدند. یکی شون هم من. اما خوب غیر از آنجا، کجا می­ تونستم باشم؟ موزۀ هنر؟ تمام روزو بمونم خونه و ادای نویسنده­ ها را در بیارم؟ می ­تونستم یک دستمال گردن کوچک ببندم. شاعری را یادم می­اد که در نوشیدن افراط می­ کرد. دکمه ­های پیرهنش، استفراغ روی شلوارش، مو توی چشاش، بند کفش بازش، اما دستمال گردن بلندی داشت که همیشه مرتب بود. همان نشانۀ شاعر بودنش بود. نوشته­ هاش؟ اونا را بهتره بی­ خیالشون بشیم…
وارد شدن، شنا در استخر و بعد رفتن به حمام بخار. روحم در خطره. همیشه در خطر بوده.
با لیندا روی کاناپه نشسته بودیم، شب سیاه سایه ­شو پهن کرده بود که کسی به در زد. لیندا در را باز کرد.
«هانک، بهتره بیائی…»
رفتم به سمت در. با ربدشامبر و پا برهنه. یک پسر جوان بلوند و قد بلند، یک دختر جوان چاق و یک دختر سایز متوسط.
«ازت امضاء می­ خوان…»
به آنها گفتم: «من کسی را نمی­ بینم.»
پسر بلوند گفت: «ما فقط ازت امضاء می­ خوایم، بعدشم قول می دیم هیچ وقت پیدامون نشه.»
بعد خنده­ اش ترکید و سرش را با دست گرفت. دخترها فقط زل زده بودند.
گفتم: «اماهیچ کدومتون نه قلم دارید نه حتی تکه ­ای کاغذ.»
پسر بلوند در حالی که دستش را از روی سرش ور می­ داشت گفت: «آه؛ ما توی یه وقت مناسب با یه کتاب بر می­ گردیم…»
حولۀ حمام. پاهای برهنه. شاید این بچه فکر می ­کرد که نیروی گریز از مرکزم بالاست. شاید هم بود.
به آنها گفتم: «صبح نیائید.»
دیدم شروع به بیرون رفتن کردند، در را بستم.
الان اینجام و دربارۀ اونا می ­نویسم. مجبور می­ کنن ترا که کمی بهشون سخت بگیری، شل بیائی می ­ریزن رو سرت. چند تجربۀ بد هم دارم که در را بستم. خیلی از آن­ها خیال می­ کنند که یه جور دعوتشون می­ کنی بیان تو و تمام شب را باهاشون می­ گساری کنی. من ترجیح می­دم تنهائی بنوشم. یک نویسنده جز به نوشتن به هیچ چیز بدهکار نیست. هیچ دینی به خواننده­­ ش نداره جز این که صفحه­ های چاپی را در دسترس شان قرار بده. از این بدتر، خیلی از این­ هائی که در می­ زنن، حتا خواننده هم نیستند. فقط یه چیزائی شنیدن. بهترین خواننده و بهترین انسان کسیه که پاداش منو با غیبتش بده.

دیدگاه‌ها

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s