روزانه های کامپیوتری/ چارلز بوکوفسکی/ یادداشت دوم

منتشرشده: 30 دسامبر 2010 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:,

کاپیتان برای ناهار رفته و ملوان ها سکان را بدست گرفته اند
29/8/1991                              10 و 55 دقیقۀ صبح

میدون مسابقه امروز خلوت بود، زندگی لعنتی من سر چنگکه. هر روز اونجا هستم. جز بیکارا، کس دیگه­ ای را هر روز اونجا نمی­ بینم. احتمالن مرضی دارم. سارویان کونشو رو میدون گذاشت، فانته تو پوکر، داستایوفسکی تو ارابه. و در واقع مسئلۀ آنها پولش هم نبود بلکه از پول فرار می­ کردند. یک رفیق قمارباز دارم که یک وقتی می­ گفت: «برد و باخت برام مسئله­ ای نیست، فقط می ­خوام قمار کنم.» من قدر پول را بیشتر می­ دونم. بیشتر عمرم را فقیر بودم. من معنی نیمکت پارک و معنی در زدن صاحب­خونه را می­دونم. پول فقط در دو صورت بده، خیلی کم یا خیلی زیاد داشتنش.
گمان کنم همیشه چیزی باشه که بخوایم خودمون را باهاش عذاب بدیم. در میدون مسابقه می ­شه احساسات مردمو فهمید، تیرگی یأس، و پی بردن به این که چطور به تلاطم می­ افتند و تسلیم می ­شوند. جمعیت میدون مسابقه یعنی دنیائی سطح پائین، رو در روئی فرسایندۀ زندگی با مرگ و باختنش. دست آخر هیچ کس برنده نمی­ شه. ما همه دنبال این هستیم که فرصت محاکمه رو عقب بندازیم، لحظه ­ای گریز از این نور وقیح. (لعنتی! توی بحر این بی­ هدفی بودم که آتش سیگار افتاد رو انگشتم. بیدارم کرد. از جهان سارتر بیرونم آورد!) لعنتی! ما به شوخی احتیاج داریم. به خنده احتیاج داریم. من قبلن زیاد می­ خندیدم. هر کاری را زیاد می­ کردم، جز نوشتن. حالا فقط می ­نویسم و می­ نویسم و می ­نویسم. هر چه پیرتر می­ شم، بیشتر می ­نویسم، رقص با مرگ. نمایش خوبیه. و فکر می­ کنم همه چیز خوبه. روزی خواهند گفت، «بوکوفسکی مرده،» و آن روز حقیقتن کشف می­ شم و از پایۀ نورافکن­ های متعفن آویزون. که چی؟ بی ­اخلاقی اختراع ابلهانۀ زندگیه. می­ بینی میدون مسابقه چکار می­ کنه؟ نقشی اساسی بازی می­ کنه. روشنائی و بخت. آخرین آواز مرغ سعادت. گفته­ هام طنینی خوب دارند، چون موقع نوشتن، قمار می­ کنم. هستند کسای بسیاری که خیلی مواظبن. مطالعه می­ کنن، تدریس می­ کنن و شکست می­ خورن. جمع، اونا رو به سوی آتش هدایت می­ کنه.
الان حالم بهتره، این بالا، طبقۀ دوم با رفیقم، مکنتاش.
و ماهلر، نرم در رادیو وول می خوره. موقعیتای بزرگ بدست میاره، هر کسی، زمانی به موقعیتای بزرگ احتیاج داره. بعد موجی بلند و قدرتمند می­ فرسته. مرسی ماهلر، از تو وام می­ گیرم، وامی که هیچ وقت نمی­ تونم بهت برگردونم.
خیلی سیگار می­ کشم، خیلی مشروب می ­نوشم، اما نمی ­تونم زیاد بنویسم. همینطور موضوعه که میاد و من دنبال موضوعای بیشتری هستم و موضوع­ ها باز می­ رسن و با ماهلر قاتی می­شن. بعضی وقتا خیلی سنجیده جلوی خودمو می­ گیرم. به خودم می­ گم، یه لحظه صبر کن، برو بخواب یا به 9 تا گربه­ ت برس یا هم با زنت رو کاناپه بشین. یا میدون مسابقه­ ای یا پشت مکنتاش. بعد از نوشتن دست می­ کشم. ترمز رو می­ کشم و نوشتۀ لعنتی رو پاره می­ کنم. بعضیا نوشتند که نوشته ­های من کمکشون کرده که زندگی رو ادامه بدن. به خود منم چنین کمکی کردن. نوشتن، اسب­ها و نه تا گربه.
اینجا بالکن کوچکی داره که درش بازه و من می­ تونم چراغ ماشینای اتوبان هاربور جنوبی رو ببینم. چرخۀ نور، تموم نشدنی. این همه آدم؟ چکار می­ کنن؟ چه فکری تو سرشونه؟ همۀ ما خواهیم مرد، همۀ ما، عجب سیرکی! همین نکته به تنهائی می ­تونه باعث بشه به هم عشق بورزیم، اما این کارو نمی­ کنه. ما مرعوب ابتذالیم و خود رو به آن باختیم، ما رو هیچ بلعیده.

بزن ماهلر! تو این شب رو شگفت­ انگیز کردی. توقف نکن حرومزاده، توقف نکن!

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s