بایگانیِ ژانویه, 2011

The Fuck Machine
The most beautiful woman in town
فارسی: طاهر جام برسنگ

این داستان از مجموعۀ «زیباترین زن شهر» را مدتی پیش برای «شیزوکالت» ترجمه کرده بودم. نصفه نیمۀ داستان را همین جا می گذارم و علاقمندان را برای خواندن همۀ آن به سایت شیزوکالت حواله می دهم. همیشه سلیقۀ دوستان شیزوکالت را در انتشار مطالب خود و دیگران، رسم الخطشان، و مخصوصن حساسیتی که برای رفع غلط های آزاردهندۀ چاپی نشان می دهند را تحسین کرده و می کنم. در این داستان «دستگاهِ گا» که من معادل The Fuck Machine گرفته ام چند فقره غلط وجود دارد که بیشتر غلط های تایپوگرافیک هستند که همین جا آن ها را تصحیح می کنم:
ص. ٤- سطر ١۵ غلط: می کل آنجلو، درست: میکل آنجلو
ص. ۶- سطر ١٣ غلط: مه مان، درست: مهمان
ص. ٧- سطر ١٠ غلط: می ان، درست: میان
ص. ٩- سطر ١٠ غلط: می اد، درست: میاد
ص. ٩- سطر ٢٠ غلط: او، درست: اون
ص. ١٣- سطر ٤ غلط: یک، درست: یکی

آن شب بارِ تونی گرم بود. کسی حتا به گائیدن هم فکر نمی ­کرد. فقط آبجوی تگری. تونی دو تا آبجو برای من و مایک سرخ پوسته آورد. مایک پولش را حاضر کرده بود. گذاشتم دورِ اول را او بپردازد. تونی آن را برداشت، نگاهی پرملال به دور و بر انداخت؛ پنج یا شش مرد دیگر ایستاده بودند و به آبجوهایشان خیره بودند. کله خرها. بعد تونی به طرف ما آمد.
پرسیدم: «تونی، تازه چه خبر؟»
تونی گفت: «اوه… گُه.»
«این که خبرِ تازه­ای نیست.»
«گُه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «…اِه… گُه.»
آبجوهایمان را نوشیدیم.
از تونی پرسیدم: «نظرت دربارۀ کرۀ ماه چیه؟»
تونی گفت: «گُه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «خُب اگه رو زمین، آدم یه کود گُه باشه، توی ماه هم همینه، جاش فرقی نداره.»
گفتم: «می­ گن احتمالن تو مریخ اثری از زندگی نیست.»
تونی پرسید: «خُب که چی؟»
گفتم: «اَه، هیچی بابا. دو تا آبجوی دیگه.»
تونی آن­ ها را آورد، بعد برای گرفتن پولش آمد، برداشت، برگشت. «لعنتی چقد گرمه. دلم می­ خواست الآن مرده بودم مثل کاندوم مصرف شدۀ دیروزی.»
«آدما وقتی می­ میرن، کجا می­رن تونی؟»
«هر گوری، کی به این چیزا فکر می­ کنه؟»
«به روحِ آدم اعتقاد نداری؟»
«یک گونی کُسِ شعر.»
«پس چِِه؟ ژاندراک، بیلی ذِ کید؟ همۀ اینا چه می ­شن؟»
«یک گونی کُسِ شعر.»
آبجومان را نوشیدیم و رفتیم در بحر موضوع.
گفتم: «نه، باید برم بشاشم.»
رفتم شاش­گاه و طبق معمول پتی جغده آنجا بود.
آن را در آوردم و شروع کردم به شاشیدن.
به من گفت: «دولِت واقعن کوچیکه.»
«موقع شاشیدن و مدیتشن کردن بله، اما من از اونام که بهش می­ گن تیپ سوپررئالیستی، به موقعش هر سانتی ­متر می ­شه ۶ تا.»
«اگه راس بگی خوبه، چون چیزی که الآن می ­بینم پنج سانته.»
«الآن فقط کلاهکشو می­ بینی.»
«اگه بزاری کیرتو بمکم یک دلار می­دم.»
«زیاد نیست.»
«اون چیزی که نشون می­ دی بیشتر از کلاهکشه. همه ­شه.»
«گم شو پت!»
«پولِ آبجوت که تموم شد دوباره برمی­ گردی.»
بیرون رفتم.
«دو تا آبجوی دیگه.»
تونی همان کارِ همیشگی ­اش را کرد، برگشت.
گفت: «این قد گرمه که دارم دیوونه می­ شم.»
به تونی گفتم: «گرما فقط وجودِ واقعیتو رو می ­کنه.»
«صبر کن ببینم! به من می­گی دیوونه؟»
«اکثر ماها دیوونه­ ایم، اما خیلیا اینو مخفی می­ کنن.»
«خیله خُب، فرض کن کُسِ شعرت درس باشه، در این صورت رو زمین چن تا آدم معقول پیدا می­ شن؟ اصلن آدمِ معقول هست؟»
«چن تائی.»
«چن تا؟»
«از یک میلیارد نفر؟»
«آره خُب.»
«هوم… می ­شه گفت ۵ تا ۶ نفر.»
مایک سرخ پوسته گفت: «۵ یا ۶ نفر؟ سرشو بلیس!»
تونی گفت: «ببین! از کجا می­ دونی من دیوونه­ م؟ خودمونو چطوری نجات بدیم؟»
«خُب، چون همۀ ما دیوونه ­ایم تنها چن نفری هستن که ما رو کنترل می­ کنن. فقط چن نفر، می ­ذارن ما دورِ خودمون بچرخیم و راحت دیوونگی کنیم. تنها کاری که در حالِ حاضر می­ تونن بکنن همینه. زمانی فکر می­ کردم که شاید اونا در فضا دنبال جائی باشن که بعد از این که ما را نابود کردن بتونن اونجا زندگی کنن. اما حالا می­دونم که دیوونه ­ها فضا را هم در کنترل دارن.»
«از کجا می ­دونی؟»
«از اونجا که تو کرۀ ماه یه پرچمِ آمریکا کوبیدن.»
«فرض کن روس ­ها پرچمِ روسیه رو تو ماه کوبیده باشن؟»
گفتم: «فرقی نداره.»
تونی پرسید: «یعنی تو بی ­طرفی؟»
«من تا آخرین حدِّ دیوونگی بی ­طرفم.»
ساکت شدیم. مشروب­مان را نوشیدیم. تونی هم همین طور، شروع کرد به ریختن اسکاچ با آب برای خودش. می ­توانست. صاحب محل بود.
تونی گفت: «خدای بزرگ، داغه هوا.»
مایک سرخ پوسته گفت: «آره لعنتی.»
بعد تونی شروع کرد به حرف زدن. «دیوونگی. می ­دونین. الآن در همین لحظه داره اتفاقای دیوونه ­وار می ­افته!»
گفتم: «البته.»
«نه، نه، نه… منظورم اینه که درست همین جا، توی بارِ من!»
«آره؟»
«بله. این قد دیوونه ­وار که یه وقتائی می ­ترسم.»
من که همیشه آمادۀ شنیدنِ کُسِ شعرهای دیگران بودم گفتم: «همه شو برام تعریف کن تونی.»
تونی سرش را کاملن جلوی گوشم آورد. «من یه نفرو می ­شناسم که دستگاهِ گا داره. نه از اون آشغالائی که می­ شه تو روزنامه­ های سکسی پیدا کرد. بطری­ های آبِ گرم جدید با کُس­ های گوشتی قابلِ تعویض. این بابا یه چیز اساسی ساخته. یه دانشمندِ آلمانیه که ما تونستیم پیداش کنیم. منظورم اینه که دولت­مون قبل از این که دستِ روسا بهش برسه، پیداش کرده. این موضوع بین خودمون باشه.»
«معلومه تونی، صد در صد…»
«فون براشلیتز. دولت­مون سعی کرد اونو به فضا علاقمند کنه. نشد. یه پیریِ باهوش و معرکه­ س، اما فقط دستگاهِ گا تو مخشه. فکرم می­ کنه یه جورائی هنرمنده، بعضی وقتا خودشو میکل­ آنجلو معرفی می­ کنه… یه بازنشستگی ۵٠٠ دلاری در ماه براش تعیین کردن که مثلن بدون این که کارش به دیوونه ­خونه کشیده بشه، زنده بمونه. مدتی زیر نظر داشتنش، بعدش یه کم خسته شدن یا فراموشش کردن، اما پولشو ماهانه می ­فرستن براش، ماهی یه بار یه مأمور میاد و ده بیست دقیقه ­ای باهاش حرف می­ زنه، یه گزارش هم می­ نویسه که این بابا هنوز کُس­ خُله و راهشو می­ کشه و می ره. این بابا هم فقط این شهر و اون شهر می­ چرخه و یه چمدونِ قرمز دنبال خودش می ­کشونه. خلاصه که یه شب اومد اینجا و شروع کرد به مشروب خوری. بهم گفت که حسابی پیر و خسته­ س و نیاز به یه جای دنج داره که اونجا تحقیقاتشو ادامه بده. سعی کردم محلش نزارم. می ­دونی که کلی آدمای دیوونه میان این جا.
گفتم: «بله.»
«بعدش هی مست­ تر شد و همه چی رو برام تعریف کرد. یه زنِ ماشینی ساخته که می ­تونه بیشتر از هر زنی که در طول هزاران سال آفریده شده، به یه مرد حال بده! بدون کاندوم، یا نق زدن و کُس­ شعر گفتن.»
گفتم: «من همۀ عمرم دنبال یه همچی زنی بودم.»
تونی خندید: «همۀ مردا دبنالشن. اولش فکر کردم کُس­ خُله، تا این که یه شب بعد از تعطیلی بار باهاش رفتم پانسیونش و دستگاهِ گا را از چمدون قرمزش در آورد.»
«خُب؟»
«درست مثِ این بود که آدم قبل از مرگ بره بهشت.»
از تونی خواستم که: «بزار بقیه ­شو خودم حدس بزنم.»
«بزن.»
«فون براشلیتز و دستگاهش الان پیشِ خودتن، طبقۀ بالا.»
تونی گفت: «ه..و..م.»
«چنده؟»
«دوری بیست دلار.»
«٢٠ دلار برای گائیدن یه دستگاه؟»
«اون زده رو دستِ کسی که ما را آفریده. خواهی دید.»
«پتی جغده با یه دلار می ­مکه آدمو.»
«پتی جغده بدک نیست ولی اختراعی که زده باشه رو دست خداها نمی­ شه.»
دو تا ده دلاری رو کردم.
«باشه تونی، ولی بدون که اگه یه جور شوخی لوس باشه بهترین مشتریتو از دست می­دی.»
«همون طور که قبلن گفتی، همۀ ما در هر صورت دیوونه ­ایم. خودت می­ دونی.»
گفتم: «باشه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «باشه. اینم ٢٠ دلارِ من.»
«باید بدونین که فقط ۵٠ درصدش مالِ من می­ شه. بقیه ­ش مال فون براشلیتزه. با توجه به تورم و مالیات، ۵٠٠ دلار حقوق بازنشستگی پول زیادی نیست، از این گذشته فون ب. مث دیوونه ­ها عرق می­ خوره.»
گفتم: «پس بریم تو کارش. تو ٤٠ دلارتو گرفتی. حالا بگو این دستگاهِ جاودانیِ گا کجاس؟»
تونی تختۀ کنار پیش­خوان را بالا زد و گفت: «از اینجا برین. از پله ­های پشت بار بالا می­ رین. اون بالا در بزنین و بگین تونی ما رو فرستاده.»
«شمارۀ در؟»
«در شمارۀ ۶٩.»
«عالی. دیگه چی؟»
«عالی. دیگه این که هوای تخماتونو داشته باشین.»
پله ­ها را پیدا کردیم و رفتیم بالا. گفتم: «تونی برای شیرین ­کاری دست به هر کاری می­زنه.»
راهرو را طی کردیم. در شمارۀ ۶٩ را پیدا کردیم.
من در زدم: «تونی ما رو فرستاده.»
«اوه خواهش می ­کنم آقایون، بفرمائید تو.»
یک پیرمرد حشری با شاتی در دست ایستاده بود با عینکی ته استکانی. درست مثل فیلم ­های قدیمی. به نظر می ­رسید مهمان دارد، یک تکٌۀ جوان، تقریبن خیلی جوان که همزمان ظریف بود و قوی.
ساق ­هایش را روی هم انداخته بود و ذره­ای از اندامش را نمایان کرده بود: زانوهایش با جوراب نایلونی، ران­ هایش با جوراب نایلونی و یه ذرۀ کوچک از پوستش در محلی که انتهای جوراب شلواریش بود. به تمامی کون و پستان بود، ساق­ های پوشیده، با چشم ­های روشن و خندان…
«آقایون معرفی می ­کنم… دخترم تانیا…»
«چی؟»
«اوه، بله، می­دونم، من این قد… پیرم… اما درست مث افسانۀ مرد سیاه با عَلَم خیلی گنده، افسانه ­ای هم دربارۀ پیرمردای هرزۀ آلمانی هست که نمی­ تونن دست از گائیدن ور دارن. هر جور دوست دارین فکر کنین. در هر صورت این دخترم تانیاست.»

ادامه در: شیزوکالت