روزانه های کامپیوتری (۴)/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 1 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:,


۱۱ و ۱۹ دقیقۀ بعد از شب

امروز از اسب خبری نبود. احساس می­ کنم به شکل غریبی معمولی ام. می ­دانم چرا همینگوی به گاوبازی نیاز داشت. گاوبازی، تصویرهایش را برایش قاب می­ گرفت، به یادش می­ آورد که چیست و  کجاست. بعضی وقت­ ها فراموش می­ کنیم قبض­ ها را پرداخت کنیم، روغن موتور را عوض کنیم و از این حرف­ ها. بیشتر مردم برای مرگ آمادگی ندارند، نه مرگ خودشان و نه مرگ دیگران. مرگ، آن ­ها را تکان می دهد. وحشت­ زده می­ کند. به شدت شگفت ­زده می­ کند. لعنتی، هیچ وقت نباید این کار را بکند. من مرگ را در جیب چپم حمل می­ کنم. گاهی آن را بیرون می آورم و باهاش گپ می­ زنم: «سلام عزیز، حالت چطوره؟ کی میائی پیشم؟ من حاضرم.»
مرگ بیشتر از سوگواری برای رویش یک گل، سوگواری ندارد. مرگ وحشتناک نیست. چیز واقعن وحشتناک این است که بسیاری پیش از مردن هم زندگی نمی­ کنند. آدم ­ها زندگی خود را هم عزیز نمی­ دارند بلکه بر آن می­ شاشند. آن­ ها بیش از حد بر گائیدن، فیلم، پول و خانواده متمرکز هستند. مغز آدم­ ها پر از پنبه است. آن ها تصور وجود خدا را بدون فکر کردن می­ بلعند. تصور ملیت را. به زودی فکر کردن را بالکل فراموش می ­کنند و اجازه خواهند داد دیگران به جایشان فکر کنند. زشت هستند، زشت حرف می­زنند، زشت راه می روند. برای­شان باشکوه­ ترین موزیک قرن را بگذار، نمی­ توانند بشنوند. مردن خیلی­ ها قلابی­ ست. آن ها دیگر چیزی برای مرگ باقی نگذاشته­ اند.
می ­بینید، احتیاج به اسب دارم، شوخ­ طبعی­ ام را از دست دادم. تنها چیزی که مرگ تحملش را ندارد، خندیدن تو به اوست. خندۀ واقعی ماتحتش را آتش می زند. من سه یا چار هفته­ س که نخندیدم. چیزی هست که زنده زنده من را می خورد. پی خودم می­ گردم، سعی می­ کنم پیدایش کنم. شکارچی زرنگ است. نمی­ توانی ببینیش.
این کامپیوتر باید به مغازه برگرده. لطفی دربارۀ نوشتن جزئیاتش به شما نمی­ کنم. یک روز می­آید که از خود کامپیوترها، بیشتر دربارۀ کامپیوتر می­دانم. اما در حال حاضر، این ماشین دارد بیضه­ هایم را می­ کشد.
دو تا ویراستار می­ شناسم که بدجوری از کامپیوتر شاکی­ اند. نامه­ های هر دو را دارم  و این دو، دشمنان واقعی کامپیوترند. از نامه­ های تلخ شان متعجب شدم. همچنین از حماقت شان. خودم می دانم که کامپیوتر کار نوشتن را برایم انجام نمی­ دهد. به فرض اگر هم انجام می­ داد، نمی­ خواستم. هر دوی آن ها کمی تند رفته­ اند. نتیجه گرفتند که واژه­ پرداز برای روح ضرر دارد. خب چیزهای کمی وجود دارد که برای روح ضرر نداشته باشند. اما من مدافع راحتی هستم، وقتی که می­ بینم تولیدم با آن دو برابر می ­شود و کیفیت ادبی حفظ، مسلم است که واژه­ پرداز را ترجیح می­ دهم. با نوشتن پرواز می­ کنم؛ با نوشتن فرمان آتش می­ دهم. با نوشتن مرگ را از جیب چپ عقبم در می­ آورم و به سمت دیوار پرتابش می­ کنم و اگر کمانه کند باز می­ گیرمش.
به خیال این­ ها، همیشه باید خودت را به خاطر روح به صلیب بکشی تا خونریزی کنی. آن­ ها ترا نیمه ­دیوانه می­ خواهند. به حد کافی از صلیب کشیده ­ام، مخزنم پر است از صلیب. حتی اگر نتوانم از شر صلیب خلاص شوم، هنوز چیزهای زیادی برای گفتن دارم. خیلی زیاد. بگذارید آن­ها خودشان را به صلیب بکشند. تبریک می گویم به آن­ ها. رنج قادر نیست ادبیات بیافریند، اما نویسنده قادر است.
بگذریم، این ماشین را برگردانم به فروشگاه. اگر آن دو ویراستار نوشته­ هایم را ببینند که با ماشین تحریر تایپ شده با خودشون فکر کنن که «آه، بوکوفسکی روحش را باز یافت. این نوشته ­ها، بیشتر خوانده می شوند.»
آه، خوب، ما بدون ویراستارها چکار خواهیم می کردیم؟ یا بهتر است بپرسم آن­ ها بدون ما چکار می کنند؟

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s