روزانه های کامپیوتری (۵)/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 2 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

کاپیتان برای ناهار رفته و ملوان ها سکان را بدست گرفته اند
یادداشت پنجم

۱۳/۹/۱۹۹۱                                              ۵ و ۲۸ دقیقۀ بعد از ظهر


میدون اسب سواری تعطیله. توی پومونا شرط ی­بندی در کار نیست، لعنتی باید تو این هوای داغ رانندگی کنم. شاید به مسابقۀ شب در لس ­آلامیتوس برسم. کامپیوتر بازم از فروشگاه برگشته اما دیگر نمی­تونه برام غلط ­گیری کنه. برای این که ازش سر در بیارم سوراخش کردم. یحتمل به فروشگاه تلفن می­ کنم و می ­پرسم، «حالا باید چکار کنم؟» و یارو چیزی می­ گه تو این مایه که «باید اونو از دیسک اصلی منتقل کنی به هارد دیسکت.» احتمالن آخرش همه چی از روش پاک می­ شه. ماشین تحریر پشتم نشسته و می ­گه: «ببین، من هنوز هستم.»
بعضی شبا تنها جائی که دلم می خواد باشم، همین اتاقه. اینجا از خواب پا شدم و فقط یه پوست خالیم. می دونم اگه مست بودم، می­ تونستم لغتای لعنتیو رو صفحه­ ش برقصونم. اما فردا عصر باید خواهر لیندا رو از فرودگاه بیارم. برا دیدن میاد. اسمش روبین بود که عوض کرده شده جیارا. زنا وقتی پیر می­ شن، اسمشونو عوض می­ کنن. منظورم اینه که خیلیاشون این کارو می­ کنن. فرض کن یه مرد این کارو بکنه. می ­تونین تصور کنین که به کسی تلفن می ­کنم:
«سلام مایک، من تولیپ هستم.»
«کی؟»
«تولیپ، چارلز سابق، اما الان تولیپ. دیگه اسمم چارلز نیست.»
«من هر چی تولیپه رو گائیدم.»
مایک تلفن را قطع می­ کنه…
پیری چیز عجیبیه. اصلش اینه که مرتب به خودت بگی که من پیرم. پیرم. وقتی از پله ­برقی می ری پائین، خودتو تو آینه می­ بینی اما مستقیم به آینه نگاه نمی ­کنی. با لبخند محتاطانه ­ای یه کم دور و ورتو ورانداز می­ کنی. بدک هم نیستی. مثل یه شمع گردگرفته. خیلی بد، خدایان و بازی­ ها را گائیده ­ای. ۳۵ سال پیش باید می­ مردی. این یه صحنه­ سازی اضافه ­س، تماشای دزدکی ­تر، یک نمایش ترسناک ­تر.
نویسندۀ مسن­ تر، باید بهتر بنویسه، بیشتر دیده، بیشتر سختی کشیده، بیشتر باخته، به مرگ نزدیک­تره. آخرین کاراش، بهترینا هستن. همیشه یه صفحه سفید دارن، یک صفحۀ 21 در 29 سانتی سفید. قمار سر جاشه. بعد همیشه یکی دو تا از حرفای این بچه ­ها یادت میاد. جفرز: «خشمگین باش به آفتاب.» همه معرکه ­ن. یا سارتر: «جهنم دیگرانند.» درست وسط خالن. هیچ وقت تنها نیستم. بهترین چیز اینه که تنها باشی ولی نه کاملن تنها.
رادیو سمت راستمه و داره زحمت می­ کشه برام موزیک کلاسیک بیشتری پخش می­ کنه. هر شب در حین انجام کارای دیگه، یا هم وقت بیکاری، سه چهار ساعت به این موزیک گوش می­دم. مخدر منه. همه چرکای روزو از وجودم پاک می­ کنه. آهنگ­سازای کلاسیک این کارو برام می­ کنن. کاری که شاعرا، رمان­ نویسا و نوول­ نویسا نمی­ تونن. یک گروه آدمای جعلی. نوشتن یه عیب داره که جعل­ کارا را جذب می­ کنه. چیه اون؟ نویسنده­ ها حوصلۀ آدمو سر می­ برن، چه تو کتابا چه رو در رو. خودشون از نوشته­ هاشون که تا دلت بخواد بد هستن، هم بدترن. چرا می­ گیم تا دلت بخواد؟ چرا نمی­ گیم تا دلت نخواد. در هر صورت، نویسنده­ ها تا دلت بخواد یا نخواد بد هستن. و ما عاشق اینیم که دربارۀ دیگران غر بزنیم. من را ملاحظه کنید!
در مورد نوشتن بگم که من الان اساسن همانطور می­ نویسم که ۵۰ سال پیش می ­نوشتم، شاید کمی بهتر، ولی نه اونقد. چرا مجبور شدم تا ۵۱ سالگی منتظر شم تا بتونم از راه نوشتن پول اجاره خونه ­مو در بیارم؟ منظورم اینه که خوب می­ نویسم و نوشته ­هام با اون موقع ­ها فرقی ندارن، چرا اینقد طول کشید؟ مجبور بودم صبر کنم تا جهان بهم برسه؟ و حالا، اگه رسیده، من کجام؟ چیزی که هست، شکسته شدم. اما این حماقتو شانسی به دست نیاوردم. آیا یه ابله می ­تونه بفهمه که ابلهه؟ اما من از خشنودی فاصله دارم. در من چیز هست که نمی­ تونم کنترل کنم. هیچ وقت نتونستم موقع رانندگی از رو یه پل رد بشم بدون این که به خودکشی فکر نکنم. بدون فکر خودکشی هیچ وقت نتونستم به دریاچه یا اقیانوس نگاه کنم. منظورم اینه که رو این فکر مکث نمی­ کنم. اما این فکر بر من می ­تابه: خودکشی. مثل حرکت نور. در تاریکی. چیزی بیرون هست که می­ذاره تو در درون بمونی. گرفتی؟ در غیر این صورت، فقط جنون می­ تونه باشه. و این شوخی نیست رفیق. و هر وقت شعر خوبی تور کنم، مثل یه عصای دیگه کمکم می کنه راه برم. از بقیۀ مردم چیزی نمی­ دونم، اما وقتی صبحا دو لا می­ شم که کفشمو بپوشم، با خودم فکر می­ کنم، خدای بزرگ، حالا چی؟ زندگی ما را می­ گاد، کاریش هم نمی­ شه کرد. باید یه کم ازش خارج بشم، نه کامل. شبیهه به قورت دادن یک سطل گه. تعجب نمی­ کنم که دیوونه ­خونه­ ها و زندونا و خیابونا پرن. دوست دارم گربه­ هامو تماشا کنم. بهم آرامش میدن. حالمو خوب می­ کنن. منو توی یک جای پر از آدم قرار ندین. هیچ وقت این کارو نکنین. مخصوصن تو تعطیلات. نکنید.
شنیدم که مردۀ زن اولمو توی هند پیدا کردند و هیچ کدوم از اعضای خانواده­ ش نخواستن جسدشو تحویل بگیرن. دختر بدبخت. گردنش فلج بود طوری که نمی ­تونست تکونش بده. از این گذشته خوشگلیش نقص نداشت. از من جدا شد و باید این کارو می­ کرد. برای نگه داشتنش، به اندازۀ کافی مهربون یا به اندازۀ کافی بزرگ نبودم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s