روزانه های کامپیوتری ۶/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 3 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

کاپیتان برای ناهار رفته و ملوان ها سکان را بدست گرفته اند

۶

۲۱/۹/۱۹۹۱       ۹ و ۲۷ دقیقه عصر

دیشب رفتم تماشای اولین نمایش یه فیلم. فرش قرمز. نور فلش. بعدشم مهمونی. دو تا مهمونی. چیز زیادی از حرفا نشنیدم. شلوغ ­تر از این حرفا بود. داغ­ تر. توی مهمونی اول رفتم گوشۀ بار کنار یه پسرۀ جوون نشستم که چشای گردی داشت و اصلن پلک نمی ­زد. نمی­ دونم از کجا اومده بود یا کجا می­ رفت. آدمای خیلی کمی این طوری بودن. سه تا خانم خیلی خوشگل با این جوون بودند و او داشت می­ گفت که اونا چقدر دوست دارند که کیر بمکن. خانما فقط لبخند می­ زدن و می­ گفتن «آه، بله!» و همۀ مکالمات ما خلاصه شده بود تو این موضوع. سعی کردم بفهمم راست می­ گه یا منو گرفته. بعد از مدتی حسابی خسته شدم. اما جوون ول­کن نبود، همین طور داشت از کیر مکیدن دخترا حرف می ­زد. صورتشو به من نزدیک­تر کرده بود و هی می­ گفت. بالاخره، دست کردم و یقه ­شو محکم گرفتم و همون طوری نگهش داشتم و گفتم: «ببین، خوب نیست یه پیرمرد ۷۱ ساله جلوی این همه آدم طوری بزنتت که از پس یخه­ ت در بیاد، خوبه؟» بعد ولش کردم بره. رفت گوشۀ دیگۀ بار، زنا هم پشت سرش. لعنتی، اصلن نتونستم بفهممش.
من فکر کنم حسابی عادت کردم که یه جای کوچک باشم و یه کارای مختصر بکنم. آدم به اندازۀ کافی می­ بینم؛ توی میدون اسب­ سواری، در فروشگاه، در پمپ بنزین، اتوبان، کافه و اینجور جاها. البته کمکی نمی­ کنه. وقتی می ­رم تو جمع می­ خوام با لگد خدمت خودم برسم، حتی اگه مشروب مجانی باشه. به کار من نمیاد. خودم به اندازۀ کافی سرگرمی دارم. مردم منو خالی می­ کنن. شارژمو تموم می­کنن. بهترین چیز برام اینه که اینجا با رخوتم بشینم، یک سیگار هندی دود کنم و برق کلماتو روی این صفحه تماشا کنم. به ندرت می­ تونی بیرون، آدمی جالب یا متفاوت پیدا کنی. بیشتر آزار دهنده ­ست، دائمن ترسناکه. ازم یک آدم کج خلق عبوس می­ سازه. همه می­ تونن حسابی عبوس باشند و بیشتر آدما هم هستند. کمک!
تنها به یه شب خواب حسابی احتیاج دارم. اما قبلش، هیچ وقت چیز بدرد خوری برای خوندن پیدا نمی ­شه. پس از خوندن مبالغی ادبیات اصل، چیز دیگه ­ای باقی نمونده. مجبوریم خودمون بنویسیم. لذتی در فضا نیست. اما انتظار دارم صبح بیدار بشم. و روزی که بیدار نشم، خوبه. دیگه نیازی به پردۀ پنجره، تیغ صورت ­تراشی، برگه­ های شرط­بندی یا پیام­ گیر تلفن ندارم. در هر حال تلفن بیشتر برای زنم زنگ می­زنه. زنگ ­ها برای من به صدا در نمی­آن.
خواب، خواب. روی شکمم می­ خوابم. یک عادت قدیمی. با زنای دیوانۀ زیادی زندگی کرده ­ام. باید از وسائل خصوصیم مراقبت می­ کردم. حیف شد جوونک دعوائی نبود. توی حالی بودم که کونشو با لگد بکوبم. می­ تونست حسابی سر حالم بیاره. شب بخیر!

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s