فصلی از رمان «شب های بی ستاره»

منتشرشده: 7 ژانویه 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:,

دیروز چند خطی دربارۀ رمانِ [مستندِ]، «شب های بی ستاره» کار نویسندۀ کردتبار سوئدی ارکان اسعد چند خطی نوشتم. یادم رفت این نکته را بگویم که کتاب دوم نویسنده که روابط همان افراد را سی سال پیش از وقوع حوادث «شب های بی ستاره» شرح می دهد ظاهرن آمادۀ چاپ است. این که هیچ، حتا یادم رفت که فارسی بخشی از «شب های بی ستاره» را کارسازی کنم تا خواننده های وبلاگم فارسی آن را مزه کنند. این است که حالا بفرمائید!

ط. ج

شب های بی ستاره
صفحات 79 تا82


روز بعد از دعوا عمه­ هایم در خانه بلند بلند جیغ می­ زدند و گریه می ­کردند. پائین دویدم که ببینم چه خبر است. درست وقتی دویدم پائین، آمبولانس از آن جا رفت.
فریاد کشیدم: «کاری! زوران! چی شده؟ پدر کجاست؟»
«نمی­ دونیم چی شد. یه هو نفسش بند اومد و قلبش درد گرفت.» برادرانم بهت ­زده و ساکت بودند.
عمه­ هایم بدجنسانه داد زدند: «همه­ ش تقصیر تویه! با پدرت جر و بحث می­ کنی، حرفشو گوش نمی ­دی، قلبش گرفته. خجالت نمی ­کشی؟»
احساس گناه کردم. چیزی که بنا بود تعطیلات بزرگ خانوادگی باشد و گِردِ هم آمدنی شاد، به یک تراژدی تبدیل شد. و من با وجودی که نمی­ خواستم کوچکترین نقشی در آن داشته باشم، حالا در کانونِ همۀ ماجراها بودم.
شب همۀ خانواده در پذیرائی، در سکوتی عمیق نشسته و منتظر خبری از بیمارستان بودند. حوصلۀ کاری و زوران سر رفته بود و با هم دعوا می­ کردند. بعضی وقت­ها ران­ هایشان را ویشگون می­ گرفتم و با هیسی می­ گفتم ساکت باشند.
مادر بزرگ و عمه ­هایم روی زمین نشسته بودند و هر یک ربع ساعت دعائی می­ خواندند.
اسفند دود می­ کرد و دعاهای دسته ­جمعی هیپنوتیزم کننده بود. حال و هوای قبرستان بود و همه چیز تقصیرِ من.
اعتماد به نفس همیشه را نداشتم و جرأت نمی­ کردم به چشم­ هایشان نگاه کنم. چای آوردند و به من هم دادند؛ نشانۀ خوبی بود، ولی به چه قیمت؟
با این حال از راه یافتن به جمع خوشحال بودم و چای را با هر دو دستم گرفتم.
شب شد که صدای آشنای فیات کهنه و قراضۀ رضا را شنیدم. برادرهایم خوشحال به سمت در دویدند تا بیرون را نگاه کنند.
«امار! پدر برگشت!»
به تنها کسی که می­ توانستیم برای بازگشت به سوئد اتکا کنیم پدر بود. به همین دلیل وقتی او بیمارستانی شد همه مثل این که در جزیره­ای متروک گیر کرده باشند؛ نگران بودند. رضا کمک کرد تا پدر از اتومبیل پیاده شود. لباس بیمارستان به تن داشت و دور کمرش باندپیچی شده بود. کمرش را نمی ­توانست راست کند و نفس­ نفس می­ زد. پدر عادت به شکوه کردن نداشت، اما با وجود این که چیزی نمی­ گفت چهره­ اش فاش می­ کرد که درد وحشتناکی تحمل می­ کند.
همه در اتاق پذیرائی نشستیم و خواهر و برادرهای کوچک­ ترم بر سر این که کنار پدر بنشینند دعوا می­ کردند. مادر بزرگ از آشپزخانه مرا صدا کرد.
«امار، این دوا و چای را بگیر و بده به پدرت.»
یک لحظه هم تردید نکردم و با احتیاط سینی نقره ­ای را گرفتم. پدر حتا به من نگاه هم نکرد. جرأت نکردم که حالش را بپرسم. آرزو داشتم می­ شد همۀ حرف­ های وحشتناکی که به او زده بودم را پس بگیرم، اما دیگر دیر شده بود. نمی­ دانستم که باید چه کار کنم تا حالش دوباره خوب شود.
چند روز اول، پدر بسیار ضعیف بود. شب­ها بیدار می­ شد و بالا می ­آورد و با هر عقی که می­زد من رنج می­ کشیدم. برنامه ­های گردش تعطیل شد و فضا عوض شد. همۀ توجهات معطوف پدر و سلامتی­ اش بود. کسی من و خواهر و برادرهایم را تحویل نمی­ گرفت. دوباره با هم غذا می­ خوردیم، در سکوت، اما همۀ ملامت­گری­ ها و همۀ مشکلات زیر سرپوش بود.
پدر هنوز چیزی نمی­ خورد و چنان پریشان بود که قلبم را به درد می­ آورد. می­ دانستم که او و مادر لحظه­ های ناخوشایندی را با هم از سر گذرانده­ اند و این که مادر به او نارو زده بود. نمی ­خواستم در مورد من هم چنین حسی داشته باشد. پدرم بود. از او نفرت داشتم و عاشقش بودم.
پس از گذشت پنج روز هنوز نشانه­ ای از بهبود در او نبود. یک شب که خواهر و برادرها و بچه­ های عمه­ ام پر سر و صدا در پذیرائی بازی می­ کردند؛ رضا آمد. بسیار عصبانی بود و گفت که فردا همه باید از خانه بروند که پدر آسایش داشته باشد. مادر بزرگ تنها کسی بود که قرار بود بماند و از او پرستاری کند. ما بنا بود برویم خانۀ عمه نورا در عربیل و چند روزی آن جا باشیم.
رضا با مهربانی­ ای که این حس را منتقل می­ کرد که همه چیز دوباره درست شده گفت: «امار، اونجا می­ تونیم با ماشین ­فروشه تماس بگیریم و سعی کنیم ماشینتو بفروشیم.»

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s