مرد لیزری(روایتی از سوئد)/ گلرت تاماس/ فصل دوم

منتشرشده: 9 ژانویه 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , ,
Lasermannen
En berättelse om Sverige
Gellert Tamas
Ordfront
مرد لیزری (روایتی از سوئد)
نویسنده: گلرت تاماس
ناشر: اوردفرونت
چاپ اول: 2005
407 صفحه
فارسی: طاهر جام برسنگ

اندکی پیش فارسیِ فصل نخست این رمان مستند را خواندید. همان جا شرح کوتاهی از این رمان داده بودم که اگر نخوانده اید بهتر است پیش از این که فصل دوم آن را بخوانید، آن را مطالعه کنید. در مورد نویسندۀ آن که سوئدی-مجاری است هم همانجا قول داده بودم که بیشتر بنویسم. این قول هم چنان به قوت خود باقی است. یعنی این که موکول می کنم به فرصتی دیگر و همراه با کارسازی فصلی دیگر از این رمان. نقدن این را اضافه کنم که تا آن جا که اطلاع دارم این کتاب تا به حال به چندین زبان برگشته که انگلیسی، فرانسه، آلمانی و اسپانیائی برخی از این زبان هایند.

تصمیم به شلیک کردن گام بزرگی بود. بسیار دشوار. وارد حماسه ­ای سیاه، یا چیزی شبیۀ آن شده بودم. اصلن آسان نبود، بسیار صقیل بود، برای اجرایش مشکلات غیرقابل تصوری داشتم.
ابتدا قصد نداشتم جان کسی را بگیرم… در اولین سوءقصد فقط به شلیک کردن تصمیم گرفتم… قصدم کلّن این بود… که… نوعی آشوب بپا کنم به علاوه فکر می­ کردم که مهاجرها مستحق آن هستند. قصد نداشتم هر کسی را مورد هدف قرار دهم بلکه دنبال مهاجرهای بزه­ کار بودم، آن­هائی که با مرسدس­ هاشان می­چرخند و کسب و کارشان پول سیاه و هروئین و این­هاست.
همۀ اراذلی که من می­ شناختم، مهاجر بودند. در ابتدا دنبال یک یونانی بودم. او را با دختری دیده بودم که فکر می­کردم به تن­ فروشی وادارش می ­کرد. وقتی آن­ ها را دیدم دلم می ­خواست چنان بکوبمش که دختر بتواند فرار کند و خود را نجات دهد. پیِ او بودم، اما… مثل همیشه… وقتی کسی را بخواهی، نمی ­توانی پیدایش کنی. همیشه همه جا بودند. این گُه­ های تنبل لعنتی. در ایستگاه ­های مترو می­ نشستند و فریاد می­ کشیدند و بلند بلند حرف می­ زدند. در ایستگاه­ های مترو که می ­نشینیم باید این­ ها در گوش­مان عربی حرف بزنند که نتوانیم فکر کنیم؟ کسی که در سوئد زندگی می­ کند نباید یاد بگیرد سوئدی حرف بزند و خود را منطبق سازد؟ اما انگار این­ ها نمی ­توانند!
در استیودنت بکن Stuentbacken  هم اوضاع به همین منوال بود، همسایۀ آن ­ها بودم. زندگی گهی داشتند. یک بار رفتم و به آن ها گفتم، من آن قدرها هم از آن­ها نمی ­ترسیدم. در را ناگهانی و بدون در زدن باز کردم و گفتم دیگه یه کم آروم باشید. ساعت دهِ شب بود، شاید هم دیرتر. توی آن اتاق کوچک یک دوجین آدم جمع شده بود، همه جا پر بود از آدم  و اکثرن با شورت.
بالاخره احساس کردم که واقعن مایل نیستم که وقتم را برای تعقیب بزه­ کارها تلف کنم. وقتِ پرداختن به این کار را هم نداشتم، پس با خود فکر کردم که کافی است یک مهاجر را با گلوله بزنم. تأثیرش همان خواهد بود. می ­خواستم به آن­ ها بفهمانم که این جا برایشان امن نیست. می­ خواستم تا حد مرگ بترسانم­شان. راحت ­تر این که می­ خواستم بترسانم­شان تا دوباره فرار کنند.
با دوچرخه به یردت Gärdet رفتم. یک ساعتی منتظر شدم، نمی­ خواستم که کسی ببیند، نمی ­خواستم دستگیر شوم. بعد سه نفر را دیدم. دیدم که هر سه کاکاسیاه هستند. حس کردم که… که جالب نبود. آسان نبود. بسیار دشوار است که حس خودم را از فشار دادن ماشه شرح دهم. احساس بیزاری شدیدی داشتم، همۀ غرایز و احساساتم می­ گفتند: این کار را نکن. دشوار بود… اما تصمیم را گرفته بودم. یک دنده شده بودم، نمی ­خواستم، اما حس می ­کردم لازم است.
بالاخره موفق شدم، سلاح را فشردم و حس کردم راهی است که آمده ­ام، احساس کردم که چه آدم بدی هستم، نمی­ دانم چطور شرح دهم… راحت ­تر این که گامی بود که در راهی خطا گذاشته بودم.
وقتی که شلیک کرده بودم و شنیدم که به هدف زده ­ام، سریعن از محل گریختم.

دیدگاه‌ها
  1. خسرو می‌گوید:

    با درود و خسته نباشید بر جناب جام بر سنگ
    بدون مجامله بگویم که کارت، حرف ندارد و من چون چیزی از ادبیات نمی‌دانم، ترجیح می‌دهم که برگردان‌های زیبا و سالم‌ات را بخوانم و لذت ببرم. بنابراین، اگر چیزی نمی‌گویم از این زاویه است!
    اما، در مورد برگردان کتاب مرد لیزری، واقعن هر فصل‌اش همان‌ مختصری است که من می‌بینم و الان خواندم‌اش؟ چیزی حدود یک برگ آ. چهار؟! به نظر قدری غریب می‌آید،نه؟
    این هم بهانه‌ای بود برای گفتن «دست مریزاد».
    قلم‌ات هماره به گردش باد.
    با تجدید احترام
    خسرو

    • طاهر جام برسنگ می‌گوید:

      دوست نازنین جناب خسرو
      پیش از هر چیز باید از ظرافت نظرتان نسبت به این وبلاگ صمیمانه تشکر کنم. در مورد فصل بندی کتاب «مرد لیزری- روایتی از سوئد» واقعیت البته این است که فصل بندی ها تقویمی است. مثلن فصل اول این کتاب از تاریخ دوم تا پنجم آگوست سال 91 را در بر می گیرد. این فصل باز به دو بخش تقسیم شده به نحوی که در وبلاگ آمده است. اما من برای سهولت کار خودم و خواننده این دو بخش را در دو فصل تقسیم بندی کرده ام که ترجمه طولانی نشود و حوصله خواننده سر نرود و مورد طعن و لعن و نفرین قرار نگیرم. البته چنین تقسیم بندی ای صرفن برای وبلاگ است و البته با اجازۀ نویسنده. فصل بندی دقیق به شکلی که در اصل کتاب است پس از پایان یافتن انتشارش در وبلاگ در ای-بوکی که بناست از آن تهیه شود صورت خواهد گرفت. باز هم سپاس از توجه و تذکرتان

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s