شکسپیر هرگز چنین نکرد/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 10 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

Shakespeare Never Did This
Charles Bukowski
فارسی: طاهر جام برسنگ

در سال ١٩٧٨ بوکوفسکی که زادۀ آلمان است، پس از مهاجرت دوران کودکی­ اش به آمریکا، نخستین بار بود که به اروپا برمی­ گشت. در این سفر، دوستش لیندا لی و یک عکاس به نام میکائیل مونت فورت بوک را همراهی می­ کردند. دیدار با مستندساز آلمانی، باربت شرودر در این دیدار باعث شد که طرح فیلم Barfly را با هم بریزند. یک شعرخوانی معروف هم در هامبورگ کرد. سفری هم به شهر محل تولدش آندرناخ می­ کند و آن­جا خانۀ قدیمی ­شان را پیدا می­ کند؛ خانه­ ای که دیگر جنده­ خانۀ شهر است. بوک از این بابت کلی پکرات می­ گیرد!
از ماجراهای معروف آقامون در این سفر شرکت در برنامۀ فرهنگی دماغ سربالای تلویزیون فرانسه است. برنامۀ معروف آپستروف که برنارد پی­وت هم گردانندۀ معروفش بود.
ز این بساط بریدۀ فیلمی هم در یوتیوب یافت می بشود، دیده ایم ما.خلاصه که از میان چندین روایتی که از این بساط خوندم روایت خود بوکوفسکی در بخش های  ۵ و۶، «شکسپیر هرگز چنین نکرد» بامزه ترین شونه. وعدۀ ترجمۀ کامل «شکسپیر هرگز چنین نکرد» به سایت شیزوکالت داده شده است که در آینده ای نه چندان دور به این وعده وفا خواهد شد و دوستداران خواهند توانست فارسی همۀ کتاب را در این سایت مطالعه کنند!

٤

رودین بیدارم کرد و گفت قرار مصاحبه داری ساعت ١١ صبح در پاسیو. «یک روزنامۀ خیلی مهمه.» بدون این که بدانم ١٢ مصاحبه طی ٤ روز انتظارم را می­ کشند گفتم: «بسیار خوب.» مصاحبه ­های صبح همیشه مشکل­ ترین مصاحبه ­ها بودند، وقتی بود که خمار بودم و در حال پائین دادن آبجو. نه، نمی­ دونم چرا نویسنده شدم. نه، تا آن­جائی که خودم می­ دونم نوشته ­هایم منظور خاصی ندارند. سلین؟ البته، چرا که نه؟ زن ­ها را دوست دارم؟ خب، من بیشتر دوست دارم اونا را بگام تا این که باهاشون زندگی کنم. از نظرم چه چیزائی مهم ­اند؟ شراب خوب، قرص بودن و خوابیدن طولانی صبحگاهی. مزاحم من هستی؟ البته که هستی. انتظار داری من در سن ۵٨ سالگی شروع کنم به دروغ گفتن؟ یه مشروب بخر برام. نه من مخدرات دود نمی ­کنم. شر بیدی از جبل­پور هند.
یکی از آخرین مصاحبه ­هایم با یک کله ­خر پاریسی بود. یک سرهمی چرمی تنش بود که همه جایش زیپ داشت. گفت که خمار است و برای راه افتادن به استارتی احتیاج دارد. گفتم که چیزی ندارم. یک ضبط صوت داشت. آبجو نوشیدیم با یخ. در طول مصاحبه زیپ­ هایش را بالا و پائین می­ کرد. از مصاحبه شدن خسته بودم. از او پرسیدم که مادرش هنوز زنده است، چند تا سئوال دیگر هم کردم. یکی از بهترین چیزهائی که گفت این بود که آلودگی­ ها را دوست دارد.

۵

شب جمعه قرار بود در یک برنامۀ مشهور تلویزیون ملی ظاهر شوم. یک برنامۀ بحث بود دربارۀ ادبیات به مدت ٩٠ دقیقه. خواسته بودم در خلال برنامه دو بطری شراب خوب در دسترسم باشد. بین ۵٠ تا ۶٠ میلیون فرانسوی برنامه را می­ دیدند.
از دیروقت عصر شروع کرده بودم به نوشیدن. چیز بعدی که به خاطر می ­آورم این است که رودین و لیندا لی و من داشتیم از کنترل ایمنی رد می ­شدیم. بعد مرا جلوی گریمور نشاندند. کلی پودر رویم ریخت که با چربی­ ها قاطی شدند و سوراخ ­سمبه­ های صورتم را پر کردند. آهی کشید و مرا از روی صندلی سراند. یک گروه آماده نشسته و منتظر شروع برنامه بودند. چوب پنبۀ یک بطری را در آوردم و یک جرعه زدم. بدک نبود. ٣ یا ٤ نویسنده بودند و یک گرداننده. همین­ طور روان­پزشکی که آرتود را شوک ­درمانی کرده بود. انگار گرداننده در فرانسه شهرتی داشت اما به نظر من آن­چنان کسی هم نبود. کنار او نشسته بودم و او داشت با پایش ضرب می­ گرفت. پرسیدم: «چی شده؟ عصبی هستی؟» جواب نداد. یک گیلاس شراب ریختم و جلوی رویش گذاشتم. «یه جرعه از این بزن… چینه­ دونتو جلا می­ ده.» با تحقیر کنارم زد.
بعد شروع شد. یک چیزی در گوشم نصب شده بود که فرانسه را برایم به انگلیسی ترجمه می­ کرد. باید حرف ­های من را هم به فرانسه ترجمه می­ کردند. مهمان افتخاری بودم و به همین سبب گرداننده برنامه را با من شروع کرد. اولین نکته­ ام این بود که: «می­ دانم که بسیاری از نویسندگان آمریکائی هستند که دوست دارند الآن در این برنامه باشند. اما حضور در این برنامه برای من آن قدرها هم اهمیت ندارد…» با این نکته، گرداننده سریع رفت سراغ یک نویسندۀ دیگر، یک لیبرال قدیمی که بارها و بارها به اعتقاداتش پشت کرده بود اما همچنان آن­ ها را نگه داشته بود. من اهل سیاست نیستم اما به او گفتم بلاهت خوبی داری. یک ریز حرف می ­زد. آن­ ها همیشه حرف می­ زنند.
بعد یک خانم نویسنده شروع به صحبت کرد. سرم حسابی گرم شراب بود و آنقدرها مطمئن نبودم چه می ­نویسد فکر کنم دربارۀ حیوانات می ­نوشت، این خانم داستان حیوانات می ­نوشت. به او گفتم اگر قدری بیشتر لنگ­ هایش را نشانم دهد شاید بتوانم بگویم نویسندۀ خوبی است یا نه. این کار را نکرد. روان­پزشکی که آرتود را شوک ­درمانی کرده بود به من زل زد. یک نفر دیگر صحبت می ­کرد. یک نویسندۀ فرانسوی بود با سبیلی به قاعدۀ فرمان دوچرخه. هیچ نمی­ گفت ولی یک ریز حرف می ­زد. چراغ ­ها روشن­ تر شده بودند، زرد چرک­تاب. زیر نور گرمم شده بود. بعدش یادم نیست تا این که در خیابان­ های پرنور پاریس بودم با آن شلوغی شگفت­ انگیز و بی ­پایان. ده هزار موتورسیکلت در خیابان­ بودند. دلم خواست یک دختر «کن­ کن» ببینم اما با وعدۀ شراب بیشتر به هتل برگردانده شدم.

۶

صبح روز بعد با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. یک منتقد لوموند بود. گفت: «عالی هستی حرومزاده. بقیه حتا جلق هم نمی ­تونستند بزنند…» پرسیدم: «چه کار کردم؟» «یادت نمیاد؟» «نه!» «خب، این طور بگم که یک روزنامه هم چیزی علیۀ تو ننوشته. مدت ­ها بود که تلویزیون فرانسه یک چیز صمیمی نشان نداده بود.»
بعد از این که منتقد گوشی را گذاشت برگشتم پیش لیندا لی. «چی شده عزیزم؟ چه کار کردم؟»
«خب، پای خانم را گرفتی. بعد شروع کردی به سر کشیدن بطری. آن ­ها خیلی خوب تا می ­کردند، مخصوصن اولش. بعد اون بابائی که برنامه را می ­گردوند نمی­ ذاشت حرف بزنی. دستش را گذاشت روی دهنت و گفت، خفه شو! خفه شو!»
«این کارو کرد؟»
«رودین کنار من نشسته بود. به من می ­گفت، ساکتش کن! ساکتش کن! اون ترو نمی ­شناسه. آخرش تو گوشی ترجمه ­گرت رو از گوشِت در آوردی، آخرین جرعه ­های شراب را سرکشیدی و از برنامه زدی بیرون.»
«یه لجن مست.»
«وقتی جلوی نگهبانی رسیدیم یقۀ یکی از مأمورا رو گرفتی. بعد چاقویت را کشیدی و همۀ اونا را تهدید کردی. مونده بودند که داری شوخی می­ کنی یا نه. اما دس آخر گرفتنت و انداختنت بیرون.»
رفتم توالت و جیش کردم. طفلک لیندا لی. در آلمان و فرانسه روزنامه و مجله­ ها به اسم لیندا کینگ معرفی ­اش می­ کردند، دوست دختر سابقم که ٣ سال است دیگر با هم نیستیم. این موضوع واقعن او را اذیت می­ کند. برای خود من مهم نیست که به اسم کسی دیگر، مخصوصن یک دوست پسر سابق، معرفی ­ام کنند. و هر چه به مصاحبه ­گرها می ­گفتم: «ببینین، این لیندا لی است، نه لیندا کینگ…» توجه نمی­ کردند. گفتم هر زنی که قادر باشد رنج زندگی با من را تحمل کند باید به نام درستش نامیده شود.
وقتی از توالت خارج شدم تلفن پی در پی زنگ می­زد. یکی­ از آن­ ها دوستم باربت شرودر و کارگردان بسیاری از فیلم ­های عجیب و غیرمعمولی بود. گفت: «هانک محشر بودی. تلویزیون فرانسه هیچ وقت چنین چیزی به خودش ندیده بود.» «تشکر باربت، ولی من از دیشب فقط یه کم چیز یادم میاد.» «منظورت اینه که همۀ این کارا رو که کردی رو خودت نمی ­دونستی داری می­ کنی؟» «بله. وقتی مست می­ کنم این طوری می­ شم.»
لیندا لی و من بلیط­ های سفر نامحدود با قطار داشتیم. وقتش بود که پاریس را ترک کنیم. ما به خانۀ عموی لیندا در نیس دعوت شده بودیم. مادر لیندا هم آن­جا بود. چرا که نه؟

١۵

به هتل رفتیم و من با این فکر که شعرهایم را می ­شود دوباره دست­کاری کرد، آن ­ها را در آوردم. بعد تلفن زنگ زد. کارل بود. گفت شاید خوب باشد که برای آزمایش صدا سری به سالن بازار سرپوشیده بزنیم و از این حرف­ ها. گفتم بسیار خوب و او با اتوموبیل آمد. لیندا لی و من رفتیم به سالن و از پله ­ها بالا رفتیم. منتظرمان بودند؛ دوربین تلویزیون و سئوالات اهل خبر. من انتظار این را نداشتم. احساس کردم سیاست مدار هستم. با دوربین­ و برق فلاش روی پله ­ها من را همراهی می­ کردند و گزارش­ گرها یک دفترچۀ کوچک داشتند که جواب سئوال­هایشان را در آن یادداشت می­ کردند. به چند سئوال جواب دادم، بعد آن­ ها را رد کردم.
داخل سالن دوباره به سراغم آمدند. یک دختر از یک خبرگزاری از اتریش. میز و نور. نشستم. آن ­ها همشیه چیزی بیش از شعر، می ­طلبیدند و این ابلهانه است چون شعرها به بهترین نحو حرف می­ زنند. خیلی از نویسنده­ ها معلم شده ­اند، مرشد شده­ اند؛ ماشین تحریرشان را فراموش کرده ­اند.
دختر به من نگاه کرد: «می ­خوام چن سئوال ازتون بکنم آقای بوکوفسکی.»
«قبل از صحبت کردن احتیاج دارم به یه بطر شراب.»
به یکی از همکارانش اشاره ­ای کرد و او دوید بیرون. زود با یک بطر شراب قرمز برگشت، یک بطر شراب قرمز بد. یک جرعه از بطری زدم، آن را تف کردم بیرون: «بسیار خوب، سئوال کنین.»
از آزادی زنان و سیاست پرسید. تله­ ای کوچک هم با سئوال­ ها انداخت که گیرم بیندازد. همچین تله­ ای هم نبود؛ سئوال ­ها مزخرف بودند و پیش ­پا افتاده. احتمالن جواب­ ها هم. بی­تفاوت بودم و خوابم گرفته بود. شراب تهوع­ آور بود. بعد هم مارش چوبه ­ها، بلند پخش شد. احساس کردم در مراسم فارغ ­التحصیلی دبیرستان هستم. احساس کردم انگار زیپم را باز کرده ­ام و با بیضه ­هایم بازی می­ کنم. چراغ­ ها خیلی داغ بودند. بی­ خیال بودم، تقلائی نکردم. گفتم بله و گفتم نه و گفتم شاید، و گفتم: «نه مادر خودمو نمی­ گام، او مرده، می­ دونی، استخوان ­ها پوستم را می­ خراشند، اما یک بار خواب دیدم که با مادرم آمیزش می­ کنم. بهترین خواب سکسی که تا آن موقع دیدم…» نه. بله.نه. نه. «من توماس کارلایل را دوست دارم، مادام باترفلای و آب­ پرتقالی که تفاله داشته باشه. رادیوهای قرمز را دوست دارم، ماشین ­شوری­ را و پاکت سیگار له شده و کارسون مک ­کالرز.» نه. نه! نه. بله، البته. «میگ جگر؟ نه، دهنشو دوست ندارم.» «باب دیلان؟ نه، چونه ­شو دوست ندارم.»
مصاحبه تمام شد.
بلند شدم و رفتم برای چک کردن دوربین، نور، میکروفن و اینا. همه چیز درست بود…

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s