عاقبت یک جواب رد طولانی چاپی/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 11 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:,

گویا این نخستین داستان چاپ شدۀ چارلز بوکوفسکی است که همراه با یادداشت زیر در شمارۀ ماۀ مارس- آوریل سال ١٩٤٤مجلۀ «داستان»، [1]منتشر شد:
چارلز بوکوفسکی در سال ١٩٢٠ در آندرناخ[2] آلمان، متولد شد. پدرش از پدر و مادری لهستانی در کالیفرنیا زاده شده بود و هنگامی با مادر نویسنده آشنا شد که مشغول خدمت در ارتش آمریکا بود که راینلاند[3] را در اشغال داشت. دو ساله بود که او را به آمریکا بردند. دو سالی در کالج لس ­آنجلس درس خواند و در عرض دو سال و نیم بعد از ترک تحصیل در سمت­ های متصدی پستخانه، انباردار سیرس روئبک[4]، بارگیر شب­کار در یک نانوائی و مسئول بسته ­بندی در زیر زمین یک معازۀ ورزشی زنانه کار کرده است.
در رمان «همه ­کاره»[5] تجربۀ خود را از چاپ نخستین کارش نوشته است[6]:
«گلادمور[7] خیلی از کارهامو با یک یادداشت خصوصی بر می­ گرداند. بیشتر این یادداشت ­ها کوتاه بودند با لحنی مهربان و تشویق­ آمیز… بنابراین سرش را هر هفته با چهار، پنج داستان گرم می کردم.» بوکوفسکی دربارۀ نخستین تجربۀ فروش کارش نوشت: «از روی صندلی ­ام بلند شدم در حالی که هنوز کاغذ قبول شدن داستانم را در دست داشتم. اولین داستانم. تا به حال هیچ وقت جهان این قدر خوب و دلگرم کننده نبود.» داستان«عاقبت…» در ستون­ های آخر چاپ شده بود، بوکوفسکی احساس کرد که بورنت فقط برای کنجکاوی آن را چاپ کرده است. احساس حقارت به او دست داد و و بعد از آن هیچ وقت برای Story کاری نفرستاد و نوشتن را کنار گذاشت. تا اواخر دهۀ ١٩۵٠ چیزی برای منتشر کردن ننوشت.

بیرون قدم میزدم و دربارۀ آن فکر می­ کردم. طولانی­ ترین چیزی بود که تا حالا بدستم رسیده بود. آن ها غالبن می­ گفتند؛ «متأسفانه داستان موفقی نبود.» یا «متأسفم، باب میل نبود.» یا بیشتر از این­ ها فرم ­های رد چاپی می­ رسید.
اما این یکی طولانی­ ترین ­شان بود. جواب داستانم «ماجراهای پنجاه فقره کرایه ­نشینی من». زیر تیر چراغ برق قدم می ­زدم که کاغذ کوچک چاپی را از جیبم در آوردم و دوباره خواندم:
آقای بوکوفسکی عزیز
بار دیگر این داستان ترکیبی است از چیزهای بی ­نهایت خوب و چیزهای دیگر از قبیل ستایش فاحشگی، صحنه­ های استفراغ صبح بعد از مستی، بیزاری از بشر و تحسین خودکشی و غیره. در واقع برای تیراژ مجله مناسب نیست. هر چند که داستان بسیار خوبی است از یک انسان واقعی و کاری است صمیمانه. احتمالن در آینده داستان شما را چاپ خواهیم کرد، اما وقت دقیق آن را نمی ­دانم. به خود شما بستگی دارد.

ارادتمند شما
ویت بورنت

این امضاء را می ­شناسم: اچ درازی که با پیچ و تاب به تۀ دبلیو متصل است و اول بی که تا نصفۀ صفحه میاد پائین.
ردیه را در جیبم گذاشتم و در خیابان راه افتادم. حالم خیلی خوب بود.
تا حالا فقط دو سال می ­شد که داشتم می ­نوشتم. دو سال چیزی نیست. برای همینگوی ده سال طول کشیده بود. و شرود آندرسن چهل ساله بود که کارش را چاپ کرد.
فکر کردم برای فرار از بدنامی باید مشروب و زن را کنار بگذارم. به هر حال تهیۀ ویسکی مشکل بود و شراب هم که از سر و رویم می ­ریخت. فکر کردم میلی سخت ­تر است، خیلی سخت.
اما میلی، میلی، باید هنر را بیاد بیاوریم. داستایوفسکی، گورکی در روسیه. و حالا آمریکا یک نفر را از اروپای شرقی می­ طلبد. آمریکا از برانس ­ها و اسمیت ­ها خسته است. برانس ­ها و اسمیت­ ها نویسنده­ های خوبی ­اند اما تعدادشان زیاد است و همه شبیۀ هم می­ نویسند. آمریکا طالب تیرگی ابهام و اندیشه­ های غیرعملی است و از امیال اروپایی شرق جلوگیری می­ کند.
میلی، میلی، تنت حرف ندارد. تنی خوشتراش با کفلی سفت. دوست داشتن تو همانقدر بدیهی است که پوشیدن دستکش در سرمای صفر درجه. اتاقت همیشه گرم و با صفاست و آلبوم­ های موزیک و ساندویچ پنیری داری که من دوست دارم. و میلی، گربه ­ت، یادته؟ یادته وقتی که بچه بود؟ یادش می دادم که دست بده و غلت بزنه. می ­گفتی گربه که مثل سگ نیست، این کارا را نمی­ تونه بکنه. اما یادش دادم، مگه نه میلی؟ این گربه الان بزرگ شده و مادر شده و بچه ­دار. سال­ ها دوست بودیم با هم. اما حالا انگار ختم همه چی بود میلی: گربه ­ها، بدن ­ها و سمفونی ۶ چایکوفسکی. آمریکا به یک نفر از اروپای شرقی نیاز داره…
با این فکر جلوی خونۀ اجاریم رسیده بودم و داخل شدم. بعد دیدم پنجره­م نورانیه. به داخل نگاه کردم: کارسون و شیپکی با یکی که نمی ­شناختم پشت میز نشسته بودند. داشتند ورق بازی می­ کردند و وسطشون یک پارچ گندۀ شراب گذاشته بود. کارسون و شیپکی نقاشائی بودند غرق در این شش و بش که مثل سالوادور دالی نقاشی کنند یا راکول کنت. داشتند در حیاط شیپکی کار می­ کردند که بتوانند تصمیم خود را بگیرند.
بعد دیدم که یک مرد خیلی آرام لبۀ تختم نشسته. سبیل داشت و ریش بزی و قیافه­ ش آشنا بود. داشت قیافه­ ش یادم میومد. شاید تو کتابی، روزنامه ­ای فیلمی دیده بودمش. بعد یادم آمد.
وقتی یادم اومد تردید داشتم که برم تو یا نه. بالاخره چی باید می­ گفتم؟ چه کار باید می­ کردم؟ با یه آدم مثل اون این کارا سخت می ­شد. باید مواظب حرف زدنت بودی. باید مواظب همه چیز بودی.
تصمیم گرفتم اول یک دور دیگه تو کوچه بزنم. خونده بودم که جائی هست که به آدمای مضطرب کمک می­ کنن. وقتی آنجا را ترک کردم شنیدم که شیپکی فحش داد و شنیدم که کسی یک گیلاس پرت کرد. اما این ها برای من کمکی نبودند. سعی کردم تو اون مدت سخنرانی خودمو حاضر کنم. «در واقع من اصلن سخنران خوبی نیستم. خیلی عصبی هستم و قاطی. همۀ کلمات را ذخیره می­ کنم که بر کاغذ بیارمشون. مطمئنم ازم ناامید می­ شی ولی من همیشه همین بودم.»
فکر کردم همین ها را بگویم و وقتی کوچه را طی کردم بدون معطلی برگشتم اتاقم.
دیدم کارسون و شیپکی سیاه مستند و فهمیدم که اونا کمکی به من نمی­ کنند. وضع بازیکن کوچکی که هم اونا با خودشون آورده بودند بهتر از اونا نبود، با این تفاوت که پولا طرف او بود.
مرد ریش بزی از تخت بلند شد و پرسید: حالتون چطوره جناب؟
باهاش دست دادم و گفتم: «خوبم، شما چطورید؟ امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید.»
«آه. نه»
گفتم: «در واقع من اصلن سخنران خوبی نیستم…»
شیپکی گفت: «فقط وقتی مست باشه، سر می­ خوره. بعضی وقتا میره تو میدون سخنرانی می کنه و اگه کسی گوش نده بهش با پرنده­ ها حرف می ­زنه.» نیش مرد ریش بزی باز شد. نیشخند عجیبی داشت. ظاهرن مرد فهمیده ­ای بود.
بقیه برگشتن سر ورق بازی، اما شیپکی صندلیشو برگردوند و رو در روی ما نشست.
من ادامه دادم: « خیلی عصبی هستم و قاطی. و…
شیپکی داد زد که: با مرغا قاطی هستی یا با خروسا؟
با این حرف حال گیری کرد اما مرد ریش بزی لبخندی زد که حالم را بهتر کرد.
«همۀ کلمات را ذخیره می ­کنم که بر کاغذ بیارمشون و…»
شیپکی باز پرید که: شایدم با مرغ و خروسا قاطی هستی…
«…و مطمئنم ازم ناامید می­ شی ولی من همیشه همین بودم.» شیپکی در حال وول خوردن صندلی ­اش را جلو عقب کرد و غرید که: «ببین آقا! با شمام ریش بزی!»
«بله؟»
«گوش کن، من شش فیت قدمه با موهای بلند مجعد، یک چشم شیشه ­ای و یک جفت طاس قرمز.»
مرد خندید.
«باورم نمی ­کنی؟ باور نمی­ کنی که یه جفت طاس قرمز داشته باشم؟»
وقتی شیپکی سرخوش بود به دلیلی می خواست همه باور کنند که یکی از چشماش شیشه ­ایه. به یکی از چشماش یا به اون یکی اشاره می کرد و ادعا می کرد که شیشه ­ایه. ادعا می­کرد چشم شیشه ­ایشو پدرش که بزرگترین متخصص دنیا بود برایش ساخته؛ پدری که می­ گفت او را متأسفانه یک پلنگ در چین کشته است.
ناگهان کارسون داد زد: «دیدم کارت برداشتی. چکارش کردی؟ بذارش اینجا، اینجا! نشونه! علامت! فکر میکردم علامت گذاشته باشی. عجیب نیست اینقدر می ­بری! آهان…»
کارسون بلند شد و کراوات ورق باز کوچلو را گرفت و آن را کشید. صورت کارسون از عصبانیت تیره شده بود و رنگ ورق باز کوچلو وقتی کراواتش را می­ کشید، قرمز می ­شد.
شیپکی داد زد: «چه خبره ها؟ دارین چه کار می ­کنین؟ بذا ببینم، به ما هم بگین!»
رنگ کارسون پریده و زبانش بند آمده بود. کلمات را با زحمت ادا می ­کرد و همچنان کراوات طرف را نگه داشته بود. ورق باز کوچلو مثل اختاپوسی که در سطح آب قرار داده باشندش، دست­ هایش را بالا پائین می ­کرد.
کارسون با خس خس گفت: «این داره تقلب می ­کنه! خدا می­دونه که ورقا را از تو آستینش در میاره. داره سرمونو کلاه می ذاره!»
شیپکی رفت پشت سر ورق باز کوچلو، موهاشو گرفت و سرش را به شدت جلو عقب کرد. کراواتش همچنان در دست کارسون بود.
شیپکی داد زد: «تقلب می­ کنی ها؟ آره؟ حرف بزن!»
ورق باز کوچلو حرف نمی­ زد. دست­ هاش را می­ تکاند و عرقش در آمده بود.
به مرد ریش بزی گفتم: «بریم جائی یه آبجو بزنیم و چیزی بخوریم.»
«زود باش حرف بزن! همه چیز را بگو! تو نمی ­تونی سر ما را کلاه بذاری.»
مرد ریش بزی گفت: «نه راضی به زحمت نیستم.»
«موش! شپش! خوک کریه!»
گفتم: «خواهش می کنم. من اصرار دارم بریم.»
«بهت نشون می دم کلک زدن به مرد چشم شیشه ­ای یعنی چی خوک کریه!»
مرد ریش بزی گفت: «لطف می­ کنید، متشکرم. کمی هم گرسنه ­ام.»
«حرف بزن! حرف بزن خوک کریه! دو دقیقه فرصت داری، فقط دو دقیقه. اگه حرف نزنی با این دستگیره قلبتو می­ کشم از سینه بیرون.»
گفتم: «بذارین همین حالا بریم.»
مرد ریش بزی گفت: «بسیار خوب.»
همۀ اغذیه ­فروشی­ ها آن وقت شب بسته بودند و تا شهر هم راه درازی بود. نمی­ توانستم او را به اتاقم برگردانم. فکر کردم سری به میلی بزنیم. او همیشه غذای کافی داشت. هر چی که نبود همیشه پنیر داشت.
حدسم درست بود. برایمان ساندویچ پنیر درست کرد با قهوه. گربه من را می­ شناخت، پرید تو بغلم.
گربه را گذاشتم زمین.
گفتم: «اینجا را تماشا کنید آقای بورنت.»
به گربه گفتم: «دست بده! دست بده!»
یاد آمد که شیپکی به آقای بورنت گفته بود که من با پرنده ­ها حرف می ­­زنم.
«بیا دیگه! دست بده.»
مثل احمق­ ها شده بودم.
«بیا دیگه! دست بده!»
سرم را پائین بردو پیش سر گربه و تمرکز کردم.
«دست بده!»
گربه تکان نمی­ خورد.
برگشتم نشستم روی صندلی و ساندویچ پنیرم را برداشتم.
«گربه­ ها حیوونای بامزه ­ایند آقای برونت. حرکاتشون قابل پیش ­بینی نیست. میلی ۶ چایکوفسکی را بذار برای آقای برونت.»
موزیک گوش دادیم. میلی آمد و نشست تو بغلم. لباس خانه تنش بود. دامن لباسشو رو من پهن کرد. ساندویچمو کنار گذاشتم.
به آقای برونت گفتم: «این بخشی که می­ره توی مارش چهارم را می خوام توجه کنید بهش. به نظرم زیباترین حرکت در موسیقی باشه. علاوه بر زیبائی و قدرت، ساختار معرکه ­ای داره. هوشمندی کار را می شه توش حس کرد.»
گربه جست رو زانوی مرد ریش بزی. میلی لپشو به لپ من چسبوند. یک دستش را گذاشت رو سینه ­م: «کجا بودی جیگر؟ میلی خیلی دلش تنگ شده بود برات، می دونی؟»
صفحۀ موسیقی تمام شد و مرد ریش بزی گربه را از زانویش زمین گذاشت. بلند شد و صفحه را برگرداند. می­ خواست بخش شمارۀ دو را در این آلبوم پیدا کند. با جلو بردن صفحه می ­توانستیم زودتر به اوج موسیقی برسیم. نمی­ خواستم حرفی بزنم. موزیک را تا آخرش گوش دادیم.
پرسیدم: «دوست داشتین؟»
«خوب بود. خیلی خوب.»
گربه را روی زمین گذاشت.
به گربه گفت: «دست بده! دست بده!»
گربه دست داد.
گفت: «ببینید! می­ تونم کاری کنم که دست بده.»
«دست بده!»گربه غلت زد.«نه، دست بده! دست!»
گربه بی ­تفاوت نشسته بود.
سرش را برد پیش سر گربه و تو گوشش گفت: «دست بده!»
گربه چنگش را فرو کرد در ریش بزیش.
آقای برونت با رضایت گفت: «دیدین؟ وا داشتمش که دست بده!»
میلی خودش را به من فشار داد و گفت: «بوس بده گل پسر، بوس بده.»
«نه.»
«خدای بزرگ، بوش می دی گل پسر؟ چت شده؟ چیزی داره ارذتت می کنه امسب؟ بهت بگم که همه چیزو به میلی بگو. میلی می ­میره برات گل پسر، می دونی که. چی شده؟ ها؟»
آقای برونت گفت: «حالا کاری می ­کنم که گربه غلت بزنه.»
میلی دست ­هایش را محکم پیچید دورم و سیخ تو چشمم زل زد. حالت نگران و مادرانه ­ای داشت و مثل پسته می­ خندید.
«به میلی بگو چت شده گل پسر.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!»
گربه بی ­تفاوت نشسته بود.
به میلی گفتم: «گوش کن، اون مردو می­ بینی؟»
«بله. می­ بینمش.»
«خُب وایت برونته.»
«کی هس؟»
«سردبیر مجله س. همون کسیه که داستانمو براش فرستادم.»
«منظورت همونه که اون یادداشت خیلی کوتاهو برات فرستاده بود؟»
«ردیه، میلی.»
«خوب منظورم همونه، دوسِش ندارم.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!» و گربه غلت زد.
داد زد: «ببینید! کاری کردم که گربه غلت زد! این گربه را دوست دارم بخرم گربۀ حیرت ­آوریه!»
میلی من را محکم­تر فشرد و زل زد تو چشم ­هام. هیچ کاری نمی ­توانستم بکنم. مثل ماهی زنده ­ای بودم که یک صبح جمعه گذاشته باشندش بر پیشخوان قصابی توی یخ.
گفت: «گوش کن، می­ تونم کاری کنم که یکی از داستاناتو چاپ کنه. کاری می­ کنم که همۀ اونا را چاپ کنه.»
آقای برونت گفت: «تماشا کنید الان کاری می ­کنم غلت بزنه.»
«نه، نه میلی. نمی ­فهمی تو. سردبیرا مثل کاسبای خسته نیستند. اونا محظوریتای اخلاقی دارند.»
«محظوریت اخلاقی؟»
«محظوریت اخلاقی.»
آقای برونت گفت: «غلت بزن!»
گربه بی­ تفاوت نشسته بود.
«آره می­ شناسم محظوریتای اخلاقیو. خودتو نگران محظوریتای اخلاقی نکن گل پسر. کاری می ­کنم که همۀ قصه­ هاتو چاپ کنه.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!» و هیچ اتفاقی نیفتاد.
«نه میلی. من نمی­ خوام.»
محکم منو تو بغلش فشار می­ داد. خیلی سنگین بود و به سختی نفس می ­کشیدم. احساس کردم پاهایم دارند خواب می­ روند. میلی گونه­ هایش را به گونه ­هام فشار می­ داد و با یک دست سینه ­ام را می ­مالید. «گل پسر تو هیچی نگو!»
آقای برونت سرش را برد پائین پیش سر گربه و توی گوشش گفت: «غلت بزن!»
گربه چنگشو فرو کرد تو ریشش.
گفت: «فکر کنم این گربه می­ خواد چیزی بخوره.»
و خودشو تو صندلیش صاف کرد. میلی رفت  به طرفش و نشست روی زانوش.
از او پرسید: «این ریشای مامانی را از کجا آوردی؟»
گفتم: «منو ببخشین. من میرم مشروبی، آبی بخورم.»
رفتم به آشپزخانه و نشستم پشت میز غذاخوری و به گل­ های کنده­ کاری شدۀ روی میز نگاه کردم. سعی کردم با یکی از ناخن ­هام شکاف گل ­ها را بخراشم. سخت بود میلی را با پنیرفروش و جوشکار تقسیم کنم. میلی با اون کپلای سفتش. لعنت. لعنت.
آنجا نشستم و بعد از مدتی نامۀ ردیه را از جیبم در آوردم و دوباره خواندمش. محل تا شدگی نامه با اشک و آشغال، چرکی شده بود. باید خواندن نامه را ترک می­ کردم و آن را چون یک گل سرخ له شده، لای صفحه­ های یک کتاب می­ گذاشتم.
داشتم به چیزهائی که گفته بودم فکر می ­کردم. همیشه این مشکل را داشتم. حتا دورۀ کالج هم به تیرگی ابهام پناه می ­بردم. ساختار داستان کوتاهی که می­ نوشتم یک شام و تماشای نمایش گذاشت روی دستم، به اضافۀ یک سخنرانی مفصل دربارۀ زیبائی ­های زندگی از زبان و برای خودم. یک داستان به او داده بودم که در آن خودم، یعنی شخصیت اصلی، شبی رفته بودم روی شن­ های ساحل غرق در بحر مسیح، معنی مرگ، مفهوم کمال و وجود ریتم در همه چیز بودم. وسط استغراقم بودم که یک آسمان جل چشم قی کرده رد شد و شن­ ها را با لگد به صورتم پاشید. با او حرف زدم. یک بطر برایش خریدم و نوشیدیم. مریض شدیم. بعد به یک خانۀ بدنام رفتیم.
بعد از ناهار، خانم معلم کیفش را باز کرد و داستان ساحل را در آورد. آن را نیمه باز کرد، از ورود آسمان جل چشم قی کرده تا آخر معنی مسیح.
گفت: «تا اینجا، تا اینجا خیلی خوبه، در واقع زیبا.» بعد به من خیره شد، از آن خیره شدن­ هائی که یک روشنفکر هنرمند، از آن دسته که به طریقی گذرشون به پول و موقعیت افتاده، خیره می­ شوند. بعد با انگشت به قسمت پائین بخش دوم داستان زد و گفت: «اما باید منو ببخشی، خیلی ببخشید، اینا اینجا چه غلطی می­ کنند؟»
نتوانستم بیشتر از این معطل بمانم. راه افتادم به سمت اتاق جلوئی.
میلی محکم او را در بغل می­فشرد و به چشم­ هاش خیره شده بود. او شبیه ماهی تو یخ بود.
میلی فکر کرد من می­ خواهم با او دربارۀ پروسۀ نشر حرف بزنم.
گفت: «ببخشید، من باید موهامو شونه کنم.» و اتاق را ترک کرد.
پرسیدم: «دختر خوبیه مگه نه آقای برونت.»
خودش را در صندلی عقب کشید و صاف نشست و گره کراواتش را سفت کرد و گفت: «ببخشید، چرا هی منو آقای برونت صدا می­ کنین؟»
«خوب مگه نیستین؟»
«من هافمن هستم. جوزف هافمن. از شرکت بیمۀ عمر کورتیس. خودتون با فرستادن یک کارت پستال دعوتم کرده بودید.»
«ولی من برای کسی کارت نفرستادم.»
«ما یک کارت از طرف شما دریافت کردیم.»
«من هیچ وقت برای کسی کارت نفرستادم.»
«شما آندرو اسپیک­ویچ نیستین؟»
«کی؟»
«اسپیک­ویچ. آندرو اسپیک­ویچ، خیابان تایلور شمارۀ ٣۶٣١.»
میلی برگشت و دور و بر جوزف هافمن می­ چرخید. جرئت نکردم به او بگویم.
در را خیلی آرام بستم و از پله ­ها رفتم پائین تا خیابان. تا نیمۀ کوچه رفته بودم که دیدم چراغشان خاموش شد.
مثل سگ دویدم به اتاقم با امید این که وسط دبه ­های عظیم شراب، کمی شراب پیدا کنم. فکر نمی­ کردم که تا این اندازه بتوان خوشبخت شد، چون من قصۀ یک آدم واقعی هستم: تیرگی ابهام، استغراق بدرد نخور و امیال سرکوب شده.


[1] Story

[2] Andernach

[3] Rhineland

[4] Sears Roebuck

[5] ترجمۀ فارسی این رمان اخیرا با عنوان «هزارپیشه» در سوئد توسط نشر ارزان و خانۀ ادبیات و هنر یوتبوری منتشر شده است.

[6] Calling Story´s White Burnett ”Caly Galdmore”

[7] Gladmore

دیدگاه‌ها
  1. […] می‌خرید و در اتاقش می‌نشست و می‌نوشت. نول بوکوفسکی، عاقبت یک جواب رد طولانی چاپی در سال ۱۹۴۴ در مجلۀ “داستان” چاپ نیویورک منتشر شد. […]

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s