غرب به افغان­ ها خیانت کرده است/ کشتن ینسن

منتشرشده: 16 ژانویه 2011 در یادداشت ها
برچسب‌ها:,
Väst har svikit afghanerna
Kriget i Afghanistan Del 1/3
Carsten Jensen
فارسی: طاهر جام برسنگ
منبع:
http://www.dn.se/kultur-noje/debatt-essa/vast-har-svikit-afghanerna

کشتن ینسن، نویسندۀ دانمارکی، علاوه بر سفرنامه هائی از همۀ جهان چند رمان هم منتشر کرده است که از معروف ترینش «ما، غریق ها» است منتشر شده در سال 2006. مطلب زیر، قسمتی از سخنرانی این نویسنده است که او در ماه نوامبر سالی که گذشت در کپنهاک ایراد کرده است. بخش اول این سخنرانی، یعنی همین قدر که ترجمه کرده ام، چهارشنبه ای که گذشت یعنی دوازدهم ژانویۀ 2011 در ستون فرهنگ داگنزنوهیتر DN، روزنامۀ صبح سوئد، چاپ شد. قرار است بقیۀ این سخنرانی هم در دو بخش دیگر در همین روزنامه به چاپ برسد که آن طور که قول داده اند قسمت دوم مطلب فردا دوشنبه 17 ژانویه منتشر خواهد شد. گویا ورسیون سوئدی سخنرانی که من قسمت اولش را به فارسی برگرداندم، کوتاه شدۀ ورسیون دانمارکی آن است و باز آن طور که DN نوشته اصل سخنرانی به زبان دانمارکی در سایت پلیتیکن Politiken روزنامۀ صبح دانمارک هست برای دوستانی که دانمارکی می دانند. به هر حال ناگفته پیداست که وقتی ینسن در سخنرانی خود به «نیروهای ما» اشاره می کند نیروهای دانمارکی مستقر در افغانستان را می گوید. و نکتۀ آخر این که مطلب توپی است اگه دست اندازهای ناشی از ترجمه ش اذیتتون نکنه حتمن بخونیدش. دوستانی که سوئدی می دانند بهتر است اصل سوئدی آن را بخوانند و اگر خبطی در ترجمه مشاهده کردند به نوعی خبرناکم کنند که در راستای! سازندگی بکوشم!

در آغاز باید مسیری که برای مواضع امروزم پیموده­ ام را تشریح کنم. بر این اعتقادم که جنگِ افغانستان را باخته ­ایم و به این دلیل باید نیروهای خود را از آن کشور بیرون بیاوریم. می­ خواهم بلافاصله بگویم که من مصلحت­ اندیش نیستم یا به عبارت دیگر موضع انتقادی ­ام به جنگ در افغانستان به این دلیل نیست که من اساسن با جنگ مخالفم. جنگ بالکان به من آموخت که مصلحت ­اندیشی وضعیتی است پوچ که به شکلی اجتناب­ ناپذیر توجیه ­گر بی ­تفاوتی نه تنها در برابر تهاجم که همچنین در مقابل دیگر ستم ­هاست.
مخالفتم با جنگ حتا به خاطر صدمات غیرنظامی آن نیست، هر چند که نمونه­ های بیشتر و بیشتر از تلاش سربازهای آمریکائی­ بر سرپوش گذاشتن بر تجاوز و مبادرت به نوعی وقت ­کشی فاش شده است. به چنین رویدادهائی باید در بحث­ های مربوط به جنگ توجۀ ویژه ­ای شود. اما مسئلۀ تعیین کننده این است که آیا نیروهای ناتو آگاهانه و بابرنامه ترور جمعیت غیرنظامی را پیش می ­برند، و من اطمینان دارم که چنین نیست.
٩ سال پیش من به تهاجمِ آمریکا به دیدۀ شک می­نگریستم. تردیدی نداشتم که آمریکائی ­ها بعد از آن تحریک وحشتناک، یعنی حملۀ ١١ سپتامبر به نیویورک و پنتاگون، دست به اقدامی بزنند، و از آن جائی که بانیان آن خود را در افغانستان مستقر کرده بودند، باید واکنش آن­ ها این سرزمین فراموش شده که بعد از چند دهه جنگ متروک مانده و به دست یک دیکتاتور مذهبی قرون وسطائی افتاده است، را شامل شود. فقط در این مورد که این تناسب درست بود مطمئن نبودم. واکنش در برابر یک تجاوز تروریستی، اشغال کامل یک کشور است؟
وقتی که در ژانویۀ ٢٠٠٢، شش هفته پس از سقوط طالبان، به افغانستان سفر کردم مخالف تهاجم آمریکا به این کشور بودم و زمانی که آن جا را ترک کردم از طرفدارانش. دلیلش این نبود که چون پائولوس در راه دمشق، من در راه کابل به چرخش سیاسی مبتلا شده بودم. دلیلش امری بود بسیار عملی و ساده. من با افغان ­ها حرف زده بودم. دریافتم این بود که آن ­ها از خلاص شدن از شر مردان تیره در عمامه ­های سیاه شان، طالبان، شاد بودند. افغان ­ها آمدن غربی ­ها را چون امکانی می ­دیدند برای صعود از دخمه ­های عمیقی که چند دهه جنگ در کشورشان ایجاد کرده بود.
هفت سال بعد وقتی در هواپیمای ترکی ایرپگاسوس، در میان سربازان رزم­ آشنای دانمارکی که پس از تعطیلات کریسمس و به خاک سپردن پنج تن از رفقایشان، عازم جبهه­ ها بودند؛ بر می گشتم، دیگر صدای شاد و خوشبینانۀ افغان­ ها در گوشم نبود. در عوض هشداری از سال ٢٠٠٢ در حافظه ­ام زنگ می ­زد. راهنماهای پشتویم در خیابان ­های قندهار اعضای سابق جنبش طالبان را با انگشت به من نشان می ­دادند. فکر می­ کنی آن­ ها چه کار می­ کنند؟ این پرسش را خود پاسخ می­ گفتند: آن ­ها منتظرند. منتظر هستند تا شما مرتکب اشتباهی بشوید.
هفت سال بعد ما اشتباه را مرتکب شدیم، و موفقیت ظاهری اشغال سریع آمریکاها تبدیل به یک جنگ چریکی فرسایشی و پایان­ ناپذیری شده است تا آن جا که افسران دانمارکی را وا می ­دارد تا از فعالیت­ های نظامی به گونه­ ای حرف بزنند که انگار تا یک دهۀ آینده می­ تواند ادامه داشته باشد. کلمۀ بی ­چشم ­انداز چیزی بود که بعد از دو هفته که از آن­جا برگشتم، در سرم بود. سربازان اندکی در محل بودند، درگیری­ های زیادی که با طالبان داشتند به تشریفاتی می ­مانست که باعث می ­شد دو جبهۀ درگیر یک میلی­متر هم از جایشان تکان نخورند، و بازسازی اطمینان­ بخشی در آن سرزمین مخروبه به چشم نمی­ خورد. چیزی که من شاهدش بودم دویدن مارتونِ مردی یک پا بود.
اما نه به عنوان مخالف که همچون یکی از اسیران این معما، از جنگِ افغانستان باز گشتم. از حضور ما در آن­ جا، نقطۀ امیدی به چشم نمی­ آمد، و با این حال برای باز پس کشیدن نیروی ­مان دفاعی نداشتم. هنوز می­ پنداشتم که افغان­ ها مستحق زندگی­ ای بهتر از آن چه در دورۀ طالبان داشتند، هستند، و برآوردی از نتایج سیاست کلان ناشی از خروج نیروها از آن کشور نداشتم. اگر افغانستان به موقعیت قبلی­ا ش یعنی کشوری شکست خورده در کانون منطقه ­ای پر از تنش سیاسی برگردد که اطرافش را همسایه ­هائی پر کرده­ اند که خود تعادلی بین آشفتگی و اختناق شدیدی که در آن­ ها حاکم است بدست نیاورده­ اند، چه پیش می ­آید؟
باراک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحدۀ آمریکا بود که من را به مخالفت با جنگ واداشت. به این موضوع هم واقف هستم که چنین ادعائی چگونه به نظر می­ رسد. من یکی از تحسین­ گران اوباما هستم. به اعتقاد من تغییر مشی او نسبت به همتای قبلی­ اش، مشی پوسیده از نظر اخلاقی و دموکراتیک بوش، به نحوی اجتناب ­ناپذیر ضروری بود. بوش با دروغ­ های آگاهانه، با راه­ک ارهای مهلکش در پیشگیری از حمله، با دو قطبی کردن غرب و جهان اسلام، در این مسیر بود که داروی مهلک ­تر از خود بیماری عرضه کند. مبارزه علیۀ تروریسم بیش از خود تروریسم، برای دموکراسی ­مان خطرناک شد.
اما اوباما هم اسیر پراگماتیسمِ مخالفت با سیاست قطبی ­سازیِ جهانِ بوش  شد. اغلب از خود پرسیده ­ام آیا این سیستم سیاسی انتخابیِ او، با قوانین که باید رعایت شوند طوری دست و پا گیر نیست که در آن نه تنها تغییرات اساسی بلکه اصلاحات جزئی هم غیرممکن شده است؟ تردید ندارم که اوباما به عنوان ناخدای تایتانیک انتخاب شده است. پرسش فقط این است که او پیش از این که تایتانیک به کوه یخ برخورد کند، انتخاب شده یا بعد از این ماجرا، و این که به جای ناخدائی بزرگ­ترین کشتی لوکس جهان، کارش به این کشیده که در مقام پرزیدنت سر از قایق نجات در آورد.
در پائیز گذشته، اوباما وقت فراوانی صرف اندیشیدن به اتخاذ یک استراتژی در افغانستان کرد، و سرانجام با دو تصمیم هم  زمان که از درون با هم متضاد بودند آمد. او همزمان که می­ خواست برندۀ جنگ شود می­ خواست سریعن جنگ را به پایان برساند. پیش از این که اوباما در را پشت سر خود ببندد، زمانی که داشت وظایف پایان یافتۀ ناتو در افغانستان را می ­شمرد من مخصوصن بر ناگفته­ های حرف­ هایش تمرکز داشتم. کلمۀ امنیت، در گفته ­هایش نقش محوری داشت. کلماتی چون دموکراسی و حقوق زنان در این گفته­ ها هیچ نقشی نداشتند. در همان لحظه بود که فکر کردم ناتو می­ خواهد پشت کند، و به این خاطر افغان­ هائی که وعده­ ها و امیدبخشی ­های ما برای زندگی بهتر را باور کرده بودند، جنگ را باختند.
افغانستان کشور ما نیست، و این افغان­ ها هستند که بازندۀ جنگی ­اند که بر آن­ ها تحمیل شده است. بازنده، همان مردمی­ اند که در سال ٢٠٠٢، بلافاصله پس از سقوط طالبان، در دیدارم از افغانستان با آن­ ها حرف زده بودم و آن زمان پر از امید به این بودند که آینده ­ای بهتر در انتظارشان است. ما هیچ وقت امید آن­ ها را جدی نگرفتیم. ما بازسازی­ ای که آن­ ها خواستارش بودند را نکردیم. به آن­ ها امنیتی که نیاز داشتند ندادیم و نه ایمنی و عدالت.
افغان ­ها بازنده ­اند چون حامد کرزای هرگز رئیس جمهور واقعی آن­ ها نبوده است. بازنده ­اند از این نظر که یک نیروی پلیس بی ­دسپلین و فاسد دارند که فاقد خواست برقراری نظم و قانون که از ضروریات جامعه ­اند، هستند. آن­ ها بازنده ­اند چون ما ٩ سال است در حال تمرین دادن یک ارتش در افغانستان هستیم که هنوز به هیچ وجه توانائی انجام عملیات مستقلی که شایستۀ نام «عملیات حرفه ­ای» باشد، ندارد.
آن ­ها بازنده ­اند چون هتک حقوق انسانی و وقوع جنایت در آن جا امری است روزانه، همزمان که ٢ میلیون مرد مسلح در گروه ­های ملیشیائی خصوصی که نمایندۀ هیچ قانونی جز قانون خودشان نیستند آشکارا با دولت آمادۀ نبرد هستند. آن ها بازنده ­اند چون تولید مواد مخدر بیش از هر زمان دیگر شکوفا شده و نتیجه­ اش به آن جا ختم شده است که افغانستان بزرگ­ترین تولیدکنندۀ تریاک در جهان شده است.
در چنین جائی ما مجهزترین و پرقدرت­ ترین ارتش جهان را داریم که با شمار ١۵٠ هزار سربازش دو برابر نفراتی­ اند که در زمان اشغال روسیه در این کشور بودند. و چنین ارتشی آن قدر ناتوان به نظر می ­رسد زمانی که هرج و مرج دامنه ­اش وسیع­ تر می ­شود و نتیجه ­اش این است که نیروی طالبان روز به روز بیشتر ­شود.
ضعف ماست که آن­ ها را قوی ساخته است. بدون وعده­ های توخالیِ ما، بدون فقدان خواست و توان ما در عملی کردن حرف­ هایمان، سال ٢٠٠١ طالبان ساقط شده بودند. آن زمان افغان ­ها تنها یک حرف مثبت دربارۀ طالبان می ­زدند: آن ­ها امنیت برقرار کرده بودند. امنیت دست­ های آهنین بود. اما آن زمان می ­شد بی ­وحشت به خیابان ­ها رفت. افغان­ ها امروز نمی ­توانند بی­ وحشت به خیابان بروند.
و در شرایطی که فاجعه در برابر چشم ­هایمان رخ می­ دهد، برای گفتن چه داریم؟ ده سال دیگر به ما مهلت بدهید؟ بیست سال دیگر؟ مهلت از ملتی که سی سال درگیر جنگ بوده­؟ زمانی خورشید شما هم طلوع خواهد کرد. اما بعد از یک نسل. این است پیام خوش­بینانه و باورپذیرمان برای مردمی که متوسط طول عمرشان کمی بیش از چهل سال است؟ پیام­مان به افغان­ ها، مردمی که میدان دیدشان از زندگی­ به دلیل فقر و جنگ، شدیدن کوچک شده است: که تحملی بی ­پایان داشته باشند و از ما چشم­ پوشی کنند؟
یا این که در واقع همۀ جنگ ما در دور فعلی ­اش، که بی­ تردید دور نهائی­ اش هم هست، بر پایۀ دروغ است، چون به وقت مقتضی مواظب خواهیم بود که از در بیرون زده باشیم و همۀ وعده ­هایمان تنها «پرده ­ای ابهام» بوده باشد برای پنهان کردن شکستی که همین الان هم در مرکز قدرت حس می­ شود؟
معمای غیرقابل حل پرزیدنت اوباما این است: او شدیدن راغب است که از آن جا بیرون برود، و شدیدن راغب است که برنده شود، اما اگر راه خروج به پیروزی وابسته باشد یا به ثبات قابل باوری در افغانستان، مجبور خواهیم شد که چند سال دیگر در این کشور باقی بمانیم، و حتا آن زمان هم نتیجه تا حد زیادی غیرمطمئن خواهد بود؛ اگر نخواهیم بگویم که مثل امروز: عقربۀ قطب ­نما به شکست اشاره می ­کند. اما برای کنار زدن «پردۀ ابهام» به زمان نیاز داریم. و در این زمان افغان­ ها، طالبان و غیرنظامیان به دست هم کشته خواهند شد.
در این زمان سربازهای ما کشته می­ شوند. به خاطر همان «پردۀ ابهام». و هیچ قدرتی در جهان قادر نیست بدون این که دروغ بگوید به مرگ آن ­ها معنا دهد.
جنگِ افغانستان نه مأموریت غیرممکن که مأموریت بی­ معنی است.
ارتش ملی افغانستان متشکل از ٩٠ هزار نفر است، کم­تر از نصف آن نفراتی که در ٢٧٠٠ گروه ملیشای خصوصی جنگ­ سالاران شرکت دارند. طرح این است که نفرات ارتش به ٢٤٠ هزار تن برسد، کمی بیش از آن چه یک سازمان منظم ملیشیائی می ­تواند گرد آورد. ارتش ملی افغانستان نمی­ تواند بازتابی از وضعیت پیچیدۀ اقلیت­ های تباری کشور باشد، چون بیش از ٤٠ درصد از سربازان آن از تاجیک­ های شمال افغانستان هستند به رغم این که تاجیک­ ها تنها یک پنجم از جمعیت آن کشور را شامل می­ گردند. این نسبت در میان گروه افسران بدتر است. ٧٠ درصد از افسران تاجیک هستند.
جنگ ارتشی که در آن تاجیک ­ها دست بالا را دارند با جنبش طالبان که نفرات خود را عمدتن از میان پشتون­ها تأمین می ­کند بیشتر به نزاع تباری می ­ماند و شواهد آشکاری بدست می ­دهد که ارتش به این ترتیب وحدت­بخش نیست بلکه برعکس به قطبی شدن بیشتر کشوری تکه پاره، کمک می­ کند.

دیدگاه‌ها
  1. آشنا می‌گوید:

    بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی این مطلب هستیم آقای جام برسنگ عزیز.
    پیروز باشید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s