حبسی ها/ یادداشت های یک پیرمرد هرزه

منتشرشده: 22 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , ,
Notes of a dirty old man
Charles Bukowski
چارلز بوکوفسکی
فارسی: طاهر جام برسنگ

– حبسیا اومدن خونه­ مون
– راستی؟
– آره.
– نحسیا؟
– حبسیاا!
– عده­ شون زیاد بود؟
– خیلی.
– چی شد؟
– با من حرف زدن.
– باهات حرف زدن؟
– آره. باهام حرف زدن.
– چی گفتن؟
– ازم پرسیدن که می ­خوام…
– چی گفتن؟
– ازم پرسیدن که چیزی می ­زنم.
– چی؟ چی گفتی؟
– گفتم اونا ازم پرسیدن که چیزی می­ زنم.
– تو چی گفتی؟
– گفتم: نه
– زندونیا چی گفتن؟
– گفتن خب باشه!

***

– ماما بیلو دید، ماما ژنه رو دید، ماما دانیو دید.
– اونا را دید؟
– آره خب.

***

– می­ شه دس بزنم به چیزت؟
– نه.
– من پستون دارم. تو پستون داری.
– درسته.
– ببین! می­ تونم نافتو غیب کنم. وقتی نافتو غیب می­ کنم، دردت میاد؟
– نه. فقط چربیه
– چربی چیه؟
– یه چیز اضافی که نباید باشه.
– اوه.

***

– ساعت چنده؟
– پنج و بیست و پنج دقیقه
– الان ساعت چنده؟
– هنوزم پنج و بیست و پنج دقیقه ­س.
– حالا چی؟ الان ساعت چنده؟
– ببین. وقت این­قد تند تند عوض نمی­ شه، هنوزم پنج و بیست و پنج دقیقه­ س.
– الان ساعت چنده؟
– همون که گفتم. پنج و بیست و پنج دقیقه.
– حالا چی؟ الان ساعت چنده؟
– ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه و بیست ثانیه.
– می­ خوام توپمو پرت کنم طرفت.
– عالی.

***

– داری چه کار می ­کنی؟
– دارم می رم بالا.
– نیفتی! از اون بالا بیفتی کارت تمومه.
– نمی ­افتم.
– نیفت.
– نمی ­افتم! نمی ­افتم. حالا بهم نیگا کن.
– آه خدای بزرگ!
– میام پائین! الان میام پائین!
– خوبه. حالا لطف کن و همین پائین بمون.
– آه گوز!
– چی گفتی؟
– گفتم گوز!
– همین فکرو هم کردم.
– ماما نیکو دید، ماما اندیو دید، ماما رئوبنو دید.
– اینا را دید؟
– آره خب!

***

– می­ خوای بری سر کار؟
– بله.
– ولی دوس ندارم بری سر کار.
– منم دوس ندارم برم.
– پس نرو.
– این تنها راهیه که می ­تونم پول در بیارم.
– آه.
– این طوریه.
– قلمتو داری؟
– بله.
– کلیداتو داری؟
– بله.
– کارتتو داری؟
– بله.
– برو سر کار، برو سر کار، برو سر کار، برو سر کار، برو سر کار…

***

– دیشب رفته بودیم نمایشگاه
– آره؟
– بله.
– چی کار می ­کردن؟
– صحبت می ­کردن. همه یه ریز حرف می ­زدن.
– تو چه کار کردی؟
– من خوابیدم.

***

– این چشای خوشگل درشت آبیتو از کجا آوردی؟
– خودم درستشون کردم!
– خودت درستشون کردی؟
– آره خب!
– می­ فهمم.
– چشات آبین.
– نه، سبزن.
– نه آبی.
– آره خب شاید تأثیر نور باشه، نور اینجا زیاد خوب نیست.
– چشاتو خودت درست کردی؟
– فکر کنم کسی یه کم کمکم کرد
– من چشامو خودم درست کردم، همین طور دستامو، دماغمو، پاها و آرنجامو. همه جامو.
– بعضی وقتا فکر می­ کنم که حق با تو باشه.
– و چشاتم آبی هستن.
– باشه، چشام آبین.

***

– چسیدم! ها ها ها! چسیدم.
– آره؟
– آره خب.
– می خوای پی­پی بکنی؟
– نه!
– چن ساعته که جیش نکردی. چیزیت شده؟
– نه. تو چیزیت شده؟
– نمی­ دونم.
– چرا؟
– نمی­ دونم چرا.
– ساعت چنده؟
– ساعت پنج و سی و پنج دقیقه ­س.
– الان ساعت چنده؟
– ساعت هنوز پنج و سی و پنج دقیقه ­س.
– الان ساعت چنده؟
– پنج و سی و پنج دقیقه.
– آه، گوز!
– چی؟
– گفتم: آه گوز، گوز! گوز! گوز! گوز!
– ببین؛ برو یه آبجو برام بیار.
– باشه…
– ماما دانیو دید، ماما بیلو دید، ماما ژنه رو دید.
– خیلی خب، بذار آبجومو بخورم.
می­ دود و شروع می­ کند به چپاندن مهره­ های چوبی، گیره، کش، سیم برق، تمبرهای خیلی ظریف، پاکت، برگه ­های تبلیغاتی و یک مجسمۀ کوچک از بوریس کارلوف، توی کیفش. من آبجوم را می ­نوشم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s