تنها بر قله/ چارلز بوکاوسکی

منتشرشده: 24 ژانویه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

از مجموعۀ: زیباترین زن شهر
The most beautiful woman in town & other stories
فارسی: طاهر جام برسنگ

مارتی زنگ را زد و منتظر شد تا در باز شود. مرد هیکل­ مندی راه را بر او باز کرد و او بدنبال مرد هیکل ­مند در طول راهرو بزرگ راه افتاد، انتهای راهرو درٍ یک اتاق بود که مرد هیکل­ مند بازش کرد و مارتی وارد شد و کاسمیر آنجا پشت میز تحریر نشسته بود و گفت: «بشین.» مارتی روی صندلی جلوی میز نشست و مرد هیکل­ مند در را بست و رفت، اما چندان دور نشد. به نظر نمی­ آمد، اما کاسمیر همه چیز داشت (اگر بشود چیزی را همه چیز خواند)، نه تنها در این شهر بلکه در بسیاری از شهرها و همین طور در چند کشور.
کاسمیر پرسید: «مارتی، چند وقته که غواصی؟»
«خیلی وقته آقا، و هیچ وقت گیر نیفتادم. همیشه کسی را پیدا کردم که به جام گیر بیفته.»
«چند تا از ماموریتاتو اسم ببر.»
«شما که خوب منو می ­شناسید آقا؛ کندی، ال ام کینگ، خیلی خیلیای دیگه.»
«هوی لانگ را تو سوزوندی؟»
«سابقه ­م اینقد طولانی نیست آقا، اون جزء ماموریتای پدرم بود.»
«از یه خانوادۀ جهنمی هستی مارتی»
«متشکرم، آقا.»
کاسمیر پرسید: «سیگار؟»
«خیر متشکرم، سیگار نمی­ کشم آقا.»
کاسمیر یک سیگار برگ به سمت مارتی پرت کرد، سیگار به سینۀ مارتی خورد و بعد پرت شد روی زمین.
«ورش دار. زرورقشو در بیار. آتیش بزن. دودش کن. می خوام سیگار کشیدنتو ببینم.»
مارتی سیگار را برداشت، زرورقش را در آورد، ته ش را جوید و آن را بین لب­ هایش گذاشت.
«آتیش ندارم آقا.»
کاسمیر روی میز تحریرش، دکمه­ ای را فشار داد. در باز شد و مرد هیکل­ مند وارد شد.
کاسمیر به مرد هیکل ­مند گفت: «پرسی، آتیش بزن.»
«آقا رو یا سیگارشو آقای کاسمیر؟»
«فعلن فقط سیگارشو.»
وقتی پرسی داشت کاری که به او گفته بودند را انجام می­ داد، کاسمیر سیگار خود را برای آتش زدن، حاضر کرد.
«خب تپل بیا اینجا و سیگار منو روشن کن.»
پرسی دور میز تحریر چرخید و سیگار کاسمیر را آتش زد.
«مرسی تپل. حالا همین جا باش.»
«بله آقای کاسمیر.»
کاسمیر به پشتی صندلی­اش تکیه داد و سیگارش را دود کرد. دود را بیرون داد.
«آه!..»
بعد به مارتی نگاه کرد.
«سیگارتو دوست داری؟»
«بله آقای کاسمیر.»
«حالا می­ خوام آتیش سیگار را بذاری کف دست چپت.»
«بله؟»
«شنیدی چی گفتم. حالا بزارش.»
«کوتاه بیائین آقای کاسمیر.»
«پانزده ثانیه وقت داری. آتیش را می ذاری کف دستت یا دستتو قطع می ­کنیم. شاید هم همۀ بازوتو، شایدم بیشتر…»
وقتی که کاسمیر پک عمیقی زد تا دود رقیق آن را بیرون دهد؛ مارتی بی­ حرکت نشسته بود.
«پنج ثانیه…»
مارتی با چشم بسته سیگار را به کف دست چپش فشار داد.
غرید: «خدای بزرگ، خدای بزرگ»
«خفه شو و سیگار لعنتی را فشار بده.»
مارتی سیگار را به کف دستش فشار داد و لب­ پائینش را از درد گاز گرفت…
«خوبه، حالا می ­تونی بکشی سیگارتو…»
مارتی دوباره سیگار را زیر لبش قرار داد. سیگار بین لبانش می ­لرزید.
«پرسی سیگارشو روشن کن، حتم دارم خاموش شده…»
پرسی کاری را که به او گفته بودند کرد، بعد رفت عقب و کنار در ایستاد. کاسمیر به پرسی نگاه کرد.
«تولدت کیه تپل؟»
«نهم ژانویه آقا»
«یادم بیار که یک مرغ مرده بفرستم برات.»
«متشکرم آقا.»
بعد کاسمیر به سمت مارتی که آرام به سیگارش پک می­زد و زیر چشمی دست چپ خود را می­ پائید چرخید.
«آره سنده، یک نفرو عوضی کشتی.»
«چی؟»
«ازت خواسته بودیم هنری مونوز را آتیش بزنی.»
«همین کارو کردم.»
«عوضی زدی.»
«آقا، عکس­ ها، رفتار، لباس… همه چی درست بود. درست همون ساعت پشت همون میز توی همون رستوران نشسته بود. حتا همون غذای همیشگی را سفارش داد با شراب دلخواهش!»
«تو خیلی دستپاچه بودی سنده، تو شکم یه آدم دیگه را سفره کردی! قتل خوبی نبود! خیلی هنر کردی که خون سرگارسونو ریختی!»
«متأسفم آقا، یه شانس دیگه به من بدین.»
«چرا مردم اینقدر بی­ لیاقتن مارتی؟»
«نمی ­دونم آقا. من مطمئنم که تا حالا کسی را عوضی نکشتم.»
کاسمیر گفت: «می دونی، میرم تو یه رستوران و یک استیک خونی سفارش می­دم، بعد می ­دونی بجاش چی میزارن جلوم؟»
«خیر آقا.»
«یه گه نیمه خونی.»
«در این صورت بهتره غذا رو برگردونین آقا.»
«بهتر از اون، رستورانو می خرم و آشپزو اخراج می­ کنم.»
«امکان نداره سرگارسونو زده باشم آقا.»
«من یه پلاک به دولت سفارش دادم، که روش کلمۀ مرگ نوشته شده باشه، جواب دادن که نمی­ شه. چرا مردم این قد بی­ لیاقتن؟»
«نمی­ دونم آقا.»
کاسمیر به پرسی نگاهی انداخت. «تپل چرا مردم این قد بی ­لیاقتن؟»
«نمی ­دونم آقا.»
«یه وقتائی احساس می­کنم کاملن تنهام. یه وقتای دیگه می­ دونم که کاملن تنهام.»
سکوت شد. کاسمیر پکی به سیگارش زد، رگه­ ای از دود رقیق به سمت سقف بیرون داد…
مارتی سکوت را شکست: «گوش کنید آقای کاسمیر، برای هنری مونوز یک شانس دیگه بهم بدین، این بار می­تونم با اطمینان ترتیبشو بدم.»
«که این طور؟»
«فقط یه شانس دیگه بدین برا این بابا.»
«بسیار خوب، یک شانس دیگه، حالا بلند شو.»
مارتی از جا بلند شد.
«خب، حالا با لگد بزن در کون خودت.»
«چی؟ چطوری؟»
«برا این کار پونزده ثانیه فرصت داری.»
مارتی سر پا سعی کرد با پای چپ پشت خود را لگد کند ولی نمی ­شد. با پای راستش امتحان کرد، بعد آن یکی. همین طور ادامه داد. اول با یکی از پاهایش امتحان می ­کرد و بعد با پای دیگرش. چشم­ هایش وحشی و ترسناک شده بودند در حالی که همین طور بدون موفقیت تلاش می­ کرد کون خود را لگد کند. کاسمیر از خنده منفجر شد. همین طور می­ خندید و می­ خندید، دست آخر سیگارش را پرت کرد و شکم خود را گرفت. بعد ناگهان ساکت شد.
«خب، کافیه.»
نگاهی به پرسی انداخت.
«تو لگد بزن در کونش تپل! با لگد از همین در بندازش بیرون و از توی هال لگدش کن تا از در اصلی خارج شه.»
«خواهش می­ کنم آقای کاسمیر، من ترتیب مونوز را براتون می­ دم! مغزشو از تخماش می­ پاشم بیرون.»
کاسمیر با سر به پرسی اشاره کرد.
اولین لگد سر جای خود نشست. پرسی پشت سر مارتی راه افتاد و با لگد او را از در بیرون راند. با لگد از هال او را به طرف در راند و با لگد او را از در اصلی بیرون انداخت. بعد برگشت.
کاسمیر داشت یک سیگار دیگر روشن می­کرد. پرسی جلوش ایستاد.
«آقای کاسمیر، اون نمی ­تونه یه نفرو عوضی کشته باشه.»
کاسمیر پکی زد، دودش را بیرون داد.
«آه تپل لعنتی، اون کسیو عوضی نکشته.»
«منظورتون اینه که مونوزو کشته؟»
«شکمشو سفره کرده بود، کارش حرف نداشت.»
«پس چرا؟..»
«هیچ وقت از من نپرس چرا تپل.»
پرسی چشم­ های غم­زده­اش را بر هم زد.
«خیلی خب، خیلی خب، عزا نگیر! تعریف می­ کنم. فقط از دست این بابا خسته شدم! از این گذشته، اون خیلی چیزا می ­دونه. مدت زیادی واسه من کار کرده. لعنتی، چه می ­دونم شاید یه نفر ازش حرف بکشه.»
«بله، بله، درسته. می­ خواین چیکارش کنین؟»
«غواص باید غواصی کنه. امشب ترتیبش داده می ­شه. آخرین شب عمرشه امشب.»
«گفتی ازش خسته شدی رئیس؟»
«بله، شاید بشه این طور گفت.»
«ممکنه یه وقت از منم خسته بشین رئیس؟»
«آدم از دست تو شاخ در میاره. می شه که گربه ­ها از پرنده ­ها خسته بشن؟»
«خیر.»
«ماهی­ ها هیچ وقت از آب خسته می ­شن؟»
«خیر آقای کاسمیر.»
«جوابتو گرفتی. می­ تونی بری.»
پرسی به طرف در دفتر رفت، آن را باز کرد و بی­ صدا طول راهرو را پیمود و کنار در ورودی ایستاد. تا آنجائی که هیکل ۱۲۰ کیلوئی­ اش اجازه می­ داد، بی­ سر و صدا مسیر را پیمود.
کاسمیر یک لحظه صبر کرد، بعد دکمۀ روی میزش را فشرد، گوشی تلفن را برداشت.
«بوینس؟ گوش کن، باید پرسی را از بین ببریم. چرا؟ هیچ وقت از من نپرس چرا، بونیس! خیلی خب، اون خیلی چیزا می­ دونه، حالا راحت شدی؟ بسیار خوب، در عرض بیست و چهار ساعت ترتیبشو میدی.»
کاسمیر گوشی را گذاشت.
ماندن در قله نیازمند خیلی چیزها بود. کسی بدرستی این را نمی ­دانست. ثبات، جذبه و ظرافت.
باز هم گوشی را برداشت. دکمۀ دیگری فشرد.
«سلام پیا؟ بسیار خوب، می خوام با چند بطری شراب سفید بیائی پائین. میلم به یک مکیدن حسابی کشیده. و می­ خوام یکی از اون لباسای بدن­نمات که توی ماشین رختشوئی پاره پوره شده تنت کنی. می­ خوام خیلی حشری باشی. و، عجله کن!»
کاسمیر گوشی را گذاشت، به پشتی­اش تکیه داد.
بعد وقتی که منتظر بود مگس خپلی دید که توی اتاق می­ چرخید. تنش را به سمت میز تحریر دراز کرد، اسلحۀ کالیبر ۴۵-­اش را برداشت، ضامنش را کشید، اسلحه را بالا آورد و حشرۀ محکوم را نشانه رفت.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s