چهره های ادبیات سوئد/ سون دلبلانک Sven Delbelanc

منتشرشده: 1 فوریه 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , ,

پیوند با سایه‌ها
طاهر جام‌برسنگ

اولین بار در نشریۀ افسانه، شمارۀ ۵ زمستان ۱۳۷۱، ۱۹۹۳ منتشر شده است

 

این مطلب که گونه ای ترجمه و تألیف است پس از مرگ نویسنده ای که آن زمان همشهری مان بود در شهر اپسالای سوئد و همان جا هم درگذشت به درخواست دوست نویسنده ام، داریوش کارگر، که یک سالی است پس از تحقیقات بر «اردای ویرافنامه» و نوشتن دانشنامه بر این اثر کهن ایرانی و ترجمۀ آن به انگلیسی باید لقب «دکتر» را بعد از «آقایشان» آورد؛ -ببخشید که جمله نفس گیر شد- و برای چاپ در نشریۀ افسانه که همین دوست بزرگوار فراهم و منتشر می کرد، نوشته آمد. زحمت ویرایش مطلب را هم همان دکتر کارگر کشیدند که دمشان آتش فشان!
دلبلانک در میان نویسنده های سوئدی که من با کارهایشان آشنا شدم -و فی المجلس اعتراف کنم که تعدادشان زیاد هم نیست- بسیار نویسندۀ جالبی است. مطلبی که می خوانید الان دیگر برای خودش جوانی هیجده ساله است. می شد دستکی به کارش برد و به روز، که یعنی آپ تو دیتش کرد. که اونم دل و رمق و فرصتش، که یعنی امکاناتش نیست. اگر چنین امکاناتی بود حتمن در مورد دو تا کارش که همین اواخر خواندم، یکی رمان بیوه، و دیگری خاطره نویسی هایی که کتابی لاغر شده به نام «کلام آخر» حرف هائی برای نوشتن پیدا می کردم. این «کلام آخر» در واقع شرح روزهای آخر عمرش در بیمارستان آکادمیسکای اپسالا را نوشته. داستان دست و پنجه نرم کردن خودش را با خرچنگِ سرطان. این کتاب که کتاب فوق العاده خواندنی و لاغری است را چند سال پیش ترجمه کردم. دلم می خواد آن به صورت کتاب منتشر کنم. چند فصلی از رمان «بیوه» را هم برگرداندم. این یکی را هم اگر فرصتی بود فارسی خواهم کرد که رمانی است بس شیرین. باقی می ماند مطلب در شناخت دلبلانک که می خوانید:

آفرینش هنری، یک تمهید کیمیاگرانه است تا کیمیا، خود حاصل آید.

یکی پس از دیگری به دنیای سایه‌ها می‌پیوندند! این بار «سون دلبلانک» Sven Delblanc پس از تحمل رنج‌های بی‌شمار از جهان رفت. او علیرغم مرگ زودرسش، موقعیت اجتماعیِ بسزائی یافت و گنجینۀ ادبی غنی‌ای از خود بجا نهاد.
امروز جماعت کتابخوان نسبت به سال ۱۹۶۲، زمامی که سون دلبلانک پا به عرصه‌ی ادبیات گذارد، افزایش چشمگیری پیدا کرده است. به جرأت می‌توان گفت که او با رمان‌هائی چون «عبای کشیش» Präst Kappa، «یادگار» Åminne، «غارنشین» Grottmannen، «کتاب اسماعیل» Samuelbok، و «ماریای تنها»Maria ensam کمک شایانی به افزایش کتابخوانان در سوئد کرده است.
سون دلبلانک در ردۀ آفرینشگرانی چون «فئودور داستایوسکی» F. Dastajovsky، «یلمار برگمن» H. Bergman و «ژوزف هلر» J. Heller بود. تخیلی بلندپرواز داشت و در آثارش جسورانه سرور و شادی را بر پس‌زمینه‌ای تیره و تار منعکس می‌کرد.
دلبلانک، «سوئدی-خارجی‌ای» بود که در سال ۱۹۳۱ در «سوان ریور» Swan River کانادا از پدری کشاورز و مادری آموزگار پا به عرصه‌ی حیات گذاشت. پس از آن که خانواده‌اش، در تلاش برای همخوان کردن خود با آمریکا با شکست روبرو شد، به وطن بازگشتند و در اواسط دهۀ ۱۹۳۰ در «سودرمن لند» Södermanland اقامت گزیدند. پشتۀ کوه‌ها، رودها، دشت‌ها، کلبه‌ها و مراتع سودرمن لند، تاثیری شگرف بر خلاقیت دلبلانک گذاشتند.
دلبلانک کودکی خود را در اکثر آثارش، که شامل بیش از ۳۰ رمان است مرور کرده است. او هیچ گاه تلاشی در جهت مخفی نگه داشتن ناکامی‌ها و تیره‌روزی‌های این دوران نکرد. در «یادگار» فریاد سوئدی-آمریکائی‌ها را به وضوح می‌توان شنید؛ در «Åsnebrygga» «قضیۀ حمار» با شرح حملۀ جنون‌آسای پدرش به قصد کشتن او روبروئیم؛ در «ماریای تنها» حیرت بی‌حد و مرز پسرک از تماشای صحنۀ کتک‌کاری پدر و مادرش توصیف می‌شود و موضوع اصلی «خوشۀ حیات» Livets ax آخرین اثر بزرگش، سنگدلی پدر می‌باشد.
به نظر می‌رسد که حیات ادبی دلبلانک با اندیشه‌ای از دل تضادها رشد کرده است. او، با انتشار هر کتابش، آفرینندۀ میراث نوئی بود که بر دوش کشیدنش، گوئی، چندان آسان نیست.
آنچه بعدها رئالیسم جادوئی نام گرفت از ابتدا در کارهای دلبلانک به وضوح به چشم می‌خورد. هدف او هیچگاه کسب شهرت از طریق توصیف واقعیت‌ها نبود.
بخش‌های متعددی از رمان‌های او به صحنه‌های تئاتر شباهت دارد. گوئی که نویسنده در صحنه‌ای به وسعت جهان در جست و خیز است تا رویدادهایی را به نمایش بگذارد.

زمانی آگوست استریندبری اعلام کرد که در سوئد هیچکس از آتشی که او در دل دارد، برخوردار نیست و با این گفته نشان داد که سودائی مشتعل، و نیز احساساتی رنج‌آور اما ضروری، نیروی جاذبۀ آثار او -‌‌ و هر اثر ادبی واقعی دیگر‌- می‌باشد.
«ورنر فون هایدنستام» V. V. Heidenstam در یکی از شعرهای نه چندان معروف خود که چند دهه پس از مرگ این غول سرود، به بیان احساسات متلاطم خود، در برابر یار از دست رفته‌اش نشست: اکنون آرامش به جای توفان نشسته، اما آیا ما فقط در جستجوی آرامش هستیم؟ ما آیا به سوی آتش -‌ آتشی گرمابخش و ویران‌ساز‌- کشیده نمی‌شویم؟ زندگی بدون رنج و مبارزه -‌ مبارزه‌ی بین نور و ظلمت‌- چه معنی دارد؟
شعر هایدنستام بیانگر این است که زندگی پس از مرگ استریندبری آرام شده؛ گوئی شعلۀ خشم و روح حقیقت به خاموشی گرائیده است.
با مرگ دلبلانک شاید بسیاری به این احساس مشترک برسند که غولی همردیف استریندبری از دایرۀ زمان خارج شده است.
دلبلانک از ابتدا یک «اومانیست» آموخته بود. وی در سال ۱۹۶۵ از پایان‌نامۀ خود «افتخار و خاطره» پیرامون ادبیات سدۀ ۱۷ سوئد دفاع کرد. آشنائی و انس عمیق او با فرهنگ روزگاران و طبقات مختلف، باعث می‌شد که در کتاب‌هایش سربازان و پیشخدمت‌های دیروز و امروز در کنار «گوته» Goette و «ریچیلیو» Richellieu به گفتگو بپردازند.
سون دلبلانک وارث آن شیفتگان تاریکی است که در رأس آنها «یاکوب بوهم» J. Böhme، صوفی سدۀ ۱۶ قرار دارد که الهام‌بخش نظریۀ «استاگنلیوس» Stagnelius، است. نظریه‌ای که بر اساس آن، بدترین‌ها نتیجۀ بهترین‌ها هستند و تیرگی آفرینندۀ روشنائی است؛ حقیقت بطور عینی وجود ندارد اما در دیالکتیک ادبی، در سرمایه‌گذاری شخصی، از خود و ضدخود آفریده می‌شود. آفرینش هنری، یک تمهید کیمیاگرانه است تا کیمیا، خود حاصل آید.
نویسندگی، شاید پیمودن مسیری طولانی است تا در طی آن نظرگاهی به جهانی ناشناخته بدست آید. یا که شاید آزمون‌هائی است پی در پی در راه چشیدن لذت هویت.
سون دلبلانک، به عنوان نویسنده نقشی دوگانه داشت. از سویی حماسه‌سرائی بود که از قلب قرن هیجدهم مایه می‌گرفت با یک پشتوانۀ عظیم مردمی، و از دیگر سو، مدرنیستی بود مبتکر و جسور.
زبان دلبلانک، ساده، شورانگیز و جادوئی‌ست. ظرفی است که در آن تمام امکانات راه‌یابی به درونۀ آدم‌های دیگر جای می‌گیرد. شیوه‌هایش قابل انعطافند. مهارت ادبی‌اش آن چنان است که آنگاه که به قله دست می‌یابد نیز، امکان پروازی دوباره را میسر می‌سازد.
نویسنده‌ای چون سون دلبلانک را نمی‌توان یک تن واحد به شمار آورد، بلکه وی مجموعه‌ای است که در انبوهی از اطلاعات زبان‌شناسی، روانشناسی و محیط‌شناسی هماره در گذر است. او برای مهارت خود بهائی گزاف پرداخته، بهائی که در شوخ‌طبعی‌های او جلوه‌گر است. شوخ‌طبعی دلبلانک، برگ عبور وی به جهان انسانی درون و بیرون خود بود، چرا که بی‌شک اگر شوخ‌طبعی نبود، وی برای رسیدن به اخلاقی والاتر، خود را تا کنون به آب و آتش زده بود. انسان‌های او در سایۀ شوخ‌طبعی، جایی که درون‌نگری و عشق حاکم است، به گذران زندگی پرداخته و در تکاپویند. هر گونه دوری از سمبلیسم و تمثیل، و نزدیکی به حماسه، او را از اصول و اندیشه و شکل دادن به بازی خیر و شر باز نمی‌داشت:
«هرمن آندرز» روحانی در «عبای کشیش» (۱۹۶۳) سرشار از رؤیاها و اهدافی شریف است اما واقعیت‌های اجتماعی او را لجن‌مال می‌کند. «سباستیان» شیمیدان در «Homunculus» (۱۹۶۵) فرمول آفرینش یک انسان آرمانی را کشف می‌کند اما خود به مخلوقش خیانت می‌ورزد. «اکسل وبر» در «سفر شبانه» (۱۹۶۷) کارگر و نویسنده‌ی جوانی است که علیه هر گونه جلوۀ کاپیتالیسم در درون و بیرون از وجود خود مبارزه می‌کند و سرانجام به خدمت انقلاب در می‌آید.
برای سون دلبلانک شاید بدبینی سخت‌ترین آزمون بود؛ نبردی که باید در آن شرکت می‌جست. رمان‌های «Kastrater»، «Speranza» و «شب اورشلیم» تشکیل دهندۀ یک تریلوژی‌اند که پیروزی شر را به بیان می‌نشینند. اما طرز تبیین او به فریادی آسمان‌خراش می‌ماند. این فریاد در «شب اورشلیم» Jerusalems natt زمانی که العاذر -‌ شاگرد مسیح‌- مصلوب می‌شود اینگونه است:
«پیش از این که صلیب دوباره در بین سپاهیان بچرخد، پاشنه‌های پا و کف دستان پیرمرد به آن میخکوب می‌شد. چه بگویم آپولوی من؟ مراسم اعدامی بود کاملن معمولی، که چون همیشه آرام برگزار می‌شد. در خون و کثافت چرخی زد. به زبان درد، زبان مادری انسان‌ها که از قرون و اعصار به یادگار مانده است، فریادی جگرخراش بر کشید. از فرمانده طلب عفو کرد، ما را قسم داد تا از صلیبش پائین آوریم. خود را سرشکسته کرد و روم مغرور را سربلند.
مراسم اعدامی بود کاملا معمولی.»
با این همه، در «ضحاک، نامه‌های پارسی» Zahak, persiska brev)۱۹۷۱) که رمانی در شکل سفرنامه است و ماجرای آن در ایران زمان شاه می‌گذرد، هر چند او معترف است که شر هنوز در قدرت است، اما از بیان پیروزی نهائی خبر نیز در نمی‌گذرد:

*) از آن بامدادان دوران کهن بود؛ زمانی که ایران هنوز پوشیده از جنگل‌های سبز و پرهیاهو بود و شیرهای جوان، در سایه‌سار درختان پرسه می‌زدند و ضحاک ستمگر، بر این سرزمین حکم می‌راند…

آن که امروز بر ایران حکم می‌راند، کیست؟ ضحاکی ستمگر یا فریدونی خیراندیش؟
ضحاک! داور سوئدی پاسخ می‌دهد و به استبداد شاهانه اشاره می‌کند؛ به نمایش مضحک دمکراسی دروغین؛ به خیزش‌های طبقات، به هزینه‌های نظامی؛ و به ترورهای پلیس امنیتی…

و کاوه، پذیرفته است که تا در آهنگرخانه‌اش کار کند؛ متقاعد شده است که تا کمر به خدمت فریدون فرخ ببندد.

اینجا را نگاه کن. خال مرا! این خالی است که می‌خواهد نمایشگر یک شیر باشد!

در «تنها ماریا» (۱۹۸۵) سون دلبلانک را با نام مستعار «اکسل وبر» ملاقات می‌کنیم. پدر، مادرش را ترک می‌کند و مادر با وجود سرخوردگی به مبارزه می‌پردازد. پسر در صدد یافتن امکان فرار بر می‌آید، رؤیا بر او چیره می‌شود و از حضورش در زندگی واقعی جلوگیری می‌کند. اما او چون یک محکوم، استوار و دیوانه‌وار در «کیفیتی دیگر، در نظمی دیگر… در سرزمینی دور» حضور دارد. «سرزمینی که در آن تمام احساسات آدمی به کار گرفته شوند.»
مسلمن این نیرو بود که از سون دلبلانک یک نویسنده ساخت: شرایطی که در آن تمام احساسات آدمی به کار گرفته می‌شود.

تمام رمان‌های سون دلبلانک بیانگر زندگی خود اویند. اما در همۀ آنها جذبۀ یک سرزمین غریب، و همچنین یگانگی نویسنده با جهان خارج از وجود خود، حضور دارد. و آنگاه که تمام احساسات خواننده نیز در اثر خلق شده به کار گرفته می‌شوند، خود وی نیز با این جهان، یگانه می‌گردد.

دلبلانک علاقه‌ی فراوانی به ایران و ادبیات ایران داشت. پروفسور «بو اوتاس» Bo Uttas، استاد ایران‌شناسی دانشگاه اوپسالا، دربارۀ وی می‌گوید: «آقای دلبلانک علاقۀ بسیار بسیار زیادی به ایران داشت… وی زبان فارسی را، نه به آن اندازه که بتواند رمان یا داستان‌های بلند را به این زبان بخواند، اما تا حدی می‌دانست. معهذا چون علاقه‌اش زیاد بود، هم از مآخذ دست دوم و هم از طریق ترجمه و… اطلاعات فراوانی راجع به ایران و ادبیات آن جمع کرده بود… دلبلانک حدود بیست سال پیش سفری هم به ایران کرد و حدود یک ماه در آنجا ماند و بعد از این سفر، کتاب «ضحاک، نامه‌های پارسی» را نوشت، که توصیف سفرش به ایران است… یکی از بخش‌های یکی دیگر از کتاب‌هایش «سفر شب» نیز، که درباره‌ی یک قالی‌باف ایرانی است، بسیار جالب توجه است…»

در آفرینش ادبی، همواره زندگی شخصی و عمومی در برخورد با یکدیگرند. سون دلبلانک از خود بسیار مایه گذاشت. با از دست دادنش، گوئی تکه‌ای از وجود، تکه‌ای از موجودیت عمومی، از دست رفته است.
دلبلانک متعلق به همۀ ماست؛ با همۀ ویژگی‌هایش. او، هر چند در روز چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۱۹۹۲ (آذر ۱۳۷۱) پس از رنجی جانکاه در اثر بیماری سرطان استخوان، در سن ۶۱ سالگی درگذشت، با این همه، گفتگو با وی هرگز به پایان نخواهد رسید.

منابع:

1- Marielouise Samuelsson, Delblanc var en lärdomsgigant, Svd, 17 december 1992, Stockholm

2- Lars Lönnroth, En stor författare har tystnat, Svd, 17 december 1992, Stockholm

3- Karl Erik Lagerlöf, Han lät mörkret skapa ljuset, DN, 17 december 1992, Stockholm

4- Sven Delblanc, Zahak, persiska brev, Bonniers 1971, Stockhlm

قطعات مورد استفاده در این مقاله برگردان گیتی راجی است.

۵- مصاحبه با بو اوتاس، پژواک، بخش فارسی رادیو سوئد، ۱۸ دسامبر ۱۹۹۲

دیدگاه‌ها
  1. خسرو می‌گوید:

    جام بر سنگ عزیز
    خسته نباشی و قلم‌ات به گردش.
    یک یادآوری نه چندان ضروری: آیا نمی‌توانی کاری کنی که انتهای سطرهای مطالب‌ات، مرتب و در یک ردیف قرار گیرند. زیباتر می‌شود.
    همین!
    شاد باش و دیر زی

    • طاهر جام برسنگ می‌گوید:

      راستش برای خودم هم آزاردهنده است. خیلی وقتا هم شده که مطلب خوبی را نتونستم بخونم چون یه طرف متن میزون نبوده. اما شرمنده ام که هر کلکی زدم تا به حال نشده مرتبش کنم. کسی اگه راهنمائی داره برای مرتب کردن سمت چپ متنِ فارسی در وردپرس لطفن به فریاد من و خسرو برسه!

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s