مرد لیزری {روایتی از سوئد}/ قسمت سوم

منتشرشده: 2 فوریه 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , , , ,

Lasermannen (En berättelse om Sverige)
Gellert Tamas

مرد لیزری {روایتی از سوئد}
نویسنده: گلرت تاماس
فارسی: طاهر جام برسنگ

پیش تر دو قسمت از رمانِ مستندِ مرد لیزری(روایتی از سوئد) را خوانده بودید. شادم که این داستان در بین هم زبانانم، خواننده پیدا کرده. زمانی که فارسی بخش اول این رمان مستند را در وبلاگم منتشر کردم قول دادم که دربارۀ نویسنده بیشتر بنویسم. کماکان بر سر قولم هستم. کار را گذاشته ام برای زمانی که با نویسنده مصاحبه ای در مورد این کار مخصوصن و کارهای دیگرش که عمدتن کارهای کاوشگرانۀ ژورنالیستی در زمینۀ مسائل اجتماعی است انجام بدم و همانجا هم بیشتر از این نویسنده و فیلم ساز مستند بنویسم. در ترجمۀ متن اسامی خاص که یا اسامی افراده یا اسامی محل را با تلفظ سوئدی اش ضبط کرده ام. در نخستین مورد استفاده از این اسامی، فرنگی اش را هم همانجا جلویش نوشته ام، امیدورم گیج تون نکنه.

دوشنبه ۵ آگوست ١٩٩١

کمیسر جنائی، لنارت تورین Lennart Thorin، رئیس گروه ضدِ خشونتِ پلیس استکهلم نگاهی به نفراتش انداخت. یک هفتۀ کاری جدید در پیش بود. سی نفری پلیس جلویش بودند. ساعت هشت صبح بود. زمان اجلاس صبحگاهی گروه ضدِ خشونت.
تنها چند سالی مانده بود تا لنارت بازنشسته شود. می ­توانست با نگاهی به پشت سر خود، ببیند که مدارج را با موفقیت گذرانده است. از معاونت پلیس نکا Nacka در دهۀ ١٩۵٠ تا رئیس گروه ضدِ خشونت در استکهلم. راهی طولانی که همیشه هم هموار نبود. تورین بعضی وقت­ ها با خود فکر کرده بود که شاید بهتر باشد بجای اظهار نظر دائمی، خاموش بماند. اما سکوت شیوۀ تورین نبود. برای پیشرفت نباید به خایه­ لیسی تن داد. از این گذشته طبیعتش به گونه ­ای بود که همیشه نمی­ شد کنترلش کرد، حتا اگر سعی می­ کرد.
لنارت تورین بر این تصور بود که جدال­ هایی که پشت سر گذرانده بود به زحمتش می ­ارزیدند. برای نمونه کشاکشی که در همان لحظه جریان داشت. رهبری پلیس باز هم در صدد تجدید سازمان بود. بنا بر آخرین پیشنهادها قرار بود برای تجسس در همۀ موارد دزدی و قتل در شهر استکهلم، قدرت گروه ضدِ خشونت غیرمتمرکز شود.
لنارت تورین عزم خود را جزم کرده بود که با این پیشنهاد در بیفتد. چند بار به نهاد پلیس گفته بود که «چرا باید گروهی که کارش را به خوبی انجام می­ دهد را برچید؟ میان پنجاه نفر عضو این گروه قابلیت­ های فوق­العاده ­ای یافت می­ شود. نباید با منحل کردن گروه این قابلیت­ ها را هدر داد.»
لنارت تورین می ­دانست که تجارب و اقتدارش، وزنی سنگین دارد، اما از زمزمه­ هایی که پشت سرش راه افتاده بود هم خبر داشت: «تورین یه پلیس مخالف­ خونه از قبیلۀ قدیمیا که با هر جور تغییراتی مخالفه.» اما برایش اهمیتی نداشت. نمی­ خواست بگذارد که مافوقش یک سازمانِ کارا را از کار بیندازد، هر که هر چی می­ خواست می ­توانست بگوید.
تورین گلویش را صاف کرد و مثل همیشه سریعن در اتاق سکوت برقرار شد. مأموران تجسس گروه ضد خشونت با دقت به رئیس خود نگاه می ­کردند.
«بله، صبح همگی بخیر،» این را گفت و بعد مثل همیشه رشتۀ کلام را به یکی از نزدیک­ترین نفراتش، اوکه توشتن­سون Åke Thorstensson داد.
روال کار جلسه­ های بامدادی همیشه یکی بود. مروری کوتاه بر موارد جدید و قدیم برای آگاهی گروه. کسانی که در مأموریت­ های بزرگ­تر شرکت داشتند، برای جلسه­ های مجزا، باقی می­ ماندند.
اوکه توشتن­سون کاغذهایش را ورق زد.
شروع کرد که: «بسیار خوب، بذارین ببینیم تعطیلات چه خبر بوده. یک مورد حمله با چاقو در کونگس­ هلمن Kungsholmen و یک مورد در رینکِبی Rinkeby. هر دو مورد را می­شه اقدام به قتل طبقه­ بندی کرد. غیر از این­ ها هم طبق معمول چند فقره سرقت. اینو بعد با گروه ضدسرقت در میان می ­ذارم، چیزی نیست که لازم باشه همه توی بحثش باشند.»
تورین پرسید: «شنیدم یک مرد توی یردت Gärdet گلوله خورده. چیزی دربارۀ این مورد می­ دونیم؟»
توشتن­سون گفت: «نه اونقدا. اسم شاکی هست داوید گبره ­ماریام David Gebbremariam. ٢٧ ساله­  و اصلش اریتریائیه. بیست دقیقه بعد از نیمه ­شب شنبه در حالی که با دو تا از رفقاش داشتند می­ رفتند به طرف ایستگاه متروی یردت، در تروپ­ استیگن Troppstigen، گلوله خورده. محل حادثه یک راه باریکه کم نوره. مجرم احتمالن کنار گذرگاه لای بوته ­ها قایم شده بوده.
بعد از تیراندازی، گبره­ ماریام و دو تا دوستاش به دو خودشونو رسوندن ایستگاه مترو. مأمورای مام همونجا پیداشون کردن. شاکی به سختی می­ شه گفت که به هوش بوده و به شدت خونریزی می­ کرده. دوستاش تقریبن عصبانی بودن. سعی کرده بودن از مردم کمک بگیرن. روشنه که یک راننده از کمک کردن به شون خودداری کرده چون نمی­ خواسته ماشینش خونی بشه، اونا را بردن بیمارستان سابتس­بری Sabbatsberg و همونجام شکایت ­نامه رو پر کردن.»
تورین پرسید: «چقد صدمه دیده؟»
«خطر مرگ نداره. گلوله درست زیر ستون مهره ­ها سمت راست نشسته و درست از بالای لگن خاصره خارج شده. گلوله به کلی از بافت­ ها صدمه رسونده، ولی پسره نسبتن خوبه.»
«چیز بیشتری از این مورد می­ دونی؟»
«بله، یه چیز جزئی عجیب. گبره ­ماریام می گه که درست قبل از این که گلوله بخوره، یه نور قرمز پشت سر رفیقش دیده. مدعیه که مثل نور یه مگسکِ لیزری، تکون می­ خورده، او چنین اشعۀ نور قرمزِ متمرکزی را از دورۀ سربازیش می­ شناسه.»
«ولی کی ممکنه با یک تفنگی که مگسکِ لیزری داره تو شهر راه بره؟»
«این سئوال خیلی خوبیه که هیچ جوابی نداریم براش.»
«هیچ رد، نشونه ­ای از یه مجرم احتمالی در دست نیست؟»
«هنوز هیچی.»
«شاهد داریم؟»
«اونم نه، حتا یه دونه. اما شاید عجیب هم نباشه. فقط سه روز به دورۀ خرچنگ­ خوری مونده، شبا دارن تاریک می­ شن.»
تورن مدبرانه گفت: «با این حال عجیبه که کسی چیزی ندیده، با توجه به این که وسط شهر اتفاق افتاده. خیلی خوب، انگار احتمالن با کسی طرفیم که با تیراندازی به طرف مردم با یک مگسکِ لیزری تفریح می­ کنه. فوش، می­ تونی تحقیقات این مورد را به عهده بگیری؟»
لاش اریک فوش، بازرس جنائی چندان هم راغب به نظر نمی­ آمد.
با تأخیری گفت: «خب، کارای دیگه ­ای دارم، اما معلومه که می­ تونم نگاهی هم به این مورد بندازم.»
تورین با آهی گفت: «بله، می­ دونم که کارای همه ­تون زیاده، متأسفانه در این مورد کاری نمی­ تونم بکنم. چندین بار برای گرفتن منابع بیشتر به بالا فشار آوردم. اونا می­ دونن که این شرایط طولانی ­مدت نخواهد پائید. اما طبق معمول هیچ کاری نمی­ کنند. به جاش بازم حرف تجدید سازمان می­ زنند. ببینیم چی می­شه. اما من واقعن اگه کار تحقیقات این پرونده را انجام بدی، ازت قدردانی می­ کنم فوش.» این را گفت و نگاهی به دور و بر انداخت. به نظر نمی­ آمد کسی چیزی برای گفتن داشته باشد. لنارت تورین کاغذهایش را مرتب کرد.
«بسیار خوب. انگار برای امروز چیز دیگه­ ای نمونده. بچه­ ها برین و کارتونو خوب انجام بدین.»

لاش-اریک فوش پشت میز تحریرش نشست و تلفن را برای اولین مکالمۀ روز برداشت.
کشف همۀ قتل ­ها کمابیش از الگوی معینی تبعیت می­ کنند و لاش-اریک فوش کارش را با شیوه ­ای شروع کرد که دیگر شیوۀ شناخته شده ­ای به حساب می­ آمد. او تقریبن هم سنِ تورین بود و طی سال­ ها، مأموریت­ های بسیاری را از سر گذرانده بود.
بیش از چهار مورد از هر پنج مورد قتل، یا اقدام به قتل، را کسانی مرتکب می­ شوند که به نحوی با قربانی ارتباط دارند. به همین سبب تحقیق پیرامون آن­ ها با شناسائی قربانی و اطرافیانش آغاز می ­شود. شناسائی افرادی که با قربانی در آمد و شد بوده­ اند، با او همکار بوده­ اند. و فهمیدن این که آیا قربانی به کسی پول بدهکار است، در حلقۀ بزه­کاران بوده، بدخواه یا دشمنی قدیمی داشته؟ به طور خلاصه: فرد یا افرادی می­ توانند برای ارتکاب جرم دلیلی داشته باشند.
یک قدم مهم، بازدید از محل ارتکاب جرم است. مناطق اطراف آن چگونه ­اند؟ چه راه ­های فراری دارد؟ فرد بزه­ کار چگونه خود را به محل ارتکاب رسانده است؟ آیا مدارک فنی مثل پوکه، فشنگ یا نظایر آن وجود دارد؟
در هر تجسس، شاهد نقش بزرگی ایفا می­ کند. اهالی بهترین شواهد پلیس محسوب می­ شوند. ظاهرن برخی مواقع مشاهده شده است که ملاحظات جنبی می­ تواند در تجسس نقشی تعیین کننده پیدا کند.
مشاهدات شهود تکه ­هائی از پازل به دست می ­دهند که تنها مأمور بررسی پرونده که به تمام آن­ها دسترسی دارد، می­تواند از این تکه­ ها استفاده کند.
گاه چیزی که از نظر یک شاهد می­ تواند فاقد ارزش باشد، مثلن دویدن مردی با کلاهی که تا صورتش پائین کشیده از پله برقی­ های مترو، می­ تواند برای مأمور پی­گیری پرونده تکه­ ای از این پازل باشد برای شناسائی حرکت مجرم بین نقاط A و B.
به این دلیل پلیس همیشه اهالی را تشویق می­ کند که مشاهدات خود را، فارغ از این که تا چه حد ناچیز و بدیهی به نظر آیند، به آن ها اطلاع دهند.

در این مورد خاص نکته ­ای بود که نمی ­خواند. کمیسر بازرس، لاش-اریک فوش تقریبن سریع به این موضوع پی برد. روزنامه ­های عصر، تیراندازی مرموز با لیزر را نسبتن گسترده منعکس کرده بودند و تمام پیش از ظهر تلفن لاینقطع زنگ می­زد. بیست مورد تماس گرفته شده بود. اما هیچ کدام مربوط به تیراندازی به گبره ­ماریام نمی­ شد. تقریبن همۀ کسانی که تماس گرفته بودند به این مشکوک بودند که بر خودشان اشعۀ لیزر تابانده شده است. همۀ این مشاهدات در اوسترمالم Östermalm اتفاق افتاده بود و در طول زمانی یک سال.
لاش-اریک فوش از خود پرسید آیا چند نفر به تفنگ­ های لیزری مسلح ­اند یا این که یک نفر مجرم با چنین تفنگی از یک سال پیش به گشت و گذار در حوالی اوسترمالم مشغول بوده است؟
بعد از ظهر با چند نفر از همکارانش به تروپ ­استیگن Troppstigen رفت. محل حادثه گذرگاه شیبی بود که پیرامونش را بوته ­زار پوشانده بود و تنها چند لامپ آن جا را روشن می­ کردند. پشت درخت­ ها و بوته­ ها، به اندازۀ کافی جا برای مخفی شدن مجرم وجود داشت. فوش سریعن متوجه شد که برای شناسائی دقیق محل ارتکاب جرم احتیاج به کمک دارند.
پلیس تصمیم گرفت که درِ آپارتمان­ های ساختمان­ های بلند اطراف که به گذرگاه چشم­ انداز داشتند را بزند. اما این کار هم بی­ نتیجه بود. کسی چیزی که بتواند با تیراندازی ربط داشته باشد نه دیده و نه شنیده بود.
لاش-اریک فوش با دو تن از مربیان نگران در مهد کودک واقع در خیابان فروسوند Furusundsgatan روبرو شد. آن­ ها روزنامه ­ها را خوانده بودند. محل بازی بچه­ ها کمی با جائی که یک نفر گلوله خورده بود، فاصله داشت. لاش-اریک فوش از پرسنل مهد کودک خواست که محض احتیاط در چند روز آینده بچه ­ها را در مهد نگه دارند. بازرس پلیس خواست نشان دهد که نگرانی پرسنل مهد کودک را جدی می­ گیرد.

روز بعد اکسپرسن Expressen خبر را بزرگ کرده بود: «کودکانِ مهد، اجازه بیرون رفتن ندارند. اوسترمالم در وحشت از مرد لیزری.»
لاش-اریک فوش با دیدن تیتر، حیرت کرد. پیش از این که برسد مطلب را تا آخر بخواند تلفن باز زنگ زد. باز هم فردی که مدعی بود اشعۀ لیزر بر او هم تابانده شده است. شمار کسانی که چنین موردی را گزارش کرده بودند به حدود سی نفر می­ رسید. اما هنوز گزارشی که راه گشای حوادث روز شنبۀ گذشته باشد، نرسیده بود.
بازجوئی از داوید گبره ­ماریام هم ردی به دست نداد. او نه فعال سیاسی بود، نه استفاده کنندۀ مواد مخدر، نه مخالف شناخته شده­ای داشت و نه داستان عشقی حسادت ­برانگیزی. تیرانداز به او فاقد دلیل بود.
از این گذشته، تصمیم آن سه نفر برای رد شدن از تروپ­ استیگن، کاملن فی­البداهه گرفته شد بود. جز خودشان هیچ کس از آن خبر نداشت. اگر مجرم قربانی خود را طی زمانی طولانی تعقیب نکرده باشد، گلوله خوردن گبره ­ماریام باید تصادفی باشد.
اما چرا کسی باید یک نفر ناشناس را با سلاح مجهز به لیزر بزند؟ لاش-اریک فوش با خود فکر کرد که یک جای این داستان با عقل جور در نمی­ آید.
او تصمیم گرفت که بعد از ظهر، فعالانه­ تر پی جوی شاهد باشد. یک ورقۀ استنسیل سیاه و سفید در ایستگاه مترو، کیوسک­ ها، بانک­ ها و فروشگاه ­های بزرگ اوسترمالم نصب شد که با دست خط کج و معوج بر آن نوشته شده بود: «در جستجوی شاهد.» بعد از این تیتر شرح مختصری از حادثۀ شنبه داده شده بود و کسانی که در این مورد اطلاعاتی داشتند، تشویق شده بودند که با گروه ضدخشونت پلیس جنائی تماس بگیرند.

چهارشنبه، در سومین روز تجسس، حال داوید گبره ­ماریام آن قدر خوب شده بود که لاش-اریک فوش او را برای بازسازی صحنه، با خود به تروپ­ استیگن ببرد. گبره ­ماریام حسابی ترسیده بود. گفت: «فکر کن اگه اون دیوونه بازم دنبالم باشه.» وقتی که لاش­-اریک فوش قول داد که پلیس مراقب اوست، جرأت کرد بیمارستان سباتس­ بری را ترک کند.
در ساعات طولانی بازسازی صحنه، نکته­ ای جدید به دست نیامد. گلوله در تاریکی هوا شلیک شده بود. از این گذشته گبره ­ماریام شدیدن شوکه شده بود. هر چقدر هم که مایل بود، نتوانست پاسخ روشنی به این پرسش که مجرم کجا مخفی شده بود، بدهد.
بعد از ظهر لاش-اریک فوش یک هلی­کوپتر فرستاد تا از محل حادثه عکس­برداری کند.
روزنامه­ های عصر همچنان دربارۀ مرد لیزری و کسانی که نور قرمز لیزری را دیده بودند، می­ نوشتند. وحشت داشت قیافه پیدا می­ کرد. در طول روز در چندین نقطۀ اوسترمالم، اطلاعیه چسبانده شد. اهالی ساکن این منطقه برای گرفتن مجرم تشویق شدند:
«خارج از درِ خانه، زندگی همۀ ما در خطر است. جائی در بوته­ ها، یک دیوانه با تفنگ مجهز به مگسک لیزری بارها ما را نشان رفته است، علاوه بر این یک مرد جوان را در ناحیۀ باسن مورد هدف قرار داده است. اوضاع می ­تواند از این بدتر شود. تو می­ توانی قربانی باشی. جلوی وحشت پراکنی این دیوانه را باید گرفت.»
به نظر می ­رسید که چند تن از ساکنان اوسترمالم تصمیم گرفته ­اند در مقابل مرد لیزری، گارد شهروندی تشکیل دهند.

صبح زودِ پنج­شنبه ٨ آگوست، تلفن لاش-اریک فوش زنگ زد. صدائی که عمیقن اندوهگین بود در گوشی تلفن شنیده شد.
«سلام. اسم من مگنوسه. مردِ لیزری من هستم.»
«ببخشید؟»
«فکر کنم مرد لیزری من باشم. ولی من خطری ندارم. فقط با نور قلم لیزری که بهار گذشته از لندن خریدم، بازی می ­کنم.»
لارش-اریک فوش سر خود را با دست گرفت. از مگنوس خواست که بدونِ فوت وقت خود را به ادارۀ پلیس برساند.
یک ساعت بعد، جوان ٢١ سالۀ بسیار خجولی تعریف کرد که این اواخر با قلم لیزری­اش در اوسترمالم پرسه می­ زده.
«ولی چرا؟»
«به نظرم بامزه بود. نور که می­ انداختم رو مردم، حسابی می­ ترسیدند…»
با مروری بر تقویم مشخص شد که مگنوس مسئول همۀ شکایت ­های رسیده بود. اما مدعی بود که گناه تیراندازی تروپ­ استیگن بر عهدۀ او نیست. بعد از یک وارسی سریع، لارش-اریک فوش هیچ دلیلی برای سوءظن به او نداشت.
به نظر می­ آمد معمای اشعۀ مرموز لیزری حل شده است. می ­ماند پیدا کردن مجرمِ تروپ استیگن.
روز بعد، اکسپرسن باز هم دربارۀ مرد لیزری نوشت. گزارشگر با مگنوس صحبت کرده بود و او با شرمندگی ماجرای قلمِ لیزری را مقر آمده بود. تیتر اکسپرسن اطمینان­ بخش بود:
«پلیس مرد لیزری را پیدا کرده است.»

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s