لذت کشفِ کتاب

منتشرشده: 5 فوریه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , ,

مقدمۀ چارلز بوکوفسکی بر رمان «حکٌ بر غبار» Ask the Dust، اثر جان فانته

همیشه جنبه ای از ارزش های چارلز بوکوفسکی برای من نفی مرید-مرادی و نوچه پروری های مرسوم بوده. رند قلندری که هیچ خدائی را بنده نیست و از کسی هم طلب بندگی ندارد که هیچ، شاید در برخورد با بندگان حرفه ای و پدیدۀ تهوع آور پاچه خواری اگر لب به سخن نگشاید تنها و تنها برای این باشد که بالا نیاورد. وقتی چنین نویسنده ای از کاری تحسین می کند، مطمئن می شوم که اثر یا فرد مورد تحسین، شایسته است.
مدت ها بود که با خودم قرار گذاشته بودم بروم سراغ کارهای «جان فانته». از زمانی که کتاب بیوگرافیک رونی هاگ، نویسندۀ سوئدی را خوانده بودم و از تأثیری که فانته بر بوک داشت آگاه شده بودم. تا این که این اواخر دوستی نازنین، که تازه داستان Ask the Dust را خوانده بود توصیه کرد آن را بخوانم. من هم به قاعدۀ همیشگیِ کار پس فردا را به فردا مفکن، با بهانه کردن مشغولیات زندگی، گشادی در گیوه را توجیهات کردم تا دوست نازنین بعد از مدتی بابت نخواندنم مرا ظریفانه خفت داد و همان خفت باعث شد تا فی المجلس کتاب را سفارش بدم. کتاب سفارشی هنوز به دستم نرسیده اما ترجمه ای سوئدی از این رمان را در کتابخانۀ محل کارم یافتم و توصیۀ دوست را به جا آوردم. از خواندن کتاب فارغ نشده بودم که تصمیم گرفتم مقدمۀ بوکوفسکی بر این رمان را به یاد و برای این نازنین فارسی کنم. نمی دانم اصلن چنین کاری مرسوم است یا این که یک نوع ولخرجی از جیب دیگران می شود اما دوست دارم فارسی مقدمۀ بوک بر رمان حک بر غبار را به جوان پهلوان شاهرخ صلح جو تقدیم کنم که اگر نخواست می تواند آن را به کسی دیگر تقدیم کند. از این بازی ها گذشته، مقدمۀ بوکوفسکی بر حک بر غبار خواندنی است:

مرد جوانی بودم که می ­خوردم و می ­نوشیدم و سعی می­ کردم نویسنده بشوم. مطالعه را در کتاب­خانۀ شهر لُس ­آنجلس می ­کردم، و چیزهائی که می­ خواندم هیچ ربطی به من یا خیابان­ ها یا مردمِ دور و برم نداشت. به نظر می­ رسید که همه دارند با لغات شعبده می­ کنند؛ که آن­ هائی که تقریبن هیچ چیز نمی­ گویند نویسنده ­های فوق­ العاده ­ای خوانده می ­شوند. نوشته ­هایشان ترکیبی بود از ظرافت، صنعت دستی و فُرم، نوشته ­هائی که خوانده می ­شدند و آموزش داده می ­شدند و بلعیده می ­شدند و تکثیر. نوآوری راحتی بود، یک فرهنگ واژگانی هَرَس شده و دقیق. برای پیدا کردن کسی که با خطر ­کردن احساسات را متأثر کند، مجبور بودی به سراغ نویسنده­ های روس پیش از انقلاب بروی. استثناء بود، اما این استثناءها آن قدر اندک بودند که تقریبن همه ­شان را خوانده بودم، پس پای قفسه می ­ایستادم و ردیف به ردیف قفسۀ کتاب­ های سطحی خسته­ کننده را می­ گشتم. وقتی برمی­ گشتی و قرن­ های پشت سر را نگاه می­ کردی، می دیدی که نویسنده ­های مدرن چندان حسن ویژه­ ای هم ندارند.
کتاب به کتاب از قفسه ­ها بیرون کشیدم. چرا هیچ کدام چیزی نمی­ گفتند؟ چرا هیچ کدامشان فریاد نمی ­کشیدند؟
یک سالن دیگرِ کتاب­خانه را امتحان کردم. بخش مذهب لجن­ زاری بود –­برای من. رفتم سراغ فلسفه. چند تا آلمانی عبوس پیدا کردم که کمی راغبم کردند، بعدش هم ته کشید. رفتم سراغ ریاضیات، اما ریاضیات عالی دقیقن مثل مذهب بود: فقط بی­  خیالش شدم. انگار هر چیز مورد احتیاج من بود، وجود نداشت.
سراغ زمین­ شناسی رفتم و اولش برایم جالب بود اما دست آخر دیدم که آن هم نحیف است.
چند تا کتاب دربارۀ جراحی پیدا کردم که دوست­ شان داشتم: لغاتش برایم جدید بودند و تصویرهایش شکوهمند. از عملِ رودۀ بزرگ مخصوصن خیلی خوشم آمد و جزئیاتش را به ذهن سپردم.
بعد جراحی را رها کردم و به سالن بزرگ برگشتم که رمان­ نویس داشت و نوولیست. (هر وقت که به حدِ کافی شراب ارزان­قیمت داشتم، به کتاب­خانه قدم نمی­ گذاشتم.) کتاب­خانه زمانی جای خوبی است که برای خوردن و نوشیدن چیزی نداشته باشی و صاحب­ خانه دنبال تو و اجارۀ عقب ­افتاده باشد. در کتاب­خانه دست کم می ­شد از توالت و دست­شوئی استفاده کرد. من آن جا کلی ولگرد می­ دیدم، بیشترشان موقع کتاب خواندن می­ خوابیدند.
همین طور در سالن بزرگ می­ گشتم و کتاب­ ها را از قفسه در می ­آوردم، چند خط می­ خواندم، چند صفحه، و بعد برمی­ گرداندم سر جایش.
تا این که روزی کتابی در آوردم و بازش کردم، و خودش بود. لحظه ­ای ایستادم و خواندم. بعد آن را بردم و پشت یک میز نشستم، مثل کسی که از زباله ­دانی شهر طلا پیدا کرده باشد. سطرها به سبک ­بالی جاری بودند، در آن جوئی جاری بود. هر سطرش انرژی خود را داشت که متعاقبش سطری دیگر می­ آمد با همان ویژگی. جوهری که در هر سطر جاری بود صفحه­ ها را شکل می­ داد، با این حس که چیزی در آن نقش بسته است. و بالاخره، مردی که از غلیان احساسات نمی ­ترسید. مخلوطی از شوخی و درد با سادگیِ مهجور. شروع این کتاب برای من معجزه ­ای بود غیرمترقبه و عظیم.
کارت کتاب­خانه داشتم. کتاب را امانت گرفتم و به خانه بردم، آن را با خود به اتاقم بردم، روی تخت پرید و آن را خواندم و خیلی پیش از این که خواندنش را به پایان برسانم فهمیدم که این آدمی است در حال بسطِ شیوۀ روشنِ نگارش خود. کتاب «حکٌ بر غبار» Ask the Dust بود و نویسنده جان فانته. می­ رفت که یک تأثیر مادام ­العمر بر نوشته­ هایم بگذارد. «حکٌ بر غبار» را خواندم و در کتاب­خانه دنبال کتاب ­های دیگرِ فانته گشتم. دو تا پیدا کردم: «Dago Red» و «تا بهار صبر کن، باندینی.» هر دو از همان نوع، از امعاء و احشا و قلب و با امعاء و احشا و قلب نوشته شده بود.
بله، فانته تأثیر شدیدی بر من داشته. مدت زمان زیادی از خواندن این کتاب ­ها نگذشته بود که با زنی زندگی مشترک شروع کردم. الکلیِ بدتری از من بود و کلی دعواهای پر سر و صدا داشتیم، و غالبن من بودم که داد می­ زدم: «به من نگو مادر قحبه! من باندینی­ ام، آرتورو باندینی!»
فانته خدایم بود و من می­ دانستم که باید خداها را در امان گذاشت، نباید در خانه­ شان را زد. با این حال عادت داشتم سعی کنم که حدس بزنم کجای انجلز فلایت زندگی می­ کرده و تصور می­ کردم که به عنوان یک امکان، هنوز می ­تواند همانجا باشد. تقریبن هر روز از آن طرف رد می­شدم و فکر می­ کردم آیا این همان پنجرۀ است که کامیلا از آن داخل شده است؟ و، آیا آن در هتل است؟ هشتی ­اش آنجاست؟ هیچ وقت این موضوع را کشف نکردم.
سی و نه سال بعد دوباره «حکٌ بر غبار» را خواندم. امسال هم دوباره آن را خواندم و همان بود، مثل بقیۀ کارهای فانته، اما این کتاب سوگلی من است، چرا که اولین بار جادو را در این کتاب کشف کردم. غیر از Dago Red و «تا بهار صبر کن بادینی» کتاب­ های دیگری هم هست. Full of Life و The Brotherhood of the Grape. و الان فانته در حال کار کردن بر رمان دیگری است: رؤیاهائی از بانکر هیل Dreams from Bunker Hill.
به دلایلی جز نویسندگی بالاخره نویسنده را امسال ملاقات کردم. می­ توان حرف­ های بسیاری به داستان جان فانته اضافه کرد. داستانی است از بدشانسی وحشتناک و سرنوشتی مخوف و از شهامتی طبیعی و کمیاب. روزی این داستان تعریف خواهد شد، اما احساس می ­کنم که او نمی­ خواهد من این داستان را تعریف کنم. اما بگذارید این را بگویم که مضمون کلمات و زندگی ­اش یکی است: نیرومند و خوشایند و گرم.
کافی است. حالا کتاب مالِ توست.

چارلز بوکوفسکی
۶ مه ١٩٧٩

دیدگاه‌ها
  1. مرتضا می‌گوید:

    توجیهات به جای توجیحات

  2. آشنا می‌گوید:

    سپاس گزارم آقا طاهر
    من هم چون شما رفتم که این کتاب را سفارش بدهم

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s