سیاست، چیزی است شبیۀ گذاشتن به کون گربه!/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 8 فوریه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , , ,

از مجموعۀ: زیباترین زنِ شهر
The most beautiful woman in town
فارسی: طاهر جام برسنگ

[آقای بوکوفسکی عزیز
چرا از سیاست یا امور جهانی نمی­‌نویسید؟
ام. ک]

[آقای ام. ک عزیز
چرا؟ چه چیز تازه‌ای دارد؟ همه می­‌دانند که بیکن می­‌سوزد.]

وقتی به تار و پود فرشی خیره می­‌شویم، جنونمان پا می‌گیرد؛ با این پرسش که چه چیزی باعث شد که ارابۀ حامل آب‌­نبات با تصویر پاپائی دریانورد را منفجر کنند.
همۀ مسئله این است: رؤیاهای خوب به پایان رسیده‌اند، همۀ آن‌ها. تتمه، تاپالۀ اسبی می‌ماند بازیچۀ ژنرال‌ها و پول­‌سازها. نمونه –­ من باز هم بمب‌های هیدروژنی آمریکائی را می‌بینم که از آسمان می‌ریزند­؛ این بار در دریاهای حوالی ایسلند. پسرهائی که فرضن قرار است از زندگی من محافظت کنند، با پرنده‌های کاغذی‌شان کاملن بی‌­توجه‌­اند. وزارت دفاع. گفته می­‌شود بمب‌ها خنثی بوده‌اند. پس از آن می‌خوانیم که یکی از بمب‌های هیدروژنی رها شده، از هم باز شده و همه جا را پر از رادیواکتیو کرده، زمانی که مثلن داشتند از من محافظت می‌کردند، محافظتی که من هیچ وقت، از کسی نخواسته بودم. تفاوت دمکراسی و دیکتاتوری در این است که در دمکراسی اول رأی می‌­دهی و بعد فرمان می‌گیری؛ در حکومت دیکتاتوری شما مجبور به اتلاف وقت برای انتخابات نیستید.
برگردیم به بمب هیدروژنی رها شده. به فاصلۀ زمانی کمی پیش از این ماجرا، مشابۀ آن در کرانه‌های اسپانیا اتفاق افتاد (آن‌ها برای محافظت از من همه جا هستند.) باز هم بمب جدا شد؛ این اسباب‌بازی کوچک بی‌توجه. بعد سه ماه طول کشید –­اگه حافظه­‌م درست قد بده­، که آخرین بمب را پیدا کنند و از آنجا خارج کنند. شاید سه هفته طول کشید ولی این سه هفته برای مردم شهر ساحلی سه سال بود. این بمب آخری؛ همان بمب لعنتی خود را طوری میزان کرده بود که در دوردست­‌ها، در تۀ دریا، روی لبۀ یک تپۀ شنی فرود آید. و با هر تلاش دلسوزانه برای گرفتنش تکانی می‌خورد و کمی بیشتر به درون تپه فرو می­‌رفت. هم‌زمان مردم بیچارۀ شهر ساحلی شب­‌ها از ترس پرتاب شدن به جهنم در رختخواب­شان می‌­لرزیدند. ستاره‌ها و مدال­‌ها. البته وزارت دفاع ایالات متحده بیانیه‌­ای صادر کرد و گفت که بمب غیرمسلح است یعنی فیوز انفجاری ندارد، اما همان وقت ثروتمندان محل را ترک کردند و دریانوردان آمریکائی و اهالی شهر ساحلی عصبی بودند. (به هر حال اگر این بمب را نمی‌‌توان بیرون آورد، چرا می‌غلتانندش؟ طوری که انگار حاوی دو تن کالباس است. فیوز یعنی مولد جرقه یا ماشه. جرقه می‌تواند از هر جائی زده شود. کار ماشه ضربه زدن یا هر گونه عمل مشابه است که بتواند مکانیسم حریق را راه بیندازد. می‌ماند مفهوم غیرمسلح که ایمن‌تر به نظر می‌رسد اما در واقع نیست.) به هر جهت، بمب را مهار کردند اما همان‌طور که حرف و حدیث ادامه داشت، بمب کار خود را می‌کرد. بعد چند توفان دریائی درگرفت و بمب کوچولوی خوشگل ما بیشتر به عمق تپه فرو رفت. دریا عمیق است، بسیار عمیق‌تر از رهبران ما.
سرانجام برای شکار بمب تجهیزات ویژه‌‌ای طراحی شد و آن چیز از دریا بیرون آمد. پالومارس. بله، جائی که این اتفاق افتاد، پالومارس بود. و می‌دانی بعد چه کار کردند؟
نیروی دریائی آمریکا یک گروۀ موزیک داشت که پیدا شدن بمب را در پارک شهر جشن گرفت –­اگر این چیز خطرناک نبود در واقع جشن بیهوده‌­ای بود. بله، و دریانوردان موزیک نواختند و مردم اسپانیا به موزیک گوش دادند و همگی در همایش بزرگ آمیزشی و روحانی جمع شدند. از سرنوشت بمب خارج شده از دریا من چیزی نمی‌دانم، هیچ کس چیزی نمی‌داند (جز چند نفر)، و ارکستر می‌نواخت. در همان حال هزار تن خاک رادیوآکتیو اسپانیائی مهر و موم شده به آیکن اس سی منتقل می‌شد. شرط می­‌بندم که در آیکن اس سی اجاره پائین است.
و حالا بمب‌هایمان در حوالی ایسلند شناورند؛ خنثا ­شده و در حال ته‌نشینی.
زمانی که اذهان مردم درگیر چنین افکار ناخوشایندی است چه کار می‌کنی؟ به سادگی اذهان آن‌ها را با چیز دیگری درگیر می‌کنی. آن‌ها می‌توانند در آن واحد تنها به یک چیز فکر کنند. مثلن، بسیار خوب، تیتر روزنامه‌های ۲۳ ژانویه ۱۹۶۸: «ب ۵۲ حامل بمب هیدروژنی در آسمان گرین­لند سقوط کرد؛ دینس ایرکد.» دینس ایرکد؟ آه، مادر!
به هر حال، ناگهان ۲۴ ژانویه، تیتر اصلی: کرۀ شمالی کشتی نیروی دریائی ایالات متحده را توقیف کرد.
خدای من، بازگشت میهن‌پرستی! باز هم این حرامزاده‌های کثیف. فکر می‌کردم جنگ تمام شده است، آه! این سرخ‌های پوشالی کُره‌ای!
زیر عکس خبری آسوشوئیتدپرس، یا چیزی شبیۀ این، گفته می‌شود که پیوئبلو، کشتی هوشمند ایالات متحده –­که رسمن یک کشتی باربری است، اکنون با مجهز شدن به تجهیزات الکتریکی دیده‌بانی اقیانوس، از آن به عنوان سفینۀ جاسوسی دریائی استفاد می‌شود، به ونسان هاربر واقع در کرانۀ کرۀ شمالی منتقل شده است.
این حرامزاده‌های کثیف سرخ، همیشه در حال حادثه ­آفرینی‌اند!
اما من ملاحظه کردم که داستان بمب هیدروژنی آزاد شده به حاشیه رانده شد: «تشعشعاتی در منطقۀ سانحۀ هواپیمای ب ۵۲ مشاهده شد؛ اثری از بمب ترک خورده.»
گفته شد که رئیس جمهور بین ساعت ۲ تا ۲ و نیم بامداد بیدار شده و از توقیف پیوئبلو حرف زده است.
احتمالن بعد از آن به رختخواب برگشته است.
ایالات متحده مدعی است که کشتی در آب‌های بین‌‌المللی بوده، در حالی که به ادعای کُره‌‌­ای‌ها کشتی وارد محدودۀ جغرافیائی آن‌ها شده است. یکی از این دو کشور دروغ می­‌گوید، دیگری نه.
بعد می‌‌توان به این نکته فکر کرد که فایدۀ حضور یک کشتی جاسوسی در آب‌های بین‌المللی چیست؟ این کار به پوشیدن بارانی در یک روز آفتابی شبیه است.
هر چه بیشتر این موضوع را مورد مطالعه قرار دهی، ابزار بیشتری بدست می­‌آوری.
تیتر: ۲۶ ژانویه ۱۹۶۸: ایالات متحده ۱۴۷۰۰ تن از نیروهای ذخیرۀ خود را به خدمت فرا خواند.
بمب هیدروژنی رها شده طوری از مطبوعات کنار می‌‌رود که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده است.
همزمان:
سناتور جان سی استنیس (می‌سی‌سی‌پی) گفت تصمیم آقای جوهانسن (فراخوانی نیروی ذخیرۀ هوائی به خدمت) «ضروری بوده است و سنجیده» و افزود، «امیدوار است در مورد مجهز کردن عناصر اصلی نیروی ذخیره، تردید نکند.»
رهبر اقلیت سنا، ریچارد ب. روسل (جرجیا): «در تحلیل نهائی، این کشور باید کشتی متصرف شده و افراد بازداشت شده را آزاد کند. گذشته از هر چیز، جنگ‌های بزرگ با اتفاقات کوچکتر از این‌ها آغاز شده است.»
جان مک کورمک (ماساچوست)؛ سخنگوی کاخ سفید: «مردم آمریکا باید بیدار شوند و تلاش کمونیست‌ها برای تسلط بر جهان را درک کنند. در این مورد بی‌­توجهی بسیاری وجود دارد.»
فکر کنم اگر آدلف هیتلر زنده بود از این وضعیت بسیار مشعوف می‌شد.
در مورد سیاست و امور جهانی چه می­‌شود گفت؟ بحران برلین، بحران کوبا، هواپیماهای جاسوسی، سفینه‌های جاسوسی، ویتنام، کره، بمب رهاشدۀ هیدروژنی، آشوب در شهرهای آمریکا، گرسنگی در هند، اسهال در چین سرخ؟ آدم‌های بد هستند یا آدم‌های نیک؟ آن‌هائی که همیشه دروغ می‌گویند و آن‌ها که هرگز؟ دولت‌ها خوبند یا بد؟ نه. فقط دولت‌های بد یا بدتر وجود دارند. آیا زمانی که در حال گائیدن، ریدن، یا خواندن مجله‌ای کمیک پرنو، یا در حال چپاندن اوراق بهاءدار در کتاب هستیم، نور یا حرارتی باز می‌داردمان؟ مرگ ناگهانی چیز جدیدی نیست، مرگ مفاجای گروهی هم همین طور. اما ما محصولات را به‌سازی کرده‌ایم؛ قرن را به دانش و فرهنگ و اختراعات آراسته‌ایم. کتابخانه‌ها از کتاب سر می‌روند؛ نقاشی‌های مشهور صدها هزار دلار به فروش می‌رسند؛ علم پزشکی قلب انسان را پیوند می‌زند؛ در خیابان‌ها، یک دیوانه با یک نفر که دارای عقل سلیم است را نمی‌توانی از هم تشخیص بدهی، و ناگهان زندگی‌مان را دوباره در دست یک دیوانه می‌یابیم. شاید بمب‌ها هرگز ریخته نشوند؛ شاید بمب‌­ها ریخته شوند. اینی، عینی، مینی، می­نی، مو…
حالا اگر خوانندگان عزیز من را ببخشند، تا فرصت باقی است، برگردم به جنده‌ها، اسب­‌ها و می‌گساری. اگر سرانجام این‌ها مرگ باشد، برای من حقارتش کمتر است از مرگی که ریشه در عبارات آزادی و دمکراسی و بشردوستی و ​یا کس‌‌شعرهائی از این دست دارد.
اولین پست، ساعت ۱۲ و نیم. اولین مشروب، حالا. و جنده­‌ها همیشه در دسترس هستند. کلارا، پنی، آلیس، جو…
اینی، عینی، مینی، می­نی، مو…

دیدگاه‌ها
  1. خسرو می‌گوید:

    با درود و خسته نباشی
    نمی‌دانم آیا سطر «تفاوت دمکراسی و دیکتاتوری در این است که …» را خودت برجسته و سیاه کردی یا این‌که در اصل مطلب چنین بوده است. اگر در اصل، چنین چیزی نبوده، به گمانم خطاست که دست به چنین کاری بزنید. به این دلیل ساده که چه بسا، یک جمله‌ی دیگر، برای من «مهم» باشد و هم‌چنین یک جمله‌ی دیگر برای نفر بعدی ووو
    سربلند باشی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s