زیباترین زن شهر/ چارلز بوکاوسکی

منتشرشده: 10 فوریه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , ,
داستان زیباترین زن شهر
از مجموعۀ: The most beautiful woman in town

فارسی: طاهر جام برسنگ

خواهر کوچکتر،کس[1]، در بین پنج خواهر، زیباترینشان بود. کس، زیباترین دختر شهر بود. یک رگش سرخ­پوست بود با بدنی قوی و فنری، خرامی چون مار داشت و مزاجی از آتش که نظرها را در پی خود می­ کشاند. کس آتش سیال متحرک بود. به روحی می­ مانست که در شکلی گنجانده باشندش و آن ظرف را برنتابد. موهایش مشکی بود و بلند و ابریشمی که با حرکت تنش، در پیچ و تاب بود. روحش نه آنچنان بزرگ بود و نه کوچک. برایش حد وسطی وجود نداشت. بعضی­ ها می­ گفتند دیوانه است. کودن­ ها این طور فکر می­ کردند. کودن­ ها هیچ وقت نمی­ توانستند کس را درک کنند. مردها فقط به چشم ماشین سکس به او نگاه می­ کردند و برایشان دیوانه بودن یا نبودنش چندان فرقی نداشت.  کس با مردها می­ رقصید، با آن­ ها می ­لاسید و آن­ ها را می­ بوسید، اما جز در یکی دو مورد استثنائی، سر بزنگاه از دست مردها به شکلی در می­ رفت و آن ­ها را قال می­ گذاشت.  خواهرانش او را به سوء­استفاده از زیبائی متهم می­ کردند و این که شعورش را به کار نمی­ اندازد. اما کس هم شعور داشت و هم روح؛ نقاشی می­ کرد، می­ رقصید، آواز می­ خواند، سرامیک می­ ساخت، و اگر روح یا جسم کسی آزار می­ دید، عمیقن با او احساس همدردی می­ کرد. ذهنش متفاوت بود. شعور عمل کردن نداشت. خواهرانش به او حسادت می­ کردند چون او مردانشان را جذب خود می­ کرد. آن­ ها از دستش عصبانی بودند چون فکر می­ کردند او راه استفادۀ درست از مردها را بلد نیست. عادتش این بود که به مردهای زشت بیشتر توجه کند. مردهائی که اصطلاحن خوش­ تیپ بودند او را سر خشم می ­آوردند. می­ گفت: اینا پز لالۀ ظریف گوش و سوراخ دماغ خوش فرمشون را می ­دن… سطحی­ اند و تو سرشون هیچ نیست. اخلاقی نزدیک به دیوانه ­ها داشت؛ اخلاقی که بعضی­ ها دیوانه می­ خواندنش.
پدرش در اثر مصرف الکل مرده بود و مادرش دخترها را تنها گذاشته بود و رفته بود. آن­ ها به خویشاوندان پناه آورده بودند و خویشاوندان هم آن­ ها را به صومعه سپرده بودند. صومعه جای غم­ انگیزی بود. بیشتر برای کس تا خواهرانش. خواهرانش به او حسادت می ­کردند و کس با اکثر آن­ ها در جنگ بود. تمام بازوی چپش در این جنگ ­ها با تیغ زخمی شده بود. یک جای سوختگی کهنه هم روی گونۀ چپش بود که نه تنها از زیبائی­ اش کم نمی ­کرد،که آن را نمایان­تر می­ کرد.
من او را شب بعد از مرخصی­ اش از صومعه در بار وست­اند[2] دیدم. جوانترین خواهر بود به همین دلیل آخرین آن­ها بود که از صومعه مرخص شد. به راحتی آمد و کنار من نشست. احتمالن به این خاطر که زشت­ ترین مرد شهر بودم.
پرسیدم: «مشروب؟»
«البته! چرا که نه؟»
گمان نکنم آن شب حرف غیرمتعارفی در مکالماتمان رد و بدل شد. در فضائی که کس ساخت غرق شدیم. او به سادگی من را انتخاب کرده بود، همین. تحمیلی در کار نبود. مشروبش را دوست داشت و تا می­ توانست نوشید. به نظر نمی­ آمد که به سن قانونی رسیده باشد ولی کسی مانع مشروب خوردنش نشد. شاید یک کارت شناسائی جعلی جور کرده بود. نمی­ دانم. به هر حال، هر وقت که از توالت برمی­ گشت و باز کنارم می­ نشست؛ احساس غرور می­ کردم. نه تنها زیباترین زن شهر بود، بلکه زیباترین زنی بود که تا به حال دیده بودم. دست­ هایم را یک بار دور کمرش حلقه کردم و او را بوسیدم.
پرسید: «به نظرت خوشگلم؟»
«صد در صد. یک چیزی بیش از زیبائی ظاهری هم داری.»
«غالبن این تهمت خوشگلی به من زده می ­شه. تو فکر می­ کنی واقعن خوشگلم؟»
«خوشگل کفایت نمی­ کنه، مطلبو کامل نمی­ رسونه.»
کس داخل کیفش را گشت. فکر کردم دنبال دستمال گردن می­ گردد. دستش با یک سنجاق بلند کلاه از کیف بیرون آمد. قبل از این که برسم و جلوش را بگیرم سنجاق بلند کلاه را در پره­ های بینی­ اش فرو کرد. از پرۀ راست تا چپ. درست کنار نرمۀ بینی. مورمورم شد و بعد چندش.
به من نگاه کرد و خندید: «حالا چی فکر می­ کنی؟ هنوزم خوشگلم؟»
سنجاق را بیرون کشیدم و دستمالم را روی جای خونریزی­اش گرفتم. چند نفر که متصدی بار هم در بین آن­ها بود؛ شاهد عملیات بودند. متصدی بار آمد طرف ما و به کس گفت: «ببین یک بار دیگه از این کارا بکنی از این جا می­ ری بیرون. ما احتیاجی به عملیات دراماتیک سرکار نداریم این جا.»
او گفت: «گائیدمت.»
متصدی بار به من گفت: «بهتره سالم نگه ش داری.»
گفتم: «خوب می شه.»
کس گفت: «دماغ خودمه. هر کاری که بخوام می ­تونم با دماغ خودم بکنم.»
من گفتم: «نه، این کارت منو اذیت می­ کنه.»
«منظورت اینه که وقتی من سنجاقو تو دماغم فرو می ­کنم تو دردت میاد؟»
«بله منظورم همینه.»
«خیلی خوب دیگه نمی­ کنم. اخمتو باز کن.»
من را بوسید. ترجیح دادم بوسه ­اش را با پوزخندی رد کنم و دستمال را روی بینی­ اش نگه دارم. وقتی بار تعطیل شد رفتیم خانۀ من. چند تا آبجو داشتم. نشستیم و صحبت کردیم. همان وقت بود که فهمیدم پر از عاطفه است. دریای مهربانی. بدون این که خود بداند، اهل فداکاری بود. همزمان می ­خواست به فضای سرکشی و ناسازگاری هم برگردد. اسکیزی. یک اسکیزوفرن خوشگل و روحانی. احتمالن یک مرد یا یک چیز می ­توانست برای همیشه زندگیش را تباه کند. امیدوارم آن مرد یا چیز من نباشم.
به رختخواب رفتیم و بعد از این که چراغ را خاموش کردم کس پرسید: «کی می­ خوای بکنی؟ الان یا فردا صبح؟»
گفتم: «فردا صبح.» و به او پشت کردم.
صبح بیدار شدم و رفتم قهوه درست کردم و قهوه را برایش بردم به اتاق خواب.
او خندید و گفت: «اولین مردی هستی که شب بهم پشت کرده.»
گفتم: «خوبه. اصلن احتیاجی به کردن نداریم.»
«نه صبر کن. من الان می ­خوام. بذار یه دوش بگیرم.»
کس به حمام رفت و بعد از مدت کوتاهی برگشت. ظاهرش حسابی آراسته بود. موهای مشکی بلندش برق می­زد. چشم­ ها و لب­ هایش برق می­زد. برقش… تنش را با متانت، چون گوهری، به نمایش گذاشت. رفت زیر ملافه.
«بیا عشق من.»
رفتم زیر ملافه.
بی­ خیال و بدون عجله شروع کرد به بوسیدنم. دست­ هایم بر بدنش می ­لغزیدند و بر موهایش. سوارش شدم. داغ بود و تنگ. به آرامی نوازشش می­ کردم و منتظر بودم که به اوج برسم. چشمانش را مستقیم به چشمانم دوخته بود.
پرسیدم: «اسمت چیه؟»
پرسید: «چه فرقی می­ کنه اسم لعنتی؟»
خندیدم و به کردن ادامه دادم. سرانجام لباس پوشید و من او را به بار رساندم، اما فراموش کردنش سخت بود. کار نمی­کردم و تا ساعت دو بعد از ظهر خوابیدم. بعد بیدار شدم و روزنامه خواندم. در وان بودم که با یک برگ بزرک گوش فیل در دست، آمد
گقت: «می ­دونستم توی وانی. برای همین هم اینو برای پسر طبیعت آوردم که چیزشو باهاش بپوشونه.»
برگ گوش فیل را برایم پرت کرد داخل وان.
«از کجا فهمیدی که توی وانم؟»
«می­ دونم.»
تقریبن همیشه وقتی کس م ی­رسید که توی وان بودم. وقت­ های مختلفی حمام می­ کردم اما خیلی به ندرت پیش می­آمد که سر وان گرفتنم نرسد، بعدش گوش فیل بود که پرت می­ک رد و بعد از آن عشق­بازی می­ کردیم. یک یا دو شب هم به من تلفن کرد و مجبور شدم برای آزاد شدنش از زندانی که به جرم بدمستی یا دعوا رفته بود؛ ضامنش بشوم.
می­ گفت: «این حرومزاده فکر می ­کرد فقط به این خاطر که چند پیک مشروب برام خریده، حق داره بره تو شورتم.»
«با قبول کردن اولین مشروب از دست این آدما، برای خودت دردسر می­ خری.»
«فکر کردم به من علاقه دارند، نه فقط به تنم.»
«من هم خودتو دوس دارم هم تنتو. اما شک دارم که بیشتر مردها بتونن باطن تو را ببینند.»
برای شش ماه شهر را ترک کردم و به ولگردی پرداختم. هیچ وقت کس از فکرم خارج نمی­ شد، هر چند که قبل از این که شهر را ترک کنم پس از مشاجره ­ای، حس کردم که باید از هم جدا شویم و وقتی به شهر برگشتم او رفته بود. اما نیم ساعتی که در بار وست اند نشستم او داخل شد و کنارم نشست.
«خب حرومزاده، می­ بینم که برگشتی.»
برایش مشروب سفارش دادم. یک لباس یقه اسکی پوشیده بود. تا آن موقع در یقه اسکی ندیده بودمش. دو تا سنجاق سر شیشه ­ای در زیر چشم­ هایش فرو کرده بود. سر شیشه ­ای درشت سنجاق­ ها را فقط می ­شد دید. خود سنحاق­ ها در گوشت صورتش فرو رفته بودند.
«خدا لعنتت کنه، تو هنوز داری سعی می­ کنی که زیبائیتو خراب کنی؟»
«نه احمق، این مده.»
«دیوونه ­ای تو؟»
او گفت: «خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
«با کسی دیگه نیستی؟»
«نه، جز تو هیچ کس دیگه ­ای در کارم نیست. اما الان تک­ پرونی می­ کنم. ده چوق خرجشه اما برای تو مجانی می شه.»
«این سنجاقا را در بیار.»
«نه. مده.»
«منو خیلی ناراحت می­ کنه.»
«مطمئنی؟»
«بله لعنتی. مطمئنم.»
کس به آرامی سنجاق­ ها را از گوشت صورتش بیرون کشید و در کیفش گذاشت.
پرسیدم: «چرا با زیبائیت در می­ افتی تو؟ چرا سعی نمی­ کنی با اون کنار بیائی؟»
«برای این که مردم فکر می­ کنند که زیبائی تنها دارائیمه. زیبائی تا ابد نمی ­مونه برا آدم. تو نمی­ دونی چقدر آدم خوشبختی هستی که زشتی. چون وقتی کسی دوستت داشته باشه مطمئنی که برای ظاهرت نیس.»
گفتم: «خیلی خب. من خوشبختم.»
«منظورم این نبود که زشتی. فقط مردم اینطوری فکر می­ کنند. تو صورت جذابی داری.»
«متشکرم.»
یک مشروب دیگر خوردیم.
پرسید: «چه کار می­ خوای بکنی؟»
«هیچی. هر کاری که پیش بیاد. به هیچ کاری علاقه ندارم.»
«منم همینطور. اگه زن بودی می­تونستی تک­پرونی کنی.»
«فکر نمی­کنم به ارتباط نزدیک با اون همه غریبه علاقه­ای داشته باشم. کلافه­م می­کرد.»
«حق با توئه. کلافه کننده­س. همه چی کلافه کننده­س.»
با هم از آنجا بیرون رفتیم. توی خیابان مردم هنوز به کس زل می­زدند. هنوز هم خوشگل بود. شاید خوشگل­تر از هر وقت دیگر.
به خانۀ من که رسیدیم، کردیم و بعد من یک بطر شراب باز کردم و شروع کردیم به حرف زدن. ما راحت با هم حرفمان می­ آمد. مدتی او صحبت می­ کرد و من گوش می­ دادم و بعد نوبت صحبت کردن من می­ شد. مکالمات ما بدون هیچ تنشی مدت­ ها طول می­ کشید. به نظر می­ آمد که با هم به کشف رازهائی می ­رسیدیم. وقتی به کشف خوبی می­ رسیدیم کس خنده ­ای سر می­ داد که فقط مال خودش بود. این خنده مثل لذتی بود که از دل آتش در می­ آمد. وقت صحبت، همدیگر را می­ بوسیدیم و به هم نزدیک­تر می­ شدیم. او حسابی داغ شده بود و تصمیم گرفت برویم توی تخت. آن جا بود که لباس یقه اسکی­ اش را در آورد و زخم زشت روی گلویش را دیدم.
از توی تخت گفتم: «خدا لعنتت کنه زن. لعنتت کنه، با خودت چه کار کردی؟»
«سعی کردم با یک بطری شکسته خودمو خلاص کنم. دیگه دوستم نداری؟ دیگه خوشگل نیستم؟»
او را روی تخت کشیدم و بوسیدمش. من را کنار زد و خندید: «بعضی از مردها ده چوب را می­ دن و وقتی لباسمو در می­ آرم و این زخم را می­ بینند از خیر کردن می­ گذرند. منم ده چوب را نگه می­ دارم. خیلی مزه می­ ده.»
می­ گفتم: «آره. حرومزاده من نمی­ تونم جلو خنده­ مو بگیرم… دوستت دارم… این قد خودتو داغون نکن. توسرزنده­ ترین زنی هستی که تا حالا دیدم.»
دوباره همدیگر را بوسیدیم. کس بدون صدا گریه می­ کرد. می­ توانستم اشک ­هایش را حس کنم. موهای سیاه بلندش چون بیرق مرگ کنارم ریخته شده بود. از هم لذت می­ بردیم و آرام و محزون و شگفتی­ انگیز عشق­ورزی می­ کردیم.
صبح کس بیدار شده بود و داشت صبحانه حاضر می­ کرد. کاملن آرام و شاد بود. آواز می­ خواند. در تخت ماندم و از این که شاد بود کیف می ­کردم. بالاخره آمد، مرا تکان داد و گفت: «پا شو حرومزاده، یک مشت آب به سر و صورتت بزن و بیا از مهمانی لذت ببر!»
آن روز بردمش ساحل. یک روز عادی هفته بود و هنوز پائیز نشده بود و آرامش باشکوهی داشت. نی­ های ساحلی روی شن­ های چمنزار خوابیده بودند. عده­ ای بر نیمکت­ های سنگی نشسته بودند و یک تک بطر را دست به دست می­ کردند. خانم­ های مسن ۷۰ یا ۸۰ ساله بر نیمکت نشسته بودند و دربارۀ فروش املاک غیرمنقول بازمانده از همسرانشان که مدت­ ها پیش در چرخۀ سریع و ابلهانۀ حیات؛ کشته شده بودند، بحث می­ کردند. همۀ این­ ها یک فضای صلح ­آمیز بوجود آورده بودند و ما در چمنزار قدم می ­زدیم و حرف زیادی نمی ­زدیم. حس راحتی از با هم بودن داشتیم. من دو تا ساندویچ و کمی چیپس خریدم با نوشیدنی که بر شن­ ها نشستیم و خوردیم. بعد کس را بغل کردم و یک ساعتی با هم خوابیدیم. به شکلی از عشق­بازی کردن بهتر بود. این طوری بی هیچ تنشی در هم جاری بودیم. وقتی بیدار شدیم، به خانۀ من رفتیم و من شام پختم. بعد از شام به کس پیشنهاد زندگی مشترک دادم. مدتی در حالی که به من خیره شده بود صبر کرد. بعد آرام گفت: «نه.» او را با ماشین به بار رساندم، برایش یک مشروب خریدم و بیرون زدم. روز بعد در یک کارخانه کار بسته­ بندی پیدا کردم و بقیۀ هفته را کار کردم. خسته­ تر از این بودم که به کارهای دیگر برسم ولی شب جمعۀ همان هفته رفتم به بار وست­اند. نشستم و منتظر کس شدم. ساعت­ ها گذشت. وقتی که حسابی مست شده بودم متصدی بار به من گفت: «از بابت اتفاقی که برای دوست دخترت افتاده متأسفم.»
پرسیدم: «چه اتفاقی؟»
«خبر ندارید؟»
«نه.»
«خودکشی، دیروز خاک سپاریش بود.»
پرسیدم: «خاک سپاری؟» فکر می­ک ردم که ممکن است هر آن در آستانۀ در ظاهر شود.  چطور می ­توانست رفته باشد؟
«خواهراش به خاک سپردنش.»
«خودکشی؟ لطف می­ کنی بگی چطوری؟»
«گلوی خودشو پاره کرده بود.»
«عجب. یک مشروب دیگه به من بده.»
تا موقع تعطیلی بار نوشیدم. کس، زیباترین نفر بین پنج خواهر، زیباترین زن شهر. تصمیم گرفتم با ماشین به خانه برگردم و به فکر کردن ادامه دادم. بجای قبول کردن آن «نه» که گفت بهتر بود به او اصرار می­ کردم با من بماند. خیلی بی ­مبالاتی کردم، تنبلی کردم و لاقیدی. سزاوار مرگ. مثل سگ. چرا سگ را سرزنش کنم. بلند شدم و یک بطر شراب پیدا کردم و سر کشیدم. کس، زیباترین زن شهر در سن بیست سالگی مرده بود.
بیرون کسی بوق ماشینش را به صدا در آورده بود. سر و صدای ناهنجاری بود. بطری را گذاشتم زمین و فریاد زدم: «خدا لعنتت کنه مادر جنده، خفه شو!»
شب داشت نزدیک می­ شد و من هیچ کاری نمی­ توانستم بکنم.


[1] Cass

[2] West End Bar

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s