چیزی از بیرق ویت­ کنگی/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 19 فوریه 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

Something about a Viet Cong flag
South of no North
فارسی: طاهر جام برسنگ

صحرا زیر آفتاب تابستان تف کرده بود. رِد (Red) به محض این که واگن­ باری، خارج از محوطۀ راه ­آهن سرعت را کم کرد، پائین پرید. رو به شمال، پشت یک صخرۀ بلند رید و کونش را با چند برگ خشک کرد. بعد پنجاه یارد طی کرد، پشت صخره ­ای دیگر دور از آفتاب نشست و یک سیگار پیچید. دید که هیپی­ ها به طرفش می ­آیند. دو تا پسر و یک دختر. آن ­ها در محوطۀ راه آهن از قطار پائین پریدند و داشتند مسیر را بر می­ گشتند.
یکی از پسرها بیرق ویت ­کنگ­ ها دستش بود. قیافیه ای آرام داشت و صلح طلب. دختر کون پهن خوشگلی داشت. تقریبن داشت شلوارش را جر می­ داد. بلوند بود با صورت جوشی. رد منتظر شد تا آن­ ها نزدیک شدند.
گفت: ”هایل هیتلر!“
هیپی­ ها خندیدند.
رد پرسید: ”دارین کجا میرین؟“
”داریم سعی می­ کنیم بریم بریم دنور(Denver)، فکر کنم همون ور بریم.“
رد گفت: ”شما باید کمی صبر کنین، باید از دخترتون فیض ببرم.“
”منظورت چیه؟“
”شنیدین.“
رد چنگی به دختر زد. با یک دستش به موهایش چنگ زده بود و با دست دیگر به کونش، دختر را بوسید، پسر بلندقدتر شانۀ رد را گرفت: ”صبر کن ببینم…“
رد برگشت و با یک ضربۀ کوتاۀ چپ پسر را پرت کرد روی زمین. یک مشت توی شکم. پسر روی زمین بود و به سختی نفس می­زد. رد به پسری که بیرق ویت  ­کنگی دستش بود نگاه کرد. ”اگه نمی ­خوای بلائی سرت بیاد، سر به سرم نذار.“
او به دختر گفت: ”بدو از پشت صخره ­ها در رو.“
دختر گفت: ”نه، این کارو نمی­ کنم، نمی­ کنم.“
رد ضامن­ دارش را کشید و دگمه را فشار داد. تیغۀ برهنه زیر دماغ دختر بود، تهدیدآمیز.
”فکر می­ کنی بدون دماغ چه شکلی می­ شی؟“
دختر جواب نداد.
او با لبخندی دندان ­هایش را نمایان کرد. ” می ­بُرمش.“
پسری که بیرق دستش بود گفت: ”ببین. راحتت نمی ­ذارم.“
رد در حالی که دختر را پشت صخره می­ کشید گفت: ”بیا دخترک.“
رد و دختر پشت صخره­ ها ناپدید شدند. پسری که بیرق دستش بود دوستش را بلند کرد. ایستادند. چند دقیقه ایستادند.
”اون داره سالی(Sally) را می­ گاد. چه کار کنیم؟ همین الان داره می­ کندش.“
”چه کار کنیم؟ اون بابا دیوونه ­س.“
”یه کاری باید بکنیم.“
”حتمن سالی الان فکر می­ کنه ما چه گه ­هائی هستیم.“
”هستیم. هر دو. باید از پسش بر میومدیم.“
”چاقو داشت.“
”فرقی نمی­ کنه. می ­تونستیم بزنیمش.“
”احساس بدبختی دارم.“
”فکر می­ کنی سالی الان چه حالی داشته باشه؟ اون داره می­ گادش.“
ایستادند و منتظر شدند. اسم پسر بلندقدتر که مشت خورده بود، لئو(Leo) بود. دیگری دیل(Dale). آفتاب، همان طور که انتظار می­ رفت داغ بود. دیل گفت: ”دو تا سیگار داریم، میائی بکشیم؟“
”چطور می شه وقتی می دونیم پشت صخره چی می­ گذره این سیگار گه­و کشید؟“
”راس می­ گی. خدا چقد طولش دادن.“
”خدایا، نمی ­دونم. فکر می ­کنی کشته باشدش؟“
”دارم نگران می­ شم.“
”شاید بهتر باشه من یه نظر بندازم.“
”اوکی. ولی مواظب باش.“
لئو به سمت صخره ­ها رفت. تپه ­ای کوچک بود با کمی علف. سینه­ خیز از تپه بالا رفت و از پشت علف­ ها پائین را نگاه کرد. رد داشت سالی را می­ کرد. لئو تماشا کرد. تمامی نداشت. رد پشت سر هم می ­کرد. لئو از تپه پائین خزید و رفت کنار دیل ایستاد.
”به نظر خوب بود.“
منتظر شدند.
بالاخره رد و سالی از پشت صخره­ ها بیرون آمدند. به طرف آن­ ها آمدند.
رد گفت: ”متشکرم برادرا. تکۀ خوبی بود.“
لئو گفت: ”جهنم شو!“
رد خندید: ”صلح! صلح!“… با انگشت­ هایش علامت را ترسیم کرد. ”خب دیگه من برم…“
رد سریعن یک سیگار پیچید، وقتی داشت کاغذش را خیس می­ کرد لبخندی زد. بعد آن را روشن کرد، دودش را توی سینه کشید و از توی سایه به سمت شمال راه افتاد.
دیل گفت: ”بیاین اتواستاپ بزنیم. واگن باری خوب نیس.“
به سمت غرب حرکت کردند.
سالی گفت: ”یا مسیح، نمی ­تونم راه برم! یه حیوون بود.“
لئو و دیل چیزی نگفتند.
سالی گفت: ”خدا کنه حامله نشم.“
لئو گفت: ”سالی متأسفم…“
”آه، خفه شو!“
راه رفتند. داشت غروب می­ شد و داغی صحرا کم.
سالی گفت: ”از مردا متنفرم!“
یک خرگوش از پشت بوته پرید بیرون و شروع به دویدن کرد و لئو و دیل هم پریدند هوا.
لئو گفت: ”خرگوش، یه خرگوش.“
”این خرگوش شما رو ترسوند، مگه نه؟“
”خب، بعد از اتفاقی که افتاد ما ترس خوردیم.“
”ترس خوردین؟ پس من چی بگم؟ ببینین، یه دقیقه بشینیم. خسته­ م.“
تکه ­ای سایه بود و سالی وسط دو نفر بود.
او گفت: ”می ­دونین، همچینم…“
”چی؟“
”چندان بد نبود. منظورم از جنبۀ کاملن سکسی. اون گذاشتش توم. از جنبۀ کاملن سکسی، واقعن چیزی بود.“
دیل گفت: ”چی؟“
”منظورم اینه که از نظر اخلاقی ازش نفرت دارم. این حرومزاده باید کشته بشه. سگه. خوک. اما از جنبۀ کاملن سکسی چیزی بود…“
مدتی بدون حرف گذراندند. بعد دو تا سیگار را در آوردند و دوره ­ای کشیدند.
لئو گفت: ”کاش یه کم دراگ داشتیم.“
سالی گفت: ”خدای من می­ دونستم یه روز می­رسه. شماها اصلن وجود ندارین.“
لئو پرسید: ”ممکنه اگه بهت تجاوز کنم حالت خوب بشه؟“
”خر نشو.“
”فکر کردی می­ تونم بهت تجاوز کنم؟“
”بهتر بود با اون می ­رفتم، شماها هیچ پُخی نیستین.“
دیل پرسید: ”آها پس دوسش داری؟“
سالی گفت: ”ول کن! بریم پائین تو بزرگ­راه، اتواستاپ بزنیم.“
لئو گفت: ”می ­تونم به شدت بکنمت. می ­تونم گریه ­تو در بیارم.“
دیل با خنده پرسید: ”می­ تونم تماشا کنم؟“
سالی گفت: ”چیز دیدنی نیست. راه بیفتین. بریم.“
بلند شدند و به طرف بزرگ­راه رفتند. وقتی رسیدند سالی کنار بزرگ­راه با شصت برافراشته ایستاد. لئو و دیل پشت ایستاده بودند که در دید نباشند. بیرق ویت­ کنگی را فراموش کرده بودند. آن را در محوطه واگن ­های باری جا گذاشته بودند. روی خاکریز کنار خطوط آهن بود. جنگ ادامه داشت. هفت مورچۀ قرمز، از نوع بزرگ، از بیرق بالا می­ خزیدند.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s