سه شعر

منتشرشده: 26 فوریه 2011 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:

«در این سیارۀ کوچک
هر ساعت
خطر هر حادثه­ ای می ­رود
الا عشق!»

این را مردی می­ گفت
با هاله ­ای الکل بر گرد سر
که به سمت خروجیِ میخانه تلو تلو می­ خورد،
نشمه ­اش از پشت سر می ­آمد
و می­ گفت:
«یواش­تر عشق من
بذا با هم بریم!»

—————————————————

ابري كه شب را
دو چندان می كند
با لبۀ ماه
خِنج می خورد

بگذار رؤياهامان تازه شود!

تنها لحظه اي از نگاهت را
هِبه كن بر من
همانی كه
قطره ای اشك
و دريايي عشق را
در فاصلۀ دو پلكش
جا می دهی
و دنيا
از يقيني پر مي شود
كه در كلام نمی گنجد
اما
رؤياهامان را جان می دهد

بگذار مهتاب ما را هبه شود.

—————————————————

شعرم
هذیان ­وار
از خمیازۀ خورشید
تا دامن سپیده می ­پاید

معراجِ کابوس ­های عبوس
سوار بر موجِ رؤیاهای کبود
تا در اولین آهِ پگاه
دفتر بربندم
و پلک فلک
به هم آید.

دیدگاه‌ها
  1. فرشته رییس دانایی می‌گوید:

    آقای جام بر سنگ،
    اگر جای زن و مرد را عوض کنیم؟

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s