دستگاهِ گا/ چارلز بوکاوسكي

منتشرشده: 7 مارس 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,
The Fuck Machine
The most beautiful woman in town
فارسی: طاهر جام برسنگ

این داستان را قبلن در «شیزوکالت» خوانده اید. اصلن زمانی که داشتم آن را بر می گرداندم، به نیت انتشار در «شیزوکالت» بود. چند هفته پیش هم همانجا منتشر شد و از قراین بر می آمد که بسیاری آن را خوانده بودند و باز بسیاری از این بسیاری از آن خوششان آمده بود. چندی پیش دوستی پیام داده بود که از طریق شیزوکالت به داستان دسترسی ندارند. بعد متوجه شدم که نه تنها شیزوکالت که کلیه صفحاتی که به گردانندۀ آن تعلق داشت فیلتر شده است. کاشف به عمل آمد که گردانندۀ این سایت در تاریخ بیست و پنجم از منزل خارج شده و گویا در خیابان بازداشت شده است. در بین خبرهایی که سازمان های مدافع حقوق بشر انتشار داده بودند هم دیدم که نامش را در شمار کسانی که بیست و پنج بهمن ماه امسال در خیابان بازداشت شده اند آمده بود. به هر حال با احترام به شیزوکالت و گردانندۀ آن پیمان غلامی این داستان را برای کسانی که درخواست کرده بودند باز همین جا منتشر می کنم با این توضیح که برگردان فارسی داستان کماکان متعلق است به شیزوکالت.

آن شب بارِ تونی گرم بود. کسی حتا به گائیدن هم فکر نمی­کرد. فقط آبجوی تگری. تونی دو تا آبجو برای من و مایک سرخ پوسته آورد. مایک پولش را حاضر کرده بود. گذاشتم دورِ اول را او بپردازد. تونی آن را برداشت، نگاهی پرملال به دور و بر انداخت؛ پنج یا شش مرد دیگر ایستاده بودند و به آبجوهایشان خیره بودند. کله خرها. بعد تونی به طرف ما آمد.
پرسیدم: «تونی، تازه چه خبر؟»
تونی گفت: «اوه… گُه.»
«این که خبرِ تازه ­ای نیست.»
«گُه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «…اِه… گُه.»
آبجوهایمان را نوشیدیم.
از تونی پرسیدم: «نظرت دربارۀ کرۀ ماه چیه؟»
تونی گفت: «گُه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «خُب اگه رو زمین، آدم یه کود گُه باشه، توی ماه هم همینه، جاش فرقی نداره.»
گفتم: «می­گن احتمالن تو مریخ اثری از زندگی نیست.»
تونی پرسید: «خُب که چی؟»
گفتم: «اَه، هیچی بابا. دو تا آبجوی دیگه.»
تونی آن­ها را آورد، بعد برای گرفتن پولش آمد، برداشت، برگشت. «لعنتی چقد گرمه. دلم می ­خواست الآن مرده بودم مثل کاندوم مصرف شدۀ دیروزی.»
«آدما وقتی می­ میرن، کجا می­رن تونی؟»
«هر گوری، کی به این چیزا فکر می ­کنه؟»
«به روحِ آدم اعتقاد نداری؟»
«یک گونی کُسِ شعر.»
«پس چِِه؟ ژاندراک، بیلی ذِ کید؟ همۀ اینا چه می ­شن؟»
«یک گونی کُسِ شعر.»
آبجومان را نوشیدیم و رفتیم در بحر موضوع.
گفتم: «نه، باید برم بشاشم.»
رفتم شاش­ گاه و طبق معمول پتی جغده آنجا بود.
آن را در آوردم و شروع کردم به شاشیدن.
به من گفت: «دولِت واقعن کوچیکه.»
«موقع شاشیدن و مدیتشن کردن بله، اما من از اونام که بهش می­گن تیپ سوپررئالیستی، به موقعش هر سانتی ­متر می­ شه ۶ تا.»
«اگه راس بگی خوبه، چون چیزی که الآن می­ بینم پنج سانته.»
«الآن فقط کلاهکشو می­ بینی.»
«اگه بزاری کیرتو بمکم یک دلار می ­دم.»
«زیاد نیست.»
«اون چیزی که نشون می­دی بیشتر از کلاهکشه. همه­شه.»
«گم شو پت!»
«پولِ آبجوت که تموم شد دوباره برمی­ گردی.»
بیرون رفتم.
«دو تا آبجوی دیگه.»
تونی همان کارِ همیشگی ­اش را کرد، برگشت.
گفت: «این قد گرمه که دارم دیوونه می­ شم.»
به تونی گفتم: «گرما فقط وجودِ واقعیتو رو می ­کنه.»
«صبر کن ببینم! به من می­ گی دیوونه؟»
«اکثر ماها دیوونه ­ایم، اما خیلیا اینو مخفی می­ کنن.»
«خیله خُب، فرض کن کُسِ شعرت درس باشه، در این صورت رو زمین چن تا آدم معقول پیدا می­ شن؟ اصلن آدمِ معقول وجود داره؟»
«چن تائی.»
«چن تا؟»
«از یک میلیارد نفر؟»
«آره خُب.»
«هوم… می­ شه گفت ۵ تا ۶ نفر.»
مایک سرخ پوسته گفت: «۵ یا ۶ نفر؟ سرشو بلیس!»
تونی گفت: «ببین! از کجا می­ دونی من دیوونه ­م؟ خودمونو چطوری نجات بدیم؟»
«خُب، چون همۀ ما دیوونه ­ایم تنها چن نفری هستن که ما رو کنترل می­ کنن. فقط چن نفر، می­ذارن ما دورِ خودمون بچرخیم و راحت دیوونگی کنیم. تنها کاری که در حالِ حاضر می ­تونن بکنن همینه. زمانی فکر می­ کردم که شاید اونا در فضا دنبال جائی باشن که بعد از این که ما را نابود کردن بتونن اونجا زندگی کنن. اما حالا می­دونم که دیوونه ­ها فضا را هم در کنترل دارن.»
«از کجا می ­دونی؟»
«از اونجا که تو کرۀ ماه یه پرچمِ آمریکا کوبیدن.»
«فرض کن روس­ ها پرچمِ روسیه رو تو ماه کوبیده باشن؟»
گفتم: «فرقی نداره.»
تونی پرسید: «یعنی تو بی­ طرفی؟»
«من تا آخرین حدِّ دیوونگی بی­ طرفم.»
ساکت شدیم. مشروب­مان را نوشیدیم. تونی هم همین طور، شروع کرد به ریختن اسکاچ با آب برای خودش. می­توانست. صاحب محل بود.
تونی گفت: «خدای بزرگ، داغه هوا.»
مایک سرخ پوسته گفت: «آره لعنتی.»
بعد تونی شروع کرد به حرف زدن. «دیوونگی. می­ دونین. الآن در همین لحظه داره اتفاقای دیوونه­ وار می­ افته!»
گفتم: «البته.»
«نه، نه، نه… منظورم اینه که درست همین جا، توی بارِ من!»
«آره؟»
«بله. این قد دیوونه ­وار که یه وقتائی می­ ترسم.»
من که همیشه آمادۀ شنیدنِ کُسِ شعرهای دیگران بودم گفتم: «همه شو برام تعریف کن تونی.»
تونی سرش را کاملن جلوی گوشم آورد. «من یه نفرو می ­شناسم که دستگاهِ گا داره. نه از اون آشغالائی که می­شه تو روزنامه­ های سکسی پیدا کرد. بطری­ های آبِ گرم جدید با کُس ­های گوشتی قابلِ تعویض. این بابا یه چیز اساسی ساخته. یه دانشمندِ آلمانیه که ما تونستیم پیداش کنیم. منظورم اینه که دولت­مون قبل از این که دستِ روسا بهش برسه، پیداش کرده. این موضوع بین خودمون باشه.»
«معلومه تونی، صد در صد…»
«فون براشلیتز. دولت­مون سعی کرد اونو به فضا علاقمند کنه. نشد. یه پیریِ باهوش و معرکه ­س، اما فقط دستگاهِ گا تو مخشه. فکرم می­ کنه یه جورائی هنرمنده، بعضی وقتا خودشو میکل ­آنجلو معرفی می­ کنه… یه بازنشستگی ۵٠٠ دلاری در ماه براش تعیین کردن که مثلن بدون این که کارش به دیوونه ­خونه کشیده بشه، زنده بمونه. مدتی زیر نظر داشتنش، بعدش یه کم خسته شدن یا فراموشش کردن، اما پولشو ماهانه می ­فرستن براش، ماهی یه بار یه مأمور میاد و ده بیست دقیقه­ ای باهاش حرف می­ زنه، یه گزارش هم می­نویسه که این بابا هنوز کُس­خُله و راهشو می­ کشه و میره. این بابا هم فقط این شهر و اون شهر می­ چرخه و یه چمدونِ قرمز دنبال خودش می­ کشونه. خلاصه که یه شب اومد اینجا و شروع کرد به مشروب خوری. بهم گفت که حسابی پیر و خسته ­س و نیاز به یه جای دنج داره که اونجا تحقیقاتشو ادامه بده. سعی کردم محلش نزارم. می ­دونی که کلی آدمای دیوونه میان این جا.
گفتم: «بله.»
«بعدش هی مست ­تر شد و همه چی رو برام تعریف کرد. یه زنِ ماشینی ساخته که می ­تونه بیشتر از هر زنی که در طول هزاران سال آفریده شده، به یه مرد حال بده! بدون کاندوم، یا نق زدن و کُس­ شعر گفتن.»
گفتم: «من همۀ عمرم دنبال یه همچی زنی بودم.»
تونی خندید: «همۀ مردا دبنالشن. اولش فکر کردم کُس­خُله، تا این که یه شب بعد از تعطیلی بار باهاش رفتم پانسیونش و دستگاهِ گا را از چمدون قرمزش در آورد.»
«خُب؟»
«درست مثِ این بود که آدم قبل از مرگ بره بهشت.»
از تونی خواستم که: «بزار بقیه­ شو خودم حدس بزنم.»
«بزن.»
«فون براشلیتز و دستگاهش الان پیشِ خودتن، طبقۀ بالا.»
تونی گفت: «ه..و..م.»
«چنده؟»
«دوری بیست دلار.»
«٢٠ دلار برای گائیدن یه دستگاه؟»
«اون زده رو دستِ کسی که ما را آفریده. خواهی دید.»
«پتی جغده با یه دلار می ­مکه آدمو.»
«پتی جغده بدک نیست ولی اختراعی که زده باشه رو دست خداها نمی ­شه.»
دو تا ده دلاری رو کردم.
«باشه تونی، ولی بدون که اگه یه جور شوخی لوس باشه بهترین مشتریتو از دست می­دی.»
«همون طور که قبلن گفتی، همۀ ما در هر صورت دیوونه ­ایم. خودت می­دونی.»
گفتم: «باشه.»
مایک سرخ پوسته گفت: «باشه. اینم ٢٠ دلارِ من.»
«باید بدونین که فقط ۵٠ درصدش مالِ من می ­شه. بقیه­ش مال فون براشلیتزه. با توجه به تورم و مالیات، ۵٠٠ دلار حقوق بازنشستگی پول زیادی نیست، از این گذشته فون ب. مث دیوونه­ها عرق می­ خوره.»
گفتم: «پس بریم تو کارش. تو ٤٠ دلارتو گرفتی. حالا بگو این دستگاهِ جاودانیِ گا کجاس؟»
تونی تختۀ کنار پیش­خوان را بالا زد و گفت: «از اینجا برین. از پله ­های پشت بار بالا می­رین. اون بالا در بزنین و بگین تونی ما رو فرستاده.»
«شمارۀ در؟»
«در شمارۀ ۶٩.»
«عالی. دیگه چی؟»
«عالی. دیگه این که هوای تخماتونو داشته باشین.»
پله ­ها را پیدا کردیم و رفتیم بالا. گفتم: «تونی برای شیرین­ کاری دست به هر کاری می­ زنه.»
راهرو را طی کردیم. در شمارۀ ۶٩ را پیدا کردیم.
من در زدم: «تونی ما رو فرستاده.»
«اوه خواهش می­ کنم آقایون، بفرمائید تو.»
یک پیرمرد حشری با شاتی در دست ایستاده بود با عینکی ته استکانی. درست مثل فیلم­ های قدیمی. به نظر می­ رسید مهمان دارد، یک تکٌۀ جوان، تقریبن خیلی جوان که همزمان ظریف بود و قوی.
ساق­ هایش را روی هم انداخته بود و ذره­ای از اندامش را نمایان کرده بود: زانوهایش با جوراب نایلونی، ران­ هایش با جوراب نایلونی و یه ذرۀ کوچک از پوستش در محلی که انتهای جوراب شلواریش بود. به تمامی کون و پستان بود، ساق ­های پوشیده، با چشم ­های روشن و خندان…
«آقایون معرفی می­ کنم… دخترم تانیا…»
«چی؟»
«اوه، بله، می­ دونم، من این قد… پیرم… اما درست مث افسانۀ مرد سیاه با عَلَم خیلی گنده، افسانه ­ای هم دربارۀ پیرمردای هرزۀ آلمانی هست که نمی­ تونن دست از گائیدن ور دارن. هر جور دوست دارین فکر کنین. در هر صورت این دخترم تانیاست.»
دختر با خنده گفت: «سلام بچه ­ها.»
بعد همۀ ما به دری نگاه کردیم که بر بالایش تابلوئی بود:
محل دستگاهِ گا.
عرقش را سر کشید.
«آهان بچه ­ها… اومدین اینجا که بهترین کردنتونو تجربه کنین، درسته؟»
تانیا گفت: «بابا! باید همیشه دهنت لق باشه؟»
تانیا پاهایش را در سمت دیگر روی هم انداخت، این بار دامنش کمی بالاتر بود، تقریبن آبم آمد.
بعد پروفسور یک شات دیگر سر کشید، بلند شد و به طرف دری رفت که تابلوی محل دستگاهِ گا بر بالایش نصب بود. برگشت و به ما لبخندی زد، بعد به آرامی در را باز کرد. داخل شد و با چیزی شبیۀ تخت چرخ­دار بیمارستان برگشت.
لخت بود، تکه­ ای فلز.
پروفسور آن چیز لعنتی را تا جلوی ما هل داد، بعد شروع کرد به زمزمۀ یک ترانۀ تخمی. احتمالن آلمانی بود.
تکه­ ای فلز با سوراخی در میان. پروفسور یک قوطی روغن در دست داشت، قوطی را در سوراخ گذاشت و همزمان که آن ملودی ابلهانۀ آلمانی را زمزمه می­ کرد، شروع کرد به ریختن دست و دلبازانۀ روغن در آن.
او به ریختن روغن در سوراخ ادامه داد، از روی شانه به ما نگاه کرد و گفت: «خوبه، نه؟» بعد باز به ریختن روغن ادامه داد.
مایک سرخ پوسته نگاهی به من انداخت، سعی کرد بخندد و گفت: «لعنتی، بازم سرمونو کلاه گذاشتن!»
گفتم: «آره، انگار آخرین باری که گول خوردم پنج سال پیش بود، اما تُف به من اگه کیرمو توی این تیکه سرب فرو کنم!»
فون براشلیتز خندید، به طرف قفسۀ مشروب رفت، یک چتول پیدا کرد، یک گیلاس حسابی ریخت، نشست و به ما نگاه کرد.
«وقتی که ما آلمانیا فهمیدیم جنگو باختیم و حلقه تنگ­تر می ­شه –تا آخرین نبردِ برلین- متوجه شدیم که جنگ مفهوم تازه ­ای پیدا کرده – جنگ واقعی بر سر این بود که چه کسی بیشترین تعداد دانشمندان آلمانی را به طرف خود بکشاند. روسیه یا آمریکا – آن ­ها بودند که می ­خواستند اولین نفری باشند که به کرۀ ماه و مریخ برسند… می­ خواستند در همه چیز اولین باشند. خب، من نمی ­دونم نهایتن نتیجه، از نظر تعداد یا ظرفیت دانش مغزها، چه شد. این قد می ­دونم که آمریکائی­ ها اول به من دسترسی پیدا کردن، سوارِ ماشینم کردن، یک مشروب دادن، هفت­ تیرو گذاشتن روی کله ­م، وعده وعید دادن و مثل دیوونه ­ها وراجی کردند. من همه چی رو امضاء کردم…»
گفتم: «بسیار خوب، صحبت کردن از تاریخ کافیه. اما من حاضر نیستم معامله ­مو، معاملۀ کوچولوی بیچاره­ مو، بکنم تو این فلز گۀ بی­ قواره یا هر چی که حالا اسمشو می ­ذاری! هیتلر حتمن دیوونه بوده که از تو مراقبت کرده. کاش روسا اول بهت رسیده بودن! من ٢٠ دلارمو می­ خوام.»
فون براشلیتز خندید: «هه­ هه ­هه ­هه هه… این فقط یه شوخی کوچولو بود، ناین؟ هه ­هه ­ههه هه!»
تکه سرب را به گنجه برگرداند. در را دوباره به هم کوفت. «اوه. هه ­هه هه!» کمی عرق نوشید.
فون ب. یک شات دیگر ریخت. یک شات حسابی. «آقایان من، من هنرمند و مخترع هستم. دستگاهِ گای من در واقع دخترم تانیاس…»
پرسیدم: «بازم شوخی، فون؟»
«اصلن هم شوخی نیست! تانیا! برو و بشین رو پاهای آقا!»
تانیا خندید، بلند شد، جلو آمد و روی زانویم نشست. دستگاهِ گا؟ باورم نمی ­شد! پوستش واقعی بود، یا هم که به هر حال این طور به نظر می ­آمد، و زبانش، وقتی که موقع بوسه در دهانم می­ چرخید، مکانیکی نبود –همه حرکاتش جوابی بود به حرکات من.
حسابی مشغول بودم، بلوزش را روی سینه­ هایش دریدم، به شورتش ور رفتم، سال ­ها بود که تا این حد حشری نشده بودم، و بعد در هم آمیختیم؛ نفهیدم چطور شد که دیدم سر پا هستیم و همان طور سرپائی کردمش، دست­ هایم به موهای بلند بلوندش پیچیده شده بود، سرش را به عقب خم کردم، دستم را پائین بردم و در حالی که تلمبه می­زدم، باسنش را از هم باز کردم، او آمد –تپشش را احساس می ­کردم و پیروی.
بهترین گایشی بود که تا به حال داشتم!
تانیا به حمام رفت، خود را شست و دوش گرفت، دوباره حاضر شد برای مایک سرخ پوسته. فکر کنم.
فون براشلیتز جدی گفت: «بزرگ­ترین اختراع آدم.»
حق کاملن با او بود.
تانیا برگشت و روی زانوهای من نشست.
«نه! نه! تانیا! نوبت اون یکی آقاس! تو همین حالا ترتیب این آقا را دادی!»
انگار نمی ­شنید. عجیب بود، حتا برای یک دستگاهِ گا، چون من هیچ وقت عشق­بازِ حسابی­ ای نبودم.
او پرسید: «دوستم داری؟»
«بله.»
«من دوستت دارم. و خیلی خوشبختم. و… ادعا می­شه من زنده نیستم. می ­دونی که، نه؟»
«من عاشقتم تانیا، این تنها چیزیه که می ­دونم.»
پیرمرد فریاد کشید: «خدا لعنت کنه، این دستگاهِ گا رو!» به طرف جعبۀ لاک الکلی­ای رفت که نام تانیا بر یکی از اضلاعش چاپ شده بود. رشته ­های کوچک سیم از آن بیرون زده بود، پر از دگمه بود و سکّان، عقربه­ های لرزان، رنگ به رنگ، نورهای چشمک زن، چیزهائی که تلق و تلوق می ­کردند… فون ب. دیوانه ­ترین جاکشی بود که تا به حال دیده بودم. او به سکان ور رفت و بعد به تانیا نگاه کرد:
«٢۵ سال! تقریبن یه عمر برای ساختنِ تو صرف شده! حتا مجبور شدم از دست هیتلر قایمت کنم! و حالا… سعی می­ کنی خودتو تبدیل کنی به یه حرومزادۀ کوته ­بینِ معمولی.»
تانیا گفت: «٢۵ سالم نیست. من ٢٤ سالمه.»
«می ­بینی؟ می ­بینی؟ درست مثِ یه زنیکۀ حرومزادۀ معمولی!»
او رفت و با دگمه ­ها مشغول شد.
به تانیا گفتم: «رنگ ماتیکتو عوض کردی.»
«ازش خوشِت میاد؟»
«اوه، بله، معلومه!»
دو لا شد و مرا بوسید.
فون ب. همین طور با دگمه­ ها ور می­ رفت. به دلم برات شد که موفق می­ شود.
فون براشلیتز به طرف مایک سرخ پوسته برگشت: «دستگاه فقط یه کم گیر کرده. باور کن. الان درستش می­ کنم، باشه؟»
مایک سرخ پوسته گفت: «امیدوارم. من یه چیز ٣۵ سانتی دارم که منتظره، بیست چوب هم سلفیدم.»
تانیا به من گفت: «دوستت دارم. دیگه هیچ وقت با هیچ مرد دیگه ­ای نمی­ خوابم. اگه تو رو نداشته باشم، هیچ کسیو نمی ­خوام.»
«هر کاری که بکنی بازم می ­بخشمت تانیا.»
پروفسور داشت عصبانی می­شد. او دگمه­ ها را فشار می­داد و می ­چرخاند اما اتفاقی نمی ­افتاد. «تانیا! حالا وقتشه که به اون یکی دیگه آقا بدی! دارم… خسته… می­ شم… باید یه شات بزنم… برو و باش بخواب… تانیا…»
تانیا گفت: «اِه… مرتیکۀ ضایع با او شاتت، شبا باید بی­ خوابی بکشم از دست تو که نمی ­تونی شق کنی هر چندم که ممه ­هامو گاز بگیری! حالمو بهم می­زنی!»
«چی گفتی؟»
«گفتم تو حتا نمی­ تونی شق کنی.»
«تانیا، این حرفتو نمی­ بخشم! من تو رو ساختم، تو که منو نساختی!»
او به چرخاندن دگمه ­های جادوئیش ادامه داد. منظورم دگمه­ های دستگاه است. حسابی عصبانی بود، و می ­شد دید که این عصبانیت به نوعی او را سر حال می­ آورد. «فقط یه کم دیگه صبر کنی درست می ­شه مایک. باید برقشو یه کم تنظیم کنم! یک اتصالی داره! می­ بینم!»
ناگهان به هوا جست. این بابا را از دست روس ­ها نجات داده بودند.
به مایک سرخ پوسته نگاهی کرد. «همه چی درست شد! دستگاه کار می­ کنه! خوش باشی!»
و رفت به طرف بطرش، یک شات حسابی دیگر ریخت، نشست که تماشا کند.
تانیا از روی زانوی من برخاست و به طرف مایک سرخ پوسته رفت. وقتی تانیا و مایک همدیگر را بغل کرده بودند من تماشا می­ کردم.
تانیا زیپ مایک سرخ پوسته را باز کرد، کیر او را بیرون آورد و وای که چه کیری داشت! گفته بود ٣۵ سانتی­ متر اما چیزی که من می­ دیدم شیرین ۵٠ تا می­شد.
بعد تانیا کیر مایک را با هر دو دست خود گرفت.
نالۀ مایک از خوشی بی­حد به هوا بود.
بعد کیر او را از ته کند. به گوش ه­ای پرتش کرد.
دیدم که مثل یک سوسیس روانی روی فرش ول می­ خورد و رگه­ هایی غم ­انگیز از خون بر مسیر درست می­ کرد. داشت به طرف یکی از دیوارها قل می ­خورد. پای دیوار از قل خوردن افتاد و شبیۀ چیزی شده بود که سر داشته باشد اما پا نه، و جائی هم نداشته باشد برای رفتن… که همین طور هم بود.
بعد نوبت تخم­ هایش شد که پرواز کنان برسند. بعد یک منحنی که سنگین سقوط می ­کند. آن­ها وسط فرش فرود آمدند و جز خونریزی کاری از دست­شان بر نمی ­آمد.
خون­ریزی می­ کردند.
فون براشلتیز، قهرمان تهاجم روس-آمریکائی، نگاهی عمیق انداخت به باقی­ماندۀ مایک سرخ­پوسته، رفیقِ هم­پیالۀ من، که سر تا پا قرمز -قرمزیِ سیالی که از مرکز پخش می­ شد- کف زمین افتاده بود. فون ب. همان پائین پله­ ها جادۀ خارج شهر را گرفت.
در اتاق ۶٩ قبلن هر اتفاق دیگری جز این یکی افتاده بود.
بعد از او پرسیدم: «تانیا، الان پاسبانا میان. می­ خوای شمارۀ اتاق را تقدیم کنیم به عشق­مون؟»
«البته عشق من!»
این کار را کردیم که نگهبان ­های دیوانۀ قانون رسیدند.
یکی از کارشناس ­هاشان بعد اعلام کرد که مایک مرده است.
و چون فون ب. از محصولات رژیم ایالات متحده بود، آن جا پر شد از آدم، از کارمندهای جز بگیر تا مأمورهای آتش­نشانی، روزنامه ­نگار، پاسبان­، مخترع، سی آی ا، اف بی آی و انواع دیگر گه­ های انسانی با همۀ تنوع­شان.
تانیا آمد و روی زانویم نشست. «حالا میان و منو می ­کشن. خواهش می ­کنم، سعی کن ناراحت نشی.»
جواب ندادم.
ناگهان فون براشلیتز ظاهر شد و با اشاره به تانیا فریاد کشید: «باور کنید آقایانِ من، او هیچ حسی نداره! من این وسیلۀ لعنتی را از دست هیتلر نجات دادم! باور کنید که اون فقط یه دستگاهه!»
همه بی ­حرکت ایستاده بودند. هیچ کس فون ب. را باور نمی­ کرد.
او فقط زیباترین دستگاه، و آن طور که می­ گفتند زنی بود که آن­ها تا به حال دیده بودند.
«لعنتیا! احمقا، هر زن یه دستگاهِ گاس، نمی ­تونین بفهمین؟ اونا فقط قوانین مزایده رو پیروی می­کنن! چیزی به اسم عشق وجود نداره! عشق، وهم افسانه­ هاس، مثِ کریسمس!»
هنوز نمی­ خواستند باور کنند.
«این فقط یه دستگاس! نترسین! تماشا کنین!»
فون براشلیتز یکی از بازوهای تانیا را گرفت.
آن را به طور کامل از بدن تانیا کند.
و داخل آن –­داخل سوراخِ شانه ­اش­- را می شد دید –­جز سیم و لوله­- کلاف در هم با اتصالات و اشیاء جنبنده­- به اضافۀ مادۀ بی­ معنی ­ای که کمی به خون شباهت داشت­- چیزی نمی­ شد دید.
تانیا را دیدم با کلاف سیم­ هائی که از شانه­ اش در محلی که بازویش به آن چسبیده بود، ایستاده است. به من نگاه کرد:
«خواهش می­ کنم، به خاطر من هم که شده! نمی­ خوام زیاد ناراحت بشی.»
وقتی آن­ها به طرفش هجوم آوردند و پاره پوره ­اش می­ کردند، داشتم تماشا می­ کردم.
کاری از دستم ساخته نبود. سرم را پائین، بین پاهایم گذاشتم و گریه کردم.
مایک سرخ­پوسته هم هرگز با بیست دلارش عیش نکرد.
چند ماه گذشت. دیگر هیچ وقت به بار بر نگشتم. دادگاهی علم شد اما دولت فون ب. و دستگاهش را تبرئه کرد.

به شهری دیگر نقل مکان کردم. بسیار دور. و یک روز که در سلمانی نشسته بودم، یک مجلۀ سکسی برداشتم و در آن یک آگهی دیدم. «عروسک کوچولوی خود را باد کنید! ٢٩ دلار و ٩۵ سنت. ساخته شده از لاستیک بسیار مقاوم. همراه با زنجیر و شلاق در بسته ­بندی. همچنین بیکنی، سینه­ بند، شورت، دو کلاه گیس، ماتیک و یک شیشه کوچک مهردارو. شرکت فون براشلیتز.»
سفارش دادم. به آدرس یک صندوق پستی در ماساچوست. او هم نقل مکان کرده بود.
بعد از حدود سه هفته بسته رسید. خیلی خفت­ بار. پمپ دوچرخه نداشتم، وقتی آن را از بسته در آوردم، حشری شدم. ناچار بودم به پمپ بنزینی که در گوشۀ خیابان بود بروم و از پمپ آن­ها استفاده کنم.
وقتی آن را باد کردم خوشگل­ تر شد. ممه­ ها و کونی بزرگ. متصدی پمپ بنزین پرسید: «این چیه داری رفیق؟»
«ببین من فقط یه کم باد لازم دارم. کلی بنزین از اینجا می ­خرم، نیس؟»
«خیله خُب، خیله خُب، باد بزن. فقط نمی ­تونم جلوی کنجکاویم بگیرم و ببینم اون چیه دستت…»
گفتم: «بی­ خیال!»
«یا مسیح مقدس! اون ممه ­ها را ببین!»
«دارم می­ بینم کُس­خُل!»
او را با زبانی که از دهانش بیرون زده و آویزان بود تنها گذاشتم، عروسک را روی شانه ­ام انداختم و به خانه برگشتم. آن را به اتاق خواب بردم.
هنوز سئوال اصلی بی­ پاسخ مانده بود.
لنگ­ هایش را از هم باز کردم و دنبال سوراخ ­مانندی گشتم.
فون ب. آن قدرها هم پرت نبود.
رویش قرار گرفتم و شروع کردم به بوسیدن آن لب­ های لاستیکی. گاهی هم خود را به ممه ­های غول ­پیکرش می ­رساندم و آن را می ­مکیدم. کلاه ­گیس زردی برایش گذاشته بودم و همۀ کیرم را مهردارو مالیده بودم. زیاد مهردارو نمی­ برد. آن قدر بود که برای یک سال کفایت دهد.
با ولع پشت گوشش را می ­بوسیدم، انگشتم را در کونش می­ کردم و تلمبه می ­زدم. بعد پائین پریدم، دست ­هایش را از پشت زنجیر کردم، یک قفل و کلید کوچک هم داشت و بعد با شلاق چرمی او را زدم.
با خود فکر کردم خدایا، باید دیوونه شده باشم.
بعد او را برگرداندم و در پشتش فرو کردم. تلمبه بود که می­زدم. صمیمانه بگویم. خسته ­کننده بود. خیال می ­کردم که سگ نر دارد گربۀ ماده را می­ گاید؛ خیال می­کردم دو نفر که از ساختمان امپایر استیت می ­پریدند، در هوا هم دیگر را می­ کردند. خیال کردم که یک کُس به قاعدۀ یک اختاپوس، در پی من می ­خزد، خیس و بویناک و مشتاقِ یک اورگاسم. همۀ شورت­ ها، زانوها، لنگ­ ها، ممه­ ها و کُس ­هائی که دیده بودم را به یاد آوردم. لاستیک عرق کرده بود. من هم عرق کرده بودم.
توی یک از گوش­های پلاستیک نجوا کردم؛ «دوستت دارم عزیزم!»
از این اعتراف نفرت دارم، اما به خود فشار آوردم تا داخل آن تکۀ کثیف لاستیکی بیایم. کوچک­ترین شباهتی به تانیا نداشت.
یک تیغ صورت­ تراشی برداشتم و آن شئی را تکه پاره کردم. تکه ­ها را قاطی قوطی­ های آبجو دور ریختم.
چند مرد در آمریکا از این چیزهای احمقانه می­ خرند؟
یا این که در طول یک پیاده ­روی ده دقیقه ­ای در تقریبن هر کدام از پیاده­ روهای بزرگ آمریکا، پنجاه تائی دستگاهِ گا می­ توانی ببینی – با تنها یک اختلاف؛ آن­ها تظاهر می­ کنند که انسان­اند.
بیچاره مایک سرخ­پوسته با آن کیر مردۀ پنجاه سانتی ­اش.
همۀ مایک سرخ­پوسته ­های بیچاره. همۀ پیمایندگان فضا. همۀ جنده­ های ویتنام و واشنگتن.
طفلک تانیا، شکمش شکم خوک بود، شریان ­هایش، شریان­ های سگ. او به ندرت می ­رید یا می­ شاشید، فقط می ­گائید –­قلب، صدا و زبانش عاریتی بودند- آن زمان ادعا م ی­شد تنها ١٧ عضو را می­ توان به هم پیوند زد. فون ب. از آن­ها جلو زده بود.
طفلک تانیا، که خیلی کم خورده بود – بیشتر پنیر ارزان ­قیمت با کشمش. نه میلی به پول داشت نه دارائی و نه به اتومبیل بزرگ نو یا خانۀ گران­ قیمت. هیچ وقت روزنامۀ عصر را نخوانده بود. میلی به داشتن تلویزیون رنگی، کلاهِ نو، چکمۀ بارانی یا مکالمه از پشت پرچین با زن­ های ابله، نداشت. نه هم می­ خواست که همسرش دکتر باشد، دلال سهام، عضو کنگره یا پاسبان.
و یارو در پمپ بنزین مرتب می­ پرسید؛ «اون چیزی که یه بار آوردی اینجا بادش کردی چی شد؟»
اما حالا دیگر نمی­ پرسد. حالا دیگر بنزینم را از جای دیگری می ­خرم. هیچ وقت هم دیگر سرم را جائی که آگهی عروسک فون براشلیتز را در مجلۀ سکسی دیدم، اصلاح نمی­ کنم. دارم سعی می­ کنم همه چیز را فراموش کنم.
چه می­ شود کرد؟

دیدگاه‌ها
  1. رضا می‌گوید:

    ممنون از شما بخاطر ترجمه خوب و روانی که انجام داید. قبلا این داستان را در شیزوکالت خوانده بودم. چندی است که این سایت از دسترس خارج شده بود و الان از طریق وبلاگ شما فهمیدم موضوع از چه قرار است. امیدوارم هرچه زودتر پیمان غلامی عزیز آزاد شوند.

  2. محمد رضا می‌گوید:

    جناب جام برسنگ عزيز براي قرار دادن اين داستان زيبا از شما كمال تشكر را دارم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s