زندگی در یک جنده ­خانۀ تکزاسی/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 9 مارس 2011 در بوکاوسکی

فایل صوتی داستان زندگی در یک جنده خانۀ تکزاسی

همین جا در تکزاس از اتوبوس پیاده شدم و هوا سرد بود و یبوست گرفته بودم، و چه می­ دانم، اتاق خیلی بزرگی بود، تمیز، فقط ۵ دلار در هفته، اجاقی داشت، و من تازه لباس ­هایم را در آورده بودم که این پیریِ سیاهِ دوان دوان وارد اتاق شد و شروع کرد به ور رفتن با اجاق با یک چنگک بلند. هیزمی در اجاق نبود و با خودم فکر کردم که با آن چنگک در اجاق چه کار می­ کند. بعد به من نگاه کرد، تخم ­هایش را گرفت و صدائی شبیۀ ”ایسسسسس، ایسسسس“ از خود در آورد! و من فکر کردم که خُب این بابا به دلیلِ نامعلومی فرض کرده من کونی هستم، اما چون نبودم، نمی ­شد برایش کاری بکنم. فکر کردم، خُب دنیاست، این طوری می­ چرخد. او با چنگک چند دور دیگر در اجاق زد، بعد از اتاق رفت.
رفتم توی تخت. همیشه مسافرت با اتوبوس باعث یبوست و بی­ خوابی ­ام می­شود، که در هر صورت این دو تا مرض را دارم.
به هر حال مرد سیاه چنگک به دست از اتاق بیرون دوید و من در رختخواب کش و قوسی آمدم و فکر کردم، خب، شاید در چند روز آینده بتوانم برینم.
در دوباره باز شد و یک موجود خوش ­تراش، مؤنث، وارد شد، و روی زانوهای خود نشست و شروع به سائیدنِ کف­ پوشِِ چوبی کرد، و باسنش با سائیدنِ کف ­پوشِ چوبی، می­ جنبید و می­ جنبید و می ­جنبید.
از من پرسید: ”با یه دختر خوشگل چطوری؟“
”نه. خیلی خسته ­م. تازه از اتوبوس پیاده شدم. فقط می­ خوام بخوابم.“
”یه بغل­ خواب باحال می­ تونه راحت بخوابوندت، تازه فقط ۵ دلار.“
”خیلی خسته ­م.“
”دختر خوشگل و تمیزیه.“
”کجاس؟“
”خودمم.“
بلند شد و رو در رویم ایستاد.
“ببخش، من واقعن خیلی خسته‌م.”
“فقط ۲ دلار.”
“نه، متأسفم.”
بیرون رفت. بعد از چند دقیقه صدای مرد را شنیدم.
“ببین، یعنی می‌گه نتونستی ازش چیزی کاسب بشی؟ ما بهترین اتاقمونو فقط به ۵ دلار دادیم بهش. می‌گی یعنی نتونستی ازش چیزی کاسب بشی؟”
“سعیمو کردم برونو! به مسیح قسم برونو! سعیمو کردم!”
“حرومزادۀ آشغال.”
صدا را به جا آوردم. صدای سیلی نبود. اغلب جاکش‌های خوب مراقب هستند که طوری نزنند که صورت ورم کند. سیلی را پائین صورت، حوالیِ چانه می‌زنند، که به چشم و دهان ضربه نخورد. باید این برونو ضربۀ محکمی داشته باشد. حتمن ضربۀ مشت بود توی سر. زن جیغی کشید و به دیوار خورد و وقتی از دیوار کنده شد برادر برونو یکی دیگر زد. زن بین مشت و دیوار در رفت و برگشت بود و جیغ می‌زد و من در رختخواب کش و قوسی آمدم و فکر کردم خب، بعضی وقت‌ها زندگی بامزه می‌شود، اما واقعن نمی‌خواستم این صداها را بشنوم. اگر می‌دانستم چنین اتفاقی قرار است بیفتد گذاشته بودم که او حالی ببرد.
بعد خوابیدم.
صبح بیدار شدم، لباس پوشیدم. طبیعیه که لباس پوشیدم. اما هنوز نمی‌توانستم برینم. رفتم توی خیابان و دنبال استودیوهای عکاسی‌ گشتم. وارد اولین استودیو شدم.
“بفرمائین آقا، می‌خواین عکس بندازین؟”
یک زن مو قرمز خوشگل بود که به من لبخند زد.
“با این صورتی که من دارم، عکس به چه دردم می­ خوره؟ دنبال گلوریا وست‌هیون می‌گردم.”
گفت: “من گلوریا وست‌هیون هستم.” بعد ساق‌هایش را روی هم انداخت و دامنش را عقب کشید. فکر کردم آدم برای رفتن به بهشت مجبور است اول بمیرد.
پرسیدم: “شما چی می ­گین؟ گلوریا وست‌هیون نیستین. من گلوریا وست‌هیون را تو اتوبوسی که از لس‌آنجلس می‌آمد دیدم.”
“چه جور آدمیه؟ ”
“شنیدم که مادرش یه استودیوی عکاسی داره. می‌گردم که پیداش کنم. توی اتوبوس اتفاقی افتاد.”
“منظورت اینه که تو اتوبوس اتفاقی نیفتاد؟”
“اونو تو اتوبوس دیدم. وقتی پیاده می‌شد چشاش پرِ اشک بود. من تا نیواورلئان رفتم، بعد با یه اتوبوس دیگه برگشتم. تا به حال هیچ زنی برای من گریه نکرده بود.”
“شاید برای چیز دیگه‌ای گریه می‌کرده”
“تا وقتی که بقیۀ مسافرا شروع کردن به فحش دادن به من، خودم هم همین فکرو می‌کردم.”
“و تمام چیزی که ازش می‌دونین اینه که مادرش استودیوی عکاسی داره؟”
“همۀ چیزی که ازش می‌دونم همینه.”
“خیله خوب، ببینین من سردبیر بزرگ‌ترین روزنامۀ شهرو می‌شناسم.”
در حالی که به ساق‌هایش نگاه می‌کردم گفتم: “برام عجیب نیست.”
”اوکی، اسم و محل زندگی­تونو بنویسین. تلفن می­زنم و داستانتونو که باید تغییرش بدیم رو بهش می ­گم. توی هواپیما باهاش آشنا شدین، فهمیدین؟ عشق در هوا. شمام بعد از جدائی دلتنگ شدین، می ­فهمین؟ و همۀ مسیر را از نیواورلئان پرواز کردین و تمامِ چیزی که ازش می ­دونین اینه که مادرش یه استودیوی عکاسی داره. متوجه ­این؟ توی ستون م— ک— روزنامۀ فردا چاپ می­ شه. باشه؟“
گفتم: ”باشه.“ یک نظر دیگر به آن ساق ­ها انداختم و هم­زمان که او شمارۀ تلفن می­ گرفت بیرون رفتم. در دومین یا سومین شهر بزرگ تگزاس بودم و آن را صاحب شده بودم. به طرف نزدیک‌ترین بار رفتم…
برای آن ساعتِ روز، بار خیلی شلوغ بود. روی تنها چارپایۀ خالی نشستم. یعنی دو تا چارپایۀ خالی آنجا بود که هر کدامشان در یک طرف آن جوانِ خوش هیکل قرار داشتند. حدود ۲۵ سال سن، یک متر و ۹۰ سانت قد و به جرأت ۱۲۵ کیلو وزن داشت. بر یکی از چارپایه‌ها نشستم و یک آبجو سفارش دادم. آبجو را سر کشیدم و یکی دیگر سفارش دادم.
پسر خوش‌هیکل گفت: “این طرز خوردنو دوس دارم. این لات و لوتای اینجا میان می‌شینن و یه آبجو می‌خرن و ساعت‌ها باهاش ور می‌رن. من خوردنتو دوس دارم غریبه. چه می‌کنی؟ کجائی هستی؟”
گفتم: “کاری نمی‌کنم و کالیفرنیائی هستم.”
“کار و باری داری اینجا؟”
“نه. هیچ کاری. فقط دور و بر می‌چرخم.”
نصف آبجوی دومم را نوشیدم.
پسر درشت هیکل گفت: “خوشم میاد ازت غریبه. به این خاطر بهت اطمینان می‌کنم. اما باید خیلی آهسته بهت بگم، چون هر چند هیکل من درشته اما می‌ترسم تعداد اونا بیشتر باشه.”
در حالی که دومین آبجویم را سر کشیدم گفتم: “برو بریم.”
پسر درشت هیکل سرش را نزدیک گوشم آورد و آرام گفت: “تکزاسیا بو می‌دن.”
دور و برم را پائیدم و بعد آرام سرم را تکان دادم، بله.
وقتی ضربه‌اش را زد زیر یکی از میزهائی بودم که پیشخدمت چیده بود. زیر میز سینه‌خیز رفتم، دهانم را با دستمال پاک کردم، دیدم که همۀ بار به من می‌خندند، از آن جا رفتم…

به هتل که برگشتم نتوانستم داخل شوم. زیر در یک روزنامه بود و لای در هم کمی باز بود.
گفتم: ”آهای، بذا بیام تو.“
پرسید: ”کی هستی؟“
”اتاق ١٠٢. کرایۀ یه هفته ­شم دادم. اسمم بوکوفسکیه.“
”چکمه که نپوشیدی؟“
”چکمه؟“
”رنجر که نیستی.“
”رنجر؟ چی هست؟“
گفت: ”بیا تو.“

ده دقیقه ­ای از بودنم در اتاق نمی­ گذشت که به رختخوابی رفتم که دور تا دورش توری بود. توری بزرگی با یک جور سقف همۀ تخت را پوشانده بود. توری ­ها را کشیدم و در میانشان خوابیدم. باعث شد احساسات کونی ­گری بر من غلبه کند، اما با آن وضعیتی که کائنات داشتند احساس کردم همانقدر به کونی­ گری گرایش دارم که به چیزهای دیگر. انگار که همۀ این­ها کم بود که کلیدی هم در قفل چرخید و در باز شد. این بار یک دختر سیاهِ قد کوتاه و پک و پهن بود با چهره ­ای تقریبن مهربان و کونی غول‌آسا.
و این دختر درشتِ سیاه توری کونی‌گری من را کنار زد و گفت: “عزیزم، وقتِ عوض کردن ملافه‌هاس.”
و من گفتم: “ولی من همین دیروز اومدم.”
“ما طبق برنامۀ شما ملافه‌هامونو عوض نمی‌کنیم عزیزم. حالا این کونِ کوچلوی صورتیتو بجنبون و بزا من کارمو بکنم.”
غری زدم و از رختخواب بیرون پریدم، کاملن لخت. انگار تأثیری هم بر او نداشت.
به من گفت: “تخت بزرگ و خوشگلی داری عزیزم. بهترین اتاق و تخت این هتلو گرفتی.”
“فکر کنم رو شانس هستم.”
ملافه‌های تمیز را پهن کرد و و همۀ کونش را به من نشان داد. همۀ کونش را نشانم داد و گفت: “بسیار خوب عزیزم، ملافه‌هات عوض شد، امر دیگه‌ای؟”
“هوم، بدم نمیاد ده پونزده لیتر آبجو داشتم.”
“برات میارم. فقط باید پولشو اول بگیرم.”
پول را دادم و فکر کردم که این پول هم سوخت. توری کونی‌گری را دور خودم کشیدم و سعی کردم بخوابم. اما پیشخدمت گندۀ سیاه برگشت و من توری را کنار زدم و نشستیم و حرف زدیم و آبجو خوردیم.
گفتم: “از خودت بگو برام.”
با خنده‌ای این کار را کرد، زندگی راحتی نداشت. نمی‌دانم آبجو خوردنمان چقدر طول کشید. آخر سر رفت روی تخت و یکی از بهترین بغل‌خوابی‌هایم را به من ارزانی کرد…

روز بعد بیدار شدم و رفتم در خیابان قدم زدم و روزنامه خریدم و در یکی از ستون‌ها آن را پیدا کردم. نام من ذکر شده بود. چارلز بوکوفسکی، نوولیست، ژورنالیست و گردشگر. ما در هواپیما با هم آشنا شده بودیم، من و آن زن دوست داشتنی. و او در تکزاس پیاده شده بود و من برای انجام کاری به نیواورلئان رفته بودم اما با فکر بانوی زیبا برگشته بودم. تنها چیزی که از او می‌دانستم هم این بود که مادرش صاحب یک استودیوی عکاسی است.
به هتل برگشتم، یک نیم‌بطر ویسکی با ۵ یا ۶ لیتر آبجو داشتم و بالاخره ریدم -‌چه عملیات لذت‌بخشی! شاید اصل قضیه این بود.
به میان توری توی تخت رفتم. بعد تلفن زنگ زد. تلفن داخلی بود. دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم.
“تلفن دارید آقای بوکوفسکی، از طرف سردبیر — — —. می‌خواین جواب بدین؟”
گفتم: “بله، الو.”
“چارلز بوکوفسکی هستین؟”
“بله.”
“توی همچین جائی چه کار می‌کنین؟”
“منظورتون چیه؟ مردم این جا خیلی هم خوب هستن.”
“اون بدترین جنده‌خونۀ شهره. ما ۱۵ ساله داریم سعی می‌کنیم اون جا را تعطیل کنیم. چی شد رفتین اونجا؟”
“سرد بود. اولین جائی که تونستم، رفتم تو. من با اتوبوس اومدم و خیلی هم سرد بود.”
“شما با هواپیما اومدین، خاطرتون نیست؟”
“یادمه.”
“بسیار خوب، من محل سکونت آن خانمو دارم. می‌خواینش؟”
“خب، اگه براتون راحته. اگه شک دارین می‌تونیم فراموشش کنیم.”
“چیزی که من نمی‌فهمم فقط اینه که چرا رفتین همچین جائی.”
“خب، شما سردبیر بزرگ‌ترین روزنامۀ شهر هستین و الآن دارین تلفنی با من صحبت می‌کنین و من در یک جنده خانۀ تکزاسی هستم. حالا، بزار همه چی رو فراموش کنیم. این خانم گریه یا هر کاری که کرد یه جورائی منو تحت تأثیر قرار داد. کاری نداره من اولین اتوبوسو می‌گیرم و از این شهر می‌رم.”
“صبر کنین.”
“صبر؟”
“می‌خوام آدرسشو بهتون بدم. اون ستونو خونده. نانوشته‌ها رو هم خونده. به من تلفن کرد. می‌خواد شما رو ببینه. من نگفتم شما کجا زندگی می‌کنین. ما تکزاسیا مهمان‌نوازیم.”
“البته. امروز رفتم به یکی از باراتون و اینو فهمیدم.”
“مشروب هم می‌خورین شما؟”
“من فقط نمی‌خورم، الکلی هستم.”
“تصور می‌کنم نمی‌تونم آدرس خانمو بدم به شما.”
گفتم: “همۀ این ماجرای کوفتی را فراموش کن.” و گوشی را گذاشتم.

تلفن دوباره زنگ زد.
“تلفن دارید آقای بوکوفسکی، از طرف سردبیر — — —.”
“جواب می‌دم.”
“می‌فهمین که آقای بوکوفسکی، ما باید این داستانو دنبال کنیم. خیلیا بهش علاقمند شدن.”
“به ستون‌نویستون بگین که تخیلشو به کار بندازه.”
“گوش کنین، ایرادی نداره ازتون بپرسم در زندگی چه کار می‌کنین؟”
“هیچ کاری نمی‌کنم.”
“فقط با اتوبوس مسافرت می‌کنین و زنای جوونو گریه میندازین؟”
“خب این کارِ هر کسی نیست.”
“گوش کنین. می‌خوام این خطرو بکنم. آدرسشو می‌دم بهت. برو ببینش.”
“شاید من نخوام خطر کنم.”
آدرس را داد. “می‌خوای برات توضیح بدم چطوری می‌ری اونجا؟”
“ولش کن. اگر تونستم جنده‌خونه را پیدا کنم، اونو هم پیدا می‌کنم.”
“یه چیزی توی تو هست که نمی‌پسندم.”
“بی‌خیال. اگه تیکۀ خوبی بود بهت تلفن می‌کنم.”
گوشی را گذاشتم…
خانۀ کوچک قهوه‌ای رنگی بود. زن مسنی آمد دم در.
گفتم: “دنبال چارلز بوکوفسکی هستم. نه، ببخشین، دنبال کسی به اسم گلوریا وست‌هیون هستم.”
او گفت: “من مادرش هستم، شما همون آقای تو هواپیمائین؟”
“من همون آقای تو اتوبوسم.”
“گلوریا ستونِ روزنامه را خوانده. به محض خوندن فهمید که شمائین.”
“عالی. حالا باید چه کار کنیم؟”
“آه، بیائین تو.”
آمدم تو.
زن مسن فریاد کشید: “گلوریا!”
گلوریا آمد بیرون. هنوز خوشگل بود. این هم یک مو قرمز تکزاسی دیگر.
گفت: “لطفن بیائین این جا. مادر ببخشین.”
من را به اتاق خوابش برد اما در را باز گذاشت. هر دو نشستیم، دور از هم.
پرسید: “چه کار می‌کنین؟”
“من نویسنده‌م.”
“وای چه خوب، کجا منتشر می­ کنین؟”
“چیزی منتشر نکردم.”
“پس به این ترتیب نویسندۀ واقعی نیستین.”
“درسته. و توی یه جنده‌خونه زندگی می‌کنم.”
“چی؟”
“گفتم درست می‌گین، نویسندۀ واقعی نیستم.”
“نه، منظورم قسمت دومِ حرفتونه.”
“تو یه جنده‌خونه زندگی می‌کنم.”
“همیشه تو جنده‌خونه زندگی می‌کنین؟”
“نه.”
“چرا تو ارتش خدمت نمی‌کنین؟”
“از عهدۀ امتحان سلامت روانی بر نیومدم.”
“شوخی می‌کنین؟”
“خوشحالم که شوخی نمی‌کنم.”
“نمی‌خواین برین جنگ؟”
“نه.”
“پرل هاربور رو بمباران کردن.”
“شنیدم.”
“نمی‌خوای با آدلف هیتلر بجنگی؟”
“واقعن نه. ترجیح می‌دم کسِ دیگه‌ای این کارو بکنه.”
“ترسو هستین؟”
“بله، هستم، نه این که با کشتنِ کسی مخالفتی داشته باشم، فقط خوشم نمیاد تو سربازخونه بین یه جمع مردونۀ که همه‌شون خر و پف می‌کنن بخوابم و با شیپور یه احمق حشری از خواب بیدار بشم، از اون لباس خارش‌آورِ زیتونی چرکمرده هم خوشم نمیاد، پوستم خیلی حساسه.”
“خوشحالم که بالاخره یه چیز حساس دارین.”
“منم خوشحالم، اما کاش حساسیت مالِ پوستم نبود.”
“شاید باید با پوستتون بنویسین.”
“شما شاید باید با کس‌تون بنویسین.”
“چقد رذل هستین. و ترسو. یه نفر باید جلوی حملۀ فاشیستا وایسته. نامزد من تو ناوگان آمریکا ستوانه و اگه الآن اینجا بود یه گوشمالی مفصل بهتون می‌داد.”
“احتمالن همین کارو می‌کرد و این کارش فقط منو رذل‌تر می‌کرد.”
“دست کم یادت می‌داد که در حضور خانم‌ها، جنتلمن باشی.”
“حق با شماست. اگر موسولینی را می‌کشتم به نظرتون جنتلمن بودم؟”
“معلومه.”
“مستقیمن تو ارتش ثبت نام می‌کنم.”آبببشیش
“اونا قبولت نکرده بودن، فراموش کردین؟”
“یادمه.”
مدتِ طولانی همانطور نشستیم، بدون حرف. بعد من گفتم: “گوش کنین، می‌تونم یه چیزی بگم؟”
گفت: “بفرمائین.”
“چرا ازم خواستی که باهات از اتوبوس پیاده بشم؟ و چرا وقتی این کارو نکردم گریه کردین؟”
“خب، به خاطر صورتتون، می‌دونین که یه کم زشت هستین.”
“بله، می‌دونم.”
“خب هم زشته هم غم‌انگیز. فقط نمی‌خواستم با این صورت غم‌انگیز برین. دلم براتون می‌سوخت که گریه کردم. چطور صورتت این قد غم‌انگیز شده؟”
گفتم: “یا خدای بزرگ” و بلند شدم و بیرون رفتم.
همه راه را تا جنده‌خانه پیاده رفتم. پسر دم در مرا شناخت.
“آهای خشن، لبات چرا مثل لبای خوک شدن؟”
“تو درگیری سر تکزاس این طوری شد.”
“تکزاس؟ طرفدار تکزاس بودی یا مخالفش؟”
“البته که طرفدارش.”
“یاد می‌گیری، خشن.”
“بله، می‌دونم.”
از پله‌ها بالا رفتم و گوشی را بر داشتم و از پسرک خواستم که برایم شمارۀ سردبیر را بگیرد.
“برادر، بوکوفسکی هستم.”
“خانمو دیدین؟”
“دیدمش.”
“چطور بود؟”
“خوب. خوبِ خوب. یک ساعتی باهاش زیرآبی رفتم. به ستون‌نویست بگو.”
گوشی را گذاشتم.
از پله‌ها پائین رفتم و بیرون زدم به طرف همان بار. هیچ چیز تغییر نکرده بود. پسر نره‌غول هنوز آن جا بود، با یک چارپایۀ خالی در هر طرفش. نشستم و دو تا آبجو سفارش دادم. اولی را سر کشیدم. بعد نیمی از دومی را.
پسر غول‌پیکر گفت: “ترا می‌شناسم. چت شده؟”
“پوستم. حساسه.”
پرسید: “منو یادت میاد؟”
“یادم میاد.”
“فکر نمی‌کردم دیگه برگردی.”
“برگشتم، بزار یه بازی بکنیم.”
“ما تو تکزاس بازی نمی‌کنیم.”
“آره؟”
“هنوز فکر می‌کنی تکزاسیا بو می‌دن؟”
“بعضیاشون بو می‌دن.”
دوباره زیر صندلی بودم. از آن زیر بیرون آمدم، ایستادم و رفتم بیرون. برگشتم به جنده خانه.
روز بعد در روزنامه نوشتند که داستان عاشقانه به شکست انجامید. نوشته بودند من به نیواورلئان پرواز کرده‌ام. اسبابم را جمع کردم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. به نیواورلئان رفتم و در یک هتل واقعی اتاق گرفتم و نشستم. بریده‌های روزنامه را یکی دو هفته نگه داشتم و بعد آن‌ها را دور انداختم. اگر تو بودی دور نمی‌انداختی؟

دیدگاه‌ها
  1. باباکوشا می‌گوید:

    سلام عمو طاهر
    دم ات همیشه گرم
    و دست واندیشه همیشه جاری و توانا
    همه خواندم و هم شنیدم
    مرسی از ترجمه های زیبایت عمو طاهر

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s