اریک و پدر/ یان گیو Jan Guillou

منتشرشده: 13 مارس 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , ,

اریک و پدر
برشی از رمان شر، Ondskan
یان گیو Jan Guillou

فارسی: طاهر جام برسنگ

یان گیو Jan Guillou یا دقیق تر Jan Oskar Sverre Lucien Henri Guillou نویسندۀ پرکار و پرفروش سوئدی است متولد سال 1944 از مادری سوئدی (با تبار نروژی) و پدری فرانسوی. گیو نویسنده ای است بحث برانگیز که گاه با بندبازی بر خط قرمزهای جامعه خطر کرده است. نخستین بار با انتشار اسنادی از وجود یک سازمان اطلاعاتی مخفی که در سوئد به طور غیرقانونی عقاید افراد را شناسائی و ثبت می کند، شهرت ملی یافت. پروندۀ معروفی در این زمان بر سر زبان ها افتاد که سرانجام موجب محکومیت یان گیو و همکار ژورنالیستش پتر برت Peter Bratt و زندانی شدن آن ها به عنوان جاسوس شد. یان گیو تا به حال بیش از چهل رمان منتشر کرده که بسیاری از این رمان ها فیلم یا سریال تلویزیونی شده اند. بیشتر رمان هایش پلیسی، جاسوسی است. یکی از معروف ترین کارهای یان ژیو، سری رمان هائی است که قهرمانش کارل هامیلتون Carl Hamilton، یک افسر سازمان اطلاعات است. تریلوژی آرن مگنوسون که زندگی یک شوالیه است نیز از کارهای معروف اوست که محبوبیتی هم دارد. یکی از جذاب ترین کارهای یان گیو به نظر این منِ بنده رمانی است مستند دربارۀ جادوگرسوزان در اسکاندیناوی. این کار «مدافع جادوگرها» یا Häxarnas försvarare نام دارد که در سال 2002 منتشر شده. کاری است که برای ترجمه بسیار مناسب است و امید که روزی کسی آن را به فارسی برگرداند.
داستان زیر برشی است از یکی از رمان های اتوبیوگرافیکش به نام Ondskan یا «شر».

روزی اواسط سپتامبر بود، سال ١٩۵۶. اریک چهارده ساله بود. نشسته بود و با پدر و مادرش شام می­ خورد. منتظر کتک بود. آماده بود که پدر همان لحظه او را بزند. دو ثانیه طول کشید. بعد پدر دستش را بلند کرد و ضربه ­ای به گونۀ اریک زد.
ضربه، دردِ خاصی نداشت. اریک می­ دانست که بدتر خواهد شد. بعد از غذا کتک بیشتری خواهد خورد. هر روز همین اوضاع بود.
پدر گفت: امروز بیست و پنج ضربۀ پاشنه ­کش.
پدر پاشنه کش بلندی داشت که معمولن اریک را با آن کتک می­ زد. از نظر اریک پاشنه­ کش چندان دردی هم نداشت.
وقتی که پدر با ترکۀ غان یا با شلاق می­زد، دردش بیشتر بود. بیست و پنج ضربۀ پاشنه­ کش را می ­شد به راحتی تحمل کرد. نمی­ خواست بزند زیر گریه. وقتی پدر می­زد، اریک نمی­ خواست گریه کند. وقتی او گریه می­ کرد، پدر عصبانی می­ شد و محکم ­تر می­ زد و بیشتر از معمول.
آن ­ها در سکوت به خوردن ادامه دادند. اریک تقلا می­ کرد که غذا نریزد، چیزی را چپه نکند یا اشتباه دیگری از او سر نزند. در این صورت کتک بیشتری می­ خورد.
پدر ناگهان گفت: چقدر ناخنات کثیفن. پنج ضربۀ اضافه.
قرار بود اریک سی ضربه پاشنه­ کش بخورد. هنوز هم فکر می ­کرد سی ضربه چیزی نیست. به راحتی از عهده بر می­ آمد. فقط کافی بود نفسش را حبس کند و نزند زیر گریه.
بعد از غذا اریک به مادرش کمک کرد تا میز را جمع کند. بعد پشت سر پدر به اتاق خواب رفت. پدر پاشنه­ کش به دست داشت.
گفت: شلوارتو بکش پائین و دو لا شو.
اریک همان کار را کرد. شلوارش را پائین کشید و دو لا شد. نفس عمیقی کشید، چشم­ هایش را بست و مشت­ هایش را گره کرد. پدر با پاشنه­ کش شروع کرد به زدن. سی ضربه به کپل اریک زد.
بعد تمام شد. اریک گریه نکرده بود. هیچ صدائی از او در نیامده بود.
پدر پرسید: دوباره آشتی؟
اریک در آن لحظه از پدر نفرت داشت. با این حال باید با او دست می­ داد. در غیر این صورت کتک بیشتری می ­خورد. دستش را دراز کرد. با لبخند گفت:
”بله، دوباره آشتی.“

سگ­ها

بعضی وقت ­ها، اریک، موقع کتک خوردن گریه می­ کرد. به غیر از این تا آنجائی که می ­توانست به خاطر بیاورد تنها یک بار گریه کرده بود. وقتی که سگ های خانواده مرده بودند. آن­ ها دو سگ سیاهِ قوی داشتند از نژاد دابرمن. اسم آن­ دو رومولوس و رموس بود. پدر آن قدر سگ ­ها را شلاق زد که آن­ ها دیوانه شدند. آخر سر مجبور شدند که سگ­ ها را بکشند. آن وقت بود که اریک گریه کرد. او عاشق سگ ­ها بود.
پدر برای زدن رومولوس و رموس از شلاق چرمی استفاده می­ کرد. سگ ­ها چندک می­زدند، زوزه و فریاد می­ کشیدند. اریک نمی ­فهمید چرا سگ ­ها می­ گذاشتند که آن­ ها را کتک بزنند. آن ­ها به راحتی می ­توانستند روی پدر بپرند و او را بکشند. پدر آیا نمی­ ترسید که سگ ­ها به او حمله کنند؟
رومولوس و رموس می ­توانستند برای غریبه ­ها وحشتناک باشند. همکلاسی ­ها اریک، وقتی به دیدن او می­ رفتند، همیشه مراقب بودند که سگ­ ها به خوبی بسته شده باشند.
یک روز سگ یکی از همسایه­ ها اشتباهی به حیاط آن­ ها آمد. یک کولی بازیگوش بود. شروع کرد به پارس کردن به رومولوس و رموس که بسته بودند. اریک روی درختی نشسته بود و همه چیز را دید.
پدر بیرون آمد و اطرافش را نگاه کرد. بعد سگ­ ها را آزاد کرد. شکار طولی نکشید. رومولوس و رموس به سرعت کولی را گرفتند. کولی فریاد کشید. رومولوس و رموس کولی را تکه تکه کردند. پدر تماشا می­ کرد و بلند می­ خندید.
همان روز پدر با سگ مرده به خانۀ همسایه رفت. عذرخواهی کرد و مدعی شد که اریک فراموش کرده که رومولوس و رموس را ببندد. غرامت سگ مرده را هم پرداخت.
سر شام اریک مجبور شد که حادثه را شرح دهد.
پدر گفت: ”چرا سگ ­ها آزاد بودند؟“
مادر نگاهی پرسشگر به اریک انداخت. اریک مجبور شد داستانی سر هم کند. اگر آن چیزی که واقعن اتفاق افتاده بود را می­ گفت پدر به ضرب کتک او را می­ کشت.
اریک مستقیم به چشم­ های پدر نگاه کرد و گفت: ”من معذرت می­ خوام، سگا را من آزاد کرده بودم که با آن ­ها بازی کنم. یادم رفت دوباره آن ­ها را ببندم.“
پدر سری تکان داد. یک سگ گران­قیمت و باارزش به خاطر اشتباه اریک کشته شده بود. انگار دیگر پدر به خاطر نمی ­آورد که خود او سگ­ ها را آزاد کرده بود. انگار او واقعن فکر می­ کرد که اشتباه اریک بود. اریک باید به سختی تنبیه می­ شد. جریمه ­اش هفتاد و پنج ضربه با ترکۀ غان بود.
هفتاد و پنج ضربه به طرز جنون ­آمیزی زیاد بود. اریک می ­دانست که پوستش کنده می­ شود. تنبیهِ خونینی می­ شد. پدر هیچ درکی از خونین شدن چنین تنبیهی نداشت.
آن­ها به اتاق اریک رفتند.
پدر گفت: ”دکمه­ هاتو باز کن و شلوارتو بکش پائین.“
اریک گفت: ”من دیدم که تو بودی پدر، من روی درختِ کنار تاب نشسته بودم. دیدم که تو رومولوس و رموسو ول کردی. شنیدم وقتی که آن ­ها کولی را می­ کشتند می خندیدی.“
پدر با چشمان از حدقه در آمده به اریک زل زد. بعد در را قفل کرد.
با خس خس گفت: ”دکمه­ هاتو باز کن و شلوارتو پائین بکش.“
اریک از کتک تقریبن چیزی در خاطرش نماند، فقط این که پدر می ­زد و می­ زد. فکر کرد مادر به در می­ کوبد و گریه می­ کند، اما شاید این را خیال می­ کرد.
اریک به حدی داغان بود که یک هفته نتوانست به مدرسه برود. پدر به معلمش تلفن کرد و گفت که پسرش آنفولانزا دارد. اریک در تخت خوابیده بود و به کاغذ دیواری ­های سفید نگاه می­ کرد. لکه ­های قهوه ­ای خون بر کاغذ دیواری شتک زده بود. شتک خون تا سقف می ­رسید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s