شب‌های المپیک/ چارلز بوکاوسکی

منتشرشده: 18 مارس 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

از «یادداشت‌های یک پیرمرد هرزه»
Notes of a Dirty old man

فارسی: طاهر جام برسنگ

آن گذشته ‌ها، المپیک، برای خود شب ‌هائی داشت. با یک گردانندۀ ایرلندی تاس (اسمش دان توبی بود؟)، که صاحب سبک بود و سرد و گرم چشیده، شاید حتا در زمان کودکی سوار بر قایق رودخانه‌ ها را در نوردیده بود، و هر چند آن قدرها سن نداشت، اما شاید به هر حال برمی‌ گشت به دورۀ دمپسی فیرپو. هنوز دست دراز کردنش برای گرفتن تسمه و پائین آوردن آرام میکروفنش را در خاطر دارم، و بیشتر ماها پیش از اولین دور مسابقه مست بودیم، اما مستیِ خفیف، سیگار می ‌کشیدیم، فروغ زندگی را حس می ‌کردیم، و منتظر بودیم که آن‌ ها دو پسر را وسط بیاورند، ظالمانه بود اما روال کار همین بود، کاری بود که با ما می ‌شد و هنوز هم زنده بودیم، و، بله، بیشتر ما، زنی داشتیم که موهایش را قرمز یا بلوند کرده بود، حتا خودِ من. اسمش جین بود و ما بین خودمان کلی ده روندی بازی کرده بودیم، که یکی از آن‌ها با ناک اوت شدن من تمام شده بود. وقتی از توالت زنانه برمی ‌گشت و باسن جادوئی بزرگ و منحصر به فردش را در دامن تنگش می ‌جنباند و همۀ جایگاه شروع می‌ کرد به کف زدن و سوت زدن و فریاد کشیدن؛ احساس غرور می‌ کردم – و باسنش جادوئی بود: می‌ توانست با آن هر مردی را طوری زمین بزند که او فقط دراز بکشد و نفس نفس بزند و حرف ‌های عاشقانه به سوی آسمان سیمانی فریاد بکشد. بعد معمولن می ‌آمد کنارم می‌نشست و من بطری نیم لیتری را چون تاجی بلند می ‌کردم و به سوی او دراز می ‌کردم، و او جرعه ‌ای کم از آن می‌ خورد، بر می ‌گرداند، و من دربارۀ پسرهای جایگاه می‌ گفتم:
– این حرومزاده‌های جلقو، می‌کشمشون.
و او معمولن برگۀ برنامه را نگاه می ‌کرد و می‌گفت:
– اول کیو انتخاب کنیم؟
من دست به انتخابم خوب بود –حدود ۹۰ درصد درست در می ‌آمد- اما باید اول آن ‌ها را می‌ دیدم. همیشه کسی را انتخاب می‌ کردم که کمتر ورجه-‌ وورجه می ‌کرد، کسی که به نظر نمیامد قصد زدن دارد و اگر یکی از آن ها قبل از این که زنگ را بزنند بر سینه صلیب می‌ کشید و کس دیگری بود که این کار را نمی‌ کرد، تکلیف برنده روشن بود –کسی را انتخاب می ‌کردم که صلیب نمی ‌کشید. اما معمولن این دو کار با هم می ‌شد؛ کسی که جست و خیز می ‌کرد و رقص پا، معمولن همان کسی بود که علامت صلیب می ‌کشید و درِ ماتحتی می ‌خورد.
آن روزها تعداد مسابقات بد آن قدرها نبود، و اگر هم بود، درست مثل امروز، بیشترشان مسابقات سنگین وزن بودند. اما آن روزها ما بدی مسابقات را گوشزد می ‌کردیم. با تخریب رینگ، آتش زدن یا پاره پوره کردن صندلی‌ ها. خلاصه که استطاعت نداشتند تا مسابقات بد به خوردمان بدهند. لژیون هالیوود مسئول مسابقات بد بود و ما خود را از لژیون دور نگه می ‌داشتیم. حتا بچه‌های هالیوود هم می‌ دانستند که این اتفاقات در المپیک می ‌افتاد. رافت همراه عده ‌ای دیگر و همۀ ستاره‌های ریز آمد و ردیف اول جایگاه را دوره کردند. پسرهای جایگاه هیجان‌زده شدند و حریف‌ ها می ‌رزمیدند آن طور که یک رزمنده باید برزمد و جایگاه با دود سیگار برگ کبود شده بود و ما فریاد می ‌زدیم، جان جان، و پول می ‌ریختیم و ویسکی ‌مان را می‌ خوردیم، و وقتی بازی تمام می ‌شد رستوران ‌های ارزان درایو این و سریر کهنۀ عشق حاضر بود با زن‌ های پرحرف و نق نقو‌مان. آن را در خانه می ‌کوبیدی و مثل یک فرشتۀ مست می‌ خوابیدی. چه کسی به کتابخانۀ عمومی نیاز داشت؟ کی به ازرا احتیاج داشت؟ ت. اس. ای. ای؟ دی. اچ. اچ. دی؟ یا به الیوت‌ها؟ سیتول‌ها؟
هیچ وقت اولین باری که انریک بالانوسِ جوان را دیدم فراموش نخواهم کرد. آن زمان یک قهرمان رنگین ‌پوست داشتم. عادت داشت قبل از مسابقه یک برۀ سفید کوچک را با خود به رینگ بیاورد و آن را بغل کند که این کار مضحکی است اما او خشن بود و خوب بود و یک مرد خوب و خشن باید برای خود فضائی داشته باشد، نیست؟
به هر ترتیب، او قهرمانم بود و نامش می ‌توانست چیزی شبیۀ واتسون جونز باشد. واتسون کلاس بالا بود – تند و تیز، سریع، سریع، سریع با ضربه‌ های نیرومند، و از کارش لذت می‌برد. اما پیش آمد که شبی، بی ‌خبر، کسی این بالانوس را سر راهش قرار داد، و بالانوس همۀ چیزهای لازم را داشت، خونسرد، تدریجن او را خسته و سرانجام مغلوب کرد، در آخرین لحظه ‌ها او را درب و داغون کرد. قهرمانِ من. نمی ‌توانستم درک کنم. اگر درست خاطرم مانده باشد، واتسون ناک ‌اوت شد، که در واقع شبم را تلخ کرد. با نیم ‌لیتری ‌ام نشسته بودم و با فریاد طلب بخشش می ‌کردم، طلب پیروزی‌ ای را فریاد می‌ کردم که، خیلی ساده، پا نمی‌ داد. بالانوس واقعن همۀ آن چیزی که لازم بود را داشت – این ناکس به جای دست یک جفت مار داشت و از جایش حرکت نمی ‌کرد، می ‌لغزید، می ‌خزید مثل یک عنکبوت جهنمی که همیشه خود را می‌ رساند و هر کاری که می‌ خواست، می ‌کرد. آن شب می ‌دانستم که یک حریف عالی لازم بود که واتسون را بزند و او را با بره‌اش به خانه بفرستد.
همان شب چندان از مسابقه نگذشته بود، در حالی که دریائی ویسکی در من خالی می ‌شد و با زنم دعوایم شد، به او که نشسته بود و ساقش را در معرض دیدم قرار داده فحش می‌ دادم، که اعتراف کردم که بهترین حریف برنده شده است.
“بلانوس. چه پاهائی. او فکر نمی ‌کند. فقط عمل می ‌کند. بهتر است که فکر نکند. امشب تن، روح را شکست داد. معمولن این طوری است. خداحافظ واتسون، خداحافظ آونیوی مرکزی، تمام شد.”
گیلاسم را به دیوار کوبیدم و رفتم برای تور کردن یک زن. زخمی بودم. او زیبا بود. به رختخواب رفتیم. یادم می ‌آید که باران به آرامی از پنجره به داخل می ‌بارید. گذاشتیم باران خیس ‌مان کند. خوب بود. این قدر خوب که دو بار عشق ‌بازی کردیم و وقتی خواب ‌مان گرفت رو به باران خوابیدیم و باران روی همۀ تن ما بارید و  صبح همۀ ملافه‌ها خیس شده بودند هر دو عطسه ‌کنان و خندان بیدار شدیم، “خدای بزرگ! خدای بزرگ!” با مزه بود و طفلکی واتسون که جائی خوابیده بود، با صورتی آش و لاش، با حقیقتی جاودانه روبرو شده، با شش روندی‌ ها، چهار روندی ‌ها، بعد برمی‌ گشتم سرِ کارم درکارخانه، هشت یا ده ساعت زندگی ‌ام را می ‌کشتم برای پولی ناچیز، به جائی نمی ‌رسیدم، منتظر پدر عزرائیل بودم، در حالی که شعورم به درک واصل می ‌شد و روحم به درک وارد می‌ شد، عطسه کردیم: “خدای بزرگ!” بامزه بود و او گفت “همه جات کبود شده، خدای من کاملن کبود شدی، خودتو تو آینه ببین!” و من یخ زده و در حال مرگ بودم و جلوی آینه ایستادم و کاملن کبود شده بودم! مضحک بود! یک سر و بشکه ‌ای گه که پا داشت! زدم زیر خنده، چنان به شدت خندیدم که افتادم روی فرش و او روی من افتاد و هر دو خندیدیم، خندیدیم و خندیدیم، خدای بزرگ، آن قدر خندیدیم تا من فکر کردم که دیوانه شدیم، و بعد باید بلند می‌ شدم، لباس می ‌پوشیدم، مویم را شانه می‌ کردم، مسواک می ‌کردم، حالم آن قدر خوب نبود که بتوانم چیزی بخورم، موقع مسواک زدن تهوع داشتم، بیرون رفتم و به طرف لامپ‌ های کارخانه رفتم، تنها آفتاب بود که حس خوبی می‌ داد اما مجبور بودی به روزی ات قناعت کنی.

دیدگاه‌ها
  1. […] شب‌های المپیک/ چارلز بوکوفسکی […]

  2. محمد رضا می‌گوید:

    دستان پرنوازش بهار ، طبيعت خفته را از خواب بيدار مي سازد، و زمين و درخت رازهاي رنگارنگ و عطرآگين خويش را نثار نگاه ما مي كنند. در سال جديد خورشيدي، سبزي ، شادي ، كاميابي، و بهروزيتان را آرزومندم.
    سال جديد را به شما تبريك ميگويم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s