مرگ مادر هنری/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 29 مارس 2011 در بوکاوسکی

از مجموعۀ: یادداشت های یک پیرمرد هرزه
Notes of a dirty old man

فارسی: طاهر جام برسنگ

مادر هنری که مرد، مراسم بدی نبود. تدفینِ آبرومند کاتولیکی. کشیش چند چوب دودی را تکان داد و همه چیز تمام شد. تابوت بسته ماند. هنری از تشییع جنازه مستقیم به میدانِ اسب سواری رفت. روز خوبی داشت. دختری بلوند پیدا کرد و به آپارتمان او رفتند. دختر استیک حاضر کرد و آن‌ ها با هم خوابیدند. مرگ پدرش اسباب زحمت بود. درِ تابوت را باز کردند و او آخرین بار پدر را نگاه کرد. قبل از آن، دوست دختر پیرمرد، که تا به حال او را ندیده بود، کسی به اسم شیرلی خود را به تابوت رساند، گریه و زاری می ‌کرد و سر مرده را گرفته بود و می ‌بوسید. مجبور شدند او را جدا کنند. بعد وقتی هنری از پله‌ ها پائین آمد، شیرلی او را گرفت و شروع کرد به بوسیدن. “آه، تو درست شبیۀ پدرتی.” با بوسیدن او، هنری حشری شد و وقتی او را کنار زد حشری شدن از شلوارش پیدا بود. امیدوار بود که دیگران متوجۀ آن نشده باشند. به خاطر سپرد که حالی به شیرلی بدهد. چندان از او بزرگ‌تر نبود. از تشییع جنازه به میدان مسابقه رفت، اما این بار دختر بلوند روشنی به تورش نخورد. مقداری از پول‌هایش را هم باخت. نحسی پیرمرد دامنش را گرفته بود.
وکیل گفت وصیت ‌نامه ‌ای نگذاشته است. پولی در کار نبود اما خانه و ماشینی داشت. هنری کار نمی ‌کرد به این خاطر سریعن به خانه اسباب کشید. و مست می ‌کرد. با دوست دختر قدیمی ‌اش مگی مست می‌ کرد. حوالی ظهر از خواب بیدار می ‌شد و چمن لعنتی را آب می ‌داد، و گل‌ها را. پیرمرد گل‌ها را دوست داشت. گل‌ها را آب داد. خمار آن جا ایستاده بود، به خاطر آورد که پیرمرد چقدر برای کار نکردنش از او نفرت داشت. فقط می ‌نوشید و با زن ‌ها می ‌خوابید. حالا خانۀ لعنتی و ماشین مال او بود و پیرمرد زیر خاک. با همسایه ‌ها آشنا شد مخصوصن بابائی که در جهت شمال آن ‌ها بود. این بابا رئیس یک لباس‌شوئی بود. هاری، این هاری حیاطی داشت پر از پرنده. ۵۰۰۰ دلار پرنده. همه نوع. از همه جا. رنگ ‌های عجیب داشتند و شکل‌ های عجیب و بعضی از آن‌ ها حرف می‌زدند و یکی از آن‌ ها مرتب می‌ گفت “گم شو گم شو” هاری رویش آب می‌ پاشید اما فایده ‌ای نداشت، پرنده می ‌گفت “کبریت داری؟” و بعد پنج شش بار به سرعت می ‌گفت “گم شو”. تمام حیاط را پر کرده بود از قفس‌ های سیمی. هاری برای پرنده‌ ها زندگی می‌ کرد. هنری برای عرق زندگی می ‌کرد و کُس. شاید خوب بود یکی از آن پرنده ‌ها را امتحان می‌ کرد. چطوری می‌ شود پرنده ‌ها را گائید؟
دست به رختخواب مگی خوب بود اما او ایرلندی-سرخ‌پوست بود و وقتی مشروب می ‌نوشید خلقی جهنمی پیدا می ‌کرد. هر از گاهی مجبور بود او را کتک بزند. شماره تلفن شیرلی را گرفت و از او خواست که پیشش بیاید. شیرلی دوباره شروع به بوسیدن او کرد و گفت که درست شبیۀ پدرش است. او مقاومت نکرد و جواب بوسه ‌های شیرلی را داد. این کار را آن شب نکرده بود، تا حصول اطمینان صبر کرده بود. نمی ‌خواست او را بترساند.
تقریبن هر شب هاری و زنش به دیدنش می ‌آمدند و با هم می ‌نوشیدند. هاری از لباس‌شوئی صحبت می ‌کرد و از پرنده ‌ها. زن هاری از پرنده ‌ها متنفر بود. زن هاری وقتی داشت از نفرتش به پرنده‌ ها حرف می ‌زد پاهایش را حسابی بالا آورد و ضربدری روی هم انداخته بود و چیزی در شلوار هنری جنبید. این زن لعنتی داشت اذیتش می‌ کرد. بعد پای شیرلی شروع به آنجا باز شد و همگی با هم می ‌نوشیدند. مگی از شیرلی خوشش نمی ‌آمد و هنری نگاهش را از شیرلی می ‌گرفت و آن را بر زن هاری متمرکز می ‌کرد و از خود می ‌پرسید کدام یک از آن‌ ها بهترند. همۀ این‌ ها همان شب اتفاق افتاد. زن هاری مست شد و همۀ پرنده‌ ها را آزاد کرد. ۵۰۰۰ دلار پرنده، و هاری شگفت زده نشسته بود، مست، و بعد شروع به فریاد و زدن زن خود کرد. هر وقت که او زن خود را می‌ زد، زن روی زمین پهن می ‌شد و هنری دزدکی لباس ‌های او را می ‌پائید. او چند بار شورت زن را دیده بود. حسابی حشری شد.مگی بیرون دوید و سعی کرد پرنده‌ ها را بگیرد و آن‌ ها را به قفس برگرداند، اما به نظر می ‌آمد که نمی‌ تواند آن‌ ها را بگیرد. آن ‌ها در خیابان بالا و پائین می ‌دویدند، بالای درخت بودند و روی سقف، پرنده ‌های دیوانه به ارزش ۵۰۰۰ دلار، با شکل و شمایل و رنگ‌های متفاوت، داشتند گیجیِ آزادی را مزه می ‌کردند. هنری بیشتر تاب نیاورد و شیرلی را گرفت و او را به حمام برد. لباس او را در آورد و رویش قرار گرفت. مست ‌تر از آن بود که کاری بکند. هر وقت هاری زنش را می ‌زد، زن او می ‌ترسید و او کمی دلداری ‌اش می ‌داد. بعد مگی با یک پرنده برگشت، پرنده ‌ای با خالی نارنجی بر سر و خالی بر سینه و دو تا بر بالای پاها. تتمۀ پرنده خاکستری بود و احمق. برای هاری ۳۰۰ دلار آب خورده بود. مگی سر و صدا راه انداخت، “یه پرنده گرفتم!” و وقتی هنری را آن‌ جا ندید به حمام رفت و وقتی دید آن‌ جا چه خبر است با پرنده در دامن بر صندلی نشست، تماشا می ‌کرد و فریاد می ‌کشید، و هاری به زدن زنش ادامه می ‌داد و او هم به جیغ زدن، و وقتی پلیس آمد وضع به همین منوال مانده بود. دو پاسبان جوان. پاسبان‌ ها هنری را پائین کشیدند، صبر کردند همگی لباس بپوشند و بعد آن‌ها را بردند. ماشین گشت دیگری با دو پاسبان جوان دیگر رسید. مگی عصبانی بود و یکی از پاسبان‌ ها را زد و آن ‌ها او را هم گرفتند و در یکی از ماشین ‌های گشت انداختند. پاسبان ماشین را به طرف تپه ‌ها راند و هر کدام از آن‌ ها در صندلی عقب مگی را گائیدند. مجبور بودند او را دستبند بزنند. پاسبان ‌های دیگر هنری، هاری، شیرلی و زن هاری را به کلانتری بردند، آن‌ ها را بازداشت کردند و به زندان انداختند، و پرنده‌ ها در خیابان بالا و پائین می ‌پریدند.
|
آن یک‌شنبه خطبۀ کشیش دربارۀ “الکلی‌ های شهوتی بود که باعث گناه ‌کاری و شرم اجتماع ‌مان هستند”. مگی تنها کسی بود که زندانی نشده بود، خیلی هم مذهبی بود. او با پاهای ضربدری در ردیف جلوی کلیسا نشسته بود. واعظ از بالای منبر می‌ توانست ران‌هایش را ببیند. شورتش را هم تقریبن می ‌دید. چیزی در شلوارش جنبید، خوشبختانه، منبر آن بخش از بدنش را از دید دیگران پنهان کرده بود.
مجبور شد تا خوابیدن شیئی داخل شلوارش بیرون را تماش کند و به خطابه ‌اش ادامه دهد.
هاری کارش را از دست داد. هنری خانه را فروخت. واعظ مگی را کرد. شیرلی با یک تعمیرکار تلویزیون ازدواج کرد. هاری بیکار دور و بر دنبالِ قفس‌ های خالی می ‌گشت و پرنده‌ ها گرسنگی کشیدند و در خیابان ‌ها مردند. هر وقت که پرنده ‌ای مرده پیدا می ‌کرد زن خود را دوباره کتک می‌ زد. هنری در عرض شش ماه همۀ پول‌هایش را در قمار باخت یا نوشید.
نام من هنری است. چارلز نام دومم است. وقتی مادرم مرد، بد نبود. مراسم تدفینِ آبرومند کاتولیکی. چوب‌ های دودی. تابوت بسته. مرگ پدرم اسباب زحمت بود. در تابوت را باز گذاشته بودند و دوست دختر پیرمرد خود را به تابوت رساند… کلۀ مرده را بوسید، و همۀ آن بساط شروع شد.

پ. ن. – پرنده را در هوا نمی‌ شود گائید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s