توالت زیرزمینی/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 1 آوریل 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

ار: «یادداشت های یک پیرمرد هرزه
Notes of a dirty old man 

فارسی: طاهر جام برسنگ
برای به روژ، کاشف منتقدی که صبحانه هفده تخم مرغ می خورد

 

در فیلی، گوشه ‌ای تۀ بار می‌نشستم، پادوی می ‌کردم و برای مشتری‌ ها ساندویچ می ‌خریدم. جیم، متصدی سحرخیز بار، ساعت ۵ و نیم صبح من را راه می ‌داد و به تی کشیدن مشغول می‌ شد و من به نوشیدن مشروب مجانی تا ساعت ۷ که مشتری‌ ها می ‌آمدند. من ساعت ۲ بعد از نیمه ‌شب بار را می ‌بستم، و این باعث می ‌شد وقت کافی برای خوابیدن نداشته باشم. اما آن روزها کار زیادی هم نمی ‌کردم – نه خواب، نه خوراک، نه کاری دیگر. بارِ قدیمی و بی‌رونقی بود که بوی ادرار و مرگ می‌داد و هر وقت جنده ‌ای برای تور کردن مشتری می ‌آمد عملن باعث افتخارمان بود. این که چطور اجارۀ اتاقم را پرداخت می ‌کردم یا چه افکاری داشتم را به خاطر ندارم. در همین زمان ‌ها بود که داستان کوتاهی از من در مجلۀ پورت فولیو ۲ چاپ شد، همراه با هنری میلر، لورکا، سارتر و بسیاری دیگر. پورت فولیو،  ۱۰ دلار فروخته می‌ شد. بسته ‌ای از کاغذهای صحافی نشده، هر صفحه شکل و رنگ خود را داشت و بر کاغذ رنگی گران چاپ می ‌شد. سردبیر مجله، کیرسی کروسبی برایم نوشت: “غیرعادی ‌ترین و عجیب ‌ترین داستان. شما کی هستید؟” و من در جواب نوشتم، “خانم کروسبی عزیز؛ نمی ‌دانم کی هستم. ارادتمند شما، چارلز بوکوفسکی.” این داستان بر می ‌گردد درست به زمانی که ده سال نوشتن را ترک کرده بودم. اما اولین شب بعد از آن پورت فولیو به دست در باران، باد تندی وزید، برگ‌ ها پروازکنان در خیابان، مردم دوان به دنبال شان، و خودم مست ایستاده بودم و تماشا می کردم؛ یک شیشه پاک کن که هر روز صبحانه شش تا تخم مرغ می‌خورد پای گنده ‌اش را وسط برگه ‌ها گذاشت: “ببین، آهای! یکی شونو گرفتم!” گفتم: “بی ‌خیالش، بزار بره، بزار همۀ برگه ‌ها برن!” و به داخل بار برگشتیم. در یک شرط‌ بندی برنده شده بودم. برایم کافی بود.
هر روز حدود ساعت ۱۱ جیم به من می ‌گفت که به حد کافی نوشیده ‌ام و بیشتر مشروب نمی ‌داد، می‌ گفت باید بروم بیرون و قدم بزنم. من می ‌رفتم پشت بار و در کوچۀ آن پشت دراز می ‌کشیدم. این کار را دوست داشتم چون کامیون ‌ها در کوچه سر و ته می ‌کردند و احساس می ‌کردم هر لحظه نوبت من برسد. اما شانس نداشتم. هر روز بچه‌ های کوچکِ سیاه با چوبدستی پشتم را قلقلک می ‌دادند، و بعد صدای مادرشان را می ‌شنیدم: “خیلی خب، بسه، ول کنین اون بابا رو!” بعد از مدتی بلند می ‌شدم، به بار برمی‌ گشتم و به نوشیدن ادامه می ‌دادم. گچِِ کوچه مشکلی شده بود. همیشه یک نفر آن را از لباسم می ‌تکاند و مسئله را حسابی بزرگ می‌ کرد.
یک روز آن جا نشسته بودم که از کسی پرسیدم: “چطوره که کسی نمی‌ ره به اون بار پائین خیابون؟” و گفته شد: “اون بار گانگستراس. بری اونجا می‌ کشنِت.” مشروبم را سر کشیدم، بلند شدم و راه افتادم.
آن بار خیلی تمیزتر بود. کلی جوونای گردن کلفت، کج خلق، دور بار نشسته بودند. ساکت شد. خیلی. به متصدی بار گفتم: “یه اسکاچ با آب”.
وانمود کرد که نشنیده است.
صدایم را بلندتر کردم: “بارمن، گفتم یه اسکاچ با آب!”
مکثی طولانی کرد، بعد برگشت، بطری به دست آمد و برایم ریخت. آن را بالا انداختم.
“حالا یکی دیگه می ‌خوام.”
زن جوانی را دیدم که تنها نشسته بود. به نظر بی‌کس و کار می ‌آمد. خوشگل بود، خوشگل و تنها. کمی پول داشتم. یادم نمی ‌آید پول از کجا آورده بودم. مشروبم را برداشتم و رفتم کنارش نشستم.
پرسیدم: “موزیک چی دوس داری بشنوی؟”
“هر چه باشه، هر چی خودت دوست داری.”
صفحه را انتخاب کردم. سر از پا نمی‌ شناختم اما دستگاه را توانستم راه بیاندازم. او خوشگل بود. چطور با این همه خوشگلی تنها بود؟
“بارمن! بارمن! دو تا مشروب دیگه! یکی برای خانم و یکی برای خودم!”
بوی مرگ را می‌ توانستم در هوا بشنوم. و حالا که بویش می ‌آمد مطمئن نبودم که بوی خوبی است یا بد.
“چی می ‌خوری عزیزم؟ هر چی می ‌خوای بهش بگو!”
نیم ساعتی نشسته بودیم و می ‌نوشیدیم که یکی از آن دو پسر هیکلمند که ته بار نشسته بودند بلند شد و به آرامی به طرف من آمد. پشت سر ایستاده بود و تکیه زده بود. دختر رفته بود توالت. “گوش کن رفیق، می‌ خوام چیزی بهت بگم.”
“بفرمائید. در خدمتم.”
“اون دختر رئیسه. بازم بخوای سر به سرش بذاری، خودتو به کشتن می ‌دی.”
گفت “کشتن”. مثل یک فیلم بود. او برگشت و سر جایش نشست. دختر از توالت آمد، نشست کنارم.
گفتم “بارمن، دو تا مشروب دیگه.”
دستگاه را راه می‌انداختم و حرف می ‌زدم. بعد مجبور شدم بروم توالت. به طرفی رفتم که تابلو «مردانه” زده بود و دیدم که باید از یک راه پلۀ بلند بروم پائین. چقدر عجیب. اولین پله را که پائین رفتم متوجه شدم دو نفر از اون پسر گنده ‌هائی که تۀ بار نشسته بودند تعقیبم می‌ کنند. بیشتر برایم غریب بود تا ترسناک. کاری جز پائین رفتن از پله‌ها از من بر نمی ‌آمد. به طرف شاشگاه رفتم، زیپم را پائین کشیدم و شاشیدم. در عالم مستی چماق را دیدم که پائین می ‌آید. سرم را فقط کمی حرکت دادم و چماق به جای این که به پشت گوشم اصابت کند صاف خورد به پشت سرم. برقی زد و نور چراغ دور سرم چرخید اما آن قدرها هم بد نبود. شاشیدنم را تمام کردم، آن را برگرداندم سر جایش و زیپم را بستم. چرخی زدم. آن‌ ها آنجا منتظر من بودند. گفتم: “منو ببخشین” و از وسط آن دو رد شدم و از پله‌ ها بالا رفتم و نشستم. از شستن دستم صرف‌ نظر کردم
گفتم: “بارمن! دو تا مشروب دیگه.”
خون از سرم می‌ ریخت. دستمالم را در آوردم و بر سر پیچیدم. بعد دو تا گند ه‌بک از توالت آمدند بالا و نشستند.
به طرف آن ‌ها اشاره کردم: “بارمن! دو تا مشروب برای آقایونی که اونجان.”
باز هم موزیک و باز هم حرافی. دختر از پیش من نرفت. درست حرف‌ هایش را نمی ‌شنیدم. بعد باز مجبور شدم بروم بشاشم. بلند شدم و به طرف توالت مردانه رفتم. وقتی می ‌رفتم یکی از آن دو تنۀ گنده به دوستش گفت؛ “این حرومزاده را نمی ‌شه کشت. اون دیوونه‌ س.”
این دفعه نیامدند پائین، وقتی برگشتم نرفتم پیش دختر. نکته ‌ای را آزمایش کرده بودم و علاقه ‌ام را از دست داده بودم. بقیۀ شب را همان ‌جا به مشروب ‌خوری گذراندم و وقتی بار تعطیل شد همۀ ما بیرون رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم و آواز خواندیم. ساعت‌ های آخرِ بار را با مردی سیاه مو عرق خوری کردم. به طرف من آمده بود: “ببین، ما می ‌خوایم بیائی تو دسته ‌مون، تو جیگر داری. ما به آدمائی مث تو احتیاج داریم.”
“ممنون رفیق. قدردانی می ‌کنم اما نمی ‌تونم بیام. با این حال ممنونم.”
بعد رفتم. با همان حسِ غمناکِ همیشه.
چند کوچه پائین‌ تر به یک ماشین پلیس سلام کردم، به آن‌ ها گفتم که چند تا ملوان با چماق به جانم افتاده و غارتم کردند. مرا به اورژانس بردند و با یک دکتر و یک پرستار زیر چراغی نورانی نشستم. دکتر گفت؛ “این دردت میاره”. سوزن راه افتاد. نمی ‌توانستم چیزی حس کنم. احساس می‌کردم که خودم و همه چیز را تحت کنترل دارم. داشتند سرم را باند می‌ پیچیدند که دستم را دراز کردم و ساق پرستار را گرفتم. زانویش را فشار دادم. حس خوبی به من داد.
“آهای! چه مرگته؟”
به دکتر گفتم: “هیچی. دارم شوخی می‌کنم.”
یکی از پاسبان‌ها پرسید: “می‌خواین اینو زندونیش کنیم؟”
“نه، ببرینش خونه‌ش. شبِ بدی گذرونده.”
پاسبان‌ ها مرا به خانه رساندند. خدمات خوبی بود. اگر در لس ‌آنجلس بودم می ‌افتادم زندان. وقتی به اتاقم رفتم، یک بطر شراب نوشیدم و خوابیدم.
نتوانستم تا ساعت باز شدن بار یعنی ۵ و نیم صبح خود را به آنجا برسانم. بعضی وقت ‌ها این کار را می ‌کردم. بعضی وقت‌ ها تمام طول روز را در رختخواب می ‌ماندم. حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که صدای دو زن را شنیدم که پشت پنجره حرف می ‌زدند. “من از این مستأجر جدیده هیچ نمی ‌دونم. بعضی وقتا تمام روزو خونه می ‌مونه و با کرکره ‌های کشیده به رادیو گوش می ‌ده. فقط همین کارو می ‌کنه.”
زنِ دیگر گفت، “دیدمش. اکثر وقتا مسته. آدم وحشتناکیه.”
اولی گفت: “تو فکرم که ازش بخوام از اینجا بره.”
با خودم فکر کردم که ای گه. آه، گه، گه، گه گه گه.
استراوینسکی را خاموش کردم، لباس پوشیدم و رفتم طرف بار. داخل شدم.
“آهای، اون اینجاس.”
“فکر کردیم کشتنت!”
“رفتی تو بار گانگسترا؟”
“آره”
“تعریف کن برامون”
“اول یه مشروب”
“حتمن، حتمن.”
اسکاچ و آب رسیدند. روی آخرین چارپایه نشسته بودم. آفتاب کثیف تقاطع خیابان شانزدهم و فیرمونت به داخل بار می ‌تابید. روزم آغاز شده بود.
شروع کردم: “شایعۀ خطری بودن اون رستوران دو زاری کاملن درست بود…” بعد مختصر شدۀ همان داستانی که برای شما گفتم را تعریف کردم.
بقیۀ داستان این طور است که من تا دو هفته نمی ‌توانستم موهایم را شانه کنم، یکی دو دفعۀ دیگر به بار گانگسترها رفتم، آن جا بخوبی پذیرائی شدم و مدت زیادی نکشید که فیلی را در پیِ دردسر یا هر چه که پی ‌جویش بودم ترک کردم. دردسر را پیدا کردم، اما بقیۀ چیزهائی که در پی‌شان بودم را هنوز پیدا نکرده ‌ام. شاید موقع مردن بشود پیداشان کرد. شاید هم هیچ وقت. تو کتاب‌ های فلسفۀ خودت را داری، کشیش و خطیب خودت را، پس از من نپرس. و به باری که توالت مردانه‌ش طبقۀ زیرزمین باشد، پا نگذار.

دیدگاه‌ها
  1. ماني می‌گوید:

    در اين لم يزرع ادبي كه باغ بان خود خواسته به جان ادبيات ملخ مي خوراند، چقدر دلچسب است كه كسي بي انتظاري متني را كه من دوست دارم ترجمه مي كند. پس بدون كوچكترين رسميتي دست شما را مي فشارم و از ته قلب سپاس گذارم.( راستي : اولين برگرداني كه از شما خواندم اگر نامش را درست بگويم » مردي كه آنقدر ابله بود كه با يك هيولا مي زيست » بود. تحفه اي بو از يك دوست به قلم بوكوفسكي و پارسي باز خواني شما . جالب كه بعد از 8 ماه از آن روز ديروز متوجه سن شناسنامه اي شما شدم! تصويري كه از لحن قلم و برگردانتان در ذهن داشتم حدودا 28 ساله بود !)

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s