مرد یخ زده ١/ یادداشت های یک پیرمرد هرزه

منتشرشده: 21 آوریل 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , ,

مرد یخ زده ١
چارلز بوکوفسکی

فارسی: طاهر جام برسنگ

در  رمان Ham on Rye ، بوکوفسکی از دوران کودکی و نوجوانی خود مفصل می نویسد. از پدر سادیستی که کار اصلی اش تظاهر به آدم بودن است و کتک زدن هنک خردسال. وادار کردن کودک به چمن زنی همراه با اعمال شاقه. تحقیر و ترعیب نوجوانی که دیگر با هم سن و سال های بزه کار خود مشروب خوری را آغاز کرده. این بخش مهمی از زندگی بوکوفسکی که بی شک در آفرینش ادبی او نقشی عمیق دارد. بیماری و آکنه از سوی دیگر شرایط را برای رشد نوجوانی که بعدها نویسنده ای بزرگ می شود، بسیار دشوار می کنند. این کودکی دردناک علاوه بر انعکاس در این رمان در چندین شعرِ بوک هم آمده است. از این گذشته بوک یکی دو نوول هم در این مورد نوشته که داستان «مرد یخ­زده ١» یکی از آن هاست. فارسی چند بخش از رمان Ham on Rye که با عنوانِ فارسیِ «سنگ روی یخ» را هم در این وبلاگ می یابید.  دیگر این که با انتشار این داستان یک هفته ای از وبلاگ و بالنتیجه از حضورتان مرخصی می گیرم تا پس از این تعطیلات «مرد یخ­زده ۲» را برای انتشار حاضر کنم

 

یکی از بهترین دوستانم –­حداقل من او را دوست به حساب می ­آورم­- یکی از بهترین شاعران معاصر، در حال حاضر در لندن است و مبتلا به چیزی است که یونانی ­ها و مردم باستان از آن باخبر بودند، و این حالت برای هر کسی در هر سن و سال می ­تواند پیش بیاید اما بهترین سن برای آن اواخر چهل و اوایل پنجاه سالگی است، دردی که به نظر من بی­ تحرکی –­ضعف در حرکت- فقدان فزایندۀ دلبستگی و احساسات است، من به این پدیده، هر چند که اصلن حالت نیست،  به شکل حالت انسان یخ زده نگاه می ­کنم، اما این حالت امکان می ­دهد که با نوعی شوخ­طبعی به اجساد نگاه کنیم؛ در غیر این صورت تیره­ گی ­ها بر ما غلبه می­ کنند. همه، بعضی اوقات به آن مبتلا می ­شوند، و بهترین شکل بیان آن عباراتی صریح چون: «این کار ازم ساخته نیست» یا: «گور پدر همه چیز» یا: «…تُک شستی به مقعدش برسان» هستند. اما این مردها معمولن زود بهتر می­ شوند و کتک زدن زن­ ها و زدن کارت ساعت کارشان را از سر می­ گیرند.
اما حالت مرد یخ­ زده برای دوست من به سادگی پرت کردن اسباب بازی زیر کاناپه نیست. کاش این طور بود! او به پزشک ­­های سویس، فرانسه، آلمان، ایتالیا، یونان، اسپانیا و انگلستان مراجعه کرده و آن­ ها نتوانسته­اند کاری بکنند. یکی از آن ­ها دوای کرم داده بود. یکی دیگر سوزن ­های ریز در دست­ ها و گردن و کمرش فرو کرده، هزاران سوزن ریز. برایم نوشته بود؛ «شاید این یکی اثر کند، شاید این سوزن ­های لعنتی سر حالم بیاورند.» در نامۀ بعدیش نوشت که در حال امتحان جادو جنبل است. در نامۀ بعدی؛ دست از معالجه کشیده بود. مردی که سرانجام یخ­ زد. یکی از بهترین شاعران معاصر، در یک اتاق کوچک و کثیف لندن، زمین گیر بر تختش، گرسنه و زنده به زور اعانه؛ زل زده به سقف، ناتوان از نوشتن یا بر زبان آوردن یک کلمه و در نهایت بی ­توجه به قدرت و ناتوانی. نامش در همۀ دنیا شناخته شده است.
سقوط این شاعر بزرگ را در بشکۀ گه می­ توانستم و می ­توانم بفهمم، چون، بطور غریبی، تا آن­ جا که به خاطر می ­آورم خودم در حالت مرد یخ­زده متولد شده ­ام. نمونه ­ای که می ­توانم بیاد بیاورم این است که یک بار پدرم، حیوانی نامرد و بدطینت، مرا با یک تسمۀ بلند چرمی تیغ تیزکنی در حمام می ­زد. او دائمن مرا کتک می­زد؛ من خارج از ازدواج متولد شده بودم و فکر کنم او همۀ بدبختی ­هایش را از چشم من می­ دید. او معمولن دور می ­گشت و می­ خواند: «آه وقتی که تنها بودم، جیبام پر پول بودن» اما همیشه این را نمی ­خواند. بیشتر مشغول زدن من بود. قبل از این که به سن هفت هشت سالگی برسم، چند بار به من احساس گناه داد. چون نمی­ توانستم دلیل زدنش را بفهمم. او معمولن برای پیدا کردن دلیلی برای زدن خیلی به خودش فشار می ­آورد. من مجبور بودم هفته­ ای یک بار چمن­ ها را بزنم. اول از طول و بعد از عرض و بعد هم آن ­ها را با یک قیچی مرتب می ­کردم و کافی بود یک ساقه، هر جا که بود، جلو یا پشت چمن­زار را نچینم تا مرا تا آن جا که می­ خوردم بزند. بعد از کتک خوردن مجبور بودم بروم بیرون و چمن­ ها را آب بدهم. این در حالی بود که که بچه­ های دیگر سرگرم بیس­ بال یا فوتبال بودند و رشد طبیعی یک انسان را داشتند. لحظۀ دردناک زمانی بود که پیرمرد برای نرمش کردن به محوطۀ چمنی می ­آمد. همیشه در صدد بود تا یک ساقه علف بلند پیدا کند. «اوناهاش، دارم می­بینم! یکیشو نزدی! یک چمن کوتاه نشده!» بعد فریاد می­ کشید به طرف پنجرۀ حمام؛ جائی که مادرم، یک خانم نیک آلمانی، همیشه موقع این عملیات ایستاده بود. «یکی از چمنا را نزده! دارم می ­بینم! می ­بینم!» بعد صدای مادرم را می­ شنیدم: «آه باز یکی را جا انداخته؟ آه، حیف» می ­دانستم که او هم به خاطر مشکلات خودش من را سرزنش می ­کند. پدر داد می­ زد؛ «برو تو حموم! تو حموم!» من هم به طرف حمام می ­رفتم و بعد تسمه بود و دوباره کتک. اما هر چند دردش وحشتناک بود، انگار که خودِ کتک برای من اهمیت نداشت. منظورم این است که به واقع حالم خیلی عادی بود، هیچ معنایی برایم نداشت. هیچ عاطفه ­ای نسبت به پدر و مادرم نداشتم بنابراین در رفتارشان اثری از هتک حرمتی که از روی عشق یا اعتماد یا عاطفه باشد نمی­ دیدم. بدترین قسمت ماجرا گریه کردن بود. نمی ­خواستم گریه کنم. کار کثیفی بود، شبیه ماشین کردن چمن، درست مثل وقتی که پس از کتک زدن، یا پس از آب دادن به چمن، به من متکا می­ دادند تا بر رویش بنشینم، نه متکا مس خواستم، و نه این که گریه کنم. یک روز تصمیم گرفتم گریه نکنم. تنها صدائی که شنیده می ­شد، صدای ضربات تسمه بود بر کون لختم. صدایش در سکوت، عجیب بود و محکم و مخوف و من به کاشی­ های حمام زل زده بودم. اشک ­هایم می ­ریخت اما بی ­صدا بودم. دست از کتک زدنم برداشت. معمولن پانزده تا بیست ضربه می­ زد. ضربه ­های هفتم یا هشتم بود که متوقف شد. از حمام بیرون دوید، «ماما، ماما، فکر کنم پسرمون دیوونه شده، وقتی می ­زنمش گریه نمی ­کنه!» «فکر می­ کنی دیوونه شده هنری؟» «بله ماما.» «آه چه بد!»
این اولین جلوۀ ظهور هویت پسر یخ­ زده بود. می ­دانستم که ایرادی دارم اما خودم را دیوانه به حساب نمی ­آوردم. مشکلی که داشتم این بود که نمی ­فهمیدم مردم چرا خیلی ساده عصبانی می ­شوند و بعد به همان سادگی عصبانیت ­شان را فراموش می­ کردند و دوباره شاد می­ شدند، و این که چطور آن­ ها به همه چیز علاقمند می ­شدند زمانی که همه چیز ملال ­آور بود.
در ورزش یا بازی با دوستانم چندان خوب نبودم چون در این کارها تمرین چندانی نداشتم. جزء نرم­تنان نبودم –­نه ترسو بودم و نه ظریف، و هم زمان، همۀ کارها را بهتر از آن ­ها انجام می ­دادم -­بطور جهشی- اما همۀ این ­ها به نوعی برایم علی­ السویه بود. وقتی با دوستی کارم به دست به یقه شدن می­ کشید هیچ وقت عصبانی نمی­ شدم. دعوا را برای دعوا می­ کردم. نه به عنوان راه چاره. یخ­ زده بودم. نمی ­توانستم خشم و غضب حریفم را بفهمم. وسط دعوا می ­رفتم توی بحر حالت و رفتار حریف و بیشتر از آن چه او را بزنم، گیج می ­شدم. گاه گاهی یک ضربۀ حسابی حواله ­اش می ­کردم فقط برای این که بفهمم می ­توانم و بعد به حالت یخ­زدگی برمی ­گشتم.
بعد مثل همیشه، پدرم از خانه بیرون می ­زد:
«دیگه کافیه، تمام شد، خلاص، بس!»
بچه ­ها از پدرم می­ ترسیدند. همه دوان دوان دور می ­شدند.
«تو همچین مرد هم نیستی هنری، دوباره کتک خوردی!»
جواب ندادم.
«ماما، پسرمون اجازه داد این چک اسلونه کتکش بزنه!»
«پسرمون؟»
«بله، پسرمون.»
«حیف!»
حدس می ­زنم که پدرم بالاخره متوجۀ مرد یخ­ زدۀ درون من شد، اما از موقعیت بطور کامل به نفع خودش استفاده کرد.
با تعجب فریاد می ­زد: «بچه­ ها را باید دید ولی صداشونو نباس شنید.»
من با این موضوع مشکلی نداشتم. حرفی نداشتم. علاقه ­ای به حرف زدن نداشتم. یخ­ زده بودم. دیر یا زود و برای همیشه.
حدودن ١٧ ساله بودم که شروع کردم به مشروب ­خوری با پسرهائی که در خیابان وِل می ­گشتند و از پمپ ­بنزین و عرق­فروشی ­ها دزدی می­ کردند. آن ­ها فکر می­کردند که نفرت من از همه چیز به خاطر سر نترس است، که شاکی نبودنم ناشی از روح دلیرم. محبوب بودم ولی محبوب بودن یا نبودن برایم اهمیتی نداشت. من یخ­ زده بودم. آن­ ها ویسکی و آبجو و شراب فراوان جلویم می ­گذاشتند. می ­نوشیدم. هیچ چیز نمی ­توانست مستم کند، مست درست و حسابی. دیگران روی زمین ولو می ­شدند، دعوا می­ کردند، آواز می­ خواندند، خودستائی می ­کردند و من ساکت پشت میز می­ نشستم و گیلاسی دیگر می ­نوشیدم و هر چه بیشتر می ­نوشیدم کمتر می ­فهمیدم و خود را با آن گم می ­کردم اما نه به شکل دردناک آن. فقط نور برق و صدا و بدن­ها و چیزهای دیگر را گم می ­کردم.
اما هنوز با پدر و مادرم زندگی می ­کردم و سال کسادی بود، ١٩٣٧، که پیدا کردن کار برای یک جوان ١٧ ساله غیرممکن بود. معمولن از روی عادت و واقع ­بینی به خانه برمی­ گشتم و در می ­زدم.
یک شب مادرم دریچۀ کوچک روی در را باز کرد و فریاد کشید: «مسته! دوباره مست کرده!»
و صدای بلندی از آن پشت، از اتاق شنیدم: «دوباره مست کرده؟»
پدرم آمد پشت دریچۀ کوچک: «نمی ­ذارم بیائی تو. تو باعث بی ­آبروئی مادرت و میهنت هستی.»
«سرده بیرون. اگه باز نکنین درو می ­شکنم، به همین سادگی. من این همه راهو کوبیدم که بیام خونه.»
«نه پسر جان،حقت نیست بیائی تو خونۀ من. تو اسباب آب­ روریزی برای مادرت و…»
رفتم پشت هشتی شانه ­ام را جمع و جور کردم و حمله کردم. در حرکتم عصبانیت نبود، فقط یک جور ریاضیات بود –­که اگر به یک عدد معینی رسیدی باید رویش کار کنی. به در کوبیدم. باز نشد اما درست وسط در یک شکاف دهن باز کرد و در نصفه نیمه شکسته شد. تا تۀ هشتی عقب رفتم، دوباره شانه ­ام را جمع و جور کردم.
پدرم گفت: «خیله خب، بیا تو.»
داخل شدم، اما وقتی به صورت­ هاشان نگاه کردم، صورت­ های عقیم و کریه بختک ­وار مقوائی­ شان دل پر از الکلم را به آشوب انداخت، حالم به هم خورد، روی فرش خوشگل ­شان که با درخت حیات تزئین شده بود بالا آوردم. استفراغ کردم، حسابی.
پدرم پرسید: «می­ دونی وقتی یه سگ رو فرش برینه چه کارش می ­کنیم؟»
گفتم: «نه.»
«خب، پوزه­ شو توی اون فرو می­ کنیم تا دیگه از این کارا نکنه!»
جواب ندادم. پدرم نزدیک شد و دستش را پشت گردنم گذاشت. گفت: «تو سگی.»
جواب ندادم.
«می ­دونی که با سگا چه کار می­ کنیم، نه؟»
سرم را به پائین فشار داد، پائین تا نزدیک استفراغم روی درخت حیات.
«پوزه­ شونو توی گه­شون فرو می­ کنیم که دیگه هیچ وقت از این کارا نکنن.»
مادرم، زن خوب آلمانی، با لباس خواب ایستاده بود و بی­صدا تماشا می­ کرد. همیشه فکر می ­کردم که او طرف من را می­ گیرد اما این فکر کاملن غلط بود و از این ناشی می ­شد که زمانی پستان ­هایش را مکیده بودم. از این گذشته، من طرفی نداشتم که کسی بگیرد.
گفتم: «ببین بابا، ولم کن.»
«نه، نه، می­ دونی که با سگ چه کار می ­کنن!»
«ازت می ­خوام که ولم کنی.»
سرم را همین طور پائین و پائین و پائین نگه داشته بود. دماغم تقریبن به استفراغ رسیده بود. هر چند که مرد یخ ­زده بودم، اما آب نشده بودم. هیچ دلیلی نمی ­دیدم که کسی دماغم را در استفراغ فرو کند. اگر دلیلی وجود داشت، خودم دماغم را در استفراغ فرو می­ کردم. مسأله دلواپسی و غرور و عصبانیت نبود. مسأله این بود که با منطق ریاضی ­ام جور در نمی ­آمد. اگر بخواهم اصطلاح مورد علاقه ­ام را به کار ببرم، من بیزار بودم.
گفتم: «بس کن، برای آخرین بار ازت می ­خوام که ولم کنی!»
دماغم را تقریبن داخل استفراغ فرو کرد.
روی پاشنه­ام نشسته بودم، چرخیدم و یک آپرکات شاهانه خرجش کردم، یک ضربۀ قایم و حسابی و دقیقن توی چانه ­اش که سنگین و شلخته ­وار از پشت افتاد، یک امپراتوری ظالم که سرانجام توی گه سرنگون شد، و افتاد روی کاناپه، بنگ! با دستانی باز، مثل یک حیوان تخدیر شده. حیوان؟ جای سگ ­ها با هم عوض شده بود، به طرف کاناپه رفتم و منتظر شدم که بلند شود. بلند نشد. همین طور به من زل زده بود. نمی­ خواست از جا بلند شود. پدرم با همۀ خشونتش یک موجود بزدل بود. باعث تعجبم نبود. بعد فکر کردم چون پدرم بزدل است، من هم باید بزدل باشم. اما به عنوان یک مرد یخ ­زده، این موضوع برایم رنج ­آور نبود. برایم بی ­تفاوت بود، حتی وقتی مادرم با ناخن­ هایش صورتم را چنگ می­ زد و فریاد می ­کشید «باباتو زدی! تو باباتو زدی! تو باباتو زدی!»
تفاوتی نمی ­کرد. دست آخر تمام صورتم را به طرف او برگرداندم و گذاشتم صورتم را بدرد و داد بزند، با ناخن ­هایش چنگ می­ زد، گوشت صورتم را می­ خراشید و خون لعنتی می­ چکید و از گردن به روی پیراهنم می­ریخت و با تکه­ های گوشت، چکه چکه روی درخت جهنمی حیات شتک می ­زد. با عواطف سِرّ شده منتظر بودم. «تو باباتو زدی!» و بعد ضربه ­ها آرام­ تر شد. منتظر شدم تا کارش را تمام کرد. دوباره شروع کرد، یک دو ضربۀ دیگر، «تو… باباتو… زدی…»
پرسیدم: «تموم شد کارت؟» فکر کنم بعد از ده سال این اولین جمله ­ای بود که به غیر از «آره» و «نه» با او رد و بدل می ­کردم.
گفت: «بله.»
پدرم از روی کاناپه گفت؛ «برو تو حموم. فردا صبح می ­بینمت. صبح می­خوام باهات صحبت کنم!»
با همۀ این­ ها صبح فردا او بود که یخ­ زده بود، به گمانم، بدون اختیار خودش.

دیدگاه‌ها
  1. مسعود می‌گوید:

    سلام. کدوم سایت می تونم pdf از کتاب Hollywood , notes of a dirty old man پیدا کنم. ممنونم میشم راهنمایی کنید. مرسی

  2. باباکوشا می‌گوید:

    با این که پدر بینظیری دارم اما دلم حال اومد نمیدونم چرا؟
    از ریتم داستان و ترجمه است بی شک
    عموطاهر
    دس مریزاد

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s