مرد یخ زده ٢/ یادداشت های یک پیرمرد هرزه

منتشرشده: 26 آوریل 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

مرد یخ زده ٢
از مجموعۀ «یادداشت های یک پیرمرد هرزه
چارلز بوکوفسکی

فارسی: طاهر جام برسنگ

اغلب اجازه داده­ام که جنده­ها و نظایر آن­ها که با من زندگی کرده­اند صورتم را بخراشند، مثل همان کاری که مادرم می­کرد، و این یکی از بدترین عاداتم بوده؛ یخ­زده بودن به معنی اجازه دادن به شغال­ها نیست که کنترل امورم را به دست گیرند، و از این گذشته حالا دیگر خیلی از پیرزن­ها و بچه­ها و حتی بعضی از مردهای قوی تا صورتم را می­بینند رو بر می­گردانند. اما زندگی ادامه دارد، و من عقیده دارم این داستان­های مرد یخ­زد بیشتر از آن چه مورد علاقۀ شما باشد، علاقۀ خودم را برانگیخته (علاقه عبارت است از یک روش ریاضی برای جدول­بندی)، و تلاش می­کنم که این قصه­ها را کوتاه کنم. مسیح مقدس. یکی از بامزه­ترین آن­ها (شوخی: یک روش ریاضی برای جدول­بندی. و این را جدی می­گویم.) مربوط به زمانی است که به دبیرستان لس­آنجلس می­رفتم، بگیر ١٩٣٨؟ ١٩٣٧؟ همان حدود؟ ١٩٣۶؟ آن زمان بدون کمترین علاقه­ای به ارتش به آر او تی سی[1] پیوستم. تنم کورک­هایی به درشتی گریپ­فوروت در آورده بود، تعدادشان بی­شمار بود، همۀ تنم را پر کرده بودند و آن زمان هر کدام از پسرها بین دو چیز می­توانست انتخاب کند، یا خدمت در آر او تی سی یا هم ورزش. خوب در واقع پسرهای آدم­حسابی همه ورزش را انتخاب می­کردند. آشغال­ها و غیرحسابی­ها و دیوانه­ها، کسانی مثل من، مردهای یخ­زده، به آر او تی سی می­رفتند. هنوز جنگ یک چیز انسانی نشده بود. هیتلر هنوز یک چارلی چاپلین نتراشیده و نخراشیده بود که در مجله­های سینمائی کارهای خنده­دار می­کرد.
من به آر او تی سی رفتم، چون در یونیفورم ارتش کسی کورک­هایم را نمی­دید؛ در حالی که در گرم­کن ورزشی بسیاری از آن­ها را می­شد دید. خلاصه که درکم کنید، کورک­هایم نه برای خودم، که برای آن­ها، مسئله بود. توازن هورمونی آن­ها را به هم می­زد، برای یک آدم غارنشین، یک مرد یخ­زده چون من، کورک هیچ مسئله­ای نیست، آن چه برای آن­ها مسئله می­شود، چیزهای غیرقابل شمار -­مثل توده­ای از آدم­های عادی- هستند. یخ­زده بودن به معنی غیررئالیست بودن نیست؛ یخ­زده بودن به معنی یخ­زده ماندن است و غیر از این هر چیز دیگری جنون است.
نگذارید بیش از حد ممکن گائیده شوید، تا آن حد که مانع از ورودتان به جائی که باید وارد شوید، نشود. نمی­خواستم با نگاه خیرۀ آدم­ها به کورک­های بی­ربطم گائیده شوم، به این خاطر یونیفورم نظامی پوشیدم تا مانع نفوذ اشعه­های ایکس شوم. اما علاقه­ای به آر او تی سی نداشتم. من یخ­زده بودم.
خلاصه که حالا اینجائیم، یک روز همۀ گردان لعنتی یا هر چه که بشود اسمش را گذاشت، و من هنوز در لباس نظامی نبودم، همراه با همۀ مدرسه در نوعی مشق نظامی با هم مسابقه گذاشته­ بودند. جایگاه تماشاچیان پر از آدم­های ابله بود و ما در وسط میدان ایستاده­ بودیم و حرکات را دنبال می­کردیم، و هوا داغ بود و من یخ­زده، پسر، من اهمیتی نمی­دادم، داشتیم دستورات را اجرا می­کردیم و خیلی زود تنها پنجاه درصد از ما باقی مانده بودند و بعد بیست و پنج درصد و بعد ده درصد، و من هنوز سر جایم ایستاده بودم، با کورک­های زشت قرمز بر صورتم، یونیفورمی برای صورت نداشتیم، داغ داغ بود، و من داشتم تلاش می­کردم که به خودم هی بزنم که یک اشتباه بکن، یک اشتباه، اشتباه، اما بطور خودکار کارم را ماهرانه انجام می­دادم، با وجود این که هیچ اهمیتی نمی­دادم، کاری نیست که آن را بد انجام بدهم و دلیل آن هم این است که یخ­زده­ام! و خیلی زود فقط دو نفر باقی مانده­ بودند، من و رفیقم جیمی. خوب جیمی گهی است که به این رقابت احتیاج دارد، برایش خوب است. در واقع من این طور فکر می­کنم. اما جیمی هم برید. فرمان داده می­شد، «پا فنگ!» نه، این طوری نبود، «پا…» بعد یک مکث… «فنگ!» سرباز نکبتی که من بودم، حرکت مناسب این فرمان را دیگر به خاطر نمی­آورد. حرکتی بود که مربوط می­شد به عمودی نگه داشتن تۀ تفنگ. اما جیمی که به موضوع علاقمند بود و خیلی­ها عاشقش بودند یا دست­کم دوستش داشتند، با این حرکت برید. و من تنها آن جا ایستاده بودم، کورک­ها زیر یقۀ زیتونی­رنگ زبرم ورم کرده بودند، کورک­ها همۀ کله­ام را پوشانده بودند، حتا روی فرق سر زیر موهایم، و زیر آفتاب داغ بود و من بی­علاقه، نه شاد و نه غمگین، هیچ، همین هیچ، آن­جا ایستاده بودم. دخترهای خوشگل در جایگاه برای جیمی­شان ناله می­کردند و پدر و مادر او سرهایشان را پائین انداخته بودند و درک نمی­کردند چطور ممکن است جیمی بریده باشد. من هم موفق به فکر کردن شدم؛ بیچاره جیمی. اما این تنها موردی بود که موفق شدم بهش فکر کنم. پیرمرد فرماندۀ آر او تی سی، اسمش سرهنگ موگت بود و همۀ زندگی­اش را در ارتش گذرانده بود. برای زدن مدال به پیراهن زبرم آمد جلو، صورتش خیلی غمگین بود، خیلی. در مورد من فکر می­کرد که نخاله­ام، بچه­ای با کله­ای پوک، من هم او را به چشم یک دیوانه نگاه می­کردم. مدال را به من سنجاق کرد و بعد دستش را جلو آورد. دستش را گرفتم و لبخند زدم. یک سرباز خوب هیچ وقت لبخند نمی­زند. با لبخند به او می­فهماندم که متوجه شده­ام بعضی چیزها کج و معوج پیش رفته و این کجی­ها خارج از ارادۀ من بوده، بعد به طرف هم­قطاران، جوخه، گردان، یا هر کوفتی که بود، عقب­گرد کردم. بعد ستوان به ما فرمان آماده باش داد. نام خانوادگی جیمی، هت­فورد یا چیزی شبیۀ این بود. شاید این را باور نکنید اما واقعا پیش آمد که ستوان گفت:
«می­خواهم به غیرنظامی هدفورد بابت پیش­رفتش در تمرین نظامی تبریک بگویم.»
بعد: «آزاد!»
بعد: «به پیش!» یا «قدم رو!» یا گهی شبیۀ این.
دیدم که پسرها دارند با جیمی حرف می­زنند، هیچ کس به من چیزی نگفت. بعد دیدم که پدر و مادر جیمی از جایگاه آمدند و او را بغل کردند. پدر و مادر من آن­جا نبودند. از میدان خارج شدم و رفتم به خیابان. مدال را از سینه­ام کندم و در دست گرفتم. بعد بدون کینه، وحشت، لذت، خشم یا دلیل خاصی آن را جلوی داروخانه پرت کردم داخل فاضل­آب. جیمی چند سال بعد در کانال انگلیس کشته شد. هواپیمای بمب­افکنش خیلی بد مورد هدف قرار گرفت و او به افرادش دستور داده بود که با چتر بپرند و خودش سعی کرده بود هواپیما را به انگلیس هدایت کند که موفق نشد. آن وقت­ها من در فیلادلفیا زندگی می­کردم و معاف شده بودم و جندۀ ١٣۵ کیلوئی­ای که به خوکی غول­پیکر شباهت داشت را گائیده بودم و او هر چهار پایۀ تخت را در حین ورجه ورجه کردن و عرق ریختن و گوزیدن، شکسته بود.

می­توانم تا دلتان بخواهد ماجراهای مرد یخ­زده را تعریف کنم. این که من هیچ وقت دلبستگی نشان نمی­دهم یا هیچ وقت عصبانی نمی­شوم یا هیچ وقت متنفر نمی­شوم یا هیچ وقت امیدوار نمی­شوم یا هیچ وقت لذت نمی­برم؛ کاملا درست نیست. منظور این نیست که برداشت شود کاملا از اشتیاق و احساس و این چیزها خالی­ام، فقط برایم عجیب است که احساسات، افکار و روش­هایم به نحو غریبی با دیگران متفاوت و متضاد است. ظاهرا هیچ وقت نمی­توانم با آن­ها باشم، بنابراین هم به واسطۀ انتخاب دیگران و هم از طریق روش­های خودم، یخ­زده هستم. لطفا بیدار بمانید و بگذارید این موضوع را با یک نامه به پایان برسانم، نامه­ای از دوست شاعرم در لندن که تجربیات خود را به عنوان مرد یخ­زده شرح می­دهد. او می­نویسد:
«… من در ظرف ماهی هستم، می­دانی، در یک آکواریوم پهناور و باله­هایم به حد کافی توانائی ندارند که بتوانم در این شهر بزرگ زیردریائی بچرخم. هر کاری که بتوانم می­کنم، با این حال مطمئنا از معجزه به دورم. به نظر نمی­رسد که بتوانم خود را جمع و جور کنم و از این حالت واخوردگی خارج شوم و «الهام» بگیرم، نه می­نویسم، نه می­گایم، هیچ کوفتی نمی­کنم. نه می­توانم بنوشم، نه می­توانم بخورم، نه می­توانم به هیجان بیایم. وا داده. نتیجه­اش افسردگی است، اما در حال حاضر به نظر نمی­آید چیزی روی روال باشد. خواب زمستانی طویلی خواهد بود، یک شب تیرۀ طولانی. من به خورشید عادت دارم، به روشنائی و تلالوی مدیترانه، به زندگی بر دماغۀ لعنتی آتشفشان، مثل زندگی در یونان. آنجا دست­کم روشنائی بود، مردم بودند، حتی چیزی که به عشق معروف است. حالا اما، هیچ. چهره­های میان­سال. چهره­های جوان که بی هیچ مفهومی می­گذرند، لبخند می­زنند و سلام می­کنند. آه این تیرگی سرد خاکستری. پای شاعر پیر در گه مانده است. در رودخانۀ عالم اسفل. در تعفن. از این دکتر به آن بیمارستان، با آزمایش مدفوع، با آزمایش ادرار و همیشه با نتایج مشابه: آزمایش کبد و لوزالمعده غیرطبیعی؛ اما کسی نمی­داند باید با آن­ها چه کار کند، جز من. هیچ کاری نمی­شود کرد، جز بیرون جستن از این جنگل، و ملاقات با یک زیباروی جوان افسانه­ای، یک موجود شیرین خانگی که از من پرستاری کند، توقعات پیچیده­ای نداشته باشد و گرم و آرام باشد، زیاد حرف نزند. این آدم کجاست؟ مسلما من هر کوفتی که بخواهد نمی­توانم برآورده کنم، یا شاید هم بتوانم؟؟؟ ممکن است که البته همۀ نیاز من همین باشد. اما چطور و از کجا پیدایش کنم؟ آرزو داشتم قوی می­بودم. می­توانستم بنشینم و همه چیز را از اول شروع کنم، از پایه، بر کاغذ می­آوردم، پرتوان­تر، تمیزتر و صریح­تر از همیشه. اما در حال حاضر چیزی از وجود من پر کشیده است و من در تلاش برای خریدن وقت، وقت گذرانی می­کنم. آسمان تیره است و صورتی و شنگرفی در ساعت ٤ و ٤٠ دقیقۀ بعد از ظهر. بیرون، شهر در جوش و خروش است. گرگ­ها در باغ وحش در رفت و آمدند. رطیل­ها در کنار عقرب­ها چمباتمه زده­اند. زنبورهای نر در حال خدمت به زنبورهای ملکه­اند. بوزینه­ها بدجنسانه نعره می­کشند و از بین شاخه­ها به طرف بچه­های دیوانه­ای که آنها را دست می­اندازند، موز و سیب پرت می­کنند. اگر قرار باشد بمیرم، می­خواهم بیایم کالیفرنیا، پائین لس­آنجلس، دور دست­ها نزدیک خلیج، جائی در ساحل نزدیکی­های مکزیکو. اما این تنها یک رؤیاست. میل دارم به گونه­ای آن را تحقق ببخشم. اما هر نامه­ای که از آمریکا می­گیرم از طرف شاعرها و نویسنده­هائی است که اینجا، در این سمت اقیانوس اطلس بوده­اند و از بازگشت­شان به خانه می­نالند که چه محیط غیرصمیمی­ای است آنجا و از این حرف­ها. نمی­دانم، نمی­توانم از نظر مالی از عهدۀ امورم بر بیایم، حمایت­کننده­هایم این­جا هستند و اگر برگردم، رهایم خواهند کرد، چون کمابیش طالبند که رابطۀ نزدیکی با من داشته باشند. بله، تنم از کار افتاده، اما تحمل کن و ملال مرگ­آور این نامه را ببخش. نمی­توانم الهام بگیرم، نمی­توانم سازنده باشم. فقط به قبض ویزیت دکتر و قبض­های دیگر نگاه می­کنم و به آسمان سیاه و خورشید سیاه. شاید چیزی تغییر کند، بزودی… این طوری است. ترالا لا، بگذار بدون اشک با آن رو در رو شویم. خوش باش رفیق.» امضاء «ایکس» (یک شاعر معروف… توضیح سردبیر.)

 خب، این دوستم از لندن خیلی بهتر از من می­گوید، اما من به خوبی، خیلی خوب، می­دانم چه می­گوید. و جهانی پر از اغواگران پرانرژی با افکار منحرف­شان ما را به کاهلی یا نوعی تنبلی خفت­آور و یا ترحم به حال خود محکوم می­کند. اما هیچ کدام از این­ها نیست. تنها مرد یخ زده در قفس خود می­تواند این را بفهمد. اما ما دست از همه چیز می­شوئیم و منتظر می­مانیم. منتظر چی؟ پس خوش باش رفیق. حتا یک کوتوله می­تواند شق کند، و من همزمان ماتائیو پلاچ و نیکلوس کامبتز هستم، و تنها مارینا، دختر کوچولویم، می­تواند وسط روز با نور بیاید، چون خورشید چیزی نمی­گوید. و در میدان بین ساختمان ضمیمۀ ترمینال و ایستگاه یونیون پیرمردها ساعت­ها در دایره می­نشینند و کبوترها را تماشا می­کنند و هیچ را. یخ­زده، اما من توانستم گریه کنم. و شب­ها در رؤیاهای بی­معنی عرق می­کنیم. فقط یک جا برای رفتن داریم. ترالا لا. لا لا. لا.


[1]ROTC= Reserve Officers Training Corps
سپاه دانش­آموزان در ارتش

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s