بایگانیِ مه, 2011

سیاست
چارلز بوکوفسکی
از مجموعۀ: 
South of no North

برگردان و اجرا: طاهر جام برسنگ

 فایل صوتی داستان سیاست از مجموعۀ داستان هائی از هیچ کجا، نوشتۀ چارلز بوکوفسکی، فارسی و اجرا: طاهر جام برسنگ

درست قبل از جنگ جهانی دوم بود که من در کالج شهر لس­آنجلس ادای نازی­ها را در می­آوردم. آن موقع نه فرقِ بینِ هیتلر و هرکول را می­دانستم و نه هم غمش را داشتم. فقط از شنیدن آن همه مؤعظۀ میهن­پرستانه دربارۀ این که چطور باید برویم و ترتیب آن حیوان را بدهیم خسته شده بودم. تصمیم گرفتم اپوزیسیون باشم. حتا زحمت خواندن چیزی دربارۀ آدلف هم به خود ندادم، فقط حرف­هائی که احساس می­کردم شیطانی یا جنون­آمیزند را قی می­کردم بیرون.
در عین حال نداشتن باور سیاسیِ واقعی به من آزادی بیشتری می­داد.
می­دانید، بعضی وقت­ها اگر کسی به کاری که می­کند اعتقاد نداشته باشد، می­تواند آن را بهتر به سامان برساند چون احساساتش با آن درگیر نیست. هنوز از تشکیل بریگادِ آبراهام لینکن توسطِ آن همه جوانِ قدبلندِ بلوند که قرار بود در برابر اردوی فاشیسم در اسپانیا ایستادگی کنند، نگذشته بود. بعد در مقابل یک لشکر ورزیده، کون خود را به باد دادند. بعضی از آن­ها از روی ماجراجوئی و برای سفری به اسپانیا رفته بودند، با این حال کون خود را به باد دادند. من کونم را دوست داشتم. در واقع چیز زیادی در وجودم نبود که دوست داشته باشم اما کون و دولم را دوست داشتم.
سرِ کلاس از جا بلند می­شدم و هر چه به ذهنم می­رسید را فریاد می­کردم. این حرف­ها معمولن مربوط می­شد به نژادِ برتر که به نظرم خیلی بامزه بود. مستقیمن به سیاه‌ها و جودها حمله نمی‌کردم چون می‌دیدم که آن‌ها هم مثل خودم فقیرند و سرگشته. اما در کلاس و خارج از آن نطق‌های غرائی می‌کردم و در این راه بطر شرابی که در قفسه داشتم هم کمکم می‌کرد. من از از دیدنِ آن همه آدم که به نطقم گوش می‌دادند و کسی هم سئوالی نمی‌کرد، حیرت می‌کردم. فقط آرواره­هایم را می‌جنباندم و از این که کالج شهر لس‌آنجلس تا این حد می‌تواند بامزه باشد، حظ می‌کردم.
“چیناسکی! حاضری سخنگوی اتحادیۀ دانشجوئی بشی؟”
“اوف نه!”
هیچ کاری نمی‌خواستم بکنم. حتا ورزش هم نمی‌رفتم. در واقع، رفتن به ورزشگاه و عرق کردن و بیضه‌بند بستن و طول دول‌ها را مقایسه کردن، آخرین کاری بود که دلم می‌خواست بکنم. می‌دانستم که اندازۀ دودولم متوسط است. برای اثبات این موضوع نیازی به ورزشگاه رفتن نداشتم.
شانسی که آوردیم این بود که کالج تصمیم گرفت از هر دانشجو دو دلار هزینۀ ثبت نام بگیرد. ما تصمیم گرفتیم، یعنی یک عده از ما تصمیم گرفتیم، که این هزینه را غیرقانونی بدانیم و از پرداخت آن سرپیچی کنیم. علیه این تصمیم اعتصاب راه انداختیم. کالج به ما اجازۀ شرکت در کلاس می‌داد ولی چند امتیاز را از ما گرفت که یکی از آن‌ها ورزش بود.
وقتی نوبت کلاس ورزش می‌شد، ما لباس عادی خودمان را به تن داشتیم. مربی دستور گرفته بود که ما را در صفی محدود در میدان بالا و پائین رژه ببرد. این طوری انتقام می‌گرفتند. معرکه. من نیازی به دویدن در پیست نداشتم که کونم را به عرق بنشانم یا این که یک توپ ابلۀ بسکت را در یک سبد قراضه پرت کنم.
ما، عده‌ای جوان، شاش کف‌کرده، سرشار از دیوانگی، حشری، گرسنۀ کس، در آستانۀ جنگ به جلو و عقب رژه می‌رفتیم. هر چه کمتر به زندگی اعتقاد داشته باشی، کمتر می‌بازی. من چیزِ زیادی برای باختن نداشتم، خودم بودم و کیرِ سایز متوسطم.
دور و بر می‌چرخیدیم و شعرهای مستهجن می‌خواندیم و پسرهای خوبِ تیم فوتبال آمریکا تهدید کردند که کونمان را آش و لاش می‌کنند، اما به دلیل نامعلومی هیچ وقت این کار را نکردند. احتمالن به این دلیل که ما از آن‌ها بزرگ‌تر و شرور‌تر بودیم. برای من معرکه بود که به نازی‌گری تظاهر کنم و دور بگردم و ادعا کنم که حقوق قانونی‌ام پایمال می‌شود.
بعضی وقت‌ها احساساتی می‌شدم. به خاطر دارم یک بار سرِ کلاس بعد از این که کمی زیادی شراب خورده بودم، با قطره‌ای اشک در هر دو چشم، گفتم، “بهتون قول می‌دم که جنگ فعلی آخرین جنگ نیست. به محض این که شرِ دشمنی را کم می­کنند، به دلایلی موفق می‌شوند دشمن جدیدی بتراشند. این کار بی­انتها و بی‌معناست. چیزی به نام جنگ خوب یا جنگ بد وجود ندارد.”
زمانی دیگر یکی از کمونیست‌ها در گوشه‌ای متروک از حیاط دانشکده، بر بالای سکوئی سخنرانی می‌کرد. یک پسر خیلی جدی بود با صورتی پرجوش و عینکی بی‌دسته و ژاکتی مشکی که آرنجش سوراخ بود. من گوش می‌دادم و چند تن از همرزمانم با من بودند. یکی از آن‌ها زیرکف بود از روسیۀ سفید، پدر یا پدر بزرگش توسط سرخ‌ها در انقلاب روسیه کشته شده بود. یک کیسه پر از گوجه فرنگیِ گندیده به من نشان داد. به من گفت: “هر وقت بگی، اینا را پرت می‌کنیم به­شون.”
ناگهان متوجه شدم که همرزم‌هایم به سخنران گوش نداده‌اند، یا هم اگر گوش داده بودند، برایشان مهم نبوده است. آن‌ها تصمیم خود را گرفته بودند. اغلب امور این دنیا به همین ترتیب طی می­شود. ناگهان می­بینی که داشتن کیری متوسط بدترین گناه دنیا به حساب نمی­آید.
گفتم: “زیرکف، گوجه فرنگی‌ها را بی‌خیال شو.”
گفت: “لعنتی، کاش اینا نارنجک بودند.”
آن روز تسلطم را بر همرزمان از دست دادم و همزمان که آن‌ها شروع به پرتاب گوجه فرنگی گندیده کردند راهم را گرفتم و رفتم.

 خبردار شدم که لیدرها مهمانی دیگری دارند. آدرسی در گلن‌دیل[1]به من داده بودند و آن شب را رفتم آن‌جا. با بطری‌های شراب و سایزهای متنوعِ کیرهامان در زیرزمین خانه‌ای بزرگ نشسته بودیم.
آنجا یک تریبون بود با یک میز و یک پرچم بزرگ آمریکا که به دیوار پشتی تکیه داشت. یک پسر آمریکائی سرحال به طرف تریبون رفت و پیشنهاد کرد که جلسه را با سلام به پرچم و ادای سوگند وفاداری شروع کنیم.
همیشه از سوگند وفاداری به پرچم بدم می‌آمد. کار ملال‌آور و ابلهانه‌ای بود. احساس می‌کردم که همیشه از سوگند وفاداری به خودم خوشم می‌آید، اما حالا جلوی پرچم ایستاده بودیم یا دور و بر آن می‌چرخیدیم. بعد از آن استراحت کوتاهی داده شد و همه نشستند و احساس کردند که مورد مبلغی تجاوز واقع شده‌اند.
آمریکائیِ سرِحال شروع به صحبت کرد. او را به جا آوردم، پسر چاقالوئی بود که در کلاس نمایشنامه‌نویسی جلو می‌نشست. هیچ وقت به این جور آدم‌ها اعتماد نداشته‌ام. آفت. طاعونِ کامل. شروع کرد: “خطر کمونیست‌ها باید خاتمه پیدا کند. ما جمع شده‌ایم که گام‌هائی در این راه بر داریم. در این راه گام‌های قانونی بر خواهیم داشت، و در صورت لزوم شاید هم گام‌های غیرقانونی…”
بقیۀ حرف‌هایش را به یاد نمی‌آورم. خطر کمونیست‌ها و خطر نازی‌ها برایم بی‌اهمیت بود. می‌خواستم مست کنم، می‌خواستم بگایم، غذای خوب می‌خواستم، می‌خواستم در یک بار کثیف گیلاس به دست آواز بخوانم و سیگار بکشم. دلم به جا نبود. ساده لوح بودم، آلت دست.
بعد از جلسه، زیرکف و من و یکی از همرزمانِ سابق به پارکِ وست‌لیک[2]رفتیم و قایقی اجاره کردیم و تلاش کردیم برای شام اردکی شکار کنیم. تصمیم گرفتیم که حسابی مست کنیم و اردکی شکار نکردیم و بعد متوجه شدیم که پول کافی هم برای پرداخت کرایۀ قایق نداریم.
روی دریاچۀ کم عمق شناور بودیم و با تپانچۀ زیرکُف رولتِ روسی[3] بازی می­کردیم و همگی خوش شانس بودیم. بعد زیرکف بلند شد، مست زیر مهتاب، شلیک کرد به تۀ قایق. آب شروع کرد به وارد شدن و ما به سمت ساحل پارو زدیم. یک سومِ راه را طی کرده بودیم که قایق غرق شد و مجبور شدیم پیاده شویم و تا کون خیس بشویم و به آب زدیم تا ساحل. به این ترتیب شب پایان خوشی پیدا کرد و حرام نشد…

 یک مدت دیگر هم نقش نازی بازی کردم، هر چند نه نازی­های برایم مهم بودند و نه کمونیست­ها و نه آمریکائی­ها. اما به مرور سرد شدم. در واقع درست قبل از پرل هاربور دست کشیدم. دیگر برایم مزه‌ای نداشت. حس کردم که جنگ در حال درگرفتن است و من چندان میلی نه برای رفتن به جنگ داشتم و نه برای فرار از خدمت. مثل گِه گربه بود. بی‌فایده. من و کیر سایز متوسطم به دردسر افتاده بودیم.
سر کلاس بدون حرف در انتظار می‌نشستم. همکلاسی‌ها و معلم سر به سرم می‌گذاشتند. من نیرو، حرارت و دلبستگی خودم را از دست داده بودم. احساس می‌کردم سررشته همه چیز از دستم در رفته است. چیزی بود که اتفاق می‌افتاد. همۀ کیرها به دردسر افتاده بودند.
آموزگار انگلیسی‌ام که خانمی کاملن خوبی بود با ساق‌های زیبا یک روز از من خواست که بعد از کلاس بمانم. پرسید: “چت شده چیناسکی؟”گفتم: “ول کردم دیگه.” پرسید: “منظورت اینه که سیاستو ول کردی؟” گفتم: “منظورم اینه که سیاستو ول کردم.” گفت: “شما دریانورد خوبی می‌شوید.” رفتم بیرون…

 در کافه‌ای در مرکز شهر با دوستی که سرباز نیروی دریائی بود نشسته بودم و داشتم آبجو می‌خوردم که اتفاق افتاد. رادیو که در حال پخش موزیک بود برنامه‌اش را قطع کرد. گفتند که همین حالا پرل هاربور بمباران شده است. اطلاعیه صادر شده بود که همۀ پرسنل ارتش باید سریعن به پایگاه‌های خود برگردند. دوستم از من خواست که سوار اتوبوس بشوم و همراه او به سان دیگو بروم، این پیشنهاد را کرد چون فکر می‌کرد شاید این آخرین باری باشد که او را می‌بینم. حق با او بود.


[1]Glendale
[2]Westlake park
[3] Russian Roullete