چند فصل از یک رمان/ پاکسازی/ سوفی اکسانن

منتشرشده: 2 مه 2011 در ادبیات جهان
برچسب‌ها:, , , , ,

پاکسازی Utrensning
سوفی اکسانن
Sofi Oksanen

فارسی: طاهر جام برسنگ

«پاکسازی» سومین رمان سوفی اکسانن Sofi Oksanen نویسندۀ جوان و بااستعداد فنلاندی است که سال گذشته منتشر شد و همان سال یعنی 2011 جایزۀ پراهمیت ادبی شورای کشورهای شمالی را دریافت کرد. نویسنده در ژانویۀ سال 1977 از پدری فنلاندی و مادری استونیائی در فنلاند زاده شد. در سال 2007 با انتشار رمان «گاوهای استالین» Stalins kossor راه خود را به عنوان نویسنده ای توانا گشود. رمان پاکسازی پس از انتشار مدت ها در سوئد، دانمارک و نروژ در صدر کتابهای پرفروش بود. این رمان در آمریکا هم موفقیت هائی بدست آورد. پیش از این فارسیِ دو بخش از فصل دوم این رمان را در همین بلاگ خوانده بودید. هفت بخشی از این رمان که پیش رو دارید، بخش سوم تا دهم از فصل اول این رمان است. بخش های اول و دوم این فصل را در لینک های زیر می یابید:
بخش اول از فصل اول: http://www.facebook.com/#!/note.php?note_id=415757722847
بخش دوم از فصل اول: http://www.facebook.com/#!/note.php?note_id=417539837847
موضوع رمان پاکسازی مبارزات آزادیبخش مردم استونی علیۀ دیکتاتوری استالینی است و وقایع آن در گسترۀ زمانی بین دهه های 1920 تا اواسط دهۀ 1990 و فروپاشی شوروی رخ می دهند. موضوع دیگری که موضوع اصلی این رمان است، مسئلۀ قاچاق انسان و فروش دختران روس سفید است و سوءاستفاده های جنسی-تجاری از آنها.

utrensning، صحنه ای از اجرای نمایش پاکسازی در تئاتر شهر استکهلم

١٩٩١، ولادی وستوک

زارا جوراب براق را تحسین می­کند و جین می­نوشد

یک روز اکسانکا سوار بر یک ولگای سیاه آمد. وقتی ماشین جلوی خانه توقف کرد، زارا کنار پله­ها ایستاده بود، در ماشین باز شد و یک جفت ساق با جوراب­های براق خود را روی زمین قرار داد. اول زارا ترسید –­چرا یک ولگای سیاه باید جلوی خانۀ آنها بایستد؟­- اما وقتی نور آفتاب به ساق اکسانکا درخشید، ترسش فراموش شد. پیرزن­ها کنار دیوار ساکت شده بودند و به برق ماشین و برق برق ساق خیره شده بودند. زارا تا به حال چنین جورابی ندیده بود، جوراب­ها به رنگ پوست بودند و اصلا معلوم نمی­شد که جورابند، شاید هم جوراب نبودند. اما طرز پخش شدن نور در سطح می­گفت که حتما چیزی ساق را پوشانده است. ساق برهنه نبود. به نظر می­رسید هاله­ای ساق را پوشانده، شبیۀ همان هاله­ای که مادر خدا، مریم باکره را می­پوشاند، نور خطوط ساق را طلائی می­کرد. ساق تا قوزک لخت بود و به یک کفش پاشنه بلند ختم می­شد، چه کفشی! پاشنه­اش مثل یک ساعت ظریف شنی، کمرش باریک می­شد. او در کتاب­های قدیمی تاریخ هنر این کفش­ها را به پای مادام دو پمپادو دیده بود، اما پایۀ کفشی که از اتوموبیل زده بود بیرون، بلندتر بود و ظریف­تر، با نوکی که باریک می­شد، وقتی بر آن خیابان گرد و خاکی قرار گرفت، و پاشنه به سنگ خورد صدایش تا پای پله­ها به گوش رسید. بعد بقیۀ تن زن از اتوموبیل بیرون آمد، اکسانکا بود.
از درهای جلو دو مرد بیرون آمدند که کاپشن­های چرمی سیاه داشتند با زنجیری درشت بر گردن. آنها چیزی نگفتند، بلکه بر جای خود کنار اتوموبیل ایستادند و به اکسانکا زل زدند. و این زل زدن برای او قابل تحمل بود. زارا دوست خود را مدت­ها بود که ندیده بود، از وقتی که او برای تحصیل به مسکو رفته بود. از آن جا چند تا کارت فرستاده بود و بعد یک نامه که در آن نوشته بود می­خواهد برای کار به آلمان برود. از آن به بعد تا همین حالا از او بی­خبر مانده بود. تغییراتش حیرت­آور بودند. لب­های اکسانکا مثل جلد مجله­های غربی برق می­زد و شال پوست روباهی داشت به رنگ قهوه­ای روشن، نه رنگ روباه بلکه درست به رنگ شیرقهوه، واقعا روباه­هائی به این رنگ وجود داشتند؟
اکسانکا به طرف در خانه راه افتاد و وقتی زارا را دید برایش دست تکان داد. یا در واقع حرکتی کرد که انگار با ناخن­های قرمزش دارد هوا را می­خراشد. انگشت­های اکسانکا کمی خمیدگی داشت، طوری که انگار می­خواهد پنجول بکشد. پیرزن­ها برگشتند تا زارا را ببینند. یکی روسری­اش را روی سرش محکم­تر کرد. دیگری عصایش را بین پاهایش قرار داد. سومی عصایش را با دو دست گرفت.
بوق ولگای سیاه به صدا در آمد.
اکسانکا به زارا نزدیک شد. با لبخند از پله­ها بالا می­آمد، شعاع آفتاب در دندان­های سفید تمیزش بازی­گوشی می­کرد و او دستش را با آن ناخن­های بلند، دراز کرد. شال به گونه­های زارا مالیده شد. چشم­های شیشه­ای به چشم­هایش دوخته شده بود. نگاه آشنا بود. چند لحظه به چشم­هایش فکر کرد، تا یادش آمد که بین چشم­های مادر بزرگ هم همین طور بود.
اکسانکا زیر لب گفت
– دلم خیلی برات تنگ شده بود.
ماتیک براق چسبناک روی لب­هایش جمع شده بود و به نظر می­رسید با وجود آن­ها نمی­تواند دهانش را ببندد، درست مثل وقتی که می­خواست بسته­ای باز کند که چسب درش خشک شده بود و مجبور بود پاره­اش می­کرد.
باد دسته­ای از موهای اکسانکا را پراکنده کرد و موها به لب­هایش چسبیدند. با دستش آن را کنار زد، دستۀ مو آرام به گونه­اش خورد و رد سرخی بر آن گذاشت. نظیر این رد بر گردنش هم بود. مثل رد شلاق بود. یا جای پنجول. وقتی اکسانکا دست زارا را فشرد، زارا فرو رفتن آرام ناخن­هایش را در گوشت خود حس کرد.
اکسانکا با خنده گفت: «عزیزم باید بری آرایشگاه» و موهای زارا را با دست صاف کرد. یه رنگ جدید و یه آرایش مفصل.
زارا چیزی نگفت.
– آه یادم اومد آرایشگرای اینجا چطوری هستن. شاید همون بهتر باشه نذاری اونا بهش دس بزنن.
اکسانکا دوباره خندید. بیا یه چای بخوریم.
زارا، اکسانکا را به خانه دعوت کرد. وقتی آنها از آشپزخانۀ عمومی آپارتمان می­گذشتند، سکوت برقرار شد. زمین قروچ قروچ می­کرد –­زن­ها آمدند کنار در آشپزخانه که آنها را تماشا کنند. دم­پائی­های کج و کولۀ زارا روی شن و مغز تخمۀ آفتاب­گردان خرت خرت می­کرد، نگاه زنان در پشت­شان نشسته بود.
اکسانکا را به داخل اتاق­شان راهنمائی کرد و در را بست. اکسانکا چون ستاره­ای دنباله­دار در تاریکی می­درخشید. گوشواره­هایش چون چشم­های گربه برق می­زد. زارا آستین­های پیراهنش را پائین کشید که سرخی­های زحمت را بپوشاند.
مادر بزرگ سرش را هم تکان نداد. سر جای همیشگی­اش نشسته بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود. سرش در نوری که از لای پنجره می­تابید سیاه به نظر می­آمد. مادر بزرگ معمولا حرکت نمی­کرد، فقط شب و روز، ملتمسانه به بیرون نگاه می­کرد. همه کمی از او حساب می­بردند حتی پدر زارا هر چند که او همیشه مست بود. پدر همین طور هم خاموش شد و مرد و زارا و مادر به خانۀ مادر بزرگ برگشتند. مادر بزرگ هیچ وقت از دیما[1]خوشش نمی­آمد و همیشه او را حیوان صدا می­کرد. اما اکسانکا با رفتار مادر بزرگ آشنا بود و مستقیم رفت جلو که به او سلام کند، دستش را گرفت و حرف­های بامزه می­زد. مادر بزرگ حتی خندید. وقتی زارا داشت میز را می­چید اکسانکا در کیفش گشت و یک شکلات در آورد و به مادر بزرگ داد، شکلات همانقدر زرق و برق داشت که خود او. زارا فنری که با آن آب را می­جوشاند در قابلمه گذاشت. اکسانکا آمد پیشش و یک کیسۀ پلاستیکی به طرفش دراز کرد.
– هر چیز ریز بدردخور توش پیدا می­شه.
زارا از گرفتن اجتناب کرد. کیسه سنگین بود.
– بگیرش بابا. اما یه لحظه صبر کن… اکسانکا یک بطری از کیسه بیرون کشید. این جینه. مادربزرگ تا حالا جین خورده؟ فکر کنم براش تازه باشه.
اکسانکا سه گیلاس از کمد در آورد، آن­ها را پر کرد و یکی به مادر بزرگ داد. مادربزرگ آن را بوئید، شکلکی در آورد، خندید و محتویات گیلاس را بالا انداخت. زارا کار او را تکرار کرد. گلویش را سخت سوزاند.
– با جین یک مشروب درست می­کنن که اسمش جین تونیکه. من هر روز کلی از این مشروبا برای مراجعه­کنندگانمون درست می­کنم
Would you like to have something else, sir? Noch einen
اکسانکا سرو مشروب و سینی بردن یک آدم فضول را بازی می­کرد. شادابی او به زارا هم سرایت کرد، او هم ادای کسی را در می­آورد که دارد انعام می­دهد و با حرکت سر می­پذیرد که یک گیلاس دیگر سفارش بدهد، و به دلقک­بازی او مثل گذشته­ها می­خندید. اکسانکا نفسش بند آمد و نشست.
– خب بالاخره تونستم بخندونمت. ما اون وقتا چقد می­خندیدیم، یادته؟
زارا به تأئید سر جنباند. دور میلۀ فنری شکل جوش آورندۀ آب در قابلمه حباب جمع می­شد. زارا صبر کرد تا آب بجوشد، فنر را بیرون آورد، قوطی چای را از کمد برداشت، روی چای خشک در قوری آب ریخت و فنجان­ها را روی میز گذاشت. اکسانکا توانسته بود که آمدنش را از پیش خبر بدهد. یک کارت فرستاده بود. زارا باید تدارکی می­دید که اکسانکا را خوشحال کند، می­توانست لباسی بهتر از آن پیراهن خانه و دم­پائی­های کهنه بپوشد.
اکسانکا پشت میز نشست و شال روباهش را پشت صندلی طوری میزان کرد که سرش روی شانه­اش باشد و بقیه­اش از پشتی صندلی آویزان باشد.
با ناخن به گوشوارۀ خود زد.
– اینا اصله. الماس اصل. می­بینی زارا آدم تو غرب چه پولی در میاره؟ دندونامو دیدی؟
اکسانکا لبخندی ترکاند.
زارا متوجه شد که ردی از تعمیرکاری­های دندان­های جلوش باقی نیست.

 یاد ماشین ولگا افتاد، این ماشین­ها همیشه تند می­رفتند و با چراغ خاموش جلوی آدم ظاهر می­شدند. اکسانکا حالا یکی از آن­ها داشت. با رانندۀ شخصی. و بادی­گارد. و گوشواره­های طلا با الماس­های بزرگ. دندان­های سفید.
زارا و اکسانکا وقتی بچه بودند یک بار نزدیک بود زیر یک ولگا بروند. آنها در یک جادۀ متروک از سینما بر می­گشتند. زارا داشت یک پاک­کن خشک شدۀ آبی-خاکستری که مارکش خیلی وقت پیش پاک شده بود را در جیبش می­چرخاند. همان وقت پیدایش شد. آن­ها صدایش را شنیده بودند ولی تا وقتی که در گوشۀ خیابان صاف به طرف آن­ها نیامده بود، آن را ندیده بودند، بعد هم ناپدید شد. آنها به اندازۀ یک انگشت با ماشین فاصله داشتند. در خانه گذاشتند زارا ناخن انگشت اشاره­اش را سوهان بزند. وقتی آن را در پاک­کن فرو کرده بود در همان زمان که ماشین رسید، ناخنش شکسته بود، ناخن انگشت دیگر به سمت بالا کشیده شده بود و لق شده بود. خون می­آمد.
در همان آپارتمان اشتراکی خانواده­ای زندگی می­کردند که دخترشان زیر یکی از آن ولگاهای مشکی رفته بود. سربازها دست­هایشان را از ماشین بیرون آورده بودند به علامت این که هیچ کاری از دست­شان ساخته نیست. همانی است که هست. با این ماشین­های دولتی هیچ کاری نمی­توان کرد. به غیر از این، خانواده احضار شده بودند و بعد آن­ها را به خانه فرستاده بودند.
زارا اول نمی­خواست برای مادر تعریف کند، اما مادر متوجۀ ناخن شکسته و نوک انگشت خونی شد و توضیح او را باور نکرد، فهمید که دروغ است. وقتی زارا گفت که یک ولگای مشکی نزدیک بود آن­ها را زیر بگیرد مادر او را زد. بعد خواست بداند که کسانی که در اتوموبیل نشسته بودند دخترها را دیده­اند.
– فکر نکنم. اونا خیلی تند می­روندن.
– توقف نکردن؟
– البته که نه.
– هیچ وقت، هیچ وقت به این ماشینا نزدیک نشو. چشمت به اونا افتاد، فرار کن. مهم نیست کجا اینا را ببینی. به محض دیدن فرار کن بیا خونه.
زارا حیرت کرد. مادر این همه حرف بزند؟ این کار هر روزه­اش نبود. حرف­ها آن چنان تأثیری نداشت اما برق نگاه مادر. روشن بود. صورت مادر خیلی چیزها می­گفت، او که تقریبا هیچ وقت چیزی بروز نمی­داد.
آن شب او پشت میز آشپزخانه مراقب نشسته بود و به روبروی خود خیره شده بود. و بعد از آن شب هر شب از لای پرده بیرون را می­پائید درست مثل این که انتظار داشت یک ولگای مشکی، روشن، خانه­اش را زیر نظر داشته باشد. بعدها شب­ها از خواب بیدار می­شد، تظاهر می­کرد که می­خواهد زارا را ببیند و می­رفت جلوی پنجره، بیرون را نگاه می­کرد، به تخت بر می­گشت و آرام دراز بکشد تا خوابش ببرد، اگر خوابش می­برد.
یک بار زارا از تخت بلند شد، پشت سر مادرش ایستاد و حاشیۀ لباس خواب فلانلش را کشید.
– هیچ کس نیست.
مادر جواب نداد. فقط دست­های او را از لباس خوابش کند.
– مامان لنین محافظ ماست، هیچ خطری نیست.
مادر سکوت کرد، برگشت و طولانی به زارا نگاه کرد. مثل همیشه کمی نگاهش را از او عبور داد، درست مثل این که یک زارای دیگر پشت سر او بود و مادر به آن زارا نگاه می­کرد. تاریکی سینه­خیز جلو می­آمد، ساعت تیک تاک می­کرد، کف پاها به بریدگی­های کف اتاق آشنا بودند، در گودی­اش گیر کردند، در چسب­هایش رفتند و در چسب باقی ماندند تا این که مادر او را به سمت تخت هل داد. بدون یک کلمه حرف.
زارا هم داستان بریا[2]را شنیده بود. و داستان اتوموبیل­های مشکی که در پی دخترهای جوان بود، شب­ها در خیابان­ها می­گشتند و تا به دخترها می­رسیدند توقف می­کردند. اما از ادامۀ داستان چیزی نشنیده بود. یک ماشین سیاه دولتی همیشه یک ماشین سیاه دولتی بود.
و حالا اکسانکا –­یک ستارۀ سینما از دیاری دور­- وقتی از ولگای مشکی پیاده شده بود با آن ناخن­های بلند قرمزش، برای او دست تکان داده بود و وقتی راه رفتنش مثل یک نجیب­زادۀ مهربان بود که می­خواهد بر اقیانوس­پیما سوار شود.
زارا پرسید: این ولگای خودته؟
اکسانکا خندید که: ماشین خودم آلمانه.
– یعنی ماشین شخصی داری؟
– معلومه. تو غرب همه ماشین دارن.
اکسانکا پاهایش را آرام روی هم انداخت. زارا پاهایش را زیر صندلی برده بود. آستری فلانل دم­پائی­اش مثل همیشه مرطوب بود درست مثل دم­پائی همرنگ کاغذ شیشۀ نوشابه­ای که اکسانکا آن روزها به پا می­کرد و پشت همین میز که لکه­های مرکب داشت می­نشستند و تکالیف مدرسه را انجام می­دادند.
زارا گفت: من به ماشین چندان علاقه­ای ندارم.
– اینطوری فکر کن که با ماشین هر جا بخوای می­تونی بری.
زارا فکر می­کرد که مادر به زودی می­رسد و ماشین ولگای مشکی را جلوی خانه می­بیند.
مادر بزرگ ماشین را ندیده بود، چون سر جای خود نشسته بود و از پنجرۀ روبرویش خیابان دیده نمی­شد. او مثل پیرزن­های کوچه به زندگی بیرون چندان توجهی هم نداشت. برای مادر بزرگ، آسمان کافی بود.

 وقتی زارا اکسانکا را به طرف ولگا مشایعت می­کرد اکسانکا گفت که سقف خانه­شان دیگر چکه نمی­کند. او ترتیب تعمیر سقف را داده بود.
– تو پول تعمیرو دادی؟
– به دلار.
اکسانکا پیش از آن که سوار اتوموبیل شود دفترچه­ای لاغر و بلند به زارا داد.
– این مال هتل محل کارمه.
زارا چرخی زد و دفترچه را این رو به آن رو کرد. ورق­های ضخیمش برق می­زدند و عکس یک زن خندان در آن بود که دندان­هایش عجیب می­درخشیدند.
– این بروشوره.
– بروشور؟
– این قد هتلا زیادن که به همچین چیزی احتیاج دارن. توی این بروشور چن تا از این هتلا هستن. من اونجاها نبودم اما همۀ اونا دنبال کارکنای روسی هستن. اگه بخوای من می­تونم یه پاسپورت خارجی برات تهیه کنم.
مردهائی که منتظر اکسانکا بودند، ماشین را روشن کردند و او به صندلی عقب خزید.
– توی اون کیسه پلاستیکی برات جوراب شلواری گذاشتم، شبیۀ جورابای خودم.
اکسانکا گردنش را خم کرد، به پاهایش اشاره کرد و یکی از آن­ها را از در ماشین بیرون آورد.
– دس بزن. خارق­العاده­س.
اکسانکا خندید. فردا دوباره میام و بیشتر حرف می­زنیم.

١٩٩٢ غرب استونی

جرینگ چاقو همیشه تحقیرآمیز است

ران کبود دختر زیر حوله پنهان بود. جوراب شلواری­ها رد کبودی را پنهان کرده بودند، اما حالا ران و ساعد دختر لخت بودند، زخمی بودند و بعد از حمام مرطوب­تر. بالای سینه­اش جای زخمی بود که با حوله پوشیده شده بود. آلییده چندشش شد. دختر جلو در، خیلی جوان­تر از دختری بود که حمام کرده بود، پوستش برش تازۀ سیب دارچین زده را به یاد می­آورد. از موهایش آب می­چکید. بوی تن تازه حمام کردۀ دختر در اتاق پیچید و برای یک لحظه آلییده را به هوس سونا انداخت، اما سونا یک سال پیش آتش گرفته بود. از نگاه کردن به دختر خودداری می­کرد، به لوله­های کنار دیوار دقیق شده بود که هنوز کار می­کردند، با عصایش به یکی از آن لوله­های سبز رنگ زد که یک تار عنکبوت را از روی آن پاک کند.
– شیرۀ چنار روی میزه، زخمای پوستتو زود خوب می­کنه.
دختر تکان نخورد، بلکه پرسید توتون داری. آلییده با عصایش به قفسه­ای که رادیو در آن قرار داشت اشاره کرد و از او خواست که یک پریما[3]هم برای او روشن کند. دختر وقتی که هر دو سیگار را روشن کرد به آستانۀ در برگشت. قطره­های آب موهایش در همان گودالی چکید که پیشتر می­چکیدند.
– روی سوفا بشین دختر کوچولو.
– خیس می­شه.
– اصلا هم نمی­شه.
دختر خود را در گوشۀ سوفا جمع و جور کرد و سرش را طوری آویزان کرد که آب موهایش بر زمین بچکد. رئوتل[4]در رادیو داشت از انتخابات حرف می­زد، آلییده موج آن را عوض کرد. آینو گفته بود که رأی می­دهد. اما آلییده خیال نداشت این کار را بکند.
– رنگ مو ندارید؟
آلییده سرش را تکان داد.
– جوهر یا مرکب چی؟
– فکر نمی­کنم.
– کاغذ کپی؟
– ندارم.
– من چه کار کنم؟
– فکر می­کنی اگه موهاتو رنگ کنی راحت نمی­شناسنت؟
دختر جواب نداد، نشسته بود و در فکر فرو رفته بود.
– چطوره که لباس خونه بپوشی و بعدش بشینیم و شام بخوریم؟
آلییده پریمایش را در زیرسیگاری له کرد، کمد را باز کرد و یک لباس خواب با گل­های سرخ و سفید بیرون آورد و دختر را تنها گذاشت تا لباسش را عوض کند. صدای جرینگ بطری­های شیشه­ای تا آشپزخانه می­رسید. عصارۀ چنار هم انگار اثر کرده بود. پشت پرده، تاریکی سنگینی­اش را به پنجره می­فشارد و این میان آلییده برای احتیاط نگاه کرده بود که درزی باز نباشد. نبود. حاشیۀ پائینی پرده فقط بعضی وقت­ها کمی تکان می­خورد. فکر کرد آب طشت حمام را فردا خالی کند. خش خش موشی در گوشه­ای از اتاق باعث شد که تنش تکانی بخورد، اما وقتی برگ تاریخ را بر قوطی­های سالادهای کنسرو شده می­چسباند، دستش نمی­لرزید. کاغذ روزنامه روی بعضی­ها گیر کرده بود. روی یکی نوشته بود از همۀ تخلفاتی که در سال صورت گرفته تنها ١٨ درصدشان مورد رسیدگی قرار گرفته بودند، و آلییده به علامت نامرغوب یک ضربدر روی قوطی زد. خبر افتتاح اولین سکس شاپ در تالین علامت مرغوب داشت. جوهر خودنویس داشت تمام می­شد. آلییده آن را روی کاغذ می­تکاند. مشکلاتی پیش آمده بود که در روزهای اول جوان­ها مثل مگس به فروشگاه هجوم آوردند و مجبور به دفع­شان شده بودند. کاغذ پاره شد، آلییده مستأصل شد و مرکبدان را از خودنویس بیرون آورد و آن را کنار بقیه در قوطی خود گذاشت. تاریخ­ها را با دست لرزان نوشته بود. کار را گذاشت برای بعد. با وجود این که شیشه­های کنسرو حاضر شده را بی هیچ مشکلی به انباری برد، سینه­اش تندتند می­تپید. او باید فردا از شر دختر خلاص می­شد. فردا آینو شیر می­آورد و می­خواستند بعد بروند کلیسا دنبال کمک­های خیریه و آلییده نمی­خواست دختر را تنها در خانه بگذارد. اگر دختر شوهری داشته باشد، از آن مهمان­هائی خواهد بود که او علاقه­ای به پذیرائی از آن­ها ندارد.
آلییده روی میز نگاهش به تکه­ای سوسیس افتاد که آخرین باری که به فروشگاه رفته بود خریده بود و سوسیس او را به یاد مگس انداخت. سوسیس خراب شده بود. به محض این که چشم او در حیاط به دختر خورده بود، مگس پریده بود و روی آن نشسته بود. آلییده پیر بود و خرفت. توان این که همزمان حواسش به چند چیز باشد نداشت. داشت می­رفت که تکۀ سوسیس را دور بیاندازد که فکر دیگری به سرش زد و نگاهی دیگر به آن انداخت. بطور عادی مگس­ها روی جای پر زحمت دو بار تخم نمی­گذارند. از دور نه مگس دیده می­شد و نه تخمش، اما کاغذ دور سوسیس را که بلند کرد موجودی دید که به زحمت خود را حرکت می­داد. آلییده در دهانش مزۀ استفراغ حس کرد. سوسیس را گرفت و آن را برید که روی نان و کره دختر بگذارد. نوک انگشتانش مورمور شد.
وقتی دختر حاضر شد آمد توی آشپزخانه. در آن لباس خواب فلانل جوان­تر به نظر می­آمد.
– چیزی که من نمی­فهمم اینه که چطور تو استونیائی بلدی؟
– کجاش عجیبه؟
– تو اهل این منطقه نیستی. اصلا استونیائی نیستی.
– نه، درسته. من اهل ولادی­وستک هستم.
– و حالا اینجائی.
– درسته.
– هیجان­انگیزه
– مگه نه؟
– بله، هیجان­آوره. البته پیرزنی مثل من نمی­دونه که حالا دیگه تو ولادی­وستک مدرسه­هائی هستن که استونیائی یاد میدن. واقعا زمانه خیلی عوض شده.

 زارا متوجه شد که او نرمۀ گوش خود را سائیده است. دوباره دست­ها را روی زانو گذاشت و بعد آن­ها را روی میز کنار ظرف گوجه فرنگی. بزرگ­ترین گوجه فرنگی­ها اندازۀ دو تا مشت بودند و کوچک­ترین­شان اندازۀ یک قاشق، بسیاری از آن­ها آن قدر رسیده بودند که له شده بودند، از درزهایش افشره بیرون می­زد. اخلاق آلییده عوض شد و زارا اصلا نمی­توانست عواقب گفته­ها یا کرده­هایش را حدس بزند. آلییده نشست، بلند شد، دست­هایش را شست، نشست، سرش را به چیزی گرم کرد، دست­هایش را دوباره در همان آب شست، خشک کرد، نگاهی به قوطی­ها و دفترچۀ آشپزیش انداخت، پوست گرفت، دست­هایش را شست، کارهای لاینقطعش قابل تفسیر نبود. حالا هر کلمۀ آلییده برایش گلایه­آمیز بود و وقتی که میز را چید جرینگ چاقو برایش تحقیرآمیز. زارا با هر صدا کمی می­پرید. باید روی حرف­هائی که می­زند فکر کند، باید دختر حسابی باشد، کسی که بشود به او اعتماد کرد.
– شوهرم یادم داده.
– شوهرت؟
– بله، او استونیائیه.
– آها!
– اهل تالین.
– حالا می­خوای بری اونجا؟ اونجا که حتمن پیدات می­کنه.
– نه!
– چرا؟
–  باید از اینجا برم.
– اما همیشه می­تونی خودتو به روسیه برسونی. از طریق والگا. یا ناروا.
–  اونجا نمی­تونم برم! باید برم تالین. اون طرف مرز. پاسپورتم پیش شوهرمه.

 آلییده قوطی داروی قلب را کمی کج کرد، بوی سیر به طرفش سرازیر شد، یک قاشق عسل غلیظ طبی خورد و قوطی­اش را به یخچال برگرداند. باید بیشتر درست می­کرد. شاید کمی غلیظ­تر از این، با سیر بیشتر، احساس ضعف کرد. قیچی­ای که با آن ریشۀ سیب­زمینی­ها را می­چید برایش سنگین بود. دندان­هایش دیگر تحمل بریدن نان نداشتند. دختر با دقت به او نگاه می­کرد. آلییده یک خیارشور گیر آورد، ته­اش را برید و آن را ورقه ورقه کرد و خورد. عسل صدایش را صاف کرده بود و قابل کنترل.
– انگار این شوهرت از اون مردای مخصوصه.
– البته که اینطوره.
– در واقع من هیچ وقت نشنیدم که یک مرد استونیائی زن از ولادی­وستک بگیره و بهش استونیائی یاد بده. دنیا خیلی عوض شده!
– پاسیا[5] استونیائی- روسه.
– پاسیا؟ عجب اسمی. من که هیچ وقت نشنیدم یک مرد استونیائی- روس از ولادی­وستک زن بگیره و بهش استونیائی یاد بده. مگه این طور نیست؟ معمولا استونیائی-روسا روسی حرف می­زنن، به همین خاطر زناشونم روسی حرف می­زنن. با هر کلمه که از دهانش در می­آمد پوست تخمۀ آفتابگردانی هم به پرواز می­آمد.
– پاسیا آدم مخصوصیه.
– منم همینو گفتم! زارا دختر خوشبختیه! چرا او از ولادی­وستک زن گرفت؟
– اونجا کار بود.
– کار؟
– کار!
– معمولا باید از روسیه بیان نه برعکس. حالا چه برای کار یا برای چیز دیگه.
– پاسیا آدم مخصوصیه.
– یک شاهزادۀ واقعی! می­خوای اینو بگی. و حالا ترا از کانادا آورده برای گذروندن مرخصی.
– در واقع ما توی کانادا بیشتر با هم آشنا شدیم. من رفته بودم اونجا برای کار، برای گارسونی، قبلا که برات گفته بودم و اونجا مردی که قبلا می­شناختمو دیدم.
– حتمن با هم ازدواج کردین و گفت که دیگه نمی­خواد گارسونی بکنی.
– بله. یه همچی چیزی.
– با این داستان خوشگل می­تونی یه رمان بنویسی.
– البته همینطوره.
– زندگی لوکس، سفر و ماشین، خیلی از دخترا دلشون میخواد همچین شوهری داشته باشند.

١٩٩١، ولادی وستک

در کمد چمدان مادر بزرگ قرار دارد و در چمدان کاپشن آستردارش

زارا بروشوری که از اکسانکا گرفته بود را در چمدانی که در کمد داشت، پنهان کرد، چون نمی­دانست مادر با دیدن آن چه فکری می­کند. از جانب مادر بزرگ خیالش راحت بود، او حرف­های اکسانکا را به مادر نمی­گفت، اما زارا در هر صورت ناچار بود که از آمدن اکسانکا با مادر صحبت کند چون زن­های آپارتمان اشتراکی بالاخره از این موضوع حرف می­زدند. آنها حتمن از آدم­هائی که با اکسانکا بودند سئوال می­کردند و به این خاطر مجبور بود که همه را به جرعه­ای جین مهمان کند. مادر از دیدن هدیه­ها، احتمالا خوشحال می­شد، اما این موضوع که زارا قرار است در آلمان کاری پیدا کند هم آن قدر خوشحالش می­کرد؟ اگر زارا می­گفت که می­تواند با این کار کلی دلار برایشان بفرستد کمکی می­کرد؟ حتی اگر این دلارها مبلغ قابل توجهی می­شد؟ فردا باید از اکسانکا بپرسد که از کارش چقدر در خواهد آورد. احتمالا چیزهای دیگری هم بود که او باید درباره­شان سئوال می­کرد. آن قدر می­توانست پس­انداز کند که هزینۀ پنج سالش را کفاف دهد؟ که با این پس­انداز به مدرسه برود و درسش را به پایان برساند؟ امکانش موجود است که هم پس­انداز کند و هم برای مادر پول بفرستد؟ یا اگر زمانی کوتاه، مثلا شش ماه، کار می­کرد می­توانست پول کافی از این مدت بدست بیاورد؟
زارا جوراب شلواری­ها را هم در چمدان گذاشت. اگر مادر آن­ها را می­دید فوری آن­ها را می­فروخت و می­گفت که زارا به چنین جوراب­هائی احتیاج ندارد.
مادر بزرگ برای یک لحظه نگاه از آسمان برداشت.
– اون چیه؟
زارا بسته­بندی تخت را نشان داد. بسته مثل پاکت پلاستیکی پشت­نما بود، داخلش تصویر زنی بود با دندان­های سفید و ساق­هائی بلند، که این عکس بر مقوائی چند رنگ چاپ شده بود. پنجرۀ کوچکی در بسته­بندی بود که از آن می­شد تکه­ای از جوراب شلواری را دید. مادر بزرگ بسته را برگرداند. زارا می­خواست بسته را باز کند که جوراب را نشان دهد اما مادر بزرگ ممانعت کرد. این کار کاملن غیرضروری بود. جوراب­شلواری می­توانست در دست­های چغرش پاره شوند. چطور این جوراب­های ظریف را با سنجاق به هم وصل کرده بودند؟
مادر بزرگ دستور داد «قایمشون کن» و گفت که در جوانی­های او هم جوراب­های ابریشمی قدر و قیمت داشتند.
زارا به انباری لباس­ها برگشت و تصمیم گرفت تا بروشور و جوراب­ها را تۀ چمدان بگذارد. چمدان را از کمد در آورد و آن را کف اتاق گذاشت و جنس­های داخل آن را بیرون آورد. آن­ها همیشه چمدان­های سفری پر در کمد داشتند. یکی مال مادر بود. یکی مال مادر بزرگ و یکی هم مال زارا. برای روز مبادا. معمولا شب­ها مادر بزرگ چمدان­ها را وارسی می­کرد، آن قدر با آنها ور می­رفت تا زارا بیدار می­شد. وقتی زارا بچه بود مادر بزرگ لباس­های او را عوض می­کرد و آن­هائی را که به تنش کوچک شده بودند را کنار می­گذاشت. کاغذهای مهم هم در چمدان بودند، لای پارچه­ای که پس از گذاشتن پول و دارو گره می­خورد و با فاصله­های زمانی مساوی محتویاتش تجدید می­شد. سوزن، نخ، دگمه و سوزن نخ کن هم در چمدان بود. در چمدان مادر بزرگ یک کاپشن آستردار توسی و نخ­نما هم بود. وصله­هایش سفت شده بودند و درزهایش خلاف بی­قواره­گی کاپشن، بطور منظم از بالا به پائین منتشر می­شدند.
در بچه­گی زارا فکر می­کرد که مادر بزرگ غیر از آسمانی که در قاب پنجره تاریک می­شد چیز دیگری نمی­بیند، که او متوجۀ چیزهائی که در خانه می­گذرد نمی­شود، اما وقتی که یک بار چمدان در نتیجۀ اشتباهی از بالای کمد افتاد، کف اتاق پهن شد و قفلش شکست، آن وقت مادر بزرگ چون دختری جوان سریع برگشت، دهانش چون در یک قوطی کنسرو از خشم باز مانده بود. کاپشن آسترداری که زارا تا به حال ندیده بود پهن شده بود. مادر بزرگ هنوز در جای خود کنار پنجره نشسته بود، اما چشم­هایش روی زارا میخکوب شده بودند و مثل مته او را می­شکافت، و زارا نمی­توانست بفهمد چرا دارد خجالت می­کشد و خجالت کشیدنش با آن خجالتی که در مدرسه به خاطر جواب غلطش می­کشید فرق دارد.
– اونا را قایم کن.
وقتی مادر برگشت او چمدان را تعمیر کرده بود. قفلش درست نشد. او را برای بازی به زارا داد و زارا با آن برای عروسکش گوشواره درست کرد. این یکی از عجیب­ترین حوادث دورۀ کودکی زارا بود که حتی بعدها هم نفهمید که چه اتفاقی افتاده و چرا، اما بعد از آن حادثه، چند داستان مشترک دیگر هم با مادر بزرگ برایش پیش آمد. دیگر مادر بزرگ در فصل درو وقتی که هنگام کنسرو کردن می­شد زارا را هم با خود می­برد. مادر کار می­کرد و هیچ وقت نمی­رسید به باغچۀ سبزیجات آب بدهد یا آن را هرس کند. زارا و مادر بزرگ به آن رسیدگی می­کردند و مادر بزرگ ضمن کار قصه­هائی از کشورهای دیگر تعریف می­کرد که مردمش به زبانی دیگر حرف می­زنند. اولین بار که زارا این قصه­ها را شنید شبی بود که با صدای مادر بزرگ که کنار پنجره داشت با خودش حرف می­زد، از خواب بیدار شد. زارا مادر را بیدار کرد و در گوشش گفت حال مادر بزرگ خوب نیست. مادر پتو را از روی خود کنار زد و بدون یک کلمه حرف سر زارا را به بالش فشرد. زارا تظاهر به فرمان­برداری کرد. صحبت کردن مادر با مادر بزرگ و جواب­های عجیب او خیلی مضحک بود. چمدان کف اتاق افتاده بود. مادر مچ دست و پیشانی مادر بزرگ را لمس کرد و به او آب و والیدول[6]داد، مادر بزرگ بدون این که به مادر نگاه کند، آن­ها را گرفت که کار عجیبی نبود –­مادر بزرگ هیچ وقت مستقیم به کسی نگاه نمی­کرد بلکه همیشه نگاهش را از مخاطب عبور می­داد. مادر جنس­ها را در چمدان ریخت و آن را به کمد برگرداند و دستش را روی شانۀ مادر بزرگ گذاشت. هر دوی آن­ها در تاریکی به جائی زل زده بودند.
روز بعد زارا از مادر پرسید که مادر بزرگ چه می­گفت و به چه زبانی حرف می­زد. مادر سعی می­کرد با مشغول شدن به نان و چای از پاسخ دادن طفره برود، اما زارا از نق زدن دست بر نمی­داشت. بعد مادر می­گفت که مادر بزرگ به استونیائی حرف زده، که تکه­ای از یک ترانۀ استونیائی را مرتب تکرار می­کرده، که مادر بزرگ کمی پریشان احوال شده. مادر سهوا اسم ترانه را هم گفت؛ اماسودا[7]. زارا آن را به ذهن سپرد، و وقتی مادر خانه نبود پیش مادر بزرگ رفت و برایش تعریف کرد. مادر بزرگ به او نگاه کرد، برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد و زارا حس کرد که نگاه مادر بزرگ در جانش رخنه می­کند، صاف در دهان و گلویش نفوذ می­کرد، حس کرد که گلویش سوراخ سوراخ می­شود و نگاه مادر بزرگ از گلو به پائین می­خزد و به طرف قلب، قلبش را فشرد و نگاه به سمت شکم خزید و روی شکم چرخی زد و راه خود را گرفت و به سوی پاهایش رفت که شروع به لرزیدن کردند. نگاه از روی ساق به روی پاهایش خزید که پاهایش داغ شدند و مادر بزرگ لبخند زد. در آن لبخند اولین بازی مشترک­شان به دنیا آمد، که کلمه به کلمه شکفت و گل­هایش چون شکوفه­های زبانی مرده مه­آلود و پژمرده بودند، چون سوزن گرامافون شیرین خراشیده می­شد و صدائی تولید می­کرد که انگار از زیر آب می­آمد. آرام و زمزمه­گر بین آن­ها زبانی جدید پدید آمد. راز مشترک­شان بود. وقتی مادر مشغول انجام کارهای خانه بود مادر بزرگ در صندلی خودش نشسته بود و زارا اشیاء یا اسباب­بازی­هایش را می­آورد یا این که فقط به چیزی اشاره می­کرد و مادر با شکل دادن به لب­هایش، بی آن که چیزی بگوید نام آن را بر لب نقش می­کرد. اگر کلمه غلط بود باید زارا می­فهمید. اگر اشتباه را نمی­فهمید آب نبات نمی­گرفت، اما اگر می­فهمید دهانش پر از شیرینی می­شد. مادر دوست نداشت مادر بزرگ –­آن طور که می­پنداشت- بدون دلیل و دائم به او چیزهای خوشمزه بدهد، اما طاقت این را نداشت که بیشتر از یک غر زدن در این مورد دخالت کند، فقط تا این حد. زارا کلمات خوشمزه­اش را برای خود نگه داشت، همراه با آن زبان شیرین و قصه­های کمی که مادر بزرگ در باغچۀ سبزیجات گفته بود؛ از یک کافه در جائی، کافه­ای در آن روی شیرینی­ها ریواس و خامۀ مفصل می­ریختند، کافه­ای که شیرینی­های شکلاتی خامه­ایش توی دهن­ها آب می­شد و در باغ همه عطر یاسمن پراکنده بود، خش خش روزنامه­های آلمانی بود، و نه تنها آلمانی که روزنامه­های استونیائی و روسی، کراوات و سنجاق­های منچستر، خانم­ها با کلاه­های زیبا. اسنوبی با کت و شلوار تیره و کفش­های تنیس و از آپارتمانی که تازه عکس­برداری شده بود دودی از منیزیم بر آسمان خیابان شد. اعلان کنسرت یکشنبه در ساحل. مزه کردن آب معدنی در پارک. شاهزادۀ کلوره[8] که شب­ها در جاده­ها ظهور می­کرد. شب­های زمستان کنار اجاق با مربای تمشک روی نان سفید، شیر سرد رویش! شیری که انگور فرنگی در آن خوابانده باشند!

زارا از نو وسایلش را داخل چمدان چید، همۀ جنس­هایش را روی بروشور هتل و جوراب­شلواری­ها گذاشت، در آن را بست و آن را در جای خود در کمد قرار داد. مادر بزرگ دوباره کنار پنجره چرخیده بود تا بتواند به آسمان خیره شود. زمستان­ها نمی­گذاشت روی شیشۀ پنجره را بپوشانند هر چند که محل وصل­شان به پنجره با وجود هر کلکی که برای بستن درزها  می­زدند، شکاف افتاده بود. مادر بزرگ باید شب­ها آسمان را می­دید، هر چند که آسمانی پیدا نبود. او می­گفت که آسمان، همان آسمان خانه است. راه شیری هم برایش مهم بود، چون شبیۀ راه شیری خانه بود، فقط این­جا کم­پیداتر بود، بعضی وقت­ها باید حسابی دنبالش می­گشتی. خنداندن مادر بزرگ به وسیلۀ راه شیری همیشه آسان بود، کافی بود زارا به آن اشاره کند و نامش را ببرد. وقتی بچه بود این را نمی­توانست بفهمد، وقتی بزرگ شد فهمید که منظور مادر بزرگ از خانه استونیا بود. مادر بزرگ آن جا به دنیا آمده بود. آنجا جنگ و گرسنگی آمده بود و جنگ مادر بزرگ را مجبور کرده بود از دست آلمانی­ها فرار کنند. آن­ها آمده بودند ولادی وستک که در آن کار و غذا پیدا می­شد و همانجا مانده بودند.
زارا از مادر بزرگ پرسید:
– کار بدیه اگه برم آلمان کار کنم؟
مادر بزرگ سرش را بر نگرداند.
– باید از مادرت بپرسی.
– اون حرفی نمی­زنه. اون هیچ وقت چیزی نمی­گه. اگر نخواد چیزی بگه، می­تونه. اگر هم بخواد چیزی بگه بازم نمی­گه.
– مادرت یه کم کم­حرفه.
– لاله.
مادر بزرگ با طعنه گفت:
– خب حالا.
– من فکر می­کنم اون اصلن براش مهم نیست که من اینجا باشم یا اونجا.
– اینطور هم نیست.
– سعی نکن ازش دفاع کنی!
زارا یک جرعه چای بلعید، توی گلویش پرید و انقدر سرفه کرد که اشک­هایش در آمد. می­خواست برود. می­توانست برای مادر بزرگ پول حسابی بیاورد و شاید هم یک دوربین برای رصد کردن ستاره. باید می­دیدی مادر وقتی با کیف پر از دلار بر می­گشتی که با آن قرض تحصیلی­ات را پس می­دادی، چه می­گوید. وقتی که در کوتاه­ترین مدت پزشک شده و آپارتمان شخصی برای آن­ها فراهم می­کرد. با اتاق شخصی برای خودش که بتواند در محیطی آرام درس بخواند، برای امتحانات حاضر شود و آرایشی غربی داشت و هر روز جوراب­های زرق و برق دار به پا می­کرد و مادر بزرگ با دوربینش دنبال راه شیری می­گشت.

١٩٩٢، غرب استونی

زارا برنامۀ گردش می­ریزد و آلییده تله می­گذارد

وقتی زارا بیدار شد بوی خوراک گوش خوک از آشپزخانه به طرفش هجوم آورد. اول فکر کرد در ولادیک است، درست مثل خانه، در قابلمه بر روی آبی که غل می­زد بالا و پائین می­جست، بوی آشنای غضروف پخته دهانش را آب انداخته بود که تیغۀ پر –­که از بالش بیرون زده بود­- به گونه­اش فرو رفت و چشم­هایش را گشود و گوشۀ یک فرش کرکی ناآشنا بر دیوار دید. او در خانۀ آلییده تروس بود. کاغذ دیواری طبله کرده بود و میخ­هائی که فرش را به دیوار وصل می­کردند، کج بودند. یک تار عنکبوت ظریف بین تار و پود فرش و کاغذ دیواری در نوسان بود و روی آن یک مگس مرده آویزان. زارا بافت کرکی را با انگشت کنار زد، یک عنکبوت در زیر آن می­خزید. کم مانده بود که با کرک­ها عنکبوت را له کند، اما یادش آمد که اگر عنکبوت بکشد مادرش می­میرد. با دستش کرک را صاف کرد. سرش سبک شده بود، پوستش زیر لباس خوابی که دگمه­هایش تا گردن بسته شده بود، طراوت داشت. جوراب پشمی­ که در ودکا خوابانده شده بود و شب قبل سرمای نامطبوعی داشت دیگر گرم بودند، هنوز بوی صابون در دماغش بود. زارا لبخند زد. آفتاب از شکاف میان پرده­ها داخل می­خزید و پرده­ها همان طور بودند که زارا تصور کرده بود.
در اتاق جلوئی برایش جای خواب انداخته بودند. اتاق پشتی آن قدر از گیاه­های خشک پر شده بود که نمی­شد در آن خوابید. کف زمین، روی تخت­ها، کمدها و میزها از کاغذهای روزنامه پوشیده شده بودند که روی کاغذها، گل­های همیشه بهار، بارهنگ، نعنا، بیدمشک و زیره افشان بودند. روی دیوار کیسه­های آویخته بود پر از برش­های سیب و تکه­های نان تیره. روی میزهای کوچک جلوی پنجره مملو از محلول­هائی بود که در آفتاب خشک می­شد. به نظر می­رسید یکی از قوطی­ها در حال جوشش است. زارا نگاهش را از آن بر گرفت. هوای اتاق عقبی از بوی گیاهان چنان سنگین شده بود که نمی­شد آنجا خوابید. مطمئنا آلییده رختخواب خود را بر گلیمی جلوی در اتاق عقبی پهن کرده بود، با احتیاط روزنامه­هائی که از گیاهان پوشیده بودند جمع و جور کرده بود که کف زمین برای یک آدم کوچولو جای خواب درست کند. آلییده به حرف زارا که گفته بود در آن جای خواب او هم جا می­شود گوش نکرده بود، احتمالا چون می­ترسید که زارا در خواب غلت بزند و سبزی­ها را له کند. بوی جوشانده تا اتاق جلوئی هم می­رسید، اما نه به آن قوت. اینجا فقط کوهی از دستگاه­های عسل­گیری بود و یکی دو قوطی، کنار اجاق هم یک بسته سیر از میخ آویزان بود. کنار قفسۀ رادیو دسته­ای بالش بود. لبه­های بعضی از رو بالشی­های کهنه زرد شده بود، اما خود بالش­ها در آن اتاق تیره، می­درخشیدند. زارا پیش از این که بخوابد زیر چشمی آن­ها را دیده بود. همۀ روبالش­ها با نقش­های بدوی متفاوت گلدوزی شده بودند.
در آشپزخانه­ای که در آن گوش خوک پخته می­شد، بسته بود، اما صدای رادیو طوری بلند بود که تا اتاق می­رسید. صدائی می­گفت که دکل­های رادیوی ورشو سال گذشته فرو ریخته بودند. بلندترین ساختمان این داستان ۶٢٩ متر ارتفاع داشت. زارا با ورجه وورجه از جایش بلند شد. قلبش به طپش افتاد.
– آلییده؟
از پنجره بیرون را تماشا کرد و انتظار داشت ولگای یا ب ام وی مشکی­ای ببیند. اما بیرون در حیاط همه چیز طبیعی بود. گوش­هایش را تیز کرد تا صدای غیرعادی­ای بشنود اما تنها چیزی که حس کرد جوشش خون خودش بود بود و تیک تاک ساعت و صدای تختۀ کف اتاق وقتی که داشت پنهانی خود را به در آشپزخانه می­رساند. فکر کن اگر پاسیا و لاورنتی آنجا باشند و در کمال آرامش در حال نوشیدن چای باشند. که منتظر او باشند. این که با آرامش از خواب بیدار نشده بود و با خاطری آزرده به آشپزخانه می­رفت، کاری نبود که آنها می­کردند؟ این کار مزخرف­ترین و به زعم آن­ها بهترین کار نبود؟ آن­ها بی­توجه خود را بر میز خم می­کنند، سیگار دود می­کنند و روزنامه ورق می­زنند. و آن­ها وقتی که زارا به آشپزخانه می­آید، می­خندند. آن­ها آلییده را وادار به سکوت و نشستن در بین­شان می­کنند، چشم­های پیرزن از ترس آب می­افتد. اگر چه تصور کردن چنین واکنشی در چهرۀ آلییده برایش مشکل بود.
زارا در را باز کرد. سفت بود و پرصدا. آشپزخانه خالی بود. ردی از پاسیا و لاورنتی دیده نمی­شد. روی میز، دفترچۀ دستورات غذائی آلییده بود، یک روزنامۀ باز شده و چند اسکناس. از قابلمۀ گوش خوک بخار به هوا بود. کف زمین جلوی ظرف­شوئی خیس بود، طشت و وان حمام خالی بودند اما لگن ظرف­شوئی لبریز آب بود. خبری از آلییده نبود. ضربه­ای به در بیرونی خورد و زارا به آن خیره ماند. آن­ها هستند؟
آلییده وارد شد.
–  صبح بخیر زارا. خوب خوابیدی؟
سطل آب را روی زمین گذاشت.
– چی شده؟ با موهات چه کار کردی؟
زارا پشت میز نشسته بود و سرش را می­مالید. بادی سرد بر گردنش می­وزید.
قیچی کنار شکردان بود. آن را برداشت و شروع کرد به چیدن ناخن­هایش. هلال­هایی با لکه­های قرمز روی سفرۀ پلاستیکی می­ریخت.
– فکر کنم یه راه برای رنگ کردن موهات پیدا کردیم. با ریواس می­شه اونا را قرمز کرد.
– فرقی نمی­کنه.
– حداقل ناخناتو راحت بذار. یه سوهان جائی دارم. بعدن حسابی به ناخنات می­رسیم.
– نه. نمی­خواد.
– زارا شوهرت این­جا را پیدا نمی­کنه. چطور می­خواد پیدا کنه؟ تو الان هر جائی می­تونستی باشی. حالا قهوه­تو بخور و یه کم آروم باش. من امروز قهوۀ حسابی برات آسیاب کردم.
آلییده فنجان زارا را از قهوه پر کرد و بعد گوش خوک را با ملاقه از قابلمه بیرون آورد و در یک بشقاب گذاشت، در حین این کار زیرچشمی قیچی را در دست زارا می­پائید. وقتی زارا ناخن­هایش را مونیکور کرد، با قاشق با دانه­های زرد رنگ کریستالی شکر بازی کرد. حس خوشی از تمیزی سر انگشتانش داشت. صدای خش خش شکر که با وزوز یخچال در هم می­آمیخت، آرام­بخش بود. آیا بهتر بود که تظاهر به آرامش هر چه بیشتر می­کرد یا این که تعریف می­کرد که پاسیا در واقع چه جور آدمی بود؟ آلییده چطور کمکی می­کرد؟ یا شاید بهتر بود که کاملا پاسیا را فراموش می­کرد و تمرکزش را صرف آلییده می­کرد. دست­کم می­تونست روشن­تر فکر کند.
– اونا همیشه پیدا می­کنن.
– اونا؟
– شوهرم.
– انگار دفۀ اولی نیست که فرار می­کنی؟
قاشق زارا در شکر متوقف شد.
– مجبور نیستی جواب بدی.
آلییده بشقاب گوش خوک را بر روی میز گذاشت.
– فقط بگم که تو درب و داغون­تر از اینی که بتونی طعمۀ دام باشی.
– طعمه؟
– خودتو به اون راه نزن دختر کوچولو. یه دختر خراب جوون که دزدا می­فرستن که ببینن جائی که می­رن چیز قیمتی برای دزدی گیر میاد. اگر چه تو حالت عادی این دخترو وسط راه می­زارن و وانمود می­کنن که زخمیه. که ماشینا وایستن و بعد اونا بهش حمله کنن. باید وقتی میومدی که دخترم اینجاس.
آلییده ساکت شد و شروع کرد به چیدن میز، اما حین کار زیرچشمی زارا را می­پائید. کاملا منتظر بود که زارا چیزی بگوید. حرف بدی زده بود؟ زارا تمرکز کرد که به حرف­های آلییده جوابی بدهد اما چیز خاصی در آن­ها پیدا نکرد به همین خاطر فقط پرسید:
– چطور؟
آلییده همان وقت جواب نداد. در واقع انتظار حرف دیگری از زارا داشت.
– اون وقت مهمونا تمامی نداشتن، همۀ ده اومده بودن ببین چه چیزائی هدیه گرفتم. اما بیشتر اونا را توی دبه­های شیر قایم کردم. من معمولا فقط چند بسته قهوه دم دست می­ذارم. نه که فکر کنی الان دبه­ها پرن، فقط یه کم آرد و ماکارونی دارن که برای دخترم کنار گذاشتم.
زارا هنوز با قاشقش با شکرهائی که به دیواره ظرف چسبیده و بی­شکل بودند بازی می­کرد، و در تلاش بود که بفهمد آلییده چه می­­خواهد بگوید.
– ازش خواستم که هر چی هست رو با خودش ببره.
ناگهان فکری در مغز زارا درخشید. اتوموبیل. آیا دختر آلییده با اتوموبیل می­آمد؟
– اون با ماشین خودش میاد. تالوی قول داده که یه تلویزیون جدید بیاره به جای این رکورد کهنه، نظر تو چیه؟ عجیب نیست که امروزا می­شه که تکنولوژی را هم هر جور که شده از مرزها رد کرد؟
زارا یک گوش خوک برای خودش کشید. چاقو روی بشقاب کشیده شد و تیزی چنگال آرم در تکه­های بریدۀ آن فرو می­رفت. بعضی وقت­ها بریده­های گوش خوک جاخالی می­دادند، چنگال از رویشان می­لغزید و انگشت­ها محکم چنگال را نگه می­داشتند. زارا همچنان چنگال را محکم در دستش می­فشرد چون اگر آن را رها می­کرد آلییده می­فهمید که برای جلوگیری از لرزش دستش آن را محکم نگه داشته. نباید خود را زیاد مشتاق نشان می­داد، می­بایست در حین صحبت کردن غذایش را هم می­خورد، با این کار صدایش هنگام حرف زدن نمی­لرزید. زارا پرسید که تالوی بعدش می­خواهد کجا برود، آیا مستقیم می­رود تالین. حتی اگر زارا تا شهر نزدیکش می­رفت –­راستی شهر نزدیک کجا بود؟- نمی­توانست نه قطار سوار شود نه اتوبوس، چون شوهرش مثل نظامی­ها فوری می­توانست مطلع شود. آلییده اشاره کرد که حالا دیگر در استونیا پلیس هست، اما زارا ادامه داد به متقاعد کردن آلییده که او باید بطور مخفی وارد تالین شود. اگر کسی از قصدش آگاه شود، ختم سفر فوری برچیده می­شود.
– فقط لازمه کسی منو برسونه تالین، هیچ چیز دیگه نمی­خوام.
آلییده چینی به پیشانی انداخت. نشانۀ بدی بود، اما زارا نمی­توانست دیگر جلوی خود را بگیرد، در صدایش اضطراب بود و کلمات را موقع حرف زدن فراموش می­کرد، کلمه­ها را می­جوید، دوباره جمله را از سر شروع می­کرد که ضمن فکر کردن، کلماتی که از آن جا مانده بودند درست ادا شوند، یک اتوموبیل! تالوی اتوموبیل داشت. این می­توانست حلال همۀ مشکلات باشد. تالوی کی می­خواست بیاد؟
– به زودی.
– کی؟
– شاید در یکی دو روز آینده.
اگر پاسیا پیش از او نرسد، زارا می­توانست به تالین بگریزد. با کمک تالوی. فقط مانده بود که بهترین راه رفتن به تالین را بسنجد، از طریق فنلاند، شاید می­توانست خود را در بندر در یک تریلی پنهان کند. پاسیا مردم آن سوی مرز را چطور تجهیز می­کرد؟ معمولا صندوق عقب ماشین­ها را هنگام عبور از مرز بازرسی می­کردند، این را می­دانست. باید یک تریلی پیدا می­کرد، یک تریلی فنلاندی، فنلاندی­ها همیشه راحت از مرزها می­گذرند. اگر پاسپورت یک زن فنلاندی هم­سن و سال خودش را ندزدیده بود، تهیۀ پاسپورت برایش آسان نبود. این کار هم خیلی سخت بود، دست­تنها نمی­توانست از عهده بر بیاید. اول تالین. حالا باید آلییده را با خود همراه می­کرد. اما چطور، چطور می­توانست این کار را بکند، باید چه کار می­کرد که چین­های پیشانی آلییده پاک می­شدند؟ لازم بود که زارا خود را آرام می­کرد، فکر به تالوی و اتوموبیلش را مدتی رها می­کرد و نمی­گذاشت که اشتیاقش آلییده را بیشتر عصبی کند. گزینه­های مختلفی در سر زارا می­جوشید، او حتا نمی­توانست که راه­های مختلف را سبک سنگین کند. شقیقه­اش تیر می­کشید. حالا باید نفسی عمیق می­کشید و جلب اعتماد می­کرد. از آن دخترهایی باشد که مورد علاقۀ پیری­هاست. باید با شیرین­زبانی خود را عزیز می­کرد و باادب و دلسوز بود، اما او چهره و اداهای جنده­ها را داشت، هر چند که بعد از این که موهایش را کوتاه کرده بود، کمی از غلظت این چهره کم شده بود. لعنت، نمی­شد از عهدۀ این کار بر آمد.
زارا شش دانگ حواسش به فنجان قهوۀ آلییده بود. اگر بشود همۀ حواس را به شیئی داد، هر چیزی، می­تواند به هر سئوالی که فکرش را بشود کرد بهتر جواب بدهد. رنگ چرک­مردۀ چینی خال­های قرمزی داشت شبیۀ پاهای عنکبوت. یک طرف فنجان پشت­نما بود، که پوست جوان­ها را به یاد می­آورد، هر چند که فنجان کهنه بود. فنجان کوتاه و خوش فرمی بود، با وسایل دیگر آشپزخانه زمین تا آسمان تفاوت داشت، نمایان­گر ظرافت قدیمی­ها بود. زارا در کمد آشپزخانه شیئی دیگری از آن سری پیدا نکرده بود، البته که او همۀ ظروف آلییده را ندیده بود بلکه تنها آنهائی را دیده بود که دم دست بودند.
آلییده از آن فنجان هم قهوه می­نوشید و هم آب و شیر، فقط بین همۀ این نوشیدنی­ها آن را آبی می­کشید. به وضوح روشن بود که فنجان اختصاصی خود اوست. زارا خال­های فنجان را نگاه می­کرد و منتظر سئوال بعدی بود.
آلییده کاسۀ گوجه فرنگی را به طرفش سراند.
– امسال محصولات خیلی خوب شدن.
یک مگس بین گوجه­ فرنگی­ها راه می­رفت.
زارا به سر به سمت کاسه اشاره­ای کرد.
آلییده با حرکت دست مگس را پراند.
– اینا فقط توی گوشت تخم می­ذارن.
آلییده مترصد بود. مطمئنا او در مورد فنلاند توانسته بود علاقمندی ایجاد کند، اما در دختر دیگر چیزی از تالوی یا از برق نپرسید. چنگال هم­چنان در بشقاب جرینگ جرینگ می­کرد. با پشتکار در حال جویدن گوش خوک بود، فنجان قهوه طنین می­انداخت، هورت کشیدن­های بلند صدای رادیو را بلندتر می­کرد،دختر در حین خوردن با موهای کوتاهش ور می­رفت. سینه­اش باد کرد. نه تلویزیون جدید و نه چیز دیگر که صحبت از اتوموبیل اشتیاقش را بیشتر کرده بود. شاید واقعا به این چیزها اهمیت نمی­داد یا هم این که وحشتناک زرنگ بود. اما این زن شلخته­ می­توانست طعمه باشد؟ آلییده دزدها را می­شناخت. دختر نگاهی به حد کافی مکار نبودند، مکر دزدها را نداشتند. چشم­هایش مثل چشم­های سگ بودند، سگی که مدام باید مراقب بچه­هائی باشد که تعمدا می­خواهند دمش را لگد کنند. نگاهش همیشه خجالتی بود و پائین، مرتب در حال فشار آوردن به خود بود. به نگاه دزدها شبیه نبود، حتا به نگاه آن­ها که دزدی را با ضربات کتک یاد گرفته بودند. حتا صحبت از هدیه­هائی که از فنلاند قرار بود برسند هم صورتش را گل نینداخت، یا باعث نشده بود عکس­العملی که آلییده انتظارش را داشت نشان بدهد، نه حس آشنای طمع، نه رگه­ای از احترام در صدایش، هیچ کدام. یا شاید دختر می­خواهد ماشین را بدزدد؟
آلییده او را به طریق دیگری هم آزمایش کرده بود، از طریق تنها گذاشتنش در آشپزخانه. از پنجره نگاه کرده بود، اما دختر به طرف کیف دستی آلییده نرفته بود، حتا یک نگاه هم به اسکناس­های روی میز نینداخته بود، هر چند که آلییده عمدا آن­ها را روی میز پخش کرده بود، حتی بعدتر شروع کرده بود به حرف زدن دربارۀ کرون استونیا، پول­هائی نشان داده بود و گفته بود ببین! این­ها پول­هائی است که دو ماه است از اعتبار افتاده­اند، ما دیگر واحد پول­مان روبل نیست، فکرش را بکن! آلییده آن­ها را از خیلی وقت پیش مچاله کرده بود و از روز بزرگ رفرم پولی، بیستم ژوئن، آن­ها را زیر گوشۀ زیرسیگاری گذاشته بود، اما دختر هیچ علاقه­ای به آن­ها نشان نداد. زمانی که آلییده از پائین آمدن ارزش پول و تبدیل روبل به دستمال توالت حرف می­زد هم دختر متعجب به نظر می­رسید و با تکان دادن سر آلییده را تأئید می­کرد، اما در ضمیر خود دنبال کلماتی می­گشت که بلافاصله آن­ها را مصرف کند. بعد وقتی دختر در اتاق نبود آلییده اسکناس­ها را وارسی کرده بود و آن­ها را شمرده بود. دست نخورده بودند. آلییده حتی از سبزه­زار باشکوهش حرف زده بود بدون این که دختر کوچک­ترین علاقه­ای به آن نشان دهد.
اما دختر وقتی در افکارش فرو می­رفت ساعد خود را می­خاراند و بر شکردانی که از دورۀ آزادی استونیا بود تمرکز می­کرد، انگشت­هایش را روی خال­ها و تزئین­های روی شکردان می­کشید و از پشت آن آشپزخانه را دید می­زد. همین کلک را آلییده هم در اتاق زده بود، وقتی که دختر را تنها گذاشته بود که برود از چاه آب بیاورد. قبل از این که راه بیفتد یکی از پرده­ها را کمی از پنجره کنار زده بود، درست به اندازه­ای که از آن بتواند داخل را دید بزند تا ببیند مهمان چه کار می­کند. دختر در اتاق پرسه زد، به سمت کمد لباس­ها رفت اما آن را باز نکرد، حتا کشوها را هم باز نکرد، فقط سطح آن را لمس کرد، حتا گونه­هایش را به کمدی که رنگ سفید داشت فشار داد، گل­های میخکی که روی میز بودند را بوئید. پردۀ سیاهی که بر آن گل­های خشخاش، میخک گلدوزی شده بود را با دست صاف کرد، برگ­های سبز را با دست لمس کرد و پارچه­هائی که در دسترس بودند را طوری برانداز کرد که انگار گلدوزی بلد است. اگر این دختر دزد بود، بدترین نوعش بود.
قبل از این که دختر از خواب بیدار شود آلییده به آینو تلفن کرده بود و گفته بود تب دارد و نمی­تواند برای گرفتن خیریه برود. و این که هنوز شیر دارد و آینو می­تواند بعدا برایش شیر بیاورد. آینو هم از کشتی حرف زده بود که پرتو عجیبی را در راه سبزه­زار دیده بود، یک بشقاب پرنده، کشتی بی­هوش شده بود و بعد از چند ساعت همان جا به هوش آمده بود، یادش نمی­آمد که بشقاب پرنده او را جائی برده یا نه، آلییده حرفش را قطع کرده بود و گفته بود احساس ضعف دارد و باید فوری دراز بکشد و تقریبا گوشی تلفن را کوبیده بود روی تلفن. در خانۀ خودش به حد کافی چیزهای عجیب برای فکر کردن داشت. او باید قبل از این که آینو یا کسی دیگر از اهالی ده به دیدنش می­آمدند از شر دختر خلاص می­شد. خدایا چرا اصلا گذاشته بود دختر شب را آنجا بماند؟
دختر بی­صدا غذا می­خورد. لپ­هایش چون پوست سیب­دارچینی باد می­کرد. با این که به وضوح سعی می­کرد که اشتیاقش را پنهان کند، از فکر اتوموبیل چشم­هایش برق می­زد. مسلم بود که بازیگر خوبی نیست. و چه هدفی از کوتاه کردن موهایش داشت، آن آرایش عجیب موهایش بیشتر از آرایش قدیمی­اش جلب توجه می­کرد.
آلییده از انباری خیار آورد. کرم گل همیشه بهاری که برای تالوی درست کرده بود در کمد جلوی قوطی­های کنسرو سفت شده بود. این تنها چیزی بود که تالوی مایل بود با خودش ببرد فنلاند. پوستش با آن کرم طراوات پیدا می­کرد و خودش هیچ وقت یاد نگرفته بود کرم را درست کند. از بردن خیار خودداری می­کرد، هر چند که مزۀ آن را دوست داشت. در صندوق عقب اتوموبیل کلی از آن قوطی­ها جا می­گرفت، اما هر وقت آلییده پنهانی آن­ها را در صندوق عقب می­گذاشت، تالوی آن­ها را بیرون می­آورد. این دختری که در آشپزخانه کز کرده بود خیال داشت اتوموبیل تالوی را بدزدد یا این که فقط می­خواست با آن به فرارش ادامه دهد؟ آلییده پاسخی برای این پرسش نداشت.
شایعه بود که فرق آن­ها با فنلاندی­ها این بود که فنلاندی­ها خیار را در خردل نمی­خوابانند.
آلییده پشت میز نشست و به زارا ورقه­های خیار که در شوید و خامۀ ترش خوابانده بود تعارف کرد، کنسرو سالاد خیار در سرکه.
– محصولات امسالم خیلی خوب بودن.

 زارا نمی­توانست در مورد انتخاب خیار تصمیم بگیرد، به همین خاطر اول دستش را به طرف سالادی که در سرکه خوابانده شده بود دراز کرد، بعد به طرف کاسه، دستش به کاسه خورد و کاسه واژگون شد روی زمین. سر و صدا باعث شد که زارا از جا بپرد و دست­هایش را روی گوشش بگذارد. دوباره همه چیز را خراب کرده بود. کاسۀ مینائی واژگون کنار فرش افتاده بود. کف زمین با خامۀ ترش خط خطی شده بود. خوشبختانه کاسه چینی نبود. دست کم باعث شکستن چیزی نشده بود. شاید اگر دست­هایش از لرزش باز نمی­ایستاد به زودی چنین اتفاقی هم می­افتاد. باید دست­هایش را کنترل می­کرد و به آلییده می­فهماند که وقت تنگ است. آلییده یک بار دیگر بیرون را نگاه کرد که وانمود کند به آشفتگی که زارا سبب شده بود توجهی ندارد و تکه­ای پارچه آورد و شروع کرد به تمیز کردن و همزمان زارا را دلداری می­داد. ایرادی نداشت. وقتی زارا سرانجام فهمید که باید کمک کند، هنوز دست­هایش در لرزش بودند.
– دوست من زارا، یک کاسۀ خیار که چیزی نیست. بشین سر جات.
زارا چند بار تکرار کرد که اشتباه کرده اما به نظر نمی­آمد که آلییده به حرف­هایش توجه دارد و با تأسفی در لحن صحبتش را قطع کرد.
– شوهرت پول داره؟
زارا برگشت و روی صندلی­اش نشست. حالا باید به گفتگویش با آلییده دقیق می­شد، با احتیاط و با حواس جمع نباید مرتکب خرابکاری دیگری در خانۀ او می­شد. زارا، حالا دیگر دختر مرتبی است. نه، نمی­شد. فقط به سئوال­ها جواب بده. دربارۀ ماشین می­شد بعد هم حرف زد.
– بله.
– خیلی؟
– خیلی.
– پس چرا زن یک مرد پولدار گارسونی می­کرده؟
زارا لالۀ گوش خود را کشید. گوشواره­ای نداشت، فقط یک سوراخ سرخ باد کرده بود. در جواب آلییده چه می­توانست بگوید؟ زارا گیج بود، برای پیدا کردن جواب خیلی کند بود، اما اگر سکوت می­کرد ممکن بود آلییده فکر کند دارد چیز خیلی بدی را پنهان می­کند. آیا باید هنوز به شکلی متقاعدکننده مدعی می­شد که گارسونی می­کرده؟ آلییده نگاهش را به او دوخت و او دوباره دست­پاچه شد. نمی­توانست با ظرافت از عهدۀ این کار بر آید. حق با پاسیا بود، او کتک می­طلبید. شاید در این مورد که او از آن دسته آدم­ها بود که نمی­توانند بدون تهدید و کتک درست رفتار کنند هم پاسیا حق داشت. شاید چیز بدی در وجودش بود که همه چیز را خراب می­کرد، یک چیز بد مادرزادی. در همان لحظه که زارا داشت در مورد رفتار خود فکر می­کرد کلمات بی­اختیار از دهانش خارج شدند بدون آن که او معنی­شان را سبک سنگین کند. بسیار خوب، گارسون نبود! زارا سوراخ خالی لالۀ گوش خود را فشرد که استخوان ترقوه­اش را بمالد. سر، دهان و خود او انگار از هم جدا شده بودند و ناگهان هیچ ارتباطی بین­شان نبود. داستان فقط از درونش سرریز می­کرد و او قادر به جلوگیری نبود. تعریف کرد که مرخصی را در کانادا می­گذراندند. در یک هتل پنج ستاره، کارشان این بوده که صبح تا شب سوار بر یک اتوموبیل مشکی می­چرخیدند، و هر روز هفته را یک پالتو پوست می­پوشیده و از این گذشته پالتو پوست شب و روزش با هم فرق می­کرده و همین طور پالتوئی که بیرون می­پوشیده با پالتوئی که در هتل.
– عجب، عجب حکایتی.
زارا دهانش را پاک کرد. خجالت می­کشید و گرمش شده بود. و همیشه وقتی خجالت می­کشید یک کار می­کرد: افکارش را بر چیزی دیگر تمرکز می­داد. آلییده، آشپزخانه و گوش خوک ناپدید شدند. زارا به انگشت­های خود زل زده بود. کفی که از دهانش پاک کرده بود چون کف دهان ماری بر برگ­های تمشک، باقی مانده بود. مثل یک جیرجیرک. ذهنش را بر آن متمرکز کرد، یک جانور کوچک، آنها همیشه برای تقویت افکار و از بیرون آمدن از قالب خود، بهترین چیزبودند. کرم جیرجیرک خود را در میان بزاق پنهان می­کردند و بزاق از آن­ها در مقابل دشمن و همچنین در برابر خشک شدن­شان محافظت می­کرد. او این را از کجا شنیده بود؟ در مدرسه؟ زارا صدای غیژغیژ آرام­بخش نیمکت­های مدرسه را به خاطر آورد. عطر فلفل و لیمو. او لحظه­ای به صدای غیژغیژ در سرش گوش داد، افکارش را چون برگ­های کتاب مدرسه تصور کرد و کمی آرام گرفت، جیرجیرک را رها کرد و گذاشت باز صدای رادیو ویکر[9] در گوشش بپیچد، حواسش را برگرداند به آشپزخانۀ آلییده، درزهای کف اتاق، رو میزی مشمائی و قاشق آلومنیوم. قوطی ویتامین سی در گوشه­ای از میز بود، حروف درشت و کلمۀ آب­نبات، ویتامین سی، اعداد گوست[10]و شیشۀ آشنای قهوه­ای رنگ. زارا دستش را به طرف شیشه دراز کرد و کلمۀ آرام­بخش روسی که بر اتیکت نوشته شده بود را برای خود تکرار کرد، با صدائی مختصر در آن را باز کرد، صدائی آشنا. وقتی بچه بود خیلی وقت­ها پنهانی همۀ محتویات شیشه را خورد بود، مزۀ آن دهانش را پر کرده بود، بوی داروخانه، آن را از داروخانه می­خریدند. وقتی سرش را به سمت آلییده برگرداند تا از او به خاطر صدائی که در آورده عذرخواهی کند، ضربان قلبش عادی شده بود. نمی­خواست خودخواه باشد.
آلییده خندیده بود.
– نمی­خوای مثل دزدا حرف بزنی.
– شاید
– و نه مثل همسر یک مافیائی
– شاید
اما آلیید به بحث ادامه نداد و نپرسید که چرا زارا نمی­تواند به روسیه یا خانه­اش برگردد.
ساعت تیک تاک می­کرد. آتش در اجاق شعله می­کشید. زبان زارا چوب شده بود. درزهای کف سیمانی اتاق را انگار از میان گرد و غبار می­دید و انگار که تکان می­خوردند.
– تمام شد.
آلییده این را گفت و از پشت میز بلند شد، مگس­کش را به سمت لامپ که چند حشره دورش وزوز می­کردند، جنباند، و رفت تا شیشه­ها را در قابلمه بجوشاند. بیا کمک کن. فکر کنم جوراب­های خوابانده شده در ودکا اثر داشتند، حداقل دیگه یخ زده نیستی. الان یک دستمال برایت پیدا کنم که سرت را با آن ببندی.

١٩٩١، برلین

زار دامن چرم قرمز می­پوشد و ادا و اطفار یاد می­گیرد

از سوراخ کلید نور به داخل می­تابید. زارا روی تشک کنار در از خواب بیدار شد. از گوش عفونی­اش چرک بیرون زده بود، بوی آن را شنید و دستش را کورمال کف اتاق به سمت بطری آبجو کشید. بطری چسبناک بود، آبجو گلوی خشکش را چسبناک کرد، چسبناک و گس. پاهایش به درز در مالیده می­شدند. آن طرف در پاسیا و لاورنتی نشسته بودند. کاغذ دیواری ناهموار که رنگ نیکوتین گرفته بود انگار با تنفس سرد پاسیا به موج می­افتاد، اما این جای نگرانی نداشت. شاید داشت؟ زارا گوش داد. از پشت دیوار نازک صدای مردها می­آمد، به نظر می­رسید به آن­ها خوش می­گذرد. این قدر خوش بودند که احیانا بگذارند امروز دوش بگیرد؟ حال آن­ها با یک حرکت کوچک می­توانست عوض شود، زارا باید سعی می­کرد که به مشتری­ها خوش بگذرد. به زودی اولین مشتری می­رسید. چون در غیر این صورت مردها اینجا نمی­بودند. باز هم یک لحظۀ آرامش، بعد باید خود را مرتب می­کرد که پاسیا از چیزی شکایت نکند. لاورنتی هیچ وقت شکایت نمی­کرد، او کار خودش را می­کرد و غر زدن­ها را به پاسیا واگذار کرده بود. زارا به چوبی که زیر رنگ طبله کردۀ حاشیه اتاق بود ور می­رفت. چوب این قدر نرم شده بود که انگشت در آن فرو می­رفت. زیر این تشک سیمانی بود یا چوبی؟ کف اتاق کف­پوش پلاستیکی بود، اما زیرش… اگز زیر آن چوبی به این نرمی بود، هر لحظه ممکن بودکف اتاق فرو بریزد. و زارا هم با آن فرو می­ریخت، گم شدن در خرابه، باشکوه بود.
حالا باز صدای کنده­کاری لاورنتی روی چوب می­آمد. هر وقت نگهبانی می­داد همین کار را می­کرد. با چوب چیزهای مختلفی درست ی­کرد، در واقع ابزار تمرین برای دخترها.
زارا باید بلند می­شد. با وجودی که دلش می­خواست همچنان دراز بکشد، اما مجاز نبود. تابلوی نئونی خانۀ روبروئی یک نور قرمز به داخل اتاق می­تاباند. بیرون، صدای ترافیک گاه گاه بین صدای بوق زدن­ها قطع می­شد، چقدر زیاد بودند اتوموبیل­ها، و چقدر متنوع. او یک پرینس دود کرد، سیگاری که در راه اینجا از شیشۀ اتوموبیل بر روی آفیش­های بزرگ تبلیغاتی دیده بود. دستش با دستبند به در اتوموبیل بسته شده بود. پاسیا و لاورنتی صدای استریو را تا آخر بلند کرده بودند. او نمی­دانست که سرعت اتوموبیل تا این حد می­تواند زیاد باشد. هر بار که مجبور به توقف می­شدند، پاسیا با انگشتانش بر فرمان اتوموبیل ضرب می­گرفت. حلقه­های خال­کوبی شده بر انگشتانش بالا می­پریدند. آن طور که پاسیا می­گفت زارا شب قبل حتا یک مشتری را هم به خود جلب نکرده بود، با وجودی که پمپ بنزین مملو از تریلی بود و مرد. او تا دیر وقت شب در گوشه­ای از اتوبان ایستاده بود، با دامن چرمی قرمز تند که پاسیا به او داده بود، اما کسی را تور نکرده بود. پاسیا و لاورنتی کمی با فاصله در اتوموبیل نشسته بودند و او را می­پائیدند که پاسیا با خشم آمد، چنگ در موهایش انداخت، یک ماتیک برداشت و صورتش را با آن رنگ کرد. بعد او را به داخل اتوموبیل هل داد و به لاورنتی گفت: این دلقکو ببین. و لاورنتی خندیده بود: حتما یاد می­گیره. همه یاد می­گیرن. پاسیا پیراهنش را در آورد و بازویش را بالا آورد طوری که انگار مدال­های سردوشی خال­کوبی شده­اش را به نمایش می­گذاشت. لاورنتی نیشخندی زد و سلام نظامی داد. پاسیا در هتل امر کرد که زارا رویش را بشوید، او سر زارا را در طشتی که داشت از آب پر می­شد فرو کرد و آن قدر آن را در آب نگه داشت تا زارا از هوش رفت.
حالا پاسیا داشت باز از نقشه­های بزرگش برای لاورنتی می­گفت، از آینده­اش. به خاطر آینده بود که این قدر به زندگی فکر می­کرد. او شب و روز و از این مشتری به دیگری همان داستان را تکرار می­کرد. پاسیا گفت حالا وقت عملی کردن رؤیاهایش رسیده و فراهم کردن پول برایش مثل آب خوردن است. به زودی استودیوی خال­کوبی خود را می­گشاید! و بعد از آن یک مجلۀ خال­کوبی. در غرب مجله­های خال­کوبی بودند که فقط دربارۀ آن می­نوشتند، همین طور مجله­هائی که فقط عکس داشتند، و او، پاسیا می­خواست یکی دیگر منتشر کند.
همه به داستان­هایش می­خندیدند. چه کسی دنبال استودیوی خال­کوبی می­رفت در دوره­ای که آدم قادر بود برای خود هتل، رستوران، شرکت نفت، راه­آهن، همۀ کشور و میلیون­ها و میلیاردها ثروت فراهم کند. هر کاری که فکرش را بکنی امکان­پذیر بود، حتا کارهائی که هنوز به ذهن آدم خطور نکرده بود. اما پاسیا به این که با آدم­های احمق همنشین است توجهی نداشت، نشان­های سردوشی خود که درست شبیۀ مال پدرش بودند را نوازش می­کرد. پدرش در لشکر ٣۶ خدمت کرده بود، روی سردوشی او هم علامت [11]NKVD بود. NKVD مخفف Njet kreptje vorvvskoj druzjby بود، هیچ چیز قوی­تر از دوستی میان دزدها نیست. لاورنتی هم رؤیاهای پاسیا را مسخره می­کرد، به نظرش پاسیا کمی خل بود. دربارۀ خودش هم می­گفت که دیگر پیر شده است. ٢۵ سال در کی جی بی پشت سر گذاشته بود و علاقه داشت که زندگی­اش مثل دورۀ پیش از حماقت­های گورباچ و یلستین می­گذشت. توقعی بیش از این نداشت که بچه­ها آن چه لازم دارند داشته باشند، همۀ انتظارش همین بود. شاید همکاری لاورنتی با پاسیا به این خاطر بود –­او و پاسیا به کم­تر از دیگران راضی بودند. البته که پاسیا می­خواست کازینوی، ده و میلیاردها ثروت خود را داشته باشد، اما این­ها برایش به سادگی استودیوی خال­کوبی نبود.
به همین علت هم پاسیا با دخترهای حقیر تمرین می­کرد. برای نمونه کاتیا. پاسیا فریاد کشیده بود که او می­خواهد بهترین باشد، و او عکس زن پستان درشتی که شیطان را می­مکید تحسین می­کرد، عکسی که روی سینۀ کاتیا خال­کوبی کرده بود. پاسیا گفته بود که می­خواهد حسابی تمرین کند با وجود این که سوزن چون اسلحه محکم در دستش می­نشست و با آن یک عکس دیگر شیطان را برساعد کاتیا خال­کوبی کرده بود. این شیطان کیری بلند و پرمو داشت.
پاسیا خندیده بود که: به بزرگی مال من!
بعد از این ماجرا کاتیا ناپدید شد.
زارا شیشۀ الکل امیلیک را باز و آن را استنشاق کرد. روزی که پاسیا از او به عنوان سوژۀ تمرین استفاده کند رسیده بود.
– استودیوی خال­کوبی باید سمبل همه چیز باشد، خدا، مام میهن، قدیسین، همه چیز!
لاورنتی از خنده منفجر شد.
– سمبل؟ این کلمه­ها را از کجا یاد گرفتی؟
پاسیا رنجیده جواب داد: خفه شو، تو هیچی حالیت نیست.
صدای سومی با صدای پاسیا و لاورنتی قاطی شد، صدای یک مشتری. همیشه صدای مشتری­ها قابل تشخیص بود.
از پائین صدای آواز خواندن آلمانی­های مست می­آمد. یک آمریکائی در بین آن­ها بود. زارا از یک آمریکائی خواسته بود که نامه­ای به مادرش برساند، اما آن مرد نامه را به پاسیا داده بود که بعد پاسیا آمده بود و…
زارا دامن چرمی قرمز و یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز از کمد بیرون آورد. بلوز بچه­گانه بود. قرمز. پاسیا معتقد بود که بلوز بچه­گانه به حد کافی تنگ بود و میل مردها را مشتعل می­کرد. زارا یک پرینس دود کرد. دست­هایش فقط کمی می­لرزیدند. قطره­های والرینا را در لیوان ریخت. موهایش از ژله و اسپرم­های روز قبل سفت شده بود.
به زودی در باز و بسته می­شد، اول صدای باز شدن قفل می­آمد، پاسیا و لاورنتی به صحبت دربارۀ استودیوی خال­کوبی، دخترهای غربی و خال­کوبی­های پررنگ ادامه می­دادند. بزودی سگک کمربندش باز می­شد و زیپش در نور رنگارنگ صدا می­کرد. پاسیا پشت در سر و صدا می­کرد، لاورنتی به حماقت­های او می­خندید و پاسیا عصبانی می­شد و در اتاق زارا مشتری ناله می­کرد و ران­های زارا از هم باز می­شد و به او دستور داده می­شد که گشادترش کند و به او گفته می­شد که انگشت در خودش فرو کند. دو تا از انگشت­ها، سه تا، از هر دست سه انگشت، بازترش کند! او مجبور می­شد که بگوید که ناتاشا باید بیاید! بگو ناتاشا باید کس خود را گشاد کند تا بتواند بیاید! چه می­خواهد توی آن برود؟ بگو! بگو! و ناتاشا به انگلیسی باید می­گفت، ناتاشا یک المنت فلزی می­خواهد.

 کسی از او نمی­پرسید کجائی است یا اگر این­جا نبود چه کار می­کرد.
بعضی وقت­ها کسی پیدا می­شد که می­پرسید ناتاشا از چه خوشش می­آید، چه چیزی باعث خیس کردنش می­شود یا دوست دارد چطور گائیده شود.
یک بار کسی از او پرسید از چه چیز لذت می­برد.
و این بدترین سئوال بود، چون جوابی برایش نداشت.
اگر کسی چیزی از ناتاشا می­پرسید همیشه جواب آماده داشت.
اگر کسی دربارۀ خود او چیزی می­پرسید، لحظه­ای تأمل می­کرد تا خطاب سئوال را به ناتاشا تبدیل کند.
و آن مکث کوتاه برای مشتری فاش می­کرد که دروغ می­گوید.
به طور عادی فقط باید می­گفت که هیچ کس تا به حال به آن خوبی نکرده بودش. این برای مشتری خیلی مهم بود. و خیلی از آن­ها باورشان می­شد.
با وجود همۀ این اسپرم­ها، همۀ این موها، همۀ موهائی که در گلویش بودند هنوز گوجه فرنگی برایش مزۀ گوجه فرنگی می­داد و پنیر مزۀ پنیر، گوجه فرنگی و پنیر با هم مزۀ گوجه فرنگی و پنیر می­دادند هر چند که هنوز مو در گلویش گیر کرده بود. احتمالا معنی این چیزها این بود که او هنوز زنده است.

 هفته­های اول به فیلم­های ویدئوئی نگاه می­کرد. مادونا بود با اروتیکا و اروتیکا با مادونا.
او تنها بود.
در قفل بود.
در اتاق یک آینه بود.
سعی می­کرد جلوی آینه برقصد. تلاش می­کرد حرکات و صدای مادونا را تقلید کند، در حد توانش تلاش می­کرد. کار سختی بود، با این که موهایش را بلوند کرده بود و به سبک مادونا فردار. حرکات مشکل بودند، باعث درد در عضلاتش می­شد، اما همین­طور سعی می­کرد و سعی می­کرد خط چشمش را مثل مال مادونا در بیاورد. دندان­هایش می­لرزیدند. از اول سعی می­کرد. یک هفته مهلت داشت که بتواند. لوازم آرایش آلمانی خوب بودند. اگر فقط می­توانست خود را به خوبی مادونا آرایش کند، رقصیدنش به سبک مادونا چندان اهمیت نداشت.

 پاسیا وقتی فکر کرد که زمانش رسیده، زارا را به جشن مست­ها برد. خیلی از دخترهای دیگر و همچنین آدم­های دیگر پاسیا آن­جا بودند، حتا مشتری­ها، که یکی از آن­ها بدون این که دلیلش روشن باشد باید آرامش می­گرفت، به همۀ دخترها دستور داده شده بود که تابع او باشند. مشتری شکمی بزرگ داشت، یک گیلاس جیم بیم[12]در دست داشت، یخ ویسکی سر و صدا می­کرد، موزیک پخش می­شد، بوی پودر رختشوئی آلمانی و بوی سرد ودکا آپارتمان را پر کرده بود. اول سر و صدایش بلند شد و زارا وظیفه یافت که مشتری را آرام کند، اما بعد پاسیا شروع به ضرب گرفتن روی گوشۀ کاناپه کرد، با همان ریتم آشنا. بعد از مدتی که به این نحو طی شد او از جایش برخاست و فریاد کشید که پیرمرد چه می­خواست، و بعد صدای فریادها بلندتر شد. دخترها قایم شدند. زارا متوجه شد که یکی از آدم­های پاسیا دستش را به جائی برد که اسلحه­اش را می­گذاشت و چند نفر به آرامی به سمت در رفتند و زارا متوجه شد که آنها رفته­اند که مراقب باشند کسی جیم نشود. زارا سعی کرد بدون این که جلب توجه کند تا آن جا که ممکن بود از مشتری فاصله بگیرد، اول به گوشۀ کاناپه خزید، بعد آرام از روی کاناپه بلند شد و رفت پشت پشتی آن. مشتری دیگر به سینه­های او توجه نداشت، بلکه با صدای بلند با پاسیا مخالفت می­کرد و پاسیا هم با همان صدا جواب می­داد، و لاورنتی بی­صدا پشت سر زارا ایستاده بود و از پنجره بیرون را می­پائید، با وجود این که از پنجره چیزی دیده نمی­شد، تاریک بود، و لاورنتی گیلاسش را تکان داد و یخ درون آن به صدا در آمد. بعد برگشت، جلو رفت و کنار مشتری قرار گرفت، دستش را بر شانۀ او گذاشت و پرسید آیا آخرین حرفش را زده است. مشتری تأئید کرد، بعد گیلاسش را روی میز کوبید. لاورنتی سری تکان داد و ناگهان گردن مشتری را شکست. با یک حرکت. لحظه­ای سکوت در گرفت و بعد پاسیا زد زیر خنده و دیگران هم با تقلید حرکت او  بلند قهقهه زدند.

١٩٩٢، غرب استونی

شب خوف به خانه باز می­گردد

آلییده شنید ضربۀ آهسته و آشنائی شنید به پنجره خورد، اما تظاهر کرد که متوجۀ چیزی نشده است، مثل این که اتفاقی نیفتاده باشد به قهوه نوشیدنش ادامه داد، مثل همیشه محتویات فنجان را تکان داد، به کف خامه بر سطح قهوه دقت کرد، جهت رادیو را طوری عوض کرد که انگار صدائی که از آن می­آمد برایش اهمیت دارد. البته دختر با صدا از جایش پرید. تنش لرزید و نگاهش به طرف صدا چرخید. همزمان که گوشۀ چشمش به دو دو افتاد، مژه­هایش به هم خوردند، و بی­صدا پرسید صدای چیست. آلییده فنجانش را فوت کرد، لب­هایش را با اخبار حرکت می­داد، و نگاهش وقتی به دختر افتاد که دختر داشت در چهرۀ او دنبال نشانه­ای می­گشت، نشانه­ای از این که صدای ضربۀ آهسته به پنجره از کجا بود. آلییده نگاهش را بر او ثابت نگه داشت. امیدوار بود که امشب پسرها به پرتاب یک سنگ قناعت کنند.
وقتی که او تصور می­کرد شوهرش بیرون در حیاط ایستاده و زاغ او را چوب می­زند، غیرممکن بود که بشود حواسش را پرت کرد. او همیشه با چشم و گوش باز مراقب بود. آلییده فنجان قهوه را روی میز گذاشت و انگشت­هایش را در اطراف آن. به خطوط دست خود دقیق شد، دست­هایش از گل و لای تیره شده بودند و شکاف­هایش از رد چاقو بر رومیزی مشمائی بزرگ­تر بودند.
– این چه صدائی بود؟
– من چیزی نشنیدم.
دختر به جواب آلییده توجهی نکرد بلکه به سمت پنجره رفت. روسری­اش را روی گردنش انداخته بود که بتواند بهتر بشنود. کمرش سفت شده بود و شانه­هایش بالا آمده بودند.
دستۀ فنجان آلییده شکسته بود و تنها ناهمواری تۀ دسته بر فنجان بود. با ناخن شستش بر آن می­زد. گل و لای پوستش به طرف فنجان می­پریدند. پسرها وقت­شناس بودند. از طرف دیگر حتما دختر فکر می­کرد که شوهر تاجرش، یا هر کاره که بود، است. آلییده دوباره عصبانی شد. لباس­های زیبا و هتل­های شیک برازندۀ یک روس بود، اما به محض رسیدن وقت پرداخت مکدر می­شدند و دندان­هایشان به لرزه می­افتاد. هر چیزی بهای خود را داشت. حفاظت هزینه دارد. میل به زدن حسابی دختر بار دیگر در آلییده زنده شد. اگر باید تنت بلرزد، بهتر است در خفا باشی، تا کسی نبیند.
– این جا جونور زیاده. گراز وحشی. اگر در حیاط باز بمونه اونا می­تونن بیان تو.
دختر برگشت و با تردید به آلییده نگاه کرد.
– من که براتون از شوهرم تعریف کردم.
سنگ دیگری پروازکنان به طرف پنجره آمد. بارانی از سنگ.
دختر در آشپزخانه را باز کرد و برای شنیدن صدای بیرون آهسته به هشتی رفت. درست وقتی که گوشش را به درز در بیرونی فشار داد، چیزی به در خورد که آن را به لرزه در آورد. دختر جستی به عقب زد و به آشپزخانه باز گشت.
حالا باید حواسش را به چیز دیگری پرت می­کرد. وقتی آلییده جوان بود برای موقعیت­های مختلف کلک­های متفاوتی داشت، اما حالا مغزش از فکر کردن به چیزی جز گرازهای وحشی سرپیچی می­کرد.
او دست­هایش را طولانی مدت شست و شروع کرد به تعویض جای شیر، تلاش کرد که مثل همیشه کارهایش را بکند، قوطی را از زمین بلند کرد، در آن را باز کرد، شیر را قطره قطره در فنجانی ریخت و قارچ­ها را شست و همزمان از گرازهای وحشی، سگ­های ولگرد و گربه­ها می­گفت، هر چند که داستان­هایش در نظر خودش هم ابلهانه بودند. دختر وقعی به آنها نمی­گذاشت، زیر لب می­گفت که باید از این جا برود، که شوهرش دیگر او را پیدا کرده و موفق شده شکار را در دام گیر بیندازد. آلییده دید که دختر چون سگی پیر در خود فرو رفت، لب­هایش خشک شده بودند، موهای دستش سیخ شده بودند و طوری که انگار سردش باشد پای راستش را بر پای چپ انداخته بود. آلییده به آرامی شیر تازه را روی قارچ ریخت و لیوان پر را به دختر داد.
– حالتو خوب می­کنه، بخورش.
دختر بدون این که لیوان را بگیرد به آن زل زده بود. مگسی بر لبۀ لیوان نشست. مژه­هایش به هم می­خوردند، و از حرکت گوش­هایش که از موهای کوتاهش بیرون زده بودند می­شد فهمید که حواسش به بیرون از خانه است.
نفس نفس زنان گفت: من باید برم که به شما لطمه­ای نزنن.
آلییده لیوان را به طرف لبانش برد و جرعه­ای حسابی نوشید، می­خواست از لیوان بنوشد اما نمی­توانست. گلویش یاری نمی­کرد. لیوان را بر روی میز گذاشت. زیر میز عنکبوتی می­خزید که در درزهای کف اتاق ناپدید شد. آلییده کاملا مطمئن بود که دختر اشتباه می­کند اما چطور می­توانست به او توضیح دهد که پسرهای ده معمولا برای تاراج باغ می­آیند. حتما دختر می­پرسید که چرا و چطور و چه وقت و از این سئوال­ها، و آلییده اصلا در نظر نداشت که چیزی را برای یک آدم غریبه توضیح دهد، او حوصلۀ توضیح دادن به دوستانش هم نداشت.
اما وحشت دختر آن قدر واضح بود که آلییده آن را در درون خود نیز حس کرد. خدای بزرگ، تنش وحشت را به یاد می­آورد، تا آن حد که به محض تشخیص وحشت در چشم یک آدم بیگانه، خود را آماده می­کرد. اگر حق با دختر باشد چی؟ اگر واقعا دلیلی داشته باشد برای وحشت از آن چیزی که از آن می­گریزد؟ اگر شوهرش آن بیرون باشد؟ قدرت آلییده در برابر ترس به گذشته­ها تعلق داشت. وحشت را پشت سر گذاشته بود و دیگر سنگ پراکنی حس ترسش را بر نمی­انگیخت. اما حالا که این دختر غریبه در آشپزخانه­اش حضور داشت و وحشت عریان خود را بر رو میزی مشمائی منتشر می­کرد، نمی­توانست آن را خشک کند، در عوض گذاشته بود آن دختر ولگرد وارد خانه شود و در میان کاغذ دیواری و چسب کهنۀ بین درزهائی که از محل عکسی که ابتدا پنهان کرده بود و بعد خراب شده بود باشد. ترس چنان که کسی به خانه­ای آشنا وارد می­شود بر او مستولی شده بود. انگار که همیشه با او بوده. انگار که مدتی به گشت و گذار رفته و شب باز به خانه برگشته است.
دختر موهای کوتاهش را لمس کرد، روسری را روی سرش محکم گره زد، ملاقه­ای که در حاشیۀ سطل آب بود را پر کرد و دهانش را شست، آب دهان را در طشت ظرفشوئی ریخت، نگاهی بر تصویر خود در در شیشه­ای کمد آشپزخانه انداخت و به سمت در خروجی رفت. شانه­هایش را به عقب کشیده بود و سرش بالا بود، درست مثل این که عازم میدان جنگ باشد یا در خط مقدم. مژه­هایش لرزیدند، حاضر، حالا دیگر حاضر بود. در آشپزخانه را باز کرد و از پله­ها پائین رفت.

 سکوت تاریکی اطراف را پر کرده بود. شب متراکم بود. زارا چند قدم برداشت و در نور زرد لامپ حیاط ایستاد. جیرجیرک­ها جیرجیر می­کردند، سگ­های همسایه پارس. عطر پائیز پراکنده بود. شاخه­های سفید غان­های باغ در تیرگی می­درخشیدند. در کوچه بسته بود، کشتزار به آرامی پشت توری حصار خفته بود.
نفسی چنان عمیق کشید که ریه­هایش به درد آمد. اشتباه کرده بود. سبکی پاهایش را سست کرد و او روی پله­ها خودش را در هم کشید.
نه پاسیا بود، نه لاورنتی و نه اتوموبیل مشکی.
زارا صورتش را به طرف آسمان بلند کرد. این باید راه شیری باشد. همان راه شیری­ای که در ولادیک هم دیده می­شد، هر چند اینجا کمی شکلش فرق می­کرد. همین جا در همین حیاط مادر بزرگ می­ایستاد و راه شیری را تماشا می­کرد، زمان جوانیش، درست همین راه شیری را، در همین جا می­ایستاد، همین جا جلوی همین خانه، بر روی همین سنگ، مادر بزرگش. همین غان­ها در برابرش بودند و همین باد به گونه­هایش می­خورد و همین باد در میان همین درخت­های سیب زوزه می­کشید. مادر بزرگ در همان آشپزخانه­ای می­نشست که او همین الان آنجا بود، در همان اتاقی از خواب بیدار می­شد که او امروز صبح بیدار شده بود، از همان چاه آب می­نوشید و از همان در خارج می­شد. گام­های مادر بزرگ بر خاک این حیاط نقش شده بود، از همین جا به کلیسا می­رفت و گاوش به دیوار همین طویله بسته می­شد. علف­هائی که پاهای زارا را قلقلک می­دادند، نوازش مادر بزرگ بودند و بادی که در درخت­های سیب می­پیچید، نجوایش، و زارا چنان همۀ این­ها را به جا می­آورد که انگار راه شیری را از نگاه مادر بزرگ می­دید، و وقتی که چشم از آسمان گرفت احساس کرد که تن جوان مادر بزرگ در او حلول کرده و امر می­کند که برگردد داخل، دنبال داستانی بگردد که هیچ وقت کسی برای او تعریف نکرده است.
زارا در جیبش گشت. عکس همان جا بود.

 به محض این که دختر خارج شد، آلییده در را محکم به هم زد و آن را قفل کرد، سر جایش پشت میز آشپزخانه نشست، کشوئی که زیر رومیزی مشمائی پنهان بود را نیمه­باز کرد که بتواند به سرعت اسلحه­ای که در آن بود را بیرون بیاورد. از وقتی که پس از مرگ مارتین بیوه شده بود این اسلحه را در کشو داشت. از حیاط صدائی نمی­آمد. شاید دختر رفته بود؟ آلییده یک دقیقه صبر کرد، دو دقیقه. پنج. ساعت تیک تاک می­کرد، باد زوزه می­کشید، به دیوارها می­خورد، یخچال وزوز می­کرد و بیرون هوای مرطوب سقف نئین را می­جوید، یک موش در کنج خانه خش خش می­کرد. آلییده باز هم ده دقیقه با خشم منتظر شد، بعد صدای در زدن و داد و فریاد از بیرون به گوشش خورد. صدای دختر بود، از آلییده می­خواست تا در را باز کند و گفت که بیرون غیر از او کسی نبوده است. آلییده تکان نخورد. از کجا می­دانست که دختر راستش را می­گوید؟ اگر آن مرد پشتش قایم شده باشد؟ شاید با دختر دعوایش را کرده بود بدون این که صدایش به گوش برسد؟
آلییده برخاست، در انباری که به طویله باز می­شد، از آخور و آبشخور خالی گذشت، جلوی در دو لنگۀ بزرگ رسید و با دقت یکی از لنگه­ها را نیم باز کرد. حیاط خالی بود. لنگۀ در را با هل کمی بیشتر باز کرد و دختر را تنها بر پله­ها دید، به آشپزخانه برگشت و او را راه داد بیاید تو. آرامشی بر اتاق حکم­فرما شد. دختر پشتش را صاف کرد، گوش­هایش مثل همیشه بودند. آرام و عمیق نفس می­کشید. اگر شوهرش آنجا نبود چرا این قدر بیرون مانده بود؟ دختر تکرار می­کرد که کسی در حیاط نبود. آلییده یک فنجان جوشاندۀ تازه دم برایش ریخت و همزمان شروع کرد به صحبت از این که باید چای تهیه کند، چرا که می­خواست افکار او را تا حد ممکن از سنگ و پنجره منحرف کند. امروز تهیۀ چای آسان بود. دختر سرش را به علامت تأئید تکان داد. چندی پیش خیلی سخت­تر بود فراهم کردن چای. دختر دوباره سر تکان داد. البته به جای چای می­شود جوشاندۀ تمشک و نعناع و چیزهائی از این قبیل نوشید، توی ده از این جوشاندنی­ها زیاد به هم می­رسد. آلییده وسط پرت و پلا گفتن متوجه شد که دختر خیال دارد باز از اوباش­ بپرسد، و چون دیگر آرام شده بود به پرت و پلاهای آلییده دربارۀ گراز وحشی رضایت نمی­داد. در هر صورت، سرش آن قدر سنگین شده بود که دیگر نمی­توانست توضیح باورپذیری برای صدای پنجره پیدا کند. در واقع ترس از سر آلییده دست بر داشته بود اما او هنوز صدای نفس­هایش را می­شنید، از شکاف­های کف اتاق باد سردی به پاهایش می­وزاند. آلییده از اوباش نمی­ترسید و به همین سبب نمی­توانست درک کند که چرا وحشتی که دختر منتشر کرده بود در همان بدو ورود دوباره­اش به خانه در میان آن بوی تند آرام کننده، زایل نشده بود. ناگهان به فکر افتاد که از تابش مهتاب در آسمان بپرسد. فهمید که فکرش مضحک است، تۀ دستۀ کنده شدۀ فنجان را طوری محکم با انگشت­هایش می­فشرد که انگشت­ها به استخوان شبیه شدند.
دختر جوشانده­اش را می­خورد و به حرکات آلییده نگاه می­کرد. نگاهش کمی با قبل متفاوت بود. آلییده این را حس کرد، با این که به دختر نگاه نمی­کرد و تأثر خود را از پیامدهای برنامۀ ممنوعیت الکل گرباچ با آه کشیدن بیان می­کرد، پیامد آن ترکیب چند جور جوشانده بود. این نوشیدنی اسمی هم داشت که او دیگر به خاطر نمی­آورد، نوشیدنی­ای که در ارتش و زندان رایج شده بود. و این میان فراموش کرد که محتوای کیسۀ جوشانده را عوض کند! آلییده روزانه یک قوطی قدیمی استونیائی را از این جوشانده جمع می­کرد، توری دهانه را بر می­داشت، رشد آن را تحسین می­کرد و به جوشاندۀ معطر که باید در قوطی می­ریخت شکر می­پاشید.
توضیح داد:
– این کمک می­کنه که فشار خون ثابت بمونه.
دختر گفت: تیبلا
– چی؟
– تیبلا.
– زارا اصلا نمی­فهمم چی می­گی.
دختر گفت که روی در نوشته شده بود تیبلا. روس و ماگادان.
این برای آلییده ناشناخته بود.
آلییده سریع گفت: شیطنت پسراس. اما توضیحش مورد قبول واقع نشد.
آلییده سعی کرد بگوید که در جوانی وقتی در ساحل رخت می­شسته و شروع به کوبیدن رخت­ها با چوب می­کرد، معمولا پسرها به طرفش سنگ پرتاب می­کردند. اسم این کار بازی اجنه بوده که پسرها از آن لذت می­بردند.
دختر گوش نمی­داد، در عوض پرسید که آلییده اهل روسیه است.
– چی؟ نه!
به گفتۀ دختر می­شد به راحتی فکر کرد که او روس است حتی روی درش نوشته شده بود روس و ماگادان. یا این که آلییده شاید سیبری بوده؟
– نه!
– چرا پس روی در نوشته شده بود ماگادان؟
– من از کجا بدونم! اصلا مگه بازی این پسرا حساب و کتاب داره؟
– شما سگ ندارین؟ همه دارن.
در واقع آلییده سگی به اسم هیسو[13]داشت که مرده بود. و او مطمئن بود که هیسو را هم مثل مرغ­ها، هر پنج تا، زهرخور کرده بودند، بعد از آن سونا آتش گرفته بود، اما نمی­خواست این­ها را برای دختر تعریف کند، داستان این که هنوز هم گاهی صدای پاهای هیسو و قدقد مرغ­هارا می­شنید را همین­طور، برایش یادآوری این که در خانه جز خودش و مگس­ها، موجودی دیگر نبود که به آن­ها غذا بدهد برایش دردناک بود. آلییده هیچ وقت در خانه­ای که طویله­اش خالی باشد زندگی نکرده بود. برایش عادت کردن به چنین چیزی غیرممکن بود. او می­خواست که بحث را به صحبت دربارۀ پاسیا برگرداند، اما موفق نشد، چون دختر سئوالات بسیاری داشت، دختر آلییده نگران مادرش نبود که تنها در یک خانۀ بدون سگ در دهات زندگی می­کرد؟
– من نمی­خوام با این چیزای بی­اهمیت مزاحم او بشم
– اما…
آلییده سطل را برداشت و رفت که آب بیاورد، صدای سطل لعابی و دسته­اش در آمد. او سرش را لجبازانه تکان داد، هدفش از آوردن آب این بود که نشان بدهد که بیرون چیز مخاطره­آمیزی وجود ندارد و چشم­های دیگری در تاریکی شب نیست. و بادهای سر در تاریکی حیاط شانه به شانه­ات نمی­آیند.

١٩٩١، غرب استونی

پس از سنگ نوبت آواز است

اولین باران سنگ در یک شب روشن ماه مه به پنجرۀ آلییده بارید. او از صدای پارس هیسو از خواب بیدار و باخستگی ترس را چون مگسی سست پا به گوشه­ای کیش کرد. جهتش را عوض و به ترس پشت کرد. پوشال تشک به خش خش افتاد، او حاضر نبود برای یکی دو تا سنگ از جایش بلند شود. وقتی رگبار دیگری به پنجره خورد، جسورتر شد. آن­ها فکر می­کردند که می­توانند او را با چند تا سنگ بترسانند؟ او را؟ هیچ کس را هم نه، او را. البته که به طرز کودکانه­ای خنده­دار بود. باید اسلحه­ای قوی­تر می­داشتند. تنها چیزی که می­توانست او را شب از رختخواب بیرون بکشد این بود که سوار بر تانک از نرده­ها می­آمدند. از کجا معلوم که با سه شماره این اتفاق نمی­افتاد. در واقع نه به ابتکار این اوباش کوچولو، بلکه اگر جنگ در می­گرفت. این را نمی­خواست، بیشتر از این نه، حالا نه، می­خواست قبل از وقوع جنگی بمیرد. او می­دانست که خیلی­ها به فکر کردن به جنگ عادت کرده­اند و در انباری وسائل لازم، کبریت، نمک، پیه­سوز و باطری فراهم کرده بودند. و در هر آشپزخانه کلی نان در حال خشک شدن بود. آلییده هم باید این کار را می­کرد و باطری­های بیشتری تهیه می­دید، فقط چند باطری ذخیره داشت. اگر در واقع جنگ می­شد و روس­ها پیروز می­شدند، که می­شدند بطور طبیعی به او و سالمندها و بچه­های بیمار رحم نمی­کردند. اما با این احوال، فقط باید جنگ نمی­شد.
آلییده نگهبانی می­داد، به صدای پارس هیسو گوش می­داد و وقتی سگ خاموش شد منتظر شد که صبح بشود تا قهوه دم کند. خیال نداشت به خاطر آن اوباش بلند شود. آن­ها هر کاری دوست داشتند بکنند! او نمی­خواست این­جا را ترک کند، با وجود این که طویله خالی بود و در خانه تنها بود، نمی­خواست پیش تالوی به فنلاند برود، هیچ جا نمی­خواست برود. این حیاط خانه­اش بود، خانه­ای که قیمتی گزاف برایش پرداخته بود و یک مشت سنگ­انداز نمی­توانستند او را به فرار وا دارند. قبلا تسلیم نشده بود و حالا هم نمی­خواست بشود، حتا اگر بمیرد. اگر همۀ خانه را آتش می­زدند هم او خیال داشت بر صندلی آشپزخانه­اش بنشیند و قهوه بنوشد با عسلی که در باغ خودش آن را به عمل آورده بود. او حتا می­توانست از پنجره برایشان دست تکان بدهد و در حینی که سقف پوشالی­اش خاکستر شده، یک بشقاب شیرینی برایشان به در باغ ببرد و برگردد. هر چه این اتفاق زودتر می­افتاد، بهتر بود. ناگهان انتظاراتش برای خودش روشن شد. باید همین کار را می­کردند. باید خانه­اش را آتش می­زدند. صاحب آن طویلۀ خالی از آتش نمی­ترسید. او برای شلیک آماده بود، لحظۀ موعود رسیده بود. بگذار همه چیز بسوزد! دهانش از تمنا خشک شد، لب­های خود را لیسید، از تخت بیرون پرید، به طرف پنجره رفت، با صدائی بلند فریاد کشید:
-­ باید شما را به سیبری بفرستند! حقتونه!

 به دنبال اولین سنگ، آواز آمد. سنگ و آواز. یا فقط سنگ. یا تنها آواز. بعد به هیسو حمله شد و بعد از آن به مرغ­ها و سونا. شب­های بی­خوابی به تخت آلییده هجوم می­آوردند و آن طرف­تر روزهای خستگی و رخوتناک در انتظارش بودند. آرامشی که در چند دهه حاکم شده بود در یک لحظه مثل تکه پارچه­ای مندرس پاره شده بود و حالا مانده بود که آدم از پس کوهی از این تکه­ها بر آید، که یک بار دیگر مقاومت کند. «باز هم وقت افراشتن قامت رسیده بود و دریدن رخت بردگی از تن»[14]چون زمزمه­ای از پنجره­اش جاری بود، از پنجرۀ اتاق خواب. لبخندی زد و از جایش تکان نخورد. کمرش در میان پوشال صاف بود. به ملافه­ها زل زد، سرش را به طرف پنجره بر نگرداند و پرده را باز نکرد. بگذار تا دلشان می­خواهد عربده بکشند، بگذار توله­سگ­ها آوازشان را بخوانند، حتا بر بام خانه­اش برقصند، تانک­ها بزودی خواهند رسید و این پرنده­های آوازخوان را جمع خواهند کرد!
«میهن، ای میهن اجدادی که آزاد گشته­ای/ آواز فتح­مان را بخوان، با بانگی رسا/ استونی بزودی آزاد می­شود.»[15]
چند سال پیش، شاید سال ١٩٨٨، گروهی از جوانان قدم­زنان به ده آمدند. آن­ها سرود ملی میهنی نعره می­زدند. صدای تین­ایجری می­خواند: من استونیائی­ام، آرمانم استونی/ استونیائی بوده و هستم و می­مانم،
[16]و دیگران خندیدند، یکی از آن جوان­های مو بلند با غرور موهایش را به عقب راند. آلییده تازه از خرید برگشته بود، هنوز هم صدای خشک تلق تلوق موزائیک پله­ها را می­شنید، لولای در از خشکی ناله می­کرد و او ایستاد و کیسۀ نانش را زمین گذاشت که گرۀ شالش را محکم­تر کند. وقتی اولین سطر سرود را شنید خود را پشت سه­کنج کشید و گذاشت تا گروه جوان­ها بگذرند و با نگاه آن­ها را بدرقه کرد. آن قدر نگران شد که کیسۀ نانش را در نبش مغازه جا گذاشت و وقتی به نیمۀ راه خانه رسیده بود، یادش آمد. چطور جرأت می­کنند؟ چطور می­توانند؟ در سرشان چه می­گذرد؟ یا شاید فقط حسادت بود که سینه­اش را به تپش وا می­داشت و صورتش را چین می­انداخت؟
صدائی که از پنجره به گوش می­رسید، صدای جوانی بود، کمی او را یاد دامادش هانس می­انداخت زمانی در روزهای جمهوری که برای اولین بار او را دید. قبل از این که هانس سرودش را تمام کند. قبل از این که هیکل دو متری چابکش دو لا شود. البته که پاها نافرمانی کرده بودند اما ناچار به رفتن­شان کرده بود، گونه­ها گود افتاده بودند و آن صدای گیرایش به سکوت وا داشته شده بود. سرود بخوانید توله سگ­ها! آلییده با میل گوش می­دهد و به هانس فکر می­کند، به هانس زیبا. آلییده در تاریکی لبخندی زد. هانس در گروه کر هم آواز خوانده بود. آه که چه زیبا می­خواند وقتی روزهای تابستانی در مزرعه کار می­کرد؛ وقتی در راه خانه بود! آوازش پیشاپیش او حرکت می­کرد و پیکان­های نقره­ای باغ را به وجد می­آورد و درخت­های سیب را با خود هم­نوا می­کرد. خواهر از شوهرش احساس غرور می­کرد! خواهرش، اینگل از این که هانس در زمان خدمت نظام به عنوان سرباز محافظ هیئت دولت انتخاب شده بود، هم احساس غرور می­کرد. برای این پست فقط مردهای لائق و خوش هیکل را انتخاب می­کردند. و خود هانس هم به خود می­بالید از این که او -­ یک پسر کشاورز معمولی- محافظ هیئت دولت شده بود.


[1]Dima
[2]Berija
[3]Priima
[4]Rüütel
[5]Pasja
[6]Validol
[7]Emasüda
[8]Koluvere
[9]Vikerraadio
[10]Gost
[11]Njet kreptje vorovskoj druzjby
[12]Jim Beam
[13]Hiisu
[14]On jälle aeg selg sirgu lüüa ja heita endalt orjarüü
[15]Maa, isademaa, on püha se maa, mis vabaks nüüd saab. Laul, me võidulaul, kõlama se jääb, peagi vaba Eestit näed!
[16]Eestlane olen ja eestasels jään,
kui mind eestlaseks loodi.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s