از صفر/ وریا مظهر

منتشرشده: 5 مه 2011 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:, ,

 خیر… خبر راست است. تاریخ مراسم یادبودش را هم اعلام کرده اند. کلیسای فلان. زمان سه شنبۀ آینده، دهم ماه مۀ 2011. یعنی این که شاعر به خواست خود روی در نقاب خاک کشید. رفت. صحبت از شاعری است که نوشته هایش صورت دیگرِ رنجش بود، هر چند سعی می کرد در آن ها لبخند بزند. جهان جائی برای شاعران ندارد. جاش ها و جاکش ها را بیشتر می پسندد این جهان. پس این جهان بیخ ریشِ جاش ها و جاکش ها و ما. دو روز پیش خبرش را شنیدم. هنوز ناباورم. شعرها و داستان هایش را دوره کردم.

بگو: ها
شراب تلخ نیست عزیزم
آخرین جرعه را که سرکشیدم و گفتم:ها
بگو به رگبارم ببندند پاسدارها
جاش ها
…جاکش ها
شیرین تر از این مردن، چیست، بگو، ها
نه
شراب تلخ نیست عزیزم
مجموعه داستان «وداع با اسلحه 2» اش را در اتوبوس و قطار، در مسیر کار دوره می کنم. مجموعه ای که ظاهرن نویسنده خود با اوقاف جیب و به شکل جزوه ای منگنه ای منتشر کرده. «از صفر» را از آن وسط انتخاب کردم که به یادش با هم بخوانیم:
 

شامت را بخور. یک چای برایِ خودت بریز و سعی کن در پنج دقیقه آن را سر بکشی. برو به طرف توالت، آلتت را در بیار و بشاش، سعی کن بیش‌تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شدن به آلتت وقت خودت را بی‌خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان‌هایت را هم مسواک کن، اگر که نه، وقتی بیرون می‌آیی بگذار چراغ توالت روشن بماند. درِ توالت را نیمه‌باز رها کن و به طرف اتاق خوابت راه بیافت. حدوداً یک ساعتی در حالت خواب و بیدار غلت بزن. بعد، پا شو و از اتاق بیا بیرون. چراغ آشپزخانه را روشن کن. کتری را روی اجاق بگذار. درِ یخچال را باز کن، دنبال بسته‌ی زرد رنگ پنیر “چیدر” بگرد؛ آن را از پشت کیسه‌ی انگورها پیدا کن. درش بیار و با سه تکه نانِ تست روی سینی بگذار. اتوماتیک کلید چراغ هال را توی تاریکی پیدا کن و چراغ را روشن کن. حالا کتری به فیش فیش افتاده. برو زیرش را کم کن. دستت را ببر و از توی کمد بالایی، قوطی چای خشک را بردار. به اندازه‌ی یک پیمانه‌ی کوچک چای خشک داخل قوری بریز و از آبِ جوش داخلِ کتری یک چهارم قوری را پر کن و قوری را بگذار روی کتری تا چای دم بیاید. دوباره برگرد توی هال و مشغول خوردن ساندویچ پنیر شو. خوب است، همین طور ادامه بده. دوباره گوش‌ات متوجه فیش فیش کتری بشود، برگرد و پیچ درجه‌ی اجاق برقی را بچرخان تا روی عدد ۲ قرار بگیرد. بعد، توی دلت خودت را سرزنش کن که چرا همیشه یادت می‌رود زیر اجاق را کم کنی. برگرد و به خوردن ساندویچ‌ها ادامه بده. در همان حالی که مشغول خوردنی دست ببر و کنترل تلوزیون را که زیر مبل افتاده بردار. تلوزیون را روشن کن و با چشم‌های قرمز و باد کرده به مسابقه‌ی کسانی که این وقت شب قصد دارند میلیونر بشوند زل بزن. پس از گذشت چهل و دو دقیقه یکی از مردهای میانسالی که موهای سرخ و ته ریش بزی دارد، پول کلانی را طی آن مسابقه به جیب می‌زند. به مدتِ پنج ثانیه آن مرد را با موهای اصلاح کرده و کراوات‌زده و بدون ته ریش در ذهنت مجسم کن. حالا تلوزیون را خاموش کن. سینی خالی را بردار و به طرف آشپزخانه راه بیافت. شیر آب را باز کن و سینی را یک دور زیر آب بچرخان. شیر آب را ببند و سینی را به درازا به دیوار ظرفشویی تکیه بده تا خشک شود. برگرد توی هال. چند حرکت عجیب و غیرقابل تصور از خودت در بیاور. حرکتی از سر یک سیری زودگذر. کیسه‌ی توتون آلمانی را از زیر میز تلوزیون بردار. درش را باز کن. بسته‌ی حاوی کاغذ سیگار هم همان توست. یکی از کاغذسیگارها را با احتیاط بکش بیرون و توی دستگاه قرمز رنگ سیگارپیچ بگذار. بعد، با سه انگشت مقداری از توتون‌ها را روی کاغذ سیگار بریز، طوری که سطح کاغذسیگار کاملاً از توتون اشباع شود. چند ثانیه پیش از آن باید کمی تف روی زبان خشک‌شده‌ات آماده کرده باشی، حالا با تُکِ زبانت تفِ از پیش آماده شده را روی ضلعی از کاغذسیگار که قرار است هنگام لوله شدن در رو قرار بگیرد، بمال. درِ دستگاه کوچک سیگارپیچ را ببند و با شست دستِ راست استوانه‌ای که کاغذسیگار را دور توتون‌ها له می‌کند بپیچان. سیگارِ آماده شده را از داخل آن بردار و ببر توی بالکن تا نصفه‌هایش بکش و نصفه‌ی دیگرش را توی قوطی رب گوجه فرنگی که حکم زیرسیگاری را دارد خاموش کن، چند بار سرفه کن و دوباره درِ بالکن را ببند و وارد هال شو. به طرف میز کامپیوتر برو، روی صندلی چرخان بنشین، پاهایت را از زمین جدا کن و سه چهار بار دور خودت چرخ بزن. کمی احساس گیجی می‌کنی. حالا کامپیوترت را روشن کن. کاغذی را که به خیال خودت در آن داستان نوشته‌ای بردار. از دستخط خودت خجالت بکش! سعی کن با هر زحمتی که شده بتوانی آن چه را نوشته‌ای دوباره بخوانی. بعد، دستنوشته‌هایت را توی برنامه‌ی “وُرد” تایپ و آن‌ها را در یک فایل ذخیره کن. حالا آن چه را که نوشته‌ای این بار با حروف تایپی بخوان، سعی کن چند سطر را ناتمام بگذاری. (همیشه سعی کن در زندگی چند چیز را ناتمام بگذاری…) بعد از ناتمام گذاشتنِ آن چند سطر، فکر کن کار تمام شده است. با انگشت اشاره و میانه‌ی دستِ راست، پلک چشم‌هایت را بمال. بعد، کامپیوتر را خاموش کن.
حالا می‌توانی بروی به طرف اتاق خواب، هنوز وارد اتاق نشده، شلوارت را بی‌هیچ منظوری بکش پایین. در همان حالی که پشم‌هایت را می‌خارانی، فکر کن چیزی را فراموش نکرده باشی. بعد، ناگهان اجاق یادت بیافتد. شلوارت را بکش بالا؛ برو سریع درجه‌ی اجاق را که روی عدد ۲ مانده است بپیچان تا روی صفر قرار بگیرد (همیشه در زندگی سعی کن چیزهایی را بکشی بالا و چیزهایی را روی صفر قرار بدهی!)
حالا درِ اتاق خواب را باز کن. روی تخت دراز بکش. اولش خودت را ساختگی به خواب بزن. کمی از این دنده به آن دنده بغلت. بعدش راستکی بخواب، و طوری خروپف کن که صدایش بیدارت نکند. حالا خواب ببین!
در خواب شامت را می‌خوری. یک چای برای خودت می‌ریزی و سعی می‌کنی در پنج دقیقه آن را سر بکشی. می‌روی به طرف توالت، آلتت را در می‌آوری و می‌شاشی، سعی می‌کنی بیش‌تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شده به آلتت وقت خودت را بی‌خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان‌هایت را هم مسواک می‌کنی، اگر که نه، وقتی بیرون می‌آیی می‌گذاری چراغ توالت روشن بماند. درِ توالت را نیمه‌باز رها می‌کنی و وارد اتاق خوابت می‌شوی…:

 کسی روی تخت خوابیده است… خواب می‌بینی… تکان تکانش می‌دهی… خواب می‌بیند… بیدار می‌شوی… از صفر شروع می‌کند… بیدار می‌شود… از صفر شروع می‌کنی…

 و به طرف اتاق خوابت راه می‌افتی…

دیدگاه‌ها
  1. آرزو می‌گوید:

    :,(
    از دیشب یک شغال داره تویِ مغزم قهقهه میزنه

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s