مرد لیزری {روایتی از سوئد}/ گلرت تاماس/ بخش چهارم

منتشرشده: 13 مه 2011 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , , ,

مرد لیزری (روایتی از سوئد) Lasermannen (En berrätelse om Sverige)

گلرت تاماس Gellert Tamas

فارسی: طاهر جام برسنگ

بخش های پیشین این رمان را در بخش «ادبیات سوئد» در همین بلاگ پیدا می کنید. این بخش را هم به دو قسمت کرده ام، برای این که مطلب بلند نشود و حوصلۀ وبلاگ خوانان را سر نبرد. گمان کنم در مقدمۀ اولین بخش این رمان توضیح دادم که این رمان کاملن مستند است و بر اساس ماجراهائی نوشته شده است که در دهۀ 1990 در استکهلم و یکی دو شهر دیگر سوئد به پا شد. پدیده ای بنام مرد لیزری با تفنگ لیزدار مهاجران را شکار می کرد. یک جوان ایرانی تبار به نام جیمی (جمشید) رنجبر در این ماجرا جان باخت. شهرام قربانی دیگر این ماجرا بود که در نزدیکی دانشگاه استکهلم از ناحیۀ چانه مورد هدف گلوله قرار گرفت. در این بخش از رمان از پیشینۀ شهرام می خوانیم و از فرار او از جنگ و از میهن.

جمعه ۹ آگوست ۱۹۹۱

شهرام خسروی در باغچه‌ای در پارک شاهِ مرکز یوتبوری به آرامی به جلو خم شده بود. تیشه‌اش را به قاعده بلند می‌کرد و بر علف‌های هرزی که برگ‌هایشان بین گل‌های رنگارنگ رز، مینا و همیشه بهار مزاحمانه جلوه‌گری می‌کردند، فرود می‌آورد. روز زیبائی بود در اواخر تابستان. زوج‌های عاشق دست در دست هم چرخ می‌زدند، یک دسته دختر در حال پرتاب کردن دیسک بودند و پسری ۲۰ ساله زیر یک بلوط نشسته بود و فالش گیتار می‌زد.
شهرام از گرما لذت می‌برد. فقط چند ساعت باقی مانده بود تا کارش در باغبانی و تنظیفات به پایان برسد. دست کم برای این دور. حدود سه هفتۀ دیگر می‌خواست تحصیل در رشتۀ مردم شناسی در دانشگاهِ استکهلم را آغاز کند.
شهرام کار در باغ را دوست داشت. راه خوبی بود برای تجدید قوای از دست رفته از درس و از کتاب. گذشته از این کار بدنی این امتیاز را داشت که می‌شد افکار و ایده‌ها را با آن هماهنگ کرد. در این هفته‌ها شهرام خیلی وقت‌ها همزمان با هرس کردن روشمندِ گیاهان هرز، در بیداری  در دنیای رؤیاها غرق می‌شد. افکارش بین زندگی روزانه در یوتبوری، آینده‌اش در استکهلم و وقایع جاریِ ایران، در تلاطم بود.
بر بال خاطره‌ها یک بار دیگر سفری به گذشته‌های زمانی و مکانی کرد.
شهرام دوباره ۱۹ ساله شد. در خانۀ پدری در اصفهان، واقع در مرکز ایران، نشست. تازه دبیرستان را به پایان رسانده بود. نامه‌ای با مهری زیبا در دست داشت. محتوی نامه آن چنان زیبا نبود. فراخوان حضور در ارتش ایران بود.
سال ۱۹۸۶ بود و شش سال از جنگ ایران و عراق می‌گذشت. با وجود این که رژیم ایران شمار مرده‌ها را علنی نکرده بود همه می‌دانستند که هزاران و هزاران نفر کشته شده‌اند. در منطقۀ تنگ بازار اصفهان شمار کشته‌ها به پچ‌پچ گفته می‌شد. . آن‌هائی که به رادیو و تلویزیون‌های خارجی دسترسی داشتنه شمار کشته‌ها را بیش از ۱۰۰ هزار نفر می‌دانستند. تلفات جانی عظیم بود. برای رژیم خفه کردن صداها و برقراریِ سکوت میسر نبود. شهرام –چون همگان- این را می‌دانست. تنها در مدرسۀ او ده‌ها نفر به خدمت سربازی خوانده شده بودند که هرگز باز نگشتند.
هفته‌ها و ماه‌های گذران در سنگرهای داغ و بویناکِ بیابانی آن‌ها با اصابت یک گلولۀ مستقیم از کلاشینکف به تخم یا شکم پایان می‌رسید و یا هم این که تن‌هایشان با نارنجک تکه پاره می‌شد.
شایعات زیادی به گوش می‌رسید که عراقی‌ها از گازهای سمی استفاده می‌کنند. شایعات می‌گفتند که صدام حسین از گازی استفاده می‌کند که یادآور گاز خردل در جنگ جهانی اول است. برخی بر این عقیده بودند که آخرین بار از گاز ضدسیستم عصبی، شاید سیانید استفاده شده است. دو سال بعد با شفافیتی دردآورد فاش شد که این شایعات درست بوده‌اند. بیش از ۵۰۰۰ انسان در دهِ کُردی حلبچه با بمب‌های شیمیائیِ هواپیماهای جنگی صدام حسین کشته شدند. نه درخت‌های اندکِ زیتون در برابر این گاز که به آرامی بر دره‌ها گسترده می‌شد به کسی ایمنی دادند و نه خانه‌های کوچک سنگی. زن‌های باردارِ حلبچه، کودکان بازیگوش، پیرمردهای قانع، زوج‌های عاشق، کارگران سخت‌کوش زن و مرد با مرگ دردناکِ خفگی رویارو شدند.
شایعات می‌گفتند که که عراقی‌ها در جبهه‌ها هم از همان گاز زرد رنگ غیرقابل کنترلی که آرام گسترده می‌شود علیۀ ایرانی‌ها استفاده می‌کنند.
همکلاسی‌های شهرام به جنگی با سلاح‌های بی‌پایان فرستاده شده بودند تا هرگز باز نگردند. روزهای آخر عمرشان چندان زیبا نبود. حتا مرگ هم زیبا نبود. اجساد بسیاری از آن‌ها را به دلیل تیراندازی‌های شدید یا ترس از گازهای شیمیائی نمی‌شد از محل کشته‌شدنشان برد. نوجوانانی که زمانی پر از امید بودند در طول چند روز به جسدهائی بدریخت و متورم بدل شدند که با بوئی مشمئز کننده در بیابانی با دمای بالای ۴۰ درجه گندیدند.
شهرام نمی‌خواست روزهایش به چنین عاقبتی برسند. به گمان شهرام، او برای تبدیل شدن به جسدی متعفن خیلی جوان بود.

 شهرام با دو تن از همکلاسی‌هایش روز بعد از دریافت احضاریه راه افتادند. هدف‌شان این بود که از طریق افغانستان خود را به یکی از اردوگاه‌های پناهندگی سازمان ملل متحد در پاکستان برسانند. آن‌ها از ایرانشهر، چند صد کیلومتر مانده به مرزهای ایران و افغانستان، فراتر نرفتند.
فرار آن‌ها در هتلی تاریک در کوچه‌ای پشت مسجد جامع به پایان رسید. شهرام و دوستانش نمی‌دانستند که صاحب هتل با پلیس همکاری می‌کند. پلیس و صاحب هتل به توافقی رسیده بودند. وقتی که صاحب هتل از افغانستان طلا و مواد مخدر قاچاق می‌کرد، پلیس آن را زیر سبیلی نادیده می‌گرفت به
این قیمت که او مرتبن وضع جوانانی که در راه سفر به خارج از ایران در هتل او اتراق می‌کردند را به پلیس گزارش کند.

 تن شهرام با فکر کردن به هفته‌های پس از بازداشت می‌لرزید. رژیم ایران خطرناک بود. به نظر می‌رسید جنگ با عراق را می‌بازد، چریک‌های مجاهدین قوی‌تر شده بودند و همزمان که هزاران پسر جوان از سربازی فرار می‌کردند، آن‌ها به نیروهای نظامی و قرارگاه‌های پلیس حمله می‌کردند.
شهرام به خاطر همۀ این‌ها بازجوئی شد. از مجاهدین چه می‌داند؟ آیا با آن‌ها همکاری می‌کند؟ چرا نمی‌خواست وظیفۀ شهروندی خود را در جنگ با عراق به جا آورد؟ شهرام برای بیشتر این سئوال‌ها پاسخی نداشت. برای مجازات به یک سلول جدید برده شد و زیر ضربات شلاق قرار گرفت. روزانه.
شهرام خوش‌شانس بود. با چوب به زیر پاشنه‌هایش می‌زدند. وحشتناک درد داشت، اما در مقایسه با آن چه دیگران می‌کشیدند این کتک‌ها چیزی نبود. نعره‌ و فریادهای سلول‌های دیگر، زبان گویای خود را داشت.
شهرام احتمالن با کوشش پدر از آن وضع نجات یافت. با اتکا به مهره‌های درست، او با پرداخت وجه‌الضمان حسابی و دادن هدیه به یک ردیف کارمند در سطوح مختلف، موفق شد پسرش را از زندان نجات دهد.

 شهرام آزاد شد، اما می‌دانست که زندگیش هرگز به وضع قبل برنمی‌گردد. رژیم خمینی کینه‌توز بود. کسی که یک بار با نیروی دولتی درگیر می‌شد نمی‌توانست بداند که چه هنگام باز به گناهان قدیمی رسیدگی می‌شود. از این گذشته دیگر در خانواده دو نفر بودند که در معرض این بودند که چون ماهی در تور پلیس امنیتی گرفتار شوند.
پدر شهرام در سال ۱۹۸۰ مورد این اتهام قرار گرفته بود که جاسوس ضدانقلاب است. شکایتی که اساسی نداشت. پدر شهرام صاحب یک شرکت ساختمانی بزرگ بود. این شرکت مورد سوءظن قرار گرفته بود. روحانیان انقلابی همانقدر از سرمایه‌دارها بدشان می‌آمد که زمانی مردهای لنین از سرمایه‌داری خشمگین بودند. علاوه بر این پدر به ایل بختیاری تعلق داشت. همان هفته که پدر بازداشت شد، روحانی‌ها یک کودتای ضددولتی خنثا کردند. بخش اصلی نظامیانی که تلاش کردند با این کودتا خمینی را سرنگون سازند، بختیاری بودند. همین رابطه کافی بود که پدر شهرام به اعدام محکوم شود.
روزنامه‌ها حکم اعدام و زمان دقیق اجرای آن را خبر داده بودند. بامداد روز بعد قرار بود تیرباران شود. شهرام سیزده ساله بود. خانواده همۀ شب را بیدار ماند. حرف زیادی نمی‌زدند. وقتی که از شرق سپیده می‌زد حکم اجرا شده بود. حرف زیادی برای گفتن نداشتند.
چند ساعت بعد پدر به خانه آمد. خبر اعدام، جنجالی ظالمانه بود، اعدام ساختگی با هدف ایجاد ترس. نیمی از کسانی که به اعدام محکوم شده بودند، تیرباران شدند، بقیه را به خانه‌هایشان فرستادند. این پیام رژیم را نمی‌شد سوء تعبیر کرد.

 شهرام برای یک دهم ثانیه از رؤیابافی پرید. پشه‌ای خشمگین دور سرش می‌چرخید. با افکار پریشان آن را پیش از این که افکار به جای خود برگردند راند.

 مکان جائی بود در مرز ایران و افغانستان. سال ۱۹۸۷.
شهرام سوار بر اسب بود. یک سوار کار دیگر هم کنارش بود. آفتاب پشت قله‌های خشک می‌نشست. کوهپایه‌های بی‌درخت شنگرفی رنگ شده بودند. سایه‌ها بلند و بلندتر می‌شدند. زرد به خاکستری بدل شد و بعد سیاه. با ظهور تاریکی هوای سرد شب چیره شد.
شهرام خسروی پتو را محکم‌تر دور شانه‌هایش پیچید و با نگرانی به سمت شرق نگریست. افغانستان، پشت نزدیک‌ترین کوه، فقط چند کیلومتر آن طرف‌تر بود. مانده بود که پنهانی به آنجا برسد.
کار آسانی نبود. پلیس مرزی ایران هر زمان می‌توانست برسد. شهرام دقیقن می‌دانست که اگر در حال فرار از کشور به دست پلیس مرزی بیفتد چه می‌تواند پیش بیاید. معذب به خود تکانی داد و از روی شانه، پنهانی نگاهی به مردی که زندگیش را در دست داشت، انداخت. شهرام حتا نام او را هم
نمی‌دانست. مرد تنها یک چیز گفته بود؛ “می‌تونی منو ابراهیم صدا کنی. اگه به حرفام گوش بدی عرض چند روز، مطمئن از ایران خارج می‌شی.”
شهرام پول گزافی به آن مرد پرداخته بود. حالا فقط می‌شد امیدوار بود. این بار اشتباهی نباید پیش بیاید. امشب، یک اشتباه می‌توانست به قیمت زندگی تمام شود. ابراهیم به چشم‌های شهرام نگاه کرد و بعد نگاهش را به طرف کوه‌های پیش‌رویشان برگرداند. وقت آن بود که راه بیفتند.

 ابراهیم در طول شب تنها یک بار حرف زد. دستش را بلند کرد و با هیسی اخطار داد: “هیس، پلیس مرزی ایران است. باید کاملن ساکت و آرام باشی.”
شهرام بلافاصله افسار را کشید. اسب با ناراحتی سرش را به عقب چرخاند و ایستاد. شهرام نفس خود را حبس کرد. صدائی شنیده نشد و پس از چند دقیقه دو سوار به راه خود ادامه دادند.
کمر شهرام درد می‌کرد، اما خود را واداشت که به چیز دیگری فکر کند. عادت نداشت که بر پشت اسب بنشیند. مثل بیشتر دوستانش در میان جمعیت دو میلیونی اصفهان بیش از این که اهل طبیعت باشد، عادت به کتاب خواندن داشت و تی وی گیم. در عوض این که خود را با حرکات اسب هماهنگ کند هر بار محکم‌تر به زین چوبی‌اش می‌چسبید. بعد از چند ساعت هر حرکت به برق‌گرفتگی مانند بود. شهرام دندان‌های خود را بر هم فشرد و عصبی به جلو زل زد.

 چند ساعت بعد وارد خاک افغانستان شدند. ۴۸ ساعت پس از آن شهرام از مرز پاکستان گذشت. موفق شده بود از ایران فرار کند.

 اردوگاهِ پناهندگیِ کراچی در آشفتگیِ پر ازدحامی دست و پا می‌زد. بزرگ‌ترین شهر پاکستان شهری است بندری و بیشتر به عنوان محلی برای تسویه حساب گروه‌های بزه‌کار مشهور است. شهرام احساس امنیت نمی‌کرد. کارمند کمیساریای پناهندگی سازمان ملل متحد گفته بود که مدت انتظار ممکن است طولانی شود. هیچ کدام از کشورهای پناهنده‌پذیر تمایل به گشودن درهای خود به روی پناهنده‌ها نداشتند. بسیاری از آن هزاران پناهندگانی که بیشترین‌شان از ایران و افغانستان بودند، چندین سال در انتظار بسر برده بودند. کارکنان عنق اما درستکار حتا هویت رسمی پناهندگان را هم نمی‌توانستند تضمین کنند. به این مفهوم که همیشه این خطر آن‌ها را تهدید می‌کرد که توسط پلیس پاکستان بازداشت و به ایران باز گردانده شوند. پس از شش ماه تحمل شهرام پایان یافت. باز هم قاچاقی از مرزی دیگر گذرانده شد. این بار به هند.

 بعد از چهار ماه اقامت در دهلی نو اولین خبر مثبت رسید. سفارت کانادا خبر داد که امکان این که شهرام را به عنوان پناهنده بپذیرد بالاست. دو یا سه ماه وقت می‌برد.

ادامه دارد…

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s